|
در فیلمهای دههی سی سینمای ایران، زن یا به عنوان دختر، مادر و یا همسری معصوم و فداکار، و یا در قالب زنی هرزهگرد و فریبکار ظاهر میشد. گاهی نیز در میانهی این دو قطب در نوسان بود و از روستا به شهر میآمد و در کابارهها و کافهها آوازخوانی میکرد . پس از گذشت حوادثی دوباره به اصل خود بازمیگشت و زندهگی سنتی خود را از سر میگرفت. شرایط سیاسی و اجتماعی ایران در دههی سی، این امکان را به بانوان ایرانی داده بود که پای خود را از محدودهی خانواده فراتر بگذارند و نیز امکانان آموزش به دست بیاورند و در ادارات دولتی جذب کار شوند. وضع ظاهری زنان نیز بنابر سیاستهای اجتماعی و فرهنگی دولت تغییر یافت و زنان آزادیهای بیشتری در نحوهی لباس پوشیدن به دست آوردند. فیلمسازان ایرانی در دههی سی با نشان دادن زنانی که لباسهای بدننما میپوشیدند و آواز میخواندند و میرقصیدند و اغواگری میکردند، به جاذبههای تجاری فیلم خود شکل میدادند. به طورکلی زن در فیلمهای دههی سی سینمای ایران، فردیت نداشت و فیلمسازان در گزینش بازیگران زن، توجه چندانی به مهارت بازیگری آنها نشان نمیدادند. زن یا عروسک خانهنشین بود، یا عروسک هرزهگرد. مباشران سینمای تجاری نیز برای تجسم این تیپهای عروسکی، بیشتر به دنبال زنانی میرفتند که در عرصههای دیگر مشهور بودند، بهویژه سرمایهگذاری برای زنان آوازخوان بسیار مقرون به صرفه و معمولن موجب توفیق تجاری فیلم بود. رادیو در آن زمان مخاطبان زیادی داشت و مردمی که صدای آوازخوانان را دوست میداشتند، اشتیاق زیادی نیز برای دیدن تصویر آنها نشان میدادند. به عنوان نمونه «دلکش» که مشهورترین آوازخوان دههی سی بود، محبوبترین بازیگر زن این دهه نیز محسوب میشد و بیشتر فیلمهایی که با حضور او ساخته میشد، با توفیق تجاری چشمگیر روبهرو میگردید.
دلکش در بازیگری استعداد نداشت و خود نیز از این مسئله آگاه بود و در آغاز نیز برای حضور در جلوی دوربین مردد بود، اما«کوشان» تردیدهای او را از بین برد و دلکش این شهامت را پیدا کرد که بازیگری سینما را بیازماید. مردم نیز از دلکش توقع بازیگری نداشتند، در واقع مردم به تماشای فیلمهای او میرفتند که کابارهای مصور ببینند و این خواننده، تازهترین ترانههایش را در اجرایی تصویری برایشان بخواند. بدین ترتیب فیلمهای دلکش از بازار پاسخ مثبت گرفت و او تا سالهای آخر دههی سی در سینما باقی ماند. پس از دلکش، مشهورترین آوازخوانی که به سینمای ایران پیوست، «پوران» بود که از اواخر دههی سی یعنی سال 1339، با بازی در فیلم«اول هیکل» ساختهی «سیامک یاسمی» بازیگری در فیلمهای ایرانی را آغاز کرد.«پوران» نیز مانند «دلکش» استعدادی در بازیگری نداشت، اما در خوانندهگی بسیار مشهور بود و همین برای مباشران سینمای تجاری ایران کافی بود.«پوران» یک عامل تبلیغاتی بسیار موثر بود و تاجرپیشهگان سینمای ایران نمیتوانستند از او چشم بپوشند.
نخستین فیلمی که «پوران» در آن ایفای نقش کرد از بازار پاسخ مثبت گرفت و از آن پس اغلب تهیهکنندهگان، مشتاق همکاری با او شدند و فیلمهای بعدی او نیز با استقبال عمومی مردم روبهرو شد. این فیلمها نیز مانند فیلمهای دلکش، یک کابارهی مصور بود و «پوران» تازهترین آهنگهای خود را در آنها اجرا میکرد و مردم هم برای دیدن «پوران»به تماشای این فیلمها میرفتند. اما ضعف فیلمها و بیاستعدادی پوران در ایفای نقش، کمکم سبب شد که از اشتیاق مردم کم شود، اما با فیلم«آقای قرن بیستم» ساختهی «سیامک یاسمی» در سال 1343، پوران بار دیگر موفقیت تجاری خود را در فروش فیلم تثبیت کرد. دلکش و پوران در زمینهی خوانندهگی بااستعداد بودند، صدایی بسیار خوش داشتند، در کار خواندن همیشه موفق بودند و طرفداران بیشمار و محبوبیت خارقالعادهای به واسطهی هنر آوازخوانی خود داشتند. اما نکتهی قابل توجه اینجاست که به جز آوازخوانان محبوبی که به واسطهی شهرت و محبوبیت خوانندهگیشان به سینما راه یافتند، در دههی سی، رقصندههایی نیز بودند که از رقصیدن در کافههای پایین شهر تا بازیگری و رقصندهگی در فیلمهای سینمایی ارتقا پیدا کردند. در میان این زنان«مهوش» مشهورتر از همه بود. نکتهی شگفتانگیز داستان مهوش، در اینجاست که او نه استعداد بازیگری داشت، نه استعداد آوازخوانی، نه صدای خوبی داشت، نه از زیبایی برخوردار بود، نه اندام متناسبی داشت و نه حتا میتوانست درست برقصد، اما حضورش در فیلم، به تنهایی فروش فیلم را تضمین میکرد. در واقع، او یکی از شگفتیهای تاریخ سینمای ایران را رقم زد. مهوش در بیشتر فیلمهای دههی سی، یا یکی از نقشهای فرعی را بازی میکرد و یا در چند پرده از فیلمها میرقصید.
مهوش در بروجرد به دنیا آمد. کودکی را در همین شهر گذراند اما در نوجوانی با خانواده به تهران رفت. وی در تهران به یکی از گروههای موسیقی شاد و محفلی پیوست که در کافهها و مجالس برنامه اجرا میکردند. مهوش بعدها با یکی از اعضای همین گروه به نام «حسن زاده» که نوازندهی ویولن بود ازدواج کرد. او بعدها مهوش را در کافههای مختلف همراهی میکرد. چنین روایت میکنند که بزرگترین دعوای کافه جمشید مربوط به شبی بود که «هفتکچلان» که از اوباش آنزمانها بودند، میخواستند مهوش را از روی صحنه پایین آورده و کنار میز خودشان بنشانند. مهوش ترانهای را روی صحنه میخواند که شعر آن برای دورهای ورد زبان عامهی مردم شده بود، ترانهای به نام«کی میگه؟» که در قسمتهایی از آن میخواند: «این دست کجه؟ کی میگه کجه؟ این چشم چپه؟ کی میگه چپه؟...» و بعد دور خودش میچرخید و کمی دامناش را بالا میزد.
یک شب کلاه از سر یکی از برادران هفتکچلان که جلوی صحنه میز گرفته بودند برداشت و خطاب به جمعیت پرسید: «این سر گره؟ کی میگه گره؟» این شوخی بامزه میتوانست به قیمت جان در آن سالها تمام شود و مهوش بدون حمایت لاتها و اوباشهایی که پشت میزهای دیگر پخش بودند نمیتوانست چنین جراتی داشته باشد. یکی از برادران هفت کچلان رفت روی صحنه که مهوش را بغل کند و بیاورد پایین که جنگ مغلوبه شد و تیغ تیز چاقو، گوشهی صورت مهوش را هم برید. نه کسی را به کلانتری بردند و نه پاسبانی جسارت دخالت در نزاغ و تسویه حساب اوباش تراز اول تهران را داشت. همدیگر را لت و پار کردند، تا بالاخره همه با هم مهوش را بردند کرج تا برای همه شان خصوصی بخواند!!! مهوش با اینکه در زمینهی استعداد و هنر هیچ نداشت، اما محبوبیتی افسانهای در میان مردم پیدا کرد. بهویژه مرگ نابههنگام او بر اثر سانحهی اتومبیل، شهرت افسانهای او را دوچندان کرد. ذهن اسطورهساز مردم نیز به سرعت به کار افتاد و او را تا حد اسطورهی ایثار و ازخودگذشتهگی ارتقا داد، مثلن میگفتند که وی بخش اعظم درآمد خود را صرف نیکوکاری میکرده و هزینهی دهها کودک یتیم را تقبل کرده بود. تشییع جنازهی مهوش، با سیل جمعیتی که به دنبال تابوتاش به راه افتاد، پُرشکوهترین مراسم خاکسپاری آن زمان بود. در تشییع جنازه مهوش هزاران تهرانی شرکت کردند و به روایتی یک سر تشییع کنندهگان در شهرری و سر دیگر به شاهعبدالعظیم میرسید. کشته شدن مهوش، رکورد جدیدی را هم برای تیراژ روزنامههای آن دوران بر جای گذاشت. برای آن روزگار صدوبیستهزار نسخه، یک تیراژ تاریخی بود. جالب اینکه در دورانی که مهوش در اوج بود، عدهای هم میخواستند بازارش را کساد کنند و به همین منظور، کسی به نام «آفت» را به میدان رقابت فرستادند، اما تا وقتی مهوش زنده بود کار این رقابت نتوانست به جایی بکشد و بعد از آنکه مهوش در تصادف کشته شد هم رقابت دیگر معنایی نداشت. بنابراین آفت ماند و تعدادی از ترانههای عامیانهای که خوانده بود. تصویری از بازی «آفت» هم در یک فیلم باقی مانده است! صدای «آفت» خیلی بهتر از صدای مهوش بود واستعداد بازیگریاش هم بیشتر، زیباتر هم بود، اما نتوانست رقیب مهوش شود! مهوش در فیلمهای «لیلی و مجنون» ساختهی علیمحمد نوربخش، سال 1335 // «برهنهی خوشحال» ساختهی عزیز رفیعی، سال 1336 // «نردبان ترقی» ساختهی پرویز خطیبی، سال 1336 // «شاباجی خانم» ساختهی صادق بهرامی، سال 1337 // «یکی بود یکی نبود» ساختهی رحیم روشنیان، سال 1338 // «دوعروس برای سه برادر» ساختهی محمدعبدی، سال 1338 // «از پاریس برگشته» ساختهی هنریک استپانیان، سال 1338 // «دختری از اصفهان» ساختهی گرجی عبادیا، سال 1339 ایفای نقش کرد و رقصید و آواز خواند.
زندهیاد«عزیز رفیعی» در فیلم «جنوبی» بازسازی گوشههایی از زندهگی مهوش را کارگردانی کرده بود. شاید اگر آن تصادف مرگبار برای مهوش پیش نمیآمد، سینمای ایران تا چندین سال از شهرت افسانهای او پول میساخت. بهراستی، چهگونه است که زنی بیهیچ استعداد و هنری، بیهیچ بهرهای از زیبایی و تناسب اندام، تا آن حد محبوب شد؟؟ انگشت اشاره را بر کدام بخش از این داستان باید گذاشت و گفت به این دلیل محبوب بود؟ واقعن دلیل آنهمه محبوبیت چه بود؟؟
منابع: کتاب سال سینمای ایران 1379 ماهنامهی فیلم- بهمنماه 1379 فرهنگ فیلمهای سینمای ایران - جمال امید وبلاگ «ازهمهچیز»
آنسه امیری - مجلهی اپیزود ، شمارهی شصتونُه نُهم آبان ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |