راست‌اش من آدمی نیستم، که چشم به دهان این و آن بدوزم و ببینم مُد روز کدام ترانه و فیلم و کتاب است و اتفاقن خلاف مسیر آب حرکت می‌کنم یا دست‌کم می‌گذارم تب آن کتاب و ترانه و هر چه که هست فرو بنشیند و بعد سراغ‌اش می‌روم. اما این مجموعه‌ی «لاست» یا به قول فرنگی‌ها «سریال» لاست ما را جوری دیگر درنوردید.

از بس در فضای مجازی وبلاگ‌ستان فارسی از این سریال سخن رانده شد و هرکسی از شخصیت‌ها و مسیر قصه و فلسفه و منطق و علم ریاضی و فیزیک و پزشکی و هر آن‌چه فکرش را بکنید حرف زد، حس کنجکاوی‌مان تحریک شد بدانیم به قول تیتر نشریه‌ی «چلچراغ» این چه کوفتی‌ست مثلن؟(1)

دوستی پیش‌نهاد داد که دی‌وی‌دی نخست‌اش که شامل چهار اپیزود اول این سریال است را بخریم و اگر خوش‌مان نیامد و پسند نیفتاد بی‌خیال شویم. ما چنین کردیم و چشم‌تان روز بد نبیند. چهارساعت تمام بی‌این‌که بدانیم زمان چه‌گونه سپری شده، چشم‌مان مانیتور را دیده و پلک نزده و خلاصه بدفُرم توی ذوق‌مان خورد که دست‌مان برای دی‌وی‌دی‌های دیگر خالی مانده و ریختیم به‌هم مثل معتادین که دوا ندارند.

از روز بعد سفارش دادیم که تا دی‌وی‌دی آخرش را برای‌مان بیاورند. ما هم به گروه «لاست»خورها پیوستیم. روزی حدود دو دی‌وی‌دی را تمام می‌کردیم که باعث حسادت بعضی‌ها شده بود که وقت چندانی برای‌شان کنار نمی‌گذاریم. البته که در مرخصی کاری به سر می‌بردیم و اداره نمی‌رفتیم وگرنه همان یک اپیزود را هم نمی‌دیدیم.

اما این لاست لعنتی چه داشته که جماعتی را شیفته و معتاد کرده بود؟ دست روی کدام نقطه‌ضعف آدمی نهاده که همین‌جور شبانه‌روز درگیرش می‌شدیم؟ دست روی کدام ناخودآگاه آدمی؟ مسلمن وقتی به تماشای این سریال می‌نشینید اولین چیزی که به ذهن‌تان خطور می‌کند، نویسنده‌گان و تهیه‌کننده‌گان باهوش و زیرکی را در پشت پرده می‌بینید که حساب شده و با منطقی خوب پازل‌ها را چیده‌اند تا معنای سریال‌سازی را بسط بدهند خلاف آن‌چه در ایران جاری‌ست. یادم هست چند سال پیش تیتری از یک گفت‌و‌گوی «ناصر تقوایی» خواندم بدین مضمون که ما قصه‌ای نداریم که بشود سریال‌اش کرد!!!! چه حرف درستی که واقعن باید ما ظرفیت یک فیلم با سریال را تشخیص بدهیم و بعد به سمت آن برویم. مثل ظرفیت یک «داستان کوتاه» با یک «رمان» که هر کدام تعاریف و ویژه‌گی‌های منحصربه فردی دارند.

مسلمن رُمان «در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته» ظرفیت نام نهادن یک رُمان را بر روی خود داشته است. حال سریال‌سازی در ایران نه تنها از استانداردها پیروی نمی‌کند بلکه صرفن زمان و وقت بیننده‌ی ایرانی را صرف این می‌کند که به نوعی شما را پای تلویزیون با قصه‌های عشقی و آب‌گوشتی بکشاند. بی‌تعلیق و بی‌منطق! نمونه‌اش: دل‌نوازان!!!!

«لاست» اما پدیده‌ی سریال‌سازی را مفهومی نو، ورای مسایلی دیگر می‌کشاند. شخصیت‌های پیچیده که هر کدام برای خودش فیلم و قصه‌ای‌ست! حوادث سریال که تعلیقی عجیب دارد و نقطه‌ی مثبت سریال است. باورپذیری قصه که محشر است. جزییاتی که با دقت و وسواسی عجیب چیده شده تا مخاطب با آن‌ها رمزگشایی کند که باز هم موفق نمی‌شود. در واقع همه‌ی کلیشه‌های سینمایی و تصویری را درنوردیده و از ابتدا نویسنده‌گان قصه عزم خود را جزم کرده‌اند تا مخاطب را شگفت‌زده کنند. تا مخاطب بداند این تو بمیری‌ها از آن تو بمیری‌های رایج نیست. که مخاطب دیگر محکوم است بپذیرد و باور کند.

«جک» یکی از شخصیت‌های محوری و بزرگ قصه با آن نگاه پُراعتمادبه‌نفس‌اش که یادآور نگاه پشت پرده‌ی نویسنده‌گان مجموعه است، به‌خوبی نشان از شکست‌ناپذیر بودن سریال می‌دهد.

سریال از جایی شروع می‌شود که مسافران یک هواپیمای خط هوایی از استرالیا عازم «لس‌انجلس» هستند! بنابه دلایل نامعلومی هواپیما در جزیره‌ای سقوط می‌کند و اکثر مسافران به طرز شگفتی‌آوری زنده می‌مانند و این ضربه‌ی نخست سریال است که علارغم کلیشه‌های رایج، مسافران را زنده پیش چشم مخاطب باورپذیر می‌کند. قصه با حضور مسافران در جزیره و رهایی از این مکان نامعلوم آغازی عجیب دارد. هر کدام از مسافران شخصیتی و گذشته‌ای عجیب دارد که در طول سریال بارها و بارها با او به گذشته‌اش فلاش‌بک می‌زنیم و او را زنده‌گی می‌کنیم. هر اپیزود حدود چهل دقیقه برنامه‌ریزی شده بی‌این‌که با منطق سریال جور در نیاید یا به روند تعلیق آن ضربه بزند.

پس بگذارید به قصه و روایت و شیوه‌های روایت کاری نداشته باشیم و به دل «شخصیت‌ها» که اسامی تعدادی مثل «جان لاک» ما را به یاد فیلسوفی جهانی به همین نام می‌اندازد که شاید نویسنده‌گان قصه منظوری داشته‌اند. وقتی به ادامه‌ی سریال توجه نشان می‌دهی می‌بینی دقیقن این شخصیت با نامی که برای آن یادآور آن فیلسوف است قرابتی دارد. البته پایان این شخصیت منظور نظر است.

دیگر شخصیتی که مورد توجه قشر نسوان قرار گرفته و نه یک دل بل صددل شیفته‌اش شده‌اند، آقای «سایر» است. نام «سایر» ما را به یاد «تام سایر» شخصیت رُمان «مارک تواین» فقید می‌اندازد. این شخصیت دل‌ربا و طناز و در عین حال به ظاهر جدی، گاهی با مخاطب هم‌ذات‌پنداری می‌کند و گاهی هم کفرت را درمی‌آورد. از آن‌سو شخصیت زنی که دل دکتر قصه(جک شفرد) و آقای «سایر» را برده خانم «کیت آستن» است. این خانم هم محبوب قلوب جوانان ایرانی‌ست! مطمئنن این سریال در پروراندن شخصیت‌های قصه‌اش بسیار موفق و حرفه‌ای عمل کرده تا جایی که هر شخصیت طرف‌داران خاص خود را دارد و شخصیتی شما در این سریال نمی‌بینید که طرف‌دار یا شیفته نداشته باشد. حتا «هارلی» نیز که نام‌اش با «هاردی» شخصیت فیلم‌های «لورل، هاردی» قرابت وزنی دارد، با آن هیکل چاق‌اش هوادار و شیفته دارد.

در لحظاتی از این سریال با وقایعی روبه‌رو می‌شویم که حرف‌هایی با زنده‌گی دارد. با امید و عشق و حسادت! همه‌ی مکارم اخلاقی در این سریال گنجانده شده و کم پیش آمده مسایلی امروزی یا مسایلی که در همیشه‌ی زنده‌گی انسان با آن طرف است، در این سریال گم‌گشته باشد. از همه‌ی مسایل در حد بضاعت نوشتیم. از فلسفه و منطق و مذهب و علم و دانش و غم‌ها و حسرت‌ها و شخصیت‌های پیچیده و... پس این شما و این سریالی که اگر تاکنون ندیده‌اید، بشتابید که این پدیده چون آموختن دانش کار با کامپیوتر در عصر نوین است. اگر دانش‌اش را نیاموزید، باید جهان را وداع گویید.

(1)نشریه‌ی چلچراغ شماره‌ی 339 شنبه19 اردی‌بهشت‌ماه 1388

 

 محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وهفت

 بیست‌وپنجم مهرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved