گاهی نگاه‌مان سوی ماه است؛
گاهی پناه‌مان دلِ چاه است .

آه، انقلابِ ما چه درختی ست
که ش برگ اشک و بر همه آه است؟!

شب بود و چشمِ گرگ درخشید:
آمد یقین‌مان که پگاه است!

برخاستیم جان به کف، آری:
پنداشتیم دشمن شاه است.

 ایران تباه بود از او، لیک
اکنون تباه‌تر زتباه است.

شیخ است رهبر اینک و، تا هست،
زور وزرش بسیج و سپاه است.

چندان ستم شده ست فراگیر
  که گور از آن یگانه پناه است.

شادی و داد و کشور آباد
هزل و فکاهه است و مزاح است.

آزاد اگر که هست، همانا،
شاهینِ تیزبالِ نگاه است.

مانده‌ست خود همین نفس ازما:
وآن نیز آهی از پسِ آه است.

دشمن نه شاه بود و نه شیخ است:
دشمن هماره جهلِ سیاه است.

گر وارهیم از قفس جهل،
ایران نه جای شیخ و نه شاه است.

تا نیست رهنمای تو دانش،
کارت خطا وخبط و گناه است.

راه است و هست نیز در آن چاه:
بادا که با تو نقشه‌ی راه است.

دهم شهریور هشتاد وهشت،
                          بیدرکجای لندن  


بهترین دوست من

رفته در خواب عمیق

او که امیدم بود

با دل‌ام بود رفیق

بدن‌اش بی‌حرکت

دستهای‌اش بی‌جان

مرغ روح‌ش انگار

پرکشید از زندان

قبل رفتن آیا

اشک‌هایم را دید؟

آخر او باور کرد

عاشق‌ام بی‌تردید ؟

کاش می‌برد مرا

به نخستین دیدار

باز می‌شد چشم‌اش

کاش می‌شد بیدار

کاش از دیدن من

دل او می‌لرزید

کاش من‌را می‌خواست

کاش من‌را می‌دید

دوست‌اش می‌دارم

دوست‌اش می‌دارم

کاش او می‌فهمید

کاش او می‌فهمید

داستان از زمانی شروع شد
كه نمایش روی آنتن رفت.
حدس
‌ام كاملن درست بود
تو اصلن عاشق نبودی.
در یكی از رستوران‌های شهر شنیدم:
‌كلمات اعتبار خود را از دست داده‌اند
مدتی‌ست كه از تو خبری نیست
مثلث برمودا
هنوز هم مرسوم است؟
از زنده‌گی‌ات چیزهایی را وام می‌گیرم:‌
جدول جمعه
لوستر تاریك
و هزاران برداشت
كه همه از خلق موقعیت‌های دراماتیك
برای دوست داشتن‌ام
                             حرف می‌زنند
خط به خط با تو بودن؟
نه! من فقط
من فقط
لابه لای اشیا
با خودم چت می‌كنم.

 

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وهشت

 دوم آبان ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved