|
سهراب سپهری، توانایی و شایسته گی آن را داشت که یکی از بحث انگیزترین و تاثیرگذارترین شاعران زمانه ی ما باشد. شعر سپهری نه فقط اکنون که چندین سال از خاموشی شاعر می گذرد که حتا در دوره ی زنده گانی او نیز چون یکی از قلل رفیع شعر معاصر و چون یکی از ماندنی ترین آثار زبان فارسی، مباحث بسیاری را در نقد ادبی ایران برانگیخت. حتا اکنون که شعر فارسی با پشت سرگذاشتن سال های 1332 تا 1358، دوران جدیدی را پیش رو دارد، سهراب سپهری اگرنه در حد «نیما» ، «شاملو» و «اخوان ثالث»، دستِ کم پس از آن ها، شاعری است خواندنی، مطرح و بحث انگیز. زبان، سبک و ساخت شعر سپهری جایگاه خود را در شعر پارسی در پژواک گسترده ی خود یافت. برخی از نام آوران شعر معاصر فارسی که زبان و زیبایی شناسی سپهری برای آنان راه گشای دستیابی به مفهومی نو از زبان و ساخت تصاویر بود، خود به تاثیر اعتراف کرده اند. سهراب سپهری را از آن نظر که بنیان گذار سبک و روال معینی در شعر فارسی است می توان در ردیف صاحب سبک هایی چون نیما ، شاملو و اخوان ثالث نهاد. کمتر شاعری در شعر معاصر فارسی می توان یافت که یکی از چهار سرچشمه: نیما، شاملو، اخوان ثالث و سپهری مایه نگرفته باشند. هر یک از اینان در سبک شعری خود به استقلال و شخصیت ویژه ای دست یافتند و تاثیر سبک آنان بر شعر فارسی هر روز که می گذرد، بیش از پیش خود را نشان می دهد. اما تاثیر سه تن نخست یعنی نیما، شاملو و اخوان ثالث به سبک، زبان، ساخت و بافت شعر آنان محدود نشد. نقش جهان بینی و تاثیر نگرش فکری آنان نیز نه فقط بر شعرای معاصر که در بافت فرهنگی بخش هایی از جامعه ی ما و حتا در تکوین تفکر سیاسی جامعه ی ما انکارناشدنی است. شعر نیما، شاملو و اخوان ثالث کارکردهای اجتماعی ویژه ای یافتند. هریک، در هر مرحله ای، در پیوند با فرآیندهای ذهنی و عینی، فرهنگی و سیاسی جامعه شکل گرفتند، به نیازهای معینی پاسخ گفتند و به نوبه ی خود در شکل گیری فرهنگ جامعه و حتا گاه در چگونه گی فرایندهای سیاسی موثر افتادند. اما تاثیر شعر سپهری به حوزه ی زبان و سبک محدود شد و درآن زمان کاربردی اجتماعی و نقشی فرهنگی بر خود نپذیرفت. جای پای تلقی نیما شاملو و اخوان از حوادث سیاسی و اجتماعی روزگارشان را می توان در آثار بسیاری از معاصران آن ها نشان داد. جوانان چندین دهه نه تنها با زبان شاملو و اخوان ثالث حرف می زدند، که با تصاویر آن ها به جهان نگریستند و از دریچه ی چشم تفکر آنان، زمانه را یافتند. اما شعر سپهری به زغم پذیرش عمومی و گسترده ی زبان و ساخت آن هرگز نتوانست چون یکی از عناصر فرهنگ ساز جامعه به کار آید و طرفه آن که چنین اتفاقی در مورد شاعری رُخ داد که بی گمان از آن نظر که جهان بینی هم بسته و بسامانی داشت و از آن نظر که شعر او تجلی گاه سیستم فکری نظام یافته ی معینی است، از دوران افول سبک عراقی در شعر فارسی تاکنون بی همتاست. سهراب سپهری شاعری ست برخوردار از یک نظام عمومی اندیشه و به معنای فلسفی آن متفکری است صاحب یک دستگاه فکری جامع و مکتب منسجم و همگن. شعر سپهری، در کمال خود، یکسره بیان شاعرانه و زیبای نظام همگن اندیشه های اوست. سپهری نه تنها صاحب سبک خاصی در شعر است که صاحب مکتب فکری خاصی نیز هست. هرچند سپهری خود بنیان گذار آن سیستم فکری نیست اما آن چنان صمیمی و عاشقانه با آن زیسته و چنان در آن فرو رفته و با آن درآمیخته و با چنان توانایی و زیبایی آن را تصویر کرده است که شعر او بدون اندیشه و اندیشه ی او بدون کالبد هنری آن، تصورناپذیر است. در شعر کهن و بارآور فارسی نیز به کمتر شاعری برخورد می کنیم، که هم مدعی اندیشه ای نظام یافته باشد و هم در بیان آن جهان بینی «شاعر» باقی مانده و کلام او به «نثر موزون و مقفا» بدل نشده باشد. از نمونه های والایی چون «مولوی» و گاه «عطار» و «سنایی» که بگذریم، بیش تر متفکرانی که کوشیده اند از شعر، چون کالبد گیرایی برای اندیشه های بسامان خود بهره گیرند، آثارشان به «منظومه های فلسفی» و نه «مجموعه های شعر» تبدیل شده است.البته شاعران، چون دیگر هنرمندان، همواره اندیشه هایی داشته اند، به مکاتب و جهان بینی ها و بینش هایی خاص، آگاهانه یا ناآگاهانه، دل بسته اند و در شعر خود به طرح آن پرداخته اند. اما اندیشه های آنان، اندیشه هایی متحول، گاه با خود متناقض و التقاطی بوده و حتا در شعرای عارف ما، عرفان بیش تر، یکی از عناصر جهان بینی است و نه کل آن. در شعر معاصر فارسی، شاید سهراب سپهری تنها شاعری باشد که اندیشه ای بسامان و مدون را در دوران کمال شعری خود بیان می کند –این برداشت را نباید یک داوری ارزشی پنداشت، چه ارزش نقد ادبی و کارکرد اجتماعی آن را جامعه شناسی هنری با معیارهای دیگری تعیین خواهد کرد- شعر سپهری از آن رو ارزش والایی می یابد که هم شعر است و هم در تمامی ابعاد آن از گزینش واژه ها گرفته تا تصویرسازی، در شکل ذهنی و در ترکیب بندی درونی، بیانگر اندیشه ای بسامان است. شاید یکی از دلایل آن، زبان ساده، بی آلایش و زیبای سپهری نیز در آن باشد که شعر سپهری، شعر معناست. سپهری می داند که چه می خواهد بگوید، با آن چه که می گوید تا ژرفای هر احساس زیسته است. شعور سپهری بر خود و بر جهان، شعوری شعری است، اما آن چنان بیدارئ همه جانبه و آن چنان فرارونده و تعالی جوست که نیازی به مغلق گویی ندارد. حجاب کلمات باید از میانه برخیزد و تصاویر به آن چنان شفافیتی برسند که با آن چه می خواهند بنمایانند یکی شوند. جهان در شعر سپهری محمل تصویر نوعی از زیبایی شناسی است که ویژه ی سپهری است. سپهری صاحب مکتب زیبایی شناسی خاصی در شعر فارسی است و از این رو، در شعر او، حضور جزیی هر شئی ، عبور نامعمول هر واژه، ساخت زیبا و شاعرانه ی هر تصویر، ظهور پُر معنای هر ابهام، اشاره و تمثیل، وجهی از کلیت وجود و معنای شعر سپهری است و از این رو حتا پیچیده ترین تعابیر شعر او به سرعت با خواننده ارتباط می یابد، خواننده را به فضای شعر می کشاند، او را شیفته می کند و «خیال» سپهری را آن چنان واقعی جلوه می دهد که گویی آن پرده و آن جهان اثیری در همین چند قدمی ما، در کنار ما و در دل ماست و واگر تاکنون آن گرمای آرامش بخش را حس نکرده ایم و از فیضان بی دریغ هستی مطلق در اشیا و جهان، سرشار نشده ایم «حجاب عادت» در کار بوده است. شعر سپهری بی آن که از صافی تعقل جزیی نگر بگذرد، پیام خود را منتقل می کند. اما مسئله در این است به رغم آن چه که آمد و به رغم تاثیر گسترده ی سبک و زبان و بسامانی و نظام یافته گی اندیشه ی سپهری، محتوای شعر او، تاثیری بر جریان های فکری و فرهنگی جامعه به جا نگذاشت. شعر سپهری در کمال خود، «شعر عرفانی» است. این نکته نیز بر پیچیده گی مسئله بی تاثیر بودن اندیشه ی سپهری بر بافت فرهنگی جامعه می افزاید. عرفان و نگرش عرفانی، نه تنها در تمامی اجزا و عناصر بارور فرهنگ ایرانی، بلکه حتا در روان شناسی جمعی ملت ما، از دیرباز نفوذی پایدار و خلاق داشته است. اما شعر سپهری حتا با این وجه فرهنگ ایرانی نیز پیوندی تاثیرگذار و شکل دهنده نمی یابد. آیا در زمان شکوفایی شعر سپهری، زمان عرفان به سر آمده بود؟ اما معاصر با او می توان به انواع گرایش های گوناگون عرفانی در جامعه ی ایرانی اشاره کرد. شعر عرفانی سپهری حتا با عرفان و عناصر عرفانی فرهنگ ما بیگانه ماند، چرا که عرفان سپهری، عرفان ایرانی نیست. عرفان ایرانی بیش تر اراده ی معطوف به عشق است. عرفان سپهری بیش تر عرفانی است که بر مبنای سرکوب اراده و خواست و نفی طلب، بنا می شود و بر همگامی با جهان، بدان گونه که هست و نه بدان گونه که در پرتو عشق دگرگون کننده می تواند باشد، شکل می گیرد. عرفان ایرانی علیه طلب و اراده نیست ، جهان و هر چه در آن است «طفیل هستی عشق اند.» و عشق سرچشمه ی خلاقیت جهان ، منبع کشش مداوم و دگرگونی تمامی هستی است. عشق کششی است برای فراتر رفتن و تعالی. عرفان «بودا» و سپهری راه رهایی از رنج را، همان گونه که در «گفتار در بنارس» بودا و شکل کمال یافته ی سپهری آمده است در رهایی از اراده و نفی طلب می پندارد. در جهان سپهری، آن چه هست، اگر نیک در آن بنگری، همان است که باید باشد و نیازی به تغییر ندارد. در شعر عرفانی ایران، جدایی و فراق، دوبینی و عقل جزیی «شر» و «بدی» است. در عرفان سپهری «شر» و «بدی» عدم است، نبود هستی است، اگر «بدی» هست و اگر «شر» وجود دارد، اگر جزییات و کثرات هویت متمایز می یابند، این نه در ذات آنان و نه در قانون جهان، که در نوع نگرش ما است. «بدی» ذهنی و «نیکی» عینی است. کافی است زیبایی شناسی سپهری را بپذیریم، حجاب عادت را به کناری نهیم و از دیدگاه سپهری به جهان بنگریم تا همه چیز رنگی دیگر به خود گیرد. از بدی و شر نشانی نماند. نه «شب» بد باشد و نه «کرکس» چیزی کمتر از هزاردستان داشته باشد. اگر زیبایی شناسی سپهری را بپذیریم، جهان پذیرفتنی می شود و سیاهی، فقر و جهل آدمیان و آن همه بدها که باید از آن رها شد، چونان تصویرهایی باژگونه که نه در واقعیت که در ذهنیت ما وجود داشته باشد، ناگهان از بین می روند و آن گاه برای راهب "پاک بین" کاری نمی ماند جز آن که در آرامش مطلق، کنار «نیلوفر» بنشیند و در جهانی که پاک و نیکو و زیباست بنگرد. عرفان سپهری، عرفان تامل و آرامش است. در شعر عرفانی ما، عشق چنان شوری در جهان و جان آدمی می افکند که هر دو قرار از کف می نهند. شعر عرفانی ما چه بسا کسانی را چنان برآشفته که پای از سر نشناخته اند و بی محابا در آتشی که «عشق به عالم زده» چون «ذره، ذره خم» به «رقص و حال» در آمده اند. شعر سپهری برنمی آشوبد و از آن رو «درنمی گیرد». برای آن که جهان، بدان گونه که هست، زیبا و نیک پنداشته شود باید به شیوه ای نو در آن نگریست و از این رو سپهری نوعی زیبایی شناسی ویژه می آفریند و از این نظر یکی از موفق ترین شعرای فارسی است. سپهری «روی تنهایی خود، نقشه ی مرغی» می کشد که صدایش زلال، شفاف، پاک و سرشار است، اما به زبان شوریده گی سخن نمی گوید. عرفان ایرانی، عرفان دگرگونی است و با جنبش های اجتماعی ستم ستیز پیوندی خلاق و سازنده داشته است. عرفان سپهری اما بی اعتنا به جهان و آن چه در آن می گذرد به جست و جوی آرامش ابدی در جهان ذهنی برمی خیزد. و این شاید یکی از دلایلی باشد که فقدان کارکرد اجتماعی شعر سپهری و بی تاثیری محتوای آن در بافت فرهنگی جامعه را بیان می کند. شعر سپهری، شعری پُرخواننده است. اما همان طور که اشاره شد با وجود گیرایی زبان، از نظر معنا، بُعد و تاثیری گسترده نیافت. شعر سپهری در سال هایی شکل گرفت و به اوج خود رسید که بخش هایی از جامعه ی ما و به ویژه مخاطبان او، در تب و تاب مبارزات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی علیه رژیم شاه، مبانی فکری و مفاهیم اساسی فرهنگ خود را می ساختند. از سال های 1332 تا 1357 گروه های گوناگون روشنفکران و اهل کتاب ایرانی، در مبارزه ای بی امان با ساختار اجتماعی و فرهنگی رژیم حاکم بودند و در رابطه ای متقابل، هنر و هنرمندان خویش را شکل می دادند. در آن سال ها، فشار خارجی و داخلی روشنفکران، جامعه ی ما را در تمام حوزه های تفکری بشر، صرف نظر از مکاتب فکری آنان، به چالشی گسترده کشانده بود. در زمانه ای که تقابل فرهنگی با فرهنگ رژیم حاکم محور آفرینش های هنری و فرهنگی و معیار اساسی سنجش آن ها تلقی می شد. هنرمندانی بیش تر کارکرد اجتماعی می یافتند و در بافت فرهنگی جامعه، نقشی اساسی تر بر عهده می گرفتند که یا با آن مبارزه ناگزیر همگام می شدند یا در مقابل آن می ایستادند. سپهری را شاید بتوان نمونه ای از یک هنرمند دانست که در دوران کمال شعر خود، نه تنها تحت تاثیر آن فضا قرار نگرفت، بلکه بی اعتنا به آن همه تب و تاب و شور سازنده گی و خلاقیت، در جهان دیگری سیر کرد. شاید سپهری از آن مراحل گذشته و به چشم اندازهایی دست یافته بود که در قالب های زمانه نمی گنجید. اما کدام هنرمند بزرگی را می شناسید که سر به آسمان سوده باشد و پا در زمین نداشته باشد؟ شاید مهم ترین دلیلی را که محتوای شعر سپهری، به رغم گسترده گی تاثیر سبک و زبان او، هیچ واکنش و پژواک مهمی برنیانگیخت، بتوان در این دانست که عناصر اصلی اندیشه ی سپهری، پیوندی با مسائل جامعه نداشتند و نه علیه و نه له آن حرفی نمی گفتند. هر چند نباید فراموش کرد که این از شایسته گی بزرگ سپهری بود که حتا در زمانه ی اوج مبارزات اجتماعی، شعرش بسیار خوانده می شد، حال آن که پیوندی اخلاقی با آن فضا نداشت. جهان سپهری آن چنان زیبا و شفاف است که هیچ پرسشی را برنمی تابد. خیال سپهری جهانی که بر نیلوفر و با پر پروانه ساخته شده، زیباتر و اثیری تر از آن است که به نقد خردگرایانه سنجیده شود. اما شاید در جهانی که «مجال دمی ایستادن نیست» و در زمانه ای که صدای وحشت از هر سوی کره ی خاکی بلند است بیش از هر زمانه ی دیگری به شعر سپهری نیاز باشد تا به یاد آورد که جهان می تواند زیباتر و پذیرفتنی تر باشد، تا لحظه ای در آن تامل کنیم و اگر نتوانیم چون او زلال و شفاف «چراغی در بنارس» و معرفتی فروزنده باشیم، دستِ کم از یاد نبریم که جهان می تواند و باید به زیبایی «خیال» سپهری باشد. و اگر اکنون و در زمانه ی ما چنین نیست، چیزی از ارزش شعری سپهری و از نیاز ما بدان نمی کاهد. مجله اپیزود - شماره هفت بیست و ششم امرداد 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |