|
آفتاب تن سوز ماه امرداد، بی وقفه بر پارک خلوتی که در حومه شهر قرار داشت می تابید. میان درختان انبوه پارک «سرهنگ فراهانی» کارآگاه زبده ی شهر به همراه چند نفر از افراد پلیس ایستاد بودند. پشت سر آن ها جوانی حدودن سی و پنج ساله با چشمانی اشک آلود به درخت تکیه داده بود. همه آن ها به جسد زنی که بر روی زمین افتاده بود خیره شده بودند. ناگهان مرد جوان عاجزانه رو به سرهنگ فراهانی کرد و گفت: -جناب سرهنگ استدعا می کنم هر چه سریع تر قاتل زنم را شناسایی کنید. به خدا قسم......گریه امان مرد جوان را برید. مرد جوان نامش پارسا بود. سرهنگ فراهانی به او دلداری داد که حداکثر تلاش شان را خواهند کرد که خون همسرش پایمال نشود. سرهنگ بلافاصله به یکی از همراهانش اشاره کرد که به سرعت به پزشک قانونی اطلاع دهد. چندی نگذشت که پزشک بر صحنه ی جرم حاضر شد و به معاینه ی جسد پرداخت. وی نحوه ی کشته شدن مقتول را خفه گی با کمک یک جفت دست قوی و ساعت وقوع قتل را ده تا ده و سی دقیقه ی صبح اعلام داشت. سرهنگ خطاب به پارسا گفت: -آقای پارسا، آخرین باری که همسرتان را دیدید، کی بود؟ -همین امروز صبح،ساعت شش... -آیا همسرتان صبح ها عادت داشت از منزل خارج شود؟ -خیر، اکثر مواقع در خانه می ماند. اما گاهی اوقات به دیدار تنها فامیلش که عمویش بود می رفت. اجازه بدهید موضوع مهمی را برای تان بازگو کنم. زمانی که پدر زنم فوت کرد تمام دارایی او یک زمین مرغوب در حوالی همین شهر بود، چون پول و مال دیگری نداشت این زمین به همسرم که تنها وارث او بود می رسید، اما همسرم اصرار داشت که زمین را بفروشد. بنابراین قضیه فروش زمین به عمویش محول شد. -بسیار خوب، فردا صبح ساعت هشت شما به اداره ی آگاهی مراجعه کنید در این جلسه عموی مقتوله هم باید حضور داشته باشد. سپس دستور کفن و دفن جسد را داد. ساعت هشت صبح در دفتر سرهنگ فراهانی با حضور یکی از افراد پلیس به اسم کیوانی و آقای پارسا و آقای جاوید عموی مقتوله جلسه آغاز شد. سرهنگ فراهانی این گونه آغاز کرد: -آقاد جاوید، شما روز وقوع قتل یعنی دیروز صبح کجا بودید؟ -من در منزلم از صبح منتظر برادرزاده ام بودم، اما تا ظهر خبری از او نشد. چون من تنها زنده گی می کنم و به غیر از او کسی را ندارم بنابراین سابقه نداشت که دیر کند همیشه وقتی قرار داشتیم به سرعت می آمد. -مشکل زمین به کجا رسید؟ لطفن در این باره توضیح دهید. -من بالاخره بعد از تلاش فراوان توانستم زمین را به قیمت بسیار چشمگیر و بالایی بفروش برسانم، دیروز قرار بود برادرزاده ام به منزلم بیاید تا پیگیر انحصار وراثت باشیم. آقای کیوانی خطاب به جاوید گفت:لابد شما فکر کردید که با وقوع مرگ برادرزاده تان تمام سهم الارث یکجا به شما خواهد رسید؟ -خیر آقا، ببینید برادرزاده ام دچار نارسایی قلبی شدید بود، خود من چند بار او را به دکتر بردم و دکتر شدیدن تاکید داشت که باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد و در صورت عمل نکردن ممکن است از بین برود. بنابراین با وجود تمام مشکلاتی که در جریان ارث و میراث وجود داشت، او بارها به من گفت که در صورت فوتش تمام سهمیه به همسرش تعلق می گیرد. سرهنگ، پارسا را با لحن کوبنده ای مخاطب قرار داد و گفت:چرا شما به ما نگفتید که همسرتان بیمار بود؟ پارسا در حالی که از شرم سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و آرام گریست. سرهنگ فراهانی به فکر فرو رفت. در همین حین متوجه دستان لرزان جاوید شد که هنگام تماس با اشیا به شدت می لرزید اما حالت چهره و نوع حرف زدن او اصلن بیانگر تشویش خاطرش نبود فقط دستانش می لرزید. سرهنگ در جریان بازجویی بیش تر متوجه شد که آقای جاوید دچار یک نوع بیماری عصبی گشته و دستانش دچار رعشه شده است. سرهنگ از پارسا پرسید: شما دیروز بعد از ملاقات با همسرتان کجا رفتید؟ -بله، من دیروز بعد از خداحافظی با همسرم به سینما رفتم، خب دیروز جمعه بود و من وهمسرم قرار داشتیم که با هم به سینما برویم اما چون او با عمویش ملاقات داشت من تنها رفتم. سرهنگ مدتی خیره به چشمان پارسا نگریست، سپس از منشی صورت جلسه را گرفت آن را به عمو و همسر مقتوله داد و از آن ها تقاضا کرد که امضا کنند، جاوید به سختی قادر بود تا خودکار را در دستانش حفظ کند. سرهنگ فراهانی به پارسا گفت: لطفن بعد از امضا زیر برگه بنویسید«این صورت جلسه مورد تایید است»آن گاه خطاب به کیوانی گفت: به نظر شما قاتل کیست؟ -به نظرم تمام شواهد حاکی از این است که آقای جاوید بر اثر طمع زیاد و با توجه به این که برادرزاده اش زیاد عمر نخواهد کرد اقدام به قتل کرده و بعد ازآن جنازه را به گوشه پارک کشانده است. -پس لطفا مجرم را بازداشت کنید! کیوانی با دستبند به سمت جاوید می رفت در حالی که جاوید بر اثر تعجب و ترس تمام بدنش می لرزید و می گفت من از شما شکایت می کنم. درست زمانی که کیوانی قصد دستگیر کردن جاوید را داشت سرهنگ فراهانی به اوگفت: آقای کیوانی مجرم این طرف نشسته، آقای پارسا قاتل همسرش است و آن گاه در تایید سخنانش ادامه داد: آقای پارسا، شما بسیار مشتاق گمراه کردن ما و مجرم ساختن عموی همسرتان بودید اما باید بگویم که نقشه شما با شکست روبرو شد. شما ادعا کردید که دیروز به سینما رفتید اما هیچ به این مسئله فکر نکردید که به علت عزای مذهبی و عمومی تمام سینماهای کشور تعطیل است. گذشته از آن من دیروز درجیب مانتوی همسرتان یک تقویم کوچک پیدا کردم که جلوی تاریخ دیروز به طور ناشیانه نوشته شده بود«ملاقات با عمو جان،ساعت ده صبح» این دست خط دقیقن با دست خط زیر صورت جلسه مطابقت دارد و اما مورد مهم تر چه طور ممکن است عموی همسر شما با وجود لرزش دست قادر به خفه کردن کسی باشد؟ آن گونه که پزشکی قانونی تشخیص داده است عموی همسر شما حتا قادر نیست که خودکاری را در دست بگیرد تا پای ورقه را امضا کند. بنابراین او یک قاتل نیست و مطمئن هستم که هرگز نمی دانستید که همسرتان وصیت کرده بود در صورت فوتش سهم ارث تمام و کمال به شما برسد بنابراین جریان بیماری را هم از ما مخفی کردید و اکنون دچار عذاب وجدان شده اید. پارسا بعد از این که فهمید راه فراری ندارد لب به اعتراف گشود و به قتل همسرش معترف شد. پس از بازداشت او، آقای کیوانی به سمت جاوید رفت و از او دلجویی نمود. سرهنگ فراهانی با آسودگی خاطر خطاب به آن دو گفت: به یاد ضرب المثل معروف افتادم که می گوید،آدم های خیلی بزرگ و زرنگ، با احمقانه ترین اشتباهی خودشان را لو می دهند.
سیامک شالچی - مجله اپیزود بیست و ششم امرداد 1387 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |