|
با درود چند شب پیش برنامه ی «با هم ولی بی تو» ی آقای «شهروز رفیعی» را از تلویزیون جام جم تماشا می کردم که از گوگوش عزیز و برنامه ی کنسرتی که به همراه مهرداد عزیز در پیش دارند سخن می گفت و گزارش های مختلفی از کنسرت های قبلی گوگوش عزیز پخش کرد که ناخودآگاه مرا به سفر درونی غریبی برد.
پیش از این که از این سفر درونی با شما حرف بزنم ، توضیح یک نکته را ضروری می دانم و آن این که در آغاز راه همسفر شدن با نشریه ی با ارزش اپیزود، سردبیر هوشیار و آگاه مان، آنسه ی عزیز طی ارسال پیامی برای ما، به روشنی شرح داد که اپیزود نمی خواهد جایی برای تعریف و تحسین و ستایش و هواداری ازاین هنرمند یا آن هنرمند باشد چرا که هواداران هنرمندان مختلف دراین نشریه همکاری دارند و این مجله می خواهد فضایی کاملن مستقل و آزاد برای سخن گفتن از همه چیز و همه کس باشد. دیگر این که در این یکی دو سال که همراه آنسه ی عزیز در وبلاگ «دلکده» و سایت «حرف» بودم، دیدم و خواندم که زیباترین مقالات برای تعریف و ستایش از گوگوش عزیز و هنر بی همتایش، توسط دوستان نوشته شد و سایت«حرف» هم بهترین کارنامه ی هنری رااز گوگوش عزیز ارائه داده که همچنان بر اینترنت باقی است و برای خواندن مقالاتی اینچنین همه ی هواداران گوگوش عزیز می توانند به سایت«حرف» بروند و از نوشته ها و مطالب تحقیقی بسیار جالب آن لذت ببرند. پس من در این مقاله، نخست برای احترام به خط و مشی مجله ی «ایپزود» و دوم به دلیل این که نمی خواهم حرف های تکراری بزنم از نوشتن ستایش نامه برای گوگوش عزیزمی پرهیزم مضافن بر این که گوگوش هنرمندی ست که نیازی به ستایش نامه نویسی ندارد. اما از سفرم با شما بگویم. سفری در امتداد دردهای یک انسان در غیبت آزادی. همان طور که گفتم، گزارش هایی که شهروز رفیعی از کنسرت های مختلف گوگوش عزیز پخش کرد مرا به خاطرات این چند سال برگرداند که همواره آرزو داشتم دریکی از این کنسرت های باشکوه حضور داشته باشم و هنرمند محبوب ام رااز نزدیک ببینم و هرگز این شانس را پیدا نکردم . چه زمانی که در اروپا اقامت داشتم و گوگوش عزیز به اروپا آمد و چه حالا که در ایران هستم این حسرت با من بوده و هست اما یک فرقی میان حسرت در اروپا و حسرت در ایران هست که در این مقاله می خواهم از این تفاوت با شما حرف بزنم. تفاوتی که به بحث«آزادی» و« آزادی انتخاب» مربوط می شود.
زمانی که من و همسرم در اروپا اقامت داشتیم هر دو دانشجو بودیم و به زحمت هزینه های زنده گی و تحصیل در کشوری غریب را تامین می کردیم هم کار می کردیم و هم درس می خواندیم و به همین دلیل چه در همان سال های نخست خروج گوگوش عزیز از ایران که در اروپا کنسرت گذاشت و چه همین کریسمس گذشته که به همراه مهرداد عزیز تور اروپا داشتند، ما نتوانستیم به دیدارش برویم. از سوی دیگر، با وجود این که یکی از کنسرت های گوگوش عزیز در کشور محل اقامت خودمان سوئد بود و برای شرکت در آن به هزینه ی سفر نیازی نبود، این بار به دلیل باردار بودن ام و این که روزهای آخر چشم انتظاری ام را می گذراندم و به توصیه ی پزشک باید استراحت می کردم، نتوانستم در کنسرت باشکوه گوگوش نازنین و مهرداد عزیز در سوئد شرکت کنم که بعد از دوستان ام شنیدم عجب شب با شکوهی را از دست داده ام، اما شوق به دنیا آمدن دخترم «رونیا» آن قدر زیاد بود که آن حسرت همیشه گی دیدار هنرمند محبوب ام را برای مدتی از یادم برد.
اما حالا که به ایران برگشته ام و گزارش های کنسرت های گوگوش عزیز را می بینم یک جور دیگر حسرت می خورم. جوری که هیچ چیز نمی تواند درد محروم بودن از دیدار هنرمند محبوب ام را تسکین بدهد و همین حسرت دردآلود بود که مرا به سفر درونی غریبی برد. به این فکر کردم که چرا در آن سال ها که در اروپا بودم تا این حد از شرکت نکردن در کنسرت های هنرمند محبوب ام عذاب نمی کشیدم اما حالا این محرومیت این قدر آزارم می دهد ؟
و بی درنگ به پاسخ رسیدم. به این پاسخ مهم که آن زمان کسی یا نظامی با زور مرا از دیدن هنرمند محبوب ام محروم نمی کرد و این انتخاب خودم بود که به صلاحدید شرایط زنده گی ام تصمیم می گرفتم در کنسرت شرکت بکنم یا نکنم، یعنی آزادی انتخاب داشتم اما حالا که در ایران هستم، این آزادی انتخاب وجود ندارد و من چه بخواهم و چه نخواهم، چه امکان مالی داشته باشم و چه نداشته باشم، به دلیل شرایط اجباری حاکم بر سرزمین ام نمی توانم و نباید که بتوانم در کنسرت هنرمند مورد علاقه ام یا در هر برنامه ی هنری و فرهنگی که مورد تایید مقامات نباشد، شرکت کنم و حالا این من نیستم که انتخاب می کنم بلکه دست قدرت است که برای من انتخاب می کند و این است که حسرت مرا دردآلود می کند. این گونه بود که همسفر با برنامه ی «با هم ولی بی تو» شهروز رفیعی، از حسرتی کوچک اما برای من مهم که همان حسرت همیشه گی دیدار هنرمند محبوب ام گوگوش عزیز در این سال ها بوده است تا حسرتی بزرگ و مهم برای همه ی ما، که دیدار آزادی در سرزمین مان است سفر کردم و خودم را دیدم که در طول سفر و درحال تماشای گوگوش عزیز اشک می ریزم وقتی که می خواند: داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه کردی آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود به عشق تو زنده بودم منو کشتی ، دوباره زنده کردی دوسِت داشتم ، دوستم داشتی منو کشتی ، دوباره زنده کردی تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودن ام من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم عشقت به من داد عمر دوباره معجزه باتو فرقی نداره تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی به امید روزی که داغ عشق قدیم همه ی ما با آمدن آزادی به سرزمین مان دوباره تازه و شهر خاموش دل هامان پر آوازه شود چرا که «آزادی» تنها بهانه ی زنده بودن ما و تنها خالق ما بعد از خداست. باور کنید که در غیبت آزادی هیچ چیز معنا ندارد ، غیبت آزادی یعنی غیبت انسان، یعنی غیبت زنده گی. و اینک از سرزمینی دور چشم دوخته ام به لس آنجلس، به شب بیست و سوم آگست 2008 میلادی، شبی که بی شک خاطره ای پُرشکوه از آن به یادگار خواهد ماند و باز هم حسرتی دیگر برای من، چرا که در این شب سالن «نوکیا تیاتر» میزبان دو هنرمند باارزش سرزمین مان گوگوش عزیز و مهرداد عزیز است. خوشا به حال کسانی که آزادانه به این کنسرت جذاب می روند و از چنین شب دوست داشتنی لذت می برند. به امید موفقیت های هر چه بیش تر برای گوگوش عزیز و مهرداد نازنین در کنسرت نوکیا تیاتر.
علیرغم همه ی توطئه گری های یک مشت حسود بددل، خیلی خوب می دانم که این کنسرت، کنسرت بسیار موفق و باشکوهی خواهد بود. توطئه های توطئه چینان مافیایی لس انجلس، اهمیتی ندارد و چیز تازه ای هم نیست چرا که آن ها هر بار در زمانی نزدیک به کنسرت گوگوش توطئه چینی کردند و هر بار هم سالن های کنسرت مملو از جمعیت شد. بنابراین نه این توطئه چینیان بد دل و نه رفتارهای مضحک شان قابل اهمیت نیستند. اما آن چه که اهمیت فراوان دارد این است که مردم دوستدار ترانه و هنرمند، با دیدن و شنیدن این گونه توطئه ها، آزادانه، رفتن به کنسرت های گوگوش و مهرداد را انتخاب می کنند و با انتخاب آن هاست که همه ی سالن های کنسرت گوگوش و مهرداد پُر می شود. این انتخاب مردم یعنی مُشتی محکم بر دهان توطئه چینان ورشکسته که امیدوارم ورشکسته گی خود را بپذیرند و از انرژی شان در کارهای مثبت استفاده کنند. و همچنین امید من این است که گوگوش عزیز و مهرداد عزیز و دیگر هنرمندان محبوب مان را از نزدیک در سرزمین خودمان، ایران ببینیم و در سایه ی برقرار آزادی و با داشتن حق آزادی انتخاب به کنسرت هنرمندان محبوب مان برویم. و اما حالا که بحث بدین جا رسید و از غیبت آزادی سخن گفتیم و از آن جا که به خواننده گان خوب«اپیزود» قول داده ام که هر بار کتابی را معرفی کنم که مطالعه اش به پیشرفت فکری و روحی همه ی ما در زمینه ی تلاش برای بهبودی اوضاع جهان کمک کند این مقاله را با معرفی کتاب «گریز از آزادی» نوشته ی «اریش فروم» ترجمه ی «امیر اسماعیلی» و نقل جمله های زیبایی از این کتاب به پایان می برم.
اریش فروم می گوید: «حقیقت این است که انسان عصر ما در سایه ی پندار غلط فرومانده و خود نمی داند که چه می خواهد، برای قبول این نظر باید توجه داشت بر خلاف نظر اکثریت مردم، آگاهی بر آن چه خواست ماست یکی از مشکل ترین مسائل انسان است و این خود انسان است که بایستی گره آن رابگشاید و این وظیفه ای ست که همه از آن گریز و پرهیز داریم . در مقابل، آن چیزهایی را می پذیریم که ساخته و پرداخته ی دیگران است.» همچنین فروم معتقد است : «درد امروز آدمی درد تنگدستی نیست. درد ماشین زده گی است و این که به صورت مهره ای از یک ماشین بزرگ درآمده و زنده گی اش ازمعنی تهی گشته است. دموکراسی می تواند بر دستگاه های قدرت گرا پیروز شود به شرط آن که عقب ننشیند و اهدافی را که جنگاوران راه آزادی پیش رو داشتند جامه ی عمل بپوشاند. شکست نیروهای نیستی گرا زمانی میسر است که مردمان از بزرگ ترین ایمان ها، ایمان به راستی ، ایمان به زنده گی آکنده باشند و بیاموزند که به آزادی عشق بورزند و اعتقاد داشته باشند.»
دکتر رها ماندگار - مجله اپیزود ، شماره هفت بیست و ششم امرداد 1387 خورشیدی
|
|
Copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |