|
هم خوشصدا بود، هم خوشچهره، هم خوشتیپ، هم خوشاخلاق، نتیجه اینکه همهی خوشهای دنیا را با خود به همراه داشت، سلطان پاپ ایران بود و همدم گیتار، سَبک موسیقیاش تازه بود و پُربار، صدایاش متفاوت بود و شکوفهی رقصان بهار، ویگن بود وحنجرهای مستانه، «سوگند» بود و «مهتاب» و «دلدیوانه» ... تا آخرین نفس خواند، تا همیشهی تاریخ ماند. ویگن بود و ویگن هست، ویگن خواهد بود و ویگن خواهد ماند.
دوم آذرماه، سال 1308، همدان شاهد بهدنیا آمدناش بود. «کارو» شاعر باارزش و صاحبنام ایرانی و برادر«ویگن» در شرح زندهگی خود، همدان را اینگونه تعریف میکند: «شهری که برای بچههایش - به جای ترکههای موسوم به اسب - حداقل یک شیرسنگی دارد .همدان شهری که اشک کودکیهای از یاد رفتهمان، در موازات اشک عظمت از یاد رفتهاش، قطره قطره، از دامن ابدیت«الوند» به دامن پاره پارهی شب افتخارات آواره، فرو میبارد.» از زبان «ویگن» مطلبی در بارهی کودکیاش نشنیدهام و نه جایی خواندهام. اما «کارو» چرا، «کارو» در بارهی پدرش مینویسد: پدر ما یک ارمنی متعصب بود، ارمنی متعصب، که همه چیز، جز تعصب و مردانهگی او را جنگ اول جهانی از او گرفته بود ... شاید به همین علت بود که اینچنین مرتب و بلاوقفه بچه پس انداخت .... هر یک سال و نیم یک بار، یک بچه...» و بعد ادامه میدهد: «از لحاظ پدرم قضیه شوخی نبود . نمیتوانست باشد ، بیش از یک میلیون ارمنی را در مسلخ جنگ اول جهانی، با فجیعترین روشهای ضدانسانی، به خواب جاودانی پیوست داده بودند ... لازم بود ملت ارمنی را از انقراض نجات داد . پدرم سهم خودش را ، بیش از سایر ارامنه در نظر گرفته بود ... و اگر زنده بود، اگر میماند... ما اکنون به جای هشت خواهر وبرادر، حداقل سیوشش برادر و خواهر بودیم ! بیچاره مادرمان چهکار میکرد! ؟» کارو با زبان شیریناش شرح میدهد که تا وقتی پدرشان زنده بود، متوجهی معنای فقر نشدند، این موضوع را با جملهی زیبایی بیان میکند: « تا هنگامیکه پدرم بود، سفرهی ما، افتخار آشنایی با گرسنهگی را پیدا نکرد.»
ویگن در همان دوران کودکی به اتفاق خانواده از همدان به اراک رفتند و در این شهر ساکن شدند. در اراک بود که ویگن از یک خطر حدی، جان سالم به در بُرد و گویی دوباره به زندهگی درود فرستاد. «کارو» در این باره نوشته است: «در اراک بود که ویگن برای نخستین بار، با یکی از تراژدیهای بزرگ زندهگی خود، روبهرو شد. بعد از ظهر یکی از روزها، همه خواب بودیم که ویگن را، آب برد ... که میداند ؟... شاید حنجرهی ویگن- زیروبم های عاشق آفریناش را – مدیون زمزمهی امواج رودخانهایست که در شش سالهگی او را برد ... شاید ویگن زندهگی خودش را – زندهگی شهرتاش را – مدیون آن چند دقیقهایست که موقتن در بستر رود خانه، مُرد ...رودخانهای که ویگن را برده بود، به دو قسمت تقسیم میشد ... قسمتی از آن، سنگ آسیایی را میچرخاند ... قسمت دیگرش به زندهگی اشرافی یکی از ملاکین بزرگ اراک، صفای بیشتری میبخشید: از باغ مفصل یک ملاک مفصل رد میشد .... اگر ویگن با گرسنهگی آشنا نبود ... با باغ بیشترآشنایی داشت رودخانه هم، لطف کرده بود و اورا به آشنایاناش رسانده بود ... به درختها .... و آنجا در آن باغ - باغبان پیر، ویگن را از مرگ حتمی نجات داده بود و نگذاشته بود که کرامت زمزمهی امواج رودخانه، نسبت به حنجرهی فردای ویگن، حرام شود ...
ویگن و خانوادهاش بیش از یکسال در اراک نماندند، آنها به بروجرد نقلمکان کردند. در بروجرد بود که ویگن پدرش را در همان روزهای کودکی از دست داد. کارو در این باره میگوید: « در بروجرد، همانجا که پدرم سیونه سالهگی، علارغم هیکل ورزیده و سلامت بیچون وچرایاش، با یک سینهپهلوی ساده، پیوندش را برای همیشه با زندهگی گسست ... دریغ که من و ویگن، وقتی پدر ما مُرد، آنقدر بیخبر از دو جهان بودیم، آنقدر بیخبر و کوچک ، که حتا با یک قطره اشک، ترانهای به نام لالایی برای خواب ابدی پدر نازنینمان نسرودیم ....به ما هیچ نگفتند که او مرده است .... به ما گفتند که او به سفری دور و دراز رفته .و از آنروز سفرهی ما افتخار آشنایی با گرسنهگی را پیدا کرد ... و نانآور ما ، برادر بزرگ ما "زوان" بود ... زوان یک مرد.....یک انسان.» پس از مرگ پدر، «زوان» برادر بزرگتر که سرپرستی خانواده را در آن سن کم برعهده گرفته بود، خانوادهاش را به مراغه برد. در مراغه بود که ویگن نخستین بار صاحب یک گیتار شد. یک سرباز روسی به نام «باریس» که از روسیه به ایران گریخته بود، ویگن را صاحب گیتار کرد و به قول کارو: « گیتاربا نغمههای شب زندهدار، پنجرههای بستهی حنجرهی ویگن را به سوی آفتاب باز کرد.» ویگن وقتی از دبیرستان فارغالتحصیل شد به کار نقشهبرداری روی آورد. اما همچنان گیتارش را مینواخت و آواز هم میخواند، نه در خلوت خانه که در مقابل دیدهگان مردم. شاهد این ماجرا، باشگاه آرارات است در آن زمان. باشگاه آرارات چه بود؟ آرارات یک کانون فرهنگی برای ارامنه بود که ویگن را به عنوان چهرهای تازه در موسیقی شناخت. ویگن در باشگاه آرارات بیشتر ترانههای ارمنی میخواند.
زمانیکه ویگن با گیتارش در باشگاه آرارات میخواند، روزی توجه ساموئل خاچیکیان، فیلمساز صاحبنام را به خود جلب کرد. «خاچیکیان آن روزها که با فیلمهایی مانند«بازگشت» و «دختری از شیراز» نظر سینمادوستان را به خود جلب کرده بود. ساموئل از همان باشگاه برای فيلم «چهارراه حوادث»، ویگن را انتخاب کرد و به دلیل صدای بسیار زیبای او، شعری هم برایاش سرود که این شعر در فیلم «چهارراه حوادث» به شکل ترانه، بر روی صحنههای گردش ناصر ملکمطیعی و مینا مغازهای، با صدای ویگن پخش شد و این نخستین باری بود که صدای ویگن از طریق یک رسانه به گوش مردم میرسید. بعد از آن ویگن به رادیو رفت و ترانههای جاودانهاش بهطور مرتب از رادیو پخش شد: گلسرخ، شاهدوماد، بارون بارونه، چرا نمیرقصی، کلاغپر، مهتاب، سوگند، دوکبوتر، شکوفه، دل دیوانه، لالایی و...
او با صدایی متفاوت از صداهای معروف آن زمان و با موسیقی متفاوتی نسبت به آنچه در موسیقی سنتی ایرانی به کار گرفته میشد، به تدریج خود را معرفی کرد و البته در اوایل راه مخالفانی نیز داشت. نوع موسیقی که ویگن اجرا میکرد مجموعهای از ملودیهای ارمنی و ترکی و اروپایی بود. در واقع او نوع تازهای از موسیقی را رواج داد که به آن پاپ ایرانی میگفتند و خودش شد سلطان پاپ ایران. ویگن بهجز آوازخوانی، ملودی هم میساخت و بیشتر نیز از ملودیهای ترکی و ارمنی و غربی بهره میگرفت. مضمون ترانههایی هم که اجرا میکرد، تازه بود. او در دههی سی و چهل، محبوبترین آوازخوان ایرانی بود. او با آوازخوانان معروفی چون «دلکش»، «پوران» و «هایده» نیز ترانههای مشترک به شکل دوصدایی اجرا کرده است.
ویگن به جز موسیقی کار سینما را هم در دهههای سی و چهل تاحدی دنبال کرد. او از سال 1334 تا سال 1345 در نُه فیلم به ایفای نقش پرداخت. فیلمهایی که «ویگن» در آنها حضور داشته عبارتند از: «چهار راه حوادث» ساختهی ساموئل خاچیکیان» سال 1334 // «خون و شرف» ساختهی سامودل خاچیکیان، سال 1334 // «ظالم بلا» ساختهی سسامک یاسمی، سال 1336 // «تپهی عشق»، ساختهی ساموئل خاچیکیان، سال 1338 // «چشمهی عشاق» ساختهی صمد صباحی، سال 1339 // «آرشین مالالان» ساختهی صمد صباحی، سال 1339 // «آتش و خاکستر» ساختهی خسرو پرویزی، سال 1340 // «عروس دریا» ساختهی آرمان، سال 1344 // «اعتراف» ساختهی ناصر رفعت، سال 1345.
آنها که در آن سالهای دور صدای ویگن را میشنیدند، میگویند که یکی از خاطرات بهیادماندنیشان از این صدای جاودان، برنامهی «داستان شب» رادیو بود که هر هفته چهارشنبهها، در پایان آخرین قسمت داستان آن هفته، ترانهی زیبای «لالایی» با صدای ویگن پخش میشد. ویگن، در دههی پنجاه به امریکا مهاجرت کرد و همچنان به کار موسیقی ادامه داد و علاوه بر انتشار ترانههای تازه، کنسرتهای زیادی نیز در امریکا و اروپا برگزار کرد که همه جا با استقبال هموطناناش روبهرو میشد. این فعالیتها ادامه داشت تا اینکه بیماری به سراغاش آمد. ژاکلین دختر ویگن که خود نیز در حیطهی ترانهسرایی و آهنگسازی و آوازخوانی فعالیت دارد، در مورد پدر میگوید: «ویگن آنقدر فدایی مردم بود که بهخاطر کنسرتهای اروپایاش قرار جراحیاش را عقب انداخت و به همین دلیل سرطان پیشرفت کرد. بعد از اینکه مثانهاش رو برداشتند هم فایده ای نکرد و سرطان رسید به استخواناش ، ولی تا آخرین لحظه نگذاشت که ما روحیهمان را ببازیم. مثل یک قهرمان با دردش جنگید و حتا آه نکشید.»
ویگن سلطان پاپ ایران سرانجام به دلیل سرطان پروستات و در نتیجه از کار افتادن ریهها روز یکشنبه چهارم آبان ماه سال 1382(2003میلادی) در سن هفتادوسه سالهگی در لسانجلس درگذشت.
امسال ششمین سالگرد درگذشت این بزرگآوازخوان موسیقی پاپ ایران است، هنرمندی که لقب«سلطان پاپ ایران» سزاوار اوست. یادش و صدایاش جاودان و همواره گرامی باد
بانگاهی به: اتوبیوگرافی «کارو» دانشنامهی ویکیپدیا فرهنگ فیلمهای سینمای ایران - جمال امید
آنسه امیری - مجلهی اپیزود ، شمارهی شصتونُه نُهم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |