آوای شيپور طنينی سرد و شكافنده داشت مثل ضربه‌ی شمشير، كه فضا و فاصله و ديوار را می‎‌شكافت و مثل دَمی سرد، دلواپسی مي‎آورد. نوای شيپورزن حزين بود و انگار مرده‎ای را صدا می‌زد كه تنها در جايی دور، به انتظاری بيهوده خوابيده است.هميشه آن‌ها صبح زود به ميدان می‌‎آمدند، چون روز تابستان بلند و گرم بود. اما شيپورچی ساعتی پيش از پيش‌خوان‌ها شيپور می‌‎زد تا جمعيت جمع شود.

نوحه‌خوان‌ها پيش‌خوانی می‌كردند. جوان بودند، چپيه بر سر و عبا بر دوش داشتند و عقال سياه‌شان كهنه و زده بود. ميان آواز با هم گفت و شنودی داشتند و چشم‌‎های فضولی كه، از زير چپيه، ميان جمعيت دور ميدان دودو می‌‎زد. موقع خواندن با دست به اين طرف و آن طرف اشاره می‌كردند و شعر آوازشان قديمی و دل‌تنگ‌كننده بود. مادرم ميی‌گفت: ـ شعرها رو سينه به سينه می‌‎خونن. گاه ميان‌شان بچه‌‎ای هم بود و آواز كودكانه‌‎اش مخالف و زير می‌‎آمد، قبای سبز كهنه و عمامه‌ی نقلی سياه به او می‌‎پوشاندند و كرباسی لكه‌‎دار پيش‌سينه‎‌اش می‌‎آويختند كه، پيش از تعزيه، زن‌ها را به گريه می‌‎انداخت.

مادرم ميی‌گفت: تعزيه گردونا چن زنه‌‎ن، بچه‌‎ها رو از پر قنداق ياد ميدن.

اما زن عمو می‌گفت: ـ بعضيا رو از جای ديگه ميارن.

و چشم‌‎ها را به طاق می‌‎انداخت، استغفار می‌فرستاد و لای دو انگشت شست و نشان‌اش تف می‌‎كرد و ميی‌گفت:ـ گردن خودشون. می‌دزدن! ... خدايا توبه! دخترارم می‌‎برن واسه صيغه! همه كاری ازشون مياد كه نكبت گريبون گيرشون می‌شه.

و راست می‌گفت، كه نكبت از كهنه‌گی لباس‌ها پيدا بود و بدشگونی شهادت، كه بعضي وقت‎‌ها كه تماشا مايه نداشت، مثل عروسك بازی صورت می‌گرفت، جوهر خون و رنگ سرخ و سبز پركلاه‌خودها و برق سربی زره درهم می‌چرخيد و بچه‌ها بر بدن‎‌های توفال‌پوش بی‌سر زاری می‌‎كردند و زن‌ها كاه بر سر می‌ريختند و جايی، تعزيه گردان‌ها دور می‌‎زدند و مردم تا جام برنجی پيش روی‌شان برسد، به خانه رسيده بودند. نزديك اذان ظهر، شيپور آخرين دم را، برمی‌كشيد و خيمه‌های وصله‌خورده را از ميدان برمی‌‎چيد و شهادت مثل غباری در هوا محو می‌شد، مادرم سر تكان می‌‎داد و می‌گفت:

ـ اينا به اعتقاده! مردم ديگه بی‌اعتقاد شده‌‎ان.

آهي می‌كشيد و چشم‌مان به هم می‌‎افتاد. برق نگاه‌اش از غبار حسرت تيره بود. آن وقت، هر دو از د‌‌‌ل‌تنگی، خانه را می‌گذاشتيم و به تعزيه‌های «باغ توتی» و «باغچه علی جان» می‌رفتيم، اين زمان هر دو جوان بوديم. تعزيه آن‌جا، از تيغ‌ آفتاب تا دو ساعت به غروب طول می‌كشيد و خلايق از زمين و درخت و بام می‌جوشيد.

تعزيه‌‎ها مفصل و پرخرج بود و وقتی برای بزرگان خوانده می‌‎شد از وقفيات حرم، جواهر و لباس می‌‎آوردند و از اموال خاصه، اسب عربی و زين و برگ مرصع. شاه در ايوان حرم می‌نشست و خوانين افتخار كفش‌داری داشتند و بانوان پشت پرده‌ی زنبوری می‌نشستند، نقل بادام و نان سپهسالاری می‌خوردند و برای سوگلی‌ها سينه می‌كوبيدند. براي مجلس مختار، آشپز مردانه پخت می‌كرد و يك بار كه قرار بود «حاج بارك الله» باشد، تخت عاج ظل‌السلطان را آورده بودند.

اما آن روز تعزيه به هم خورده بود و چيزی نمانده بود كه تخت عاج زير دست و پا برود. معركه به خاطر«حاج بارك الله» بود و قوم علم‌دار كه وقفيات حرم دست‌شان بود.آن طور كه مادرم می‌گفت:

ـ حاج بارك الله بلندبالا و چهارشانه و خوش صداست. لباس مخمل مشكی، با كلاه‌خود فولاد و پر سياه و كمربند نقره‌كوب می‌پوشد و بر اسب برنجی علم سياه برمی‌دارد و به خون‌خواهی «سيد الشهدا» می‌‎آيد در «مجلس مختار».

حر شهيد رياحی است كه كفن سفيد بر قبای سرخ می‌اندازد و قرآن به يك دست و شمشير به دست ديگر ركاب شاه شهيدان را می‌بوسد و يك تنه به سپاه كفار می‌زند.و در جامه‌ی سبز عباس مشك آب به شانه می‌اندازد و با دست قلم شده، رو به سوی فرات می‌كند، زن‌ها چنان قشقرقی راه می‌اندازند، كه انگار زلزله آمده، برای‌ش چكمه‌ی شهر فرنگی و بازوبند عقيق و دستمال‌بسته‌های جورواجور می‌فرستند، خيلی از زن‌های سفيدبخت سر«حاج بارك الله» سياه‌روز و در به در شده‌اند. زن عمو می‌گفت:

ـ زنگ صداش هوش از سر می‌بره، وقتی صدارو می‌كشه كه:«بساط عُمَر نيارزد به زحمت چيدن»

ولوله در زن و مرد می‌افته و اونا كه خاطرخواهشن از هوش می‌رن. آن‌ها می‌گفتند و صورت‌شان مثل گلی كه‌ آب داده باشند، باز می‌شد، چادرهای گل گشنيزی و گيسوان بافته با سنبله و دوزاری زرد و چارقدهای آهارزده خاصه مرمر، در جام آينه‌های روسی می‌شكفت و زنانه‌گی چون گياهی ريشه در جوانی می‌كرد و تن‌ها در طپشی گس و شيرين به عاطفه‎‌های خواب‌زده ياری می‌داد.

دو به دو، چهار به چهار، گرد هم می‌نشستيم و شال و شب‌كلاه و پيچه می‌بافتيم و با دل‌تنگی‌هامان گلدوزی می‌كرديم.در آن روزگار، مردی از تاريك گوشه‌‎ها و سختی ديوارهای بلند و گمان‎‌های گنگ خانه‎‌ها می‌گذشت و باوری شيرين از وجود يگانه با خود داشت و در گفت‌وگوهای زنانه با جرقه‎‌هايی رنگين از ابريشم و فولاد می‌درخشيد و هر جا كه زنان گرد هم نشسته بودند، صحبت از او بود: در «قيام مختار» و «سقایی عباس». اما مردان با اين حكايت طور ديگری تا می‌كردند، بوی سرخوشی خيال زنان به مشام‌شان خوش نمی‌آمد، آن موقع گويا حاج عمو بو برده بود يا از كسی شنيده بود كه زن‌های اندرون از تعزيه حالی دارند و پيش‌پيش محكم كاری می‌كرد.

حاج لطف الله دولابی، خان عموی مادرم بود، كه آن روز بالای اطاق پشت به مخده روی تشكچه نشسته بود و هيچ صدايی نمی‌آمد جز چه چه زير و يك‌نواخت قناری كه عمو دوست داشت قفس‌اش را بالای معجر در آويزان كند، خاتون با همين قناری سفيدبختی خودش را نشان داد، وقتی او آمد، عمو قناری را به كسی بخشيد، زن عمو می‌گفت:

ـ خاتون چش نداشت قناری رو ببينه. يه جوری كله پاش كرد.
عمو همان طور كه با انبر سرباريك، ذغال‌های ريز دور منقل را به گل آتش نزديك می‌كرد و سبيل‌های بورش را می‌جويد يك مرتبه ميان حرف مش كرم غرشی كرد و لا الله الا الهی گفت كه مش كرم پس نشست، زن‌ها پشت در كنجی گوش ايستاده بودند و صدای عمو بم و تهديدآميز بود:
 - كرم! خط زنا رو كور كن، ديگه نشنفم اونا حرف تعزيه رو تو اين خونه بزنن ها...

كرم روی دو زانو حركتی كرد و سرش را جلو برد و گفت: خان، بنده بی‌‎تقصيرم و معذور، اما شما خودتون بانيش بودين.
عمو غرش كرد: ما هر چی كرديم واسه آخرت بود، اونجام اگه حسابی تو كار باشه، روشن می‌شه.و آهسته‌‎تر افزود:یيه كار صورت نگيره كه تو اين وانفسا، كلای جاكشی سر ما بذارنا.

مش كرم ريش سفيد را جنباند، قوز كرد و گفت: خان به سر خودتون قسم اين چيزا تو اين خونه اتفاق نمی‌‎افته، تا جون تو تن من هس چهارچشمی مواظبم، علاوه بر اون حالا كسی نيس كه اينو ندونه، ميگن از حالا همه جاها رو خريده‎ان دو عباسی! دونه يه شي‎ام پشت حمالا و باريكه معجر درا !

عمو غريد: ديوثا، ببين وقتی ميگم، رو اسم امام معامله می‌كنن، تف به غيرت‌شون.

تفی نقلی توی منقل افتاد. عمو حقه را برداشت، سوزن را صاف كرد و در سوراخ حقه گرداند. انگشتان‌اش عادت كرده و چالاك بود و نگاه‌اش دنبال جعبه، دست زير تشكچه برد، می‌گفت: حقه را از هيجده ساله‌گی رفقا بر لب‌اش گذاشته‌‎اند!

كرم ناليد: خان از من گردن شيكسه چی برمياد. آدم فرستاده‌‎ان در عمارت به زينل پيغوم داده بود كه حرمت خان هميشه واسه اون چادر گردن ماس، خانوم‌ام ديگه دس بردار نشده‌‎ان ...

عمو يورش برد و مش كرم عقب نشست.
ـ سگ پدر! ... چه جور كك به تنبون مردوم می‌ندازن، چادر نذر كردم واسه عزاداری، نخواسم كه زيرش ناموس به حريف بدم اين‌كه عزاداری نيس، رقاص بازيه! استغرالله ربی و اتوب عليه! برو نذار دهن‌ام آلوده بشه، بشون بگو تعزيه تموم شد.

آخر صحبت فوتی در سوراخ حقه كرد و روی سينی تكان‌اش داد و نعلبكی حب‌ها را برداشت. لوله‎‌ها را نمدار چيده بودند. حب‌‎ها استوانه‎‌ای و خردلی روشن بود، عمو نعلبكی را بو كشيد و آهی خوش بيرون داد، انگار همه‌ی آن‌ها كه به اين صحنه نگاه می‌‎كردند، راحت شدند. صدای آه زن عمو آمد و خنده‌ی بهجت ملوك كه چيزی بو برده بود و از اول چشم ديدار خاتون را نداشت. پای خاتون كه به رخت‌خواب خان رسيده بود، تومار بخت سفيد بهجت را برچيده بود.اما زن عمو، تودار و آرام بود. گذر سال‌ها و زن‌ها را زياد ديده بود كه هرازگاهی تكانی به خانه می‌‎دادند و زن عمو به سرخ و سبزشان چشم تنگ نمی‌كرد، بعد از هر صيغه و عقدی، زيارتی می‌‎رفت و زلفی كوتاه می‌‎كرد وحنا می‌‎بست و ستبر و استوار بستر قديمی را صاف می‌كرد و به انتظار نشئه‌ی خان، صبر پيشه داشت.

بهجت ملوك جوان‌تر بود، عمو او را برای اولاد گرفته بود و بعد كه استخوانی تركانده و رنگ و‌ آبی پيدا كرده بود، صيغه را نود و نه ساله خوانده بودند و بهجت شده بود چشم چپ و راست عمو. سر و زبان‎‌دار و پر و پيمان و خوش آب و رنگ بود و به قول اندرونی‌ها، كاسه‌ی چينی روی لمبرش می‌‎نشست. اهل حال بود و گاهی كه دنبك و دايره‌ای پيدا می‌‎شد، رقص تميزی هم می‌كرد. اما وقتی با يك دختر هفده هجده ساله‌ی ورامينی، كه چين زلف را تا كمر شانه می‌‎زد و انار پستان‌هايش به زحمت زير نيم‌تنه جا می‌شد، بساط عيش را برچيده ديده بود، يار غار زن عمو شده بود، جادو می‌‎كرد و سينه می‌كوبيد، اما سوز دل‌اش يله نمی‌‎شد. زن عمو اهل جادو و نفرين نبود، توی دل حكايتی داشت اما انگار دوتايی با يك درد، كنار آمده بودند.

آن موقع زن‌ها در اندرون می‌نشستند، شال و شب‌كلاه می‌‎بافتند و صحبتی داشتند كه پايانی نداشت. خان‌عمو قدغن كرده بود كه زن‌ها پا به بيرونی بگذارند.

اوس فرج الله چله دار، چادر سفارشی تكيه را می‌‎دوخت و خانه در تدارك پذيرايی از استاد و شاگردان‌اش، كه در ايوان بيرونی بساط پهن كرده بودند، برافروخته بود. زن‌ها وقتی از غيبت و بافنده‌گی خسته می‌‎شدند، پشت شبكه‌‎های در بيرونی می‌‎رفتند و اوس فرج الله را كه شش انگشتی بود و شب‌كلاه قلاب‌دوزی به سر و مهر آبله به صورت داشت، تماشا می‌كردند. زن‌ها می‌دانستند كه اوس فرج الله را حد تكليف ختنه كرده‌‎اند. می‌‎گفتند: در خمره گذاشتند! و ريز و سرشاد، ريسه می‌رفتند.
اوس فرج الله، كرباس را قد می‌‎زد و خط می‌كشيد، قوز می‌كرد و دولا راست می‌شد و كونه‌ی پايش ترك داشت. شلوار دبيت سياه گشاد خشتكی با بند تنبان بلندی كه جلوش تاب می‌خورد و زن‌ها، انگار از تاب خوردن بند تنبان بود كه ريسه می‌‎رفتند. وقتی برش تمام شد، طاقه‎‌ها را جفت كردند و شاگردها دور تا دور تالار نشستند. اوس فرج‌الله باز وضو گرفت، گلاب پاچيدند و صلوات فرستادند و اوستا با جوال‌دوز و ابريشم تابيده، بخيه زد. شاگردها باز صلوات فرستادند. روزها، اوسا بخيه می‌‎زد و مدح می‌خواند و شاگردها دم می‌‎گرفتند و روی دولايی‎‌ها، آجيده می‌‎رفتند و زن‌ها پشت مشبكه‎‌های كاشی می‌خنديدند.

اوس فرج‌الله دستی چابك داشت، وقتی بخيه می‌‎زد، انگار اهرمی بالا و پايين می‌رفت و خودش آن شيرها را از چرم سينه‌ی گوساله به رنگ اخرايی در چهارگوشه‌ی چادر بالای حلقه‌‎های هواگير كه گل مسدسی بود می‌‎دوخت. شيرها لبخندی زل و چشمانی چپ داشتند و به يك دست شمشير كجی كه رو به جلو گرفته بودند، در صورت‌شان حالت ابلهانه‌ی انسانی بود و نمی‌‎دانم چرا نقشه‌ی آن‌ها را از سفارت انگليس برای عمو آورده بودند.

خاتون در برو بيای چادر تكيه، تازه عروس بود، هم‌چون پريچه‎‌ای در گذر حكايت‌ها كه چادر اطلس فاق بر سر و نيم تنه‌ی مخمل مليله دوزی بر شليته‌ی تافته پوشيده و ميان سينه‌‎اش ياقوت حبه انگوری می‌لرزيد.
بهجت ملوك، ادا درمی‌‎آورد كه خاتون، شب عروسی، خلخال به پا داشته با زنگوله‎‌های طلا كه موقع راه رفتن، پا بر سر بچه اجنه نگذارد و كونه‌ی پاهايش را تق و تق به زمين می‌‎زد و خنده‎‌ای آلوده و خشم‌ناك سرمی‌داد: سوزمونی بی‌حيا، زير نيم تنه هيچی، هيچی تن‌اش نيس، ميون مهره‎‌های زير گلوشم، مهره‌ی مار و آل آويزان كرده كه خان اون جور شل و پلشه!

آن وقت روی زانويش می‌كوبيد كه: كورشم اگه دروغ بگم، پتياره زير چفته‌ی زانوشم عطر می‌‎زنه!
می‌گفت و حرص می‌خورد و اهل خانه گوشه و كنار سرك می‌كشيدند كه خاتون بگذرد و عطر ناشناسی كه با لب گزه می‌گفتند: فرنگيه! از چادر اطلس‌اش بريزد.
وقتی چادر تمام شد، وليمه دادند و تالار باغ بالا از مهمانان شهری و كدخداهای دهات اطراف، جای سوزن‌انداز نداشت. دسته دسته از اول غروب به خانه‌ی خان می‌‎آمدند، چادر را می‌‎بوسيدند و نذر و نياز می‌‎كردند. صبح چادر را به تكيه دولت بردند و به وقفيات سپردند. آشيخ فضل‌الله گفته بود: همين يه كار آخرت خان رو می‌خره.

اذان ظهر بيست و هشتم ذی حجه را می‌گفتند و زن عمو دعا می‌كرد كه سال ديگر، در چنين وقتی مشرف باشد و دعايش انگار حجم داشت. حلقه‌‎های نور سبز و آبی از پشت بخاری رقيق به زمين می‌‎ريخت و روی سنگ‌های خيس جاری می‌شد.

سوران، برزنگی پير لنگ قرمز بسته، طاسچه‌ی حنا بر يك دست و مشربه‌ی كتيرای خيسانده بر دست ديگر به شاه‌نشين آمد. زن عمو بالای شاه نشين روی سينی لب خياره نشسته بود. دست‌های كوچك نگين نگين‎اش را در آب حنا شست و بر ناخن‎‌هايش حنای تازه گذاشت و سرش را كه رنگ و حنا بسته بود، به ديوار خزينه تكيه داد و چشم‎‌ها را بست. كنار او بهجت ملوك نشسته و هنوز داشت گيسوان ريز بافته‌‎اش را باز می‌كرد و سر گيسی‎‌های دوزاری زرد را در طاسچه‌ی كنار دست‌اش می‌ريخت و مواظب اطراف بود. اما ته حواس او و چشم نيم بسته‌ی زن عمو به خاتون بود كه تازه وارد حمام شده و روی پله‌ی خزينه ايستاده و آبگير سرش آب می‌‎ريخت.

خاتون ميانه‌بالا بود با پوستی به رنگ عاج. چين‎‌های زلف‌اش كه تا كمر تاب می‌خورد، برقی ابريشمين داشت. آن روز دور كمرش زنجيری از طلا بسته بود كه زير ناف به قفل كوچكی وصل می‌شد، زن عمو و بهجت به ديدن قفل نگاهی بهم كردند و جمبی خوردند، آن خويشتن‌داری آزاردهنده، اينك تمام می‌‎شد و اگر خاتون آبستن شده بود، كار زار بود.

در اين موقع خاتون پيش رفت و مشربه‌ی آبی بر شانه‌ی زن عمو ريخت و بی‌‎فاصله مشربه‌ی ديگری كه آبگير آورده بود، گرفت و بر سر بهجت ملوك كه هنوز خود را خيس نكرده بود، ريخت، آن دو جمبی خوردند و دست شما درد نكنه‌ی زهرناكی گفتند و خاتون شرمنده، لنگ را كه پايين آمده بود، بالا كشيد و روی سينی پای پله‌ی شاه نشين نشست.

سكوتی به ميان آمد. حمام قرق بود و فقط صدای ريزش آب در خزينه می‌آمد. زن اوستا با سينی شربت آمد و شربت خوری را پيش روی زن عمو گرفت و خنده‌‎كنان گفت: ايشالله وليمه زيارت خانوم دهن تازه كنين.

مكثی كرد و گفت: ما كه قابل نيستيم، اما يه عرض داشتم.
و ديگر حرفی نزد، زن عمو نگاه پرهيبتی به رويش انداخت و شربت‌خوری را برداشت. خاتون چرخی خورد و كنجكاو به بالا نگاه كرد، بر صورت‌اش قطره‎‌های عرق می‌‎لرزيد.

زن عمو سوال كرد و زن اوستا با خاك‌ساری گفت: راست‌اش، روم نمی‌شد، اما دل‌ام مي‎خواس خاك كف پاتون بشم و بيام تكيه، دل‌ام خيلی گرفته.

بهجت ملكوك نگاهی به زن عمو كرد. زن اوستا سر به زير انداخت. زن عمو جرعه‎‌ای نوشيد و چيزی نگفت. زن اوستا گفت: ديشب اوسا تعريف می‌كرد، به خدا دل‌مون آب شد. می‌گفت كار دس يمين الوكاته...

و آهی از حسرت كشيد: چه خبری بشه، خدا می‌‎دونه...
زن عمو ليوان را در سينی گذاشت و با لحن گرفته‌ای گفت: اگر معين الوكاه قبول كنه! حالا كه آقا آدم فرساده، واسه خاطر حضرت اجل كه قراره باشن. و رو به بهجت كرد و انگار فقط  با او حرف می‌زند گفت: ميگن اون ايلچی فرنگيه رم ميارن كه عزارداری ما مسلمونا رو ببينه...

بهجت ملوك گفت: شايد بخت‌اش يار باشه و برگرده به دين، مگه اون يكی نبود كه سر تعزيه‌ی بازار شام رفت پيش آقا و تشهد گفت؟

زن اوستا سينی را زمين گذاشت و سر پيش برد و از زن عمو آهسته پرسيد: خانوم خانوما، توره خدا بفرماين بعد از اون قضايام ديگه؟

زن عمو معطل نشد، چشم دراند و گفت: الغيبت واشد و من الزنا، نبايس گفت! وانگهی در دروازه رو می‌شه بست و دهن مردومو نمی‌شه!

بهجت ملوك گفت: معين الوكاه ديگه كفری شده. دفه آخری، جلو صحن مطهر وسط ميدون اومد، ريششو تو دست‌اش گرفت و اشك مثه ابر بهار از صورت‌اش می‌ريخت، بيچاره پيرمرد، رو به جمعيت كرد و گفت:‌امروز اين‌جا، فردا در قيامت، پنجاه ساله تعزيه‌دار حسينيم، دامنشو می‌گيرم، هر كی اينو واسه ما ساخته، بايس پيش آقام جوابشو بده.

زن اوستا شرمنده سينی را برداشت و جلو خاتون گرفت اما خاتون سر تكان داد و زن اوستا در هم رفت.

مادرم می‌گفت معين‌البكا پيرمرد كوتوله‌ی قوزداريه كه عمامه‌ی شير شكری می‌‎بنده و عبای نايينی و لباده‌ی بلند شتری می‌پوشه. ريش توپی حنا بسته و ته صورتی آبله. «ابول» بچه بوده كه معين‌البكا آورده و بزرگ‌اش كرده. حالا ابول، هفده هجده ساله‌‎اس با ته رنگ زرد، صورت كشيده، دماغ قلمی، چشم ابروی مشكی، پشت لب‌اش تازه سبز شده. لباده‌ی چوچونچه سفيد می‌پوشه با پيرهن يقه آهاری. گتر می‌‎بنده و ساعت زنجيردار به جليقه. صبح به صبح تيغ می‌ندازه و پشت گردنش‌ام هفته به هفته خط. فينه‌ای يه وری رو زلف‌اش می‌ذاره و چه زلفی، پرپشت و بی‌حيا. واسه همين ام براش حرف درآورده‌‎ان. بچه‌ها پشت معين‌البكا راه افتاده‌ان و يه صدا خونده‌ان كه:

شيخ حسن گفته به آواز لری / يه ابول دارمو و صد تا مشتری، / شيخ حسن گفته كه من ليواس می‌خوام / چيز خوب دارمو و اسكناس می‌خوام

شيخ حسن‌ام تو مجلس، ريششو گرفته و سر به آسمون برداشته و نفرين كرده.

زن عمو گفت: دهن مردوم چاك و بس نداره، نديده نشنيده يه چيزی درميارن.
زن اوستا غصه‌دار گفت:اگه اونا نباشن كه تعزيه تعزيه نيس.
زن عمو با اهميت گفت: خيليا پا درميونی كرده‌‎ان، حضرت اجل كه بيان، شيخ حسن‌ام نه نميگه، قراره شهادت علی اكبرو بخونن، ظل سلطان نذر كرده.
زن اوستا از خود بی‌خود پرسيد: په حتمن حاج باريك‌الله ام هس؟

خاتون داشت سنگ پا می‌كرد و گوش‌اش به آن‌ها بود، از جا بلند شد و سمت خزينه رفت. زن عمو گفت: بی‌اون كه نمی‌شه.
زن اوستا از حواس پرتی، همان‌طور با شليته و شلوار روی پله نشست و دست‌اش را روی زانويش زد و گفت: قيامت می‌شه، خدا بخير بگذرونه، می‌گن طايفه‌ی علم‌دار براش قداره بسن.

زن عمو گفت: والله اعلم، مام يه چيزايی شنيديم اما خدا عالمه! گردن خودشون.
بهجت ملوك گفت: ما كه كنج خونه از همه چی بی‌‎خبريم.

زن عمو سر به ديوار تكيه داد و ظاهرن چشم بست، اما بهجت ملوك سياست زن عمو را نداشت و دل‌اش بی در و طاقچه بود. خودش می‌گفت: وقتی نمی‌‎تونم از يه كاری سر در بيارم، كهير می‌‎زنم.
و به‌رغم زن عمو پرسيد: زن اوستا از گلين خانوم، عروس‌شون هيچی نشنفتی؟
زن اوستا گفت: والله از شما چه پنهون خانوم، گردن اونا كه ميگن...

از در خزينه خاتون مثل نوری به پله تابيد، لنگ اطلس صورتی به تن‌اش چسبيده بود. پنجه‌های كوچك‌اش كه از حنا گلی رنگ شده بود روی سنگ خيس عكس می‌انداخت. صداها دور شد و به نظرم آمد كه دختر فخيم‌التجار است كه گرداگردش را محفلی‌ها گرفته‌اند.
دختر فخيم‌التجار يك‌دانه است، چهارده ساله و گندم گون، صورت‌اش مثل خاتون كشيده است و چشمان‌اش به رنگ عسل. چتر زلف‌اش را بالای دو لنگه ابروی هلال، از وسط جدا كرده و در شكاف فرق آ‎ويز زمرد فلامك نشان آويخته‌اند. لباس عروسی‌اش از اطلس شسته آبی است و چارقد بنارس زری با پولك طلا بر سر دارد. شليته‌ی مخمل گل زری و جوراب فيل دوغوز پا كرده و از زير چادر عقد، مواظب در است. خاتون شرمگين كنار پله نشست.

زن اوستا قسم می‌خورد و زن عمو با چشم خيره به دهان زن اوستا نگاه می‌كرد: همه زنا تو اطاق عقد شرطو مي‎دونسن و هر كی شنيده بود هر كش زده بود.

زن اوستا باز قسم خورد: زن اولش مثه يه تيكه ماه، دختر علمدار، اصل من زاده، سه تام پشت سر هم زاييده، سر عقدم اينو همه می‌گفتن و از وفا بقای مرد!

بهجت سر تكان داد. خاتون يك بری نشسته بود و خيلی دل‌اش می‌خواست چيزی بپرسد اما جرات نمی‌‎كرد. زن عمو بی‌خيال به ديوار خزينه تكيه داده و چرت می‌‎زد.اما بهجت ملوك از شوق و حسد به شور افتاده بود، برقی از يك ميل خفته در چشمان‌اش بيدار می‌شد، اين‌كه خواستگاران دختر فخيم التجار پاشنه‌ی در را از پا برداشته‌‎اند...

اين‌كه به جای مهر و شيربها عروس خواسته كه داماد در چنان لباسی به حجله بيايد، طعم عشق، در ذهن‌اش نشسته و چراغ دل‌اش را برافروخته بود. زن‌ها سر به هم آوردند و بخاری معطر گردشان گرفت، صحبت گل انداخت و عروس خانه به حمام آمد: در خانه‌ی فخيم‌التجار تالار آينه را مردانه كرده‌اند، فخيم‌التجار با قبای ترمه، كلاه پوست بره و ته ريش جو گندمی، راضی و ناراضی، بالای تالار، نشسته و دور تا دور تالار مردان معمم و بازاری نشسته‌اند. روی عسلی‌های پايه‌دار شيرينی و نقل چيده‌اند و گلدان‌های شمعدانی كه گل‌های سرخ شكفته دارد.

عكس مهمانان در آينه‌‎ها، مجلس را شلوغ‌تر كرده، اما سر و صدايی نيست، عاقد با ريشی كه تا پر شال پايين آمده خطبه می‌‎خواند، نور شمع‌ها در لاله‌های بلور می‌‎لرزد و بوی پيه و كندر و عود همه جا پيچيده، در زاويه‌ی دل‌شادی شوق‌آميز، زن‌ها ولوله‌‎ای راه انداخته، دوبخته‌ها و بيوه‌ها پشت درها مانده‌اند و زن‌های سفيدبخت در هفت سمت عروس، هفت ابريشم می‌‎دوزند. لله‌ی عروس شير عسل می‌جوشاند و دعای مهر و محبت و حسن يوسف می‌خواند.

قرآن روی زانوی عروس باز است و دعای سفيدبختی در مشت‌اش. گفته‌اند هر چه دو آدمك دعا بيش‌تر به هم بچسبند، مهر او بيش‌تر به دل داماد می‌افتد، شرط عروسی، دهان به دهان می‌چرخد، از خانه بيرون می‌رود و همه‌ی محله و شهر از آن خبردار می‌شوند...

خانواده‌ی علمدار هم شنيده‌اند، لب به دندان گزيده‌‎اند، اما لام تا كام نگفته‌اند، زن‌ها از كنجكاوی و شوق می‌لرزند، به قول بهجت: الانی است كه كهير بزنند.

در چشمان خاتون پرتوی حيوانی می‌درخشد، همه چشم به دهان زن اوستا دارند: دختر فخيم‌التجار، حاج باريك الله رو تو تعزيه‌ی حرم ديده و نه يك دل و صد دل خاطرخوای وقتی شده كه اون مشك به دندون گرفته و تير به چشم داشته و سر نهر فرات می‌رفته كه برای سكينه آب بياره ...

گفته به جای هر چی، می‌خوام كه داماد با لباس سبز، زره‌ی بی‌پشت، بازوبند زمردنشون و كلاه‌خود و سپر بياد سر عقد! با همين لباس‌ام بياد حجله! پناه بر خدا كه خاطرخوايی چه‌ها می‌كنه؟
زن عمو گفت: خدا عاقبتشو به خير كنه، خروس دله، رو هر مرغی می‌‌پره، از يكی كه گذشت وای به احوال ديگری.
اما چشمان بهجت نمناك شده و صورت‌اش مثل مخملی كه خواب برداشته باشد، گل انداخته بود، آن موقع پيدا بود كه بهجت در اندوه خانه‌ی خان، با دردی پی‌گير هم خانه است و اين درد، مهلت شكفته‌گی او را دزديده.

زنان گرد هم، سردرهم آورده و در گفت‌وگوی بخارآلود و رخوت آورشان، شهوتی معصومانه و ناكام موج می‌زد. آنان مثل حيوان دست آموز، بيش از غذا نيازمند نوازش بودند و محبت، اين اكسير ناياب، می‌يابد كه لعاب‌شان می‌زد، كسی چه می‌داند كه تخيلات زن فقط به يك نياز سمج می‌رسد و اين نياز را آن روز در بی‌حالی نوميدوار زن عمو و پژمرده‌گی بهجت و ابرام دردناك مادرم و شكفته‌گی گل نگاه خاتون ديدم و فهميدم كه ما همه گرد يك‌ديگر رازی يگانه در ميان گذاشته‌ايم كه خاطر خوابی دختر فخيم‌التجار صورت ساده و كودكانه‌ی آن است.

اول محرم، زن عمو برای آن‌كه به قول خودش دستك دركرده باشد، زن اوستا را به تعزيه‌ی سر تخت بربری‌ها برد، تعزيه مسلم می‌خواندند. سوم و پنجم، تعزيه‌ی بازار بود كه از صبح رفتند و ما را در خانه گذاشتند. دخترك‌ها در شور شب عاشورا می‌سوختند. برای آن روز هزار خيال بافته و تدارك ديده بودند، تازه مد شده بود كه جلو چادر برودری دوزی باشد، سوزن پشت سوزن، سر انگشتان‌شان زخم شده بود. مادرم برای‌ام يك جفت كفش پاشنه دار جير خريده بود كه بند و سگك داشت و هر وقت می‌شد، ‎آن‌ها را از صندوق‌خانه می‌آوردم و توی اطاق می‌پوشيدم راه می‌رفتم، بنظرم می‌رسيد كه قدم با اين كفش‌ها، به لب رف می‌رسد، اما امتحان نمی‌كردم چون می‌ترسيدم نرسد. كف كفش هنوز به خاك نرسيده بود.

شب عاشورا رسيد و من كفش و چادر فاق را بالای سرم گذاشتم و تا سحر چشم‌ام به شيشه‌ی در بود كه سفيده كی بزند. سحر از جا بلند شدم و تا نماز صبح تمام شود، دل‌ام دو نيمه شده بود. مادرم گفت: می‌خوای اينارو بپوشی؟ نمی‌تونی كه با اين پاشنه ها وايسی؟ وقتی سوارا بيان، همه بلن می‌شن، تو كه هنوز به پاشنه عادت نداری. گفتم:می‌تونم، عادت كردم.
گفت: اگه بخوای وايسی ديگه نمی‌تونی بشينی... گفتم: مجبور نيسم وايسم، از اولش می‌نشينم. گفت: اگه بخواهی حضرت اجلو ببينی، بايد وايسی، نشسته نمی‌شه. گفتم: واميسم... واميسم، اگه نشد پا برهنه می‌شم.

گفت: خود دانی اما جلو عموت تو كالسكه نشين، چشم‌اش كه به سگك و پاشنه بيفته نميذاره بيای...

و ديدم كه در چشمان مهربانش ميلی بود به اين‌كه كفش‌ها را بپوشم، چند گل ياس توی يقه‌ام گذاشتم و مويم را دو لنگه بافتم اما نگذاشتم كه مادرم ببيند. وقتی می‌رفتيم، بوی گل زير روبنده‌ام پيچيده بود، فكر می‌‎كردم همه می‌‎فهمند. خاتون با كالسكه‌ی ديگر آمد. سر كالسكه زينل نشسته بود. وقتی به تكيه رسيديم، دو راه بود كه اطراف‌اش قزاق گذاشته بودند. آن‌ها لباس ماهوت سرخ، چكمه‌ی چرمی و كلاه ماهوتی نشاندار پوشيده بودند و سبيل‌های‌شان ترسناك بود. مردها از راه سمت راست به مردانه رفتند و زن‌ها پشت پرده زنبوری نشستند.

از همان موقع صبح جای ايستادن هم نبود و هر چه فراش‎‌ها چماق می‌زدند و بچه‌ها را می‌تاراندند، نظم فراهم نمی‌شد. با آن كفش پاشنه بلند، مجبور شدم سر پا بايستم و جا آن قدر نبود كه دولا بشوم و كفش‌ام را در بياورم. آفتاب تازه بالا آمده بود كه رييس الوزرا و خوانين آمدند و يك ساعت بعد كالسكه‌ی حضرت اجل آمد كه شيپور زدند و بزرگان از جا بلند شدند.

زن‌ها و بچه‌ها از سر و كول هم بالا می‌رفتند و برای ديدن‌اش خودكشان می‌كردند. حضرت اجل با ملازمان، به جايگاه آمد و روی صندلی نشست و نگاهی به دور و بر انداخت، در تكيه به آن بزرگی انگار پرنده پر نمی‌زد. زن‌ها برای‌ش حرز می‌خواندند و قربان صدقه‌اش می‌رفتند، صورت حضرت اجل، مثل خورشيد می‌درخشيد. جمعيت به اشاره‌ی تكيه دار سه بار صلوات فرستاد آن وقت حضرت اجل خلعتی را خواست و شيپورها به صدا درآمد و سواران وارد تكيه شدند.
آن‌ها چهار چهار سوار بر اسب‌های كهر آمدند. لباس ماهوت سرخ با سر دوشی گلابتون مطلا، فينه مقوايی منگلوله‌دار و شلوار تنگ سواری پوشيده بودند و شوشگه بر كمر داشتند. زير نور جار و اميربهادری‌هايی كه از سقف آويزان بودن‌شان و گلابتون و مليله‌ی لباس‌شان برق می‌زد و رعبی به دل می‌انداخت. اسب‌ها اصيل و آموخته بودند، جلو صورت‌شان چشم‌بند و بر پيشانی‌شان آينه و بر فرق سرشان دسته پری رنگين بود و از پيش سينه‌شان طاقه شال مرحمتی آويزان و زين و برگ‌شان از چرم و مخمل يراق‌دوزی بود.

حيوان‌ها در هياهوی تكيه و صدای بلبل و شيپور، حالتي پرتشويش پيدا كرده بودند اما سوارها مهارشان كردند و گذر دور ميدان با نظم تمام شد. وقتی سواران از در بزرگ تكيه بيرون رفتند، جمعيت چند بار برای سلامتي حضرت اجل و بقای دوران‌اش و كوري چشم دشمنان صلوات فرستاد و پس از آن سكوتی شد و شيخ حسن با نوحه خوان‌هايش به ميدان آمد. ميدان صفحه‌ی گردي پيش روی شاه نشين بود كه با قالي فرش كرده بودند و غرفه‌های بزرگان و خوانين مشرف بر آن بود. بقيه‌ی غرفه ها در دايره‌ای با فاصله‌ی بيش‌تر گرد ميدان قرار گرفته بود و محل نشستن زن‌ها دورتر از همه جاها، مقابل شاه نشين بود كه جلوی آن پرده‌ی زنبوری آويزان كرده بودند.

شيخ حسن كه نوشته‌ای به دست داشت تعظيم كرد و با صدای رسايی كه به جثه و سن‌اش نمی‌آمد، خطاب به حضرت اجل اشعاری خواند كه ما نمی‌شنيديم اما می‌گفتند كه در مدح شاه است و حضرت اجل دستور خلعت داد. شيخ حسن دولا شد، خلعت را بوسيد و خاك پيش پای شاه را و پس پس از ميدان بيرون رفت و نوحه خوان‌ها در چهار گوشه‌ی ميدان ايستادند. سكوت انتظارآميز سنگيني آمد كه صدای شيپور مثل شمشيری آن را شكافت.

مادرم گفت: شهادت اكبر و فرات رفتن ابوالفضلو می‌خونن!

«ابول» كوچك اندام و باريك بود. درست همان طور كه می‌گفتند، صورت‌اش مثل مجنونی بود كه روي پرده‌ی قلمكار می‌كشيدند. وقتي به ميدان آمد پچ پچي در زن‌ها افتاد. هيكل ظريف‌اش در لباس سفيد و زرهی كه به تن‌اش گشاد بود، لق می‌زد، بازوبند و حرز بسته بود و موقع وداع با مادر، حركاتی نرم و دخترانه داشت و وقت خواندن، انگار كه از شرم سرخ شده باشد، آن ته چهره‌ی زرد از بين می‌رفت و چشم و ابروی درشت و سياه‌اش جلوه‌ای می‌كرد، بهجت ملوك می‌گفت: گردن خودش، اما اين كار خداس كه رنگ‌اش مثه ان بنگيا شده، همين رسواش می‌كنه، تخته بيفته آن كه به اين كار كشوندنش.

اما ابول با چهچه‌ی ظريف و گوش‌نواز، دل مجلس را لرزاند و جنگيدن و بر خاك افتادنش شوری در مجلس انداخت و شور دير نپاييد. نعش اكبر بر زمين بود كه جنبشی در حاضران آمد، زن‌ها با چشم اشك‌آلود در هم افتادند و برای شبكه‌های پرده به پهلوی هم سقلمه زدند. بهجت به مادرم گفت: اگه بلند شی بهتر می‌بينی، حاج باريك الله اومد. از آن‌جا كه ايستاده بودم قد كشيدم و از پشت سر و كتف زن‌ها، او را ديدم كه سوار بر اسب با لباس مخمل سبز، پر كلاه‌خود سبز، زره‌ی بی‌پشت و بازوبند و كمر زمرد نشان، به يك دست علم سبزی داشت كه بر آن عربی نوشته بود و به دست ديگر قرآنی كه شمشيری بر آن بود. بر تك اسب‌اش مشكی از پوست بز آويخته بود و اسب كهرش پيش روی شاه نشين سم به زمين كوبيد و كرنش كرد و با سوار خود كه سر خم كرده بود، هماهنگ شد. بعد چرخی زد و با اسب به ميدان آمد، و زنان به ديدن‌اش صيحه‌ی مستانه زدند. مادرم گفت: اين لقبو حضرت اجل بهش داده‎ان، اسم‌اش چيز ديگه‌‎اس. وقتی چهچه می‌‎زده، چن بار فرموده‎ان، «بارك الله»، راسی كه حاجی، بارك الله! و اين اسم از همون وخت روش مونده.

بهجت ملوك گفت: حاج بارك‌الله رو رودست می‌‎بردن، اگه بخواد دنيا رو بهش می‌ده‎ان، گردن خودشون، اما اونا كه خاطرخواهش شده‌ان، پنج زاری زرد دور سرش گردوندنو به گدا داده‌اند، انيس‌الملوك، اقدس‌الدوله، خيلی خيلی از زنا براش چله نشستن، خدا آخر عاقبتشو به خير كنه!

حاج بارك‌الله، وسط ميدان و جلو نعش اكبر از اسب پياده شد بلندبالا و هيكل‌مند بود و كلاه‌خود با دو پر شترمرغ سبز، مث تاجی بر پيشانی عاج رنگش قرار داشت. چشمان‌اش سبز و صورت‌اش مثل مرمری بود كه نور از آن می‌گذشت، سبيل‎‌هايی تاب خورده و بور از دو گوشه‌ی لب، تا نزديك چانه‌‎اش پايين آمده و صلابتی شيرين به دهان‌اش می‌‎بخشيد، با سنجيده‌گی و وقار، گشتی به گرد نعش اكبر زد و بالای سرش ايستاد و لختی سكوت كرد.

صدای نفس به گوش نمی‌‎آمد. آن گاه سربلند كرد و صدا را چون نهيبی كشيد و اولين كلمات، با تحريری پر موج به سوی سقف به پرواز آمد وقت چه چه زدن زير گلوی‌اش لرزشی شهوت‌انگيز داشت. تكيه يك باره، سكوت و نفس شده بود و صدا از ذی‌روحی بر نمی‌آمد. از حلقه‌‎های هواگير سقف، رشته نورهای تار و پريده‌رنگ آفتاب بر ميدان می‌‎تابيد و به نظرم می‌آمد كه اين نور از اوست كه به آسمان تتق كشيده. در آن پيكر كشيده و سبز، حالتی اثيری بود و من اين گمان را در نگاه غمناك و حسرت زده‌ی زن‌های ديگر هم می‌‎ديدم. وقتی سيدالشهدا قرآن را بوسيد و شمشير به كمر برادرش بست و عباس دهانه‌ی اسب را گرفت و با وداعی پرتفصيل به سوی ميدان رفت، زلزله‌ای از ضجه و فرياد تكيه را لرزاند. در ميان هياهوی گريه و ندبه‌ی جمعيت، من بغض در گلو و بهت در چشم محو منظره بودم و می‌‎ترسيدم كه اتفاقی بيفتد، شايد ملكی، نوری، نظری، بر مجلس می‌‎آمد؟ شايد معجزه می‌شد، يك اعجاز، مثل آن‌چه كه شنيده بودم، شايد هم آخر زمان می‌‎شد.

به نظرم می‌‎رسيد كه در اين شور پرفرياد، رابطه‌ای ميان زمين و آسمان برپاست و ملائكه با پاهای كوچك و چاق و موهای فرفری و شاخه‎‌های گل محمدی، در طيف نوری كه از هواگير به ميدان جاری است در پروازند و او كه افسار اسب به دست، گرد ميدان می‌گشت و رجز می‌خواند، علت اين رابطه است. در تكيه اينك ولوله‌ی غريبی بود، مردان بر پيشانی و زنان بر سينه می‌كوفتند و عباس كه بايد برای رسيدن به نهر فرات سپاه دشمن را می‌شكافت، نيم‌دوری دور تكيه می‌زد تا به نهر برسد. از اطراف ميدان تيرهايی بر او می‌باريد و او ضمن خواندن، سپر بر سر می‌گرفت و از خود دفاع می‌كرد و از هر جا كه می‌گذشت، شور عزا را به آشوب تماشا می‌كشاند، وقتی جلوی پرده‌‌ی زنبوری رسيد و زن‌ها برای ديدن‌اش يك‌ديگر را در هم كوبيدند و هنگامه‌‎ای به پا كردند، فراش‌ها پيش آمدند و نهيب آن‌ها برای حفظ نظم بر شور زن‌ها افزود، ناگهان خاتون از ميان زنان برخاست، پيش آمد و پا روی حمال كنار تيرك چادر گذاشت و از آن بالا رفت و با روی گشاده، مثل خواب‌زده‎‌ها، بی‌پروا از همه‌ی مردم، بسته‌ای به طرف حاج بارك الله انداخت و او هم‌چنان كه می‌رفت و چهره‌اش از سرخی آواز برافروخته بود، انگار كه بخواهد از خود دفاع كند، بسته را گرفت و برای لحظه‌ای، نگاه‌اش در ميان جمعيت چرخيد و در نگاه خاتون افتاد و من تغييری در چهره‌اش ديدم، آن‌جا كه ما بوديم برای دمی در سكوت فرو رفت.

يك آن، صدها چشم فضول نمناك، اين صحنه را ديد و موجی كه از شور و ضجه بلند بود، آن را شست. من بيش از آن چيزی نديدم. اما تصوير آن نگاه هميشه با من ماند. چيزی گنگ،‌ ترس‌ناك و باشكوه، شايد ميلی بی‌ترحم بود يا شهوتی كه تا آن موقع نمی‌شناختم و اولين ديدارش مثل گل‌هايی كه لای كتاب بگذارند، عطری تلخ و ماندگار در من گذاشت. به قول مادرم آن روز در آن چشمان نورانی، نگاه شيطان درخشيد و پس از آن ديگر چيزی جز يك زمان كور و ساكت نماند. وقتی عمو به سفر رفت، كليد سرداب را به مش كرم سپرد. از عاشورا هفته‌ای بيش‌تر رفته بود و در اين مدت، اندرونی حاج عمو زير و رو شده بود.

مادرم تلاش می‌كرد كه كليد را از مش كرم بگيرد، اما او كليد را با بقيه كليدها، پرشال زده بود و شب‌ها هم هوشيار می‌خوابيد. چند بار ديدم كه در مقابل اصرار مادرم گفت: خان سر منو به اين كليد سپرده.

روزهای اول فرياد خشم و ناسزا و صدای كوفتن به در سرداب تا اتاق‌های بيرون می‌آمد اما چهار پنج روزی كه رفت، فريادها به ضجه‌های نوميدانه رسيد و ديگر صدای كوفتن در نيامد، اما بعد از هفته‌ای فرياد هم به گوش نيامد. مادرم مثل گندم برشته می‌سوخت و دست‌اش به جايی نمی‌رسيد. مش كرم مثل ميرغضب نگاهی تيز و سرد داشت.
محرم بود كه بهجت ملوك از شهر برگشت وبی‌صدا و يك راست به اندرون رفت، نه لب ايوان نشست ونه بقچه واكرد. در پژمرده‌گی نگاه هراسان‌اش خواب مرگ نشسته بود. مادرم پيش دويد، سلام نكردند، سر تكان دادند و بهجت سر روی شانه‌ی مادرم گذاشت و مدتی گريه كرد. مادرم حوصله كرد و دلداری‌اش داد ومی‌خواست برود كه خبر را شنيد، ايستاد و به ما نگاه كرد ، گرد او زنان با چارقد و چادر سياه ساكت ايستاده بودند. آهسته گفت:انا الله و انا اليه راجعون.

وبيش از آن حرفی نزد، مثل سنگ سخت شد و نگاه‌اش براق وهراسان، خبر مرگ هميشه او را خيره می‌ساخت، مرا پيش مش كرم فرستاد. مش كرم پيش روی سرداب حياط خلوت روی نمد نشسته چپق می‌كشيد و چشم‌های گود رفته‌اش بالای برجسته‌گی استخوان گونه مثل چشم جغد غمگين بود، وقتی گفتم، چپق را زمين گذاشت و سر به آسمان بلند كرد و گفت: لا اله الا الله ، اللهی بزرگی به خودت می‌برازد و بس.

دست پر شال برد و كليد را باز كرد كه به من بدهد ، مادرم از پشت سر كليد را گرفت و به مش كرم كه ترسيده بود گفت: وفای بقای دنيا رومی‌بينی؟

مش كرم جوابی نداد انگار گريه می‌كرد.
در سرداب را كه باز كردند، چشم چشم را نمی‌ديد. جز شعاع باريكی كه از سقف، پای پله‌ها را روشن می‌كرد هيچ روشنايی نبود و نور خاكستری غروب در فضای بيرون می‌ماند. پله‌های سست و كف‌زده، به طرف كف سرداب كه آجر فرش بود پيچ می‌خورد و جای دود چراغ نفتی روی ديوارها مانده بود، اما در سرداب چراغی نبود.

چشم كه به تاريكی عادت می‌كرد، خزه و كفك وباريكه‌ی گياهانی مثل دم مار می‌ديد كه از ديوارها آويزان بود و لای رشته‌های تيره‌رنگ آن‌ها ،كارتنك بسته بود. مادرم بسم‌الله گويان پيش مس‌رفت . جعبه‌های خاكه ذغال، خمره‌های سركه و تاپوهای سفالی كنار ديوار بود و قرابه‌های گل گرفته‌ی روی رف‌ها. اين‌جا و آن‌جا خرت و پرت‌های كهنه در پوسيده‌گی خفته بود. ته سرداب، بالای رفكی كه زير آن گودرفته‌گی اجاق بود، گرده چوبی كار گذاشته و از گرده چوب، طنابی آويزان بود در گود رفته‌گی اجاق، برق چشمان خاتون، مثل گرگی زخمی می‌درخشيد. مادرم گفت: لا اله الا الله.

و ديگر چيزی نگفت وايستاد. خاتون جمبی خورده وآه در سينه‌اش شكست، ولی حرفی نزد، مادرم جلوتر رفت و گفت: می‌تونی سرپا بلن شی؟
جوابی نيامد. برق چشمان خاتون خاموش شد و نفس‌های تند و هراس‌زده‌اش گمان بدی پيش آورد، مادرم سر تكان داد و گفت: آره ... می‌دونستم، خدا به خير بگذرونه ...

اما لحن‌اش را مهربان‌تر كرد و دست پيش برد و گفت: عيب نداره. دستتو بده من، پاشو...، تا جوونی، تو جوونی همه چی آسون می‌گذره...
آن‌وقت مكثی كرد و همان‌طور ماند و با ترديد و وحشت گفت: ـ گيساتم بلن می‌شه... دستتو بده، پاشو.

صدای نفس خاتون مثل خور خور حيوانی به گوش می‌آمد و چشم ما كم كم او را می‌ديد كه در تاريكی، كنج اجاق مچاله شده و نيم‌تنه‌ی اطلس صدفی اش از خاك و دوده سياه بود و سرش گوله به گوله طاس می‌نمود و موهای تنك كوتاهی كه از بند قيچی رسته بود، دور پيشانيش وز كرده بود. بيش‌تر كه رفتيم، جای زخم شلاق كنار لب و روی سينه و دست‌هايش به خون كشيده و به سياهی نشسته بود و چشمان خيره‌اش، با آن نگاه حيوانی به كاسه‌ی آب شكسته و خرده نان‌های خشكيده‌ای بود كه موش می‌برد. از سقف بالای سرش، عنكبوت و هزارپاهای رطوبت زده بی‌حال در تارها ورشته كفك‌های آويخته تاب می‌خوردند.

مادرم انگار با كس ديگری حرف بزند گفت: تقصير كسی نيس نازنين ! آدم نبايد اختيارشو دس دل‌اش بده اگرام زينل به حاجی نمی‌گفت يكی ديگه پيدا می‌شد كه بگه، همه مثل هم‌ان، تو خودت به خودت ظلم كردی، آخه كدوم زنی جرات می‌كرد از خونه‌ی شوهرش، با نوكر وكالسكه بره دنبال يه تعزيه خون؟ لا اله الا الله. نمی‌خوام دهن واكنم. خودت كردی، خانميتو حروم كردی، مگه نمی‌دونسی كه اون يه سر داره وهزار سودا؟ مگه نقل دختر فخيم‌التجارو نشنفته بودی؟

مكثی كرد ونگاهی به خاتون كه خيره و بی‌خود نشسته بود، ملامت‌كنان گفت: غير از اون، فكر آبروی خان نبودی؟ خدايی شد كه روز عاشورا تو شلوغی تو رو نديد، اگنه همون جا سر از تن‌ات جدا می‌كرد، دسمال بسه انداختی كه چی بشه؟

سكوتی شد و صدای نفس‌های خاتون كه در بغض گلو می‌شكست. مادرم آهی كشيد و گفت: ـ پاشو، به شيطون لعنت كن، من می‌برمت. دست پيش برد كه خاتون را بگيرد و او خود را پس كشيد، نفس‌هايش تندتر شد. مادرم گفت:
پاشو، برو خدا را شكر كن كه قضيه همين جا تموم شد، آخه زن، زن شوهردار و خاطرخوایی؟ اونم اونقد بی‌تمهيد و ملاحظه؟


خاتون انگار كنج اجاق فرو می‌رفت چون ديگر چيزی از او پيدا نبود. مادرم كنار اجاق چمباتمه زد، می‌دانست كه نمی‌تواند خاتون را بياورد اما دل‌اش نمی‌آمد كه او را به آن حال بگذارد، مستاصل مانده بود كه نور فانوسی پيدا شد. نور، صورت زخم‌دار و تيره از دوده خاتون را روشن كرد، بهجت فانوس را كنار رفك گذاشت و جلو اتاق نشست و دست خاتون را گرفت، چند بار بر آن دست كشيد و بعد آن را بوسيد و گريه كرد، مادر هم با او گريه كرد، اما خاتون ساكت ماند و خيره به آن‌ها نگاه می‌كرد. بهجت به مادرم گفت: پنداری تو خودش نيست.

مادرم مستاصل سر تكان داد و زير لب چيزی گفت، عقل‌اش به جايی نمی‌رسيد. بهجت لحظه‌ای به خاتون نگاه كرد، باز برقی در چشم‌اش درخشيد و خاموش شد، به مادرم اشاره‌ای كرد، هر دو پيش رفتند و دست‌های خاتون را گرفتند. اما او مثل حيوانی خورخور كرد و خود را پس كشيد، كشمكشی درگرفت، خاتون لگد می‌زد و مقاومت می‌كرد و زورش آن قدر زياد شده بود كه آن‌ها حريف‌اش نشدند، عاقبت هر دو مستاصل و خسته ايستادند، مادرم به ديوار تكيه كرد و دست به قلب‌اش گذاشت، آن موقع انگار پير و شكسته شده بود.

بهجت خيره به خاتون كه با نگاهی براق و مظفر به او می‌نگريست و لب خونين‌اش را به دندان می‌گزيد و صدای خورخورش در فضای خاكسترآلود می‌پيچيد نگاه كرد، لختی نگاه كرد، بعد دولا شد، سر به گوش خاتون گذاشت و ماوقع را گفت، صدايش با آن‌كه بسيار آهسته بود، در فضا می‌پيچيد و نور فانوس از آن سرخ شده بود، چنين حكايتی را يك بار بيش‌تر نمی‌توان گفت و يك بار بيش‌تر نمی‌توان شنيد، اما برای هميشه مكرر می‌شد، هميشه مكرر می‌شد.
كنار نهری در ظهيرآباد بود، يا صفاييه، شب‌ها بساط پهن می‌كرده‌ان، خدا عالمه، شايد خانومم می‌آوردن. عرق بوده و بنگ و ترياك و ساز و ضرب هم داشته‌ان. ابول شليته می‌پوشيده و به انگشتان‌اش زنگ می‌بسته و می‌رقصيده. چها می‌كرده‌ان. گردن خودشون. شب جمعه بوده يا جمعه شب، تو همين ماه عزيز، تو همين مجلسا كه چيز خورش كرده‌ان، گويا زهرو ريخته‌ان تو استكان دوا و كلكشو كنده‌ان، حالا دختر فخيم‌التجار مونده با حجله‌ی چيده و واچيده‌اش با تخمی كه تو شكمشه، زن بيچاره‌اشم با سه تا يتيم! مادرش وقتی شنيده آجر به سرش كوبيده و چشم‌اش مثل دونه انگور تركيده... گفته بعد اون، نمی‌خواد دنيا رو ببيينه، شيخ حسن ... رفته پابوس حضرت اجل. بلكی خون‌خواهی بشه... دسه را افتاده... ميگن رو سنگ مثه سهراب يل خوابيده بوده، صورت آروم... چشم‌ها بسته، انگار هزار ساله كه خوابه... آبو كه ريخته‌ان روش، صدای واحسينا بلن شده...

بهجت نفسی بلند كشيد و بی‌قيد و غمگين گفت: ای بابا.... همه می‌دونسن هزار تا دشمن داشت... تعزيه ديگه تموم شد...

خاتون مثل ببری خيز برداشته بود و لب زيرين را طوری می‌گزيد كه يك رشته باريك خون به چانه‌اش سرازير بود، نفس‌ها حالا تند و مقطع می‌آمد و سينه مثل دمی بالا و پايين می‌رفت، بهجت انگار تازه او را می‌ديد، دست‌اش را رها كرد و بلند شد، دو قدم عقب رفت و بی‌اختيار بازوی مادرم را گرفت، لب‌های مادرم به هم خورد، اما چيزی نشنيديم، صدا پيرامون ما مرده بود.
خاتون يك باره، مثل گنجشكی كه پرباز كند از گودی بيرون پريد دو دست‌اش را گشود و به هم كوفت و نعره‌ای زد كه جرزها، قنديل و كفك و تار عنكبوت‌ها لرزيد و ما را كه جلويش بوديم به اطراف پرت كرد و به سوی پله دويد.

سر پله با نعره‌ای كرم را به گوشه‌ای انداخت و جستی به سمت در زد، زينل جلو دويد كه او را بگيرد، نعره‌ی ديگر زد و كف دهان‌اش را به صورت او پاشيد و با مشت او را به ديوار كوبيد و در را باز كرد و سر پا برهنه، با همان نيم تنه و شليته كوتاه، به كوچه زد.

نعره‌هايش، در كوچه، در ديوار بلند يخچال‌ها، می‌پيچيد، آن وقت شب، مردم بيش‌تر در خانه بودند، درها باز شد و سايه‌هايی بيرون آمد، مردان با زينل كه فانوس گرفته بود، سر در پی‌اش گذاشته بودند اما جز دنباله‌ی نعره‌ها كه هر دم ضعيف‌تر می‌شد نشانی نداشتند. گفتند كه فرياد تا ساعتی در تاريكی كرت‌ها و هاشورهای صيفی به گوش می‌آمده و بعد در دامنه‌ی تپه‌های «بی بی» گم شده بود.

سحر، زينل با فانوس خاموش به خانه برگشت.
 

  مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وهشت

 دوم آبان ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved