|
پرویز شاپور از نامداران کاریکلماتور در ایران است. در پنجشنبه نهم آذرماه سال 1354، «بهروز صوراسرافیل» از روزنامهی آیندهگان، گفتوگویی با «پرویز شاپور» داشت. انگیزهی این گفتوگو، برپایی نمایشگاهی از کارهای پرویز شاپور بود. خواندن این گفتوگوی قدیمی خالی از لطف نخواهد بود:ا
پرویز شاپور برای روزنامهخوانها و هنردوستان سرزمین ما، نامی آشناست. طرحهای ساده و کودکانهاش را در نگین و جاهای دیگر دیدهایم. موش و گربهی عبید زاکانی را هم که مصوّر کرده، چاپ شده است. آدمی ساده و افتاده است و آن قدر ساکت که کمتر کسی حرفهایش را شنیده است. شاپور پس از سالها، برای نخستین بار، نمایشگاهی از طرحهای رنگیناش در گالری «زروان» برپا کرده است. در طرحهایش باز موشها، گربهها و ماهیها در تعقیب پایانناپذیر همدیگرند. و باز خط های ساده و بیپیرایه و رنگهای خالص و ابتدایی، موضوعهای ذهن ِ صافیگونهی شاپور را که همواره در اندیشهی پیراستن و ساده کردن دنیاست، رقم میزنند. برپایی این نمایشگاه بهانهیی به دست داد که با پرویز شاپور به گفتوگو بنشینیم. گفتوگویی که با همان نوشتهها و طرح هایش، ساده، شوخ و طنز آلود از آب در آمد. صوراسرافیل: گربهها و موشها، سالهاست طرحهای شما را به تسخیر در آوردهاند . این آفریدههای کج و معوج از کجا پیدایشان شده و چرا این قدر تکرار میشوند؟ پرویز شاپور: ما خانوادهی گربهدوستی هستیم. از قدیم همیشه گربه توی خانهمان داشتیم . یادم میآید که زمستانها این گربهها میآمدند و با ژست های مختلف روی کرسی مینشستند. گاهی خوابیده بودند، یک وقت نشسته بودند و یک وقت هم با هم بازی میکردند. این است که من با خطوط تن گربه خیلی آشنا هستم و میتوانم بکشماش، درصورتی که مثلن فیل را نمیتوانم بکشم چون ندیدهام. فکر میکنم که خیلی صلاحیت دارم که گربه بکشم چون گربهها را خیلی خوب میشناسم. حتا گاهی میشد که مثلن دوازده تا گربه توی منزل داشتیم. هر کدام از اینها بُیفِرند و گِرلفِرند هم داشتند و خلاصه بیست تایی میشدند. خیلی دردسر درست میکردند. از روی چینه میآمدند و میرفتند، دعوا میکردند و بهطور کلی توی محل، اگر دو تا گربه با هم دعوا میکردند همسایهها ناراحت میشدند و میگفتند: حتمن گربههای اینها هستند. یک وقت هم یادم میآید که یکی از همسایهها، گربهی ما را بیستوچهار ساعت زندانی کرد، چون ماهی حوضشان را گرفته بود. در هر سال، فصلی هست که موی گربهها شروع میکند به ریختن. در این زمانها ما واقعن غرق مو بودیم بهطوریکه من قبل از این که بروم اداره، هر روز صبح می- رفتم روی نیمکتهای پارک شهر مینشستم و نیم ساعت یا بیشتر، تا جایی که فرصت بود، موهای گربه را از لباسهایم میگرفتم. توی این نمایشگاه یک طرح هست که در آن گربهای را از جالباسی آویزان کردهام. یکی از من پرسید چهطور چنین چیزی به فکرت رسید؟ راستاش موقع کشیدن این نقاشی هیچ فکری نداشتم، اما وقتی این را از من پرسیدند، یادم آمد که ممکن است ناخودآگاه از قضیهی آن روزی تاثیر گرفته باشم که یک گربه توی کمد لباسهای من رفت و همهشان را بهم ریخت.
- موشها و ماهیها از کجا آمدند؟ - گربه، مثل لوکومتیو است که دو تا واگن دارد: موش و ماهی. میتوانم بگویم که کشیدن ماهی هم برایام آسان است چون خیلی ایستادهام و ماهی ها را توی تُنگ یا حوض نگاه کردهام. از طرف دیگر، مثل هر دورهیی از کار آدم، بالاخره روزی دورهی موش و گربه و ماهی هم تمام خواهد شد. پیشتر از این مثلن موضوع سنجاق قفلی را میکشیدم. آن قدر سنجاق قفلی کشیدم که شاید بشود یک مجموعهی بزرگ از این طرحها فراهم کرد. اما بالاخره یک روز تمام شد. توی نوشتههایم هم همین طور است . مثلن به «رنگین کمان» میپردازم و در بارهاش کاریکلماتورهای زیاد مینویسم، بعد رهایش میکنم. یک وقت یادم میآید که در نوشتههایم «تصویر» چیزها خیلی وجود داشت. تصویر چیزها در آب. مثلن گفته بودم: «وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ماهیها صلوات فرستادند.» یا فرض بفرمایید: «در زمستان وقتی تصویر درخت در آب افتاد، آن قدر ماهی گلرنگ روی شاخههایش نشست که مثل درخت بهاری غرق شکوفه شد.» این تصویرها مدتی تکراری شدند، اما یک روز دیگر تمام شد و نتوانستم چیزی دربارهشان بنویسم.
- شما را بیشتر بهعنوان یک طنزنویس و نقاش، طرحهای طنزآلود میشناسید، آیا واقعن تعمدی دارید که در هر چه میکشید یا مینویسید، عامل طنز را دخالت دهید. یا اتفاقن اندیشههاتان در این قالب ریخته شده؟ - بهطور کلی حس میکنم که توانستهام خودم را بشناسم. از بچهگی «خیام» را از بَر بودم. از رباعیات خیام، که از نظر حجم خیلی هم کم است، مفاهیم زیادی گرفته بودم، خیلی بیشتر از آن چه که شاید آدم از خواندن یک دیوان پر از قصیدههای بلند میگیرد. هر وقت چیزی میدیدم که جلب نظرم را میکرد و میآمدم دربارهاش با پدر و مادرم صحبت میکردم، حرفام را نمیفهمیدند. حتا چند بار سر این موضوع کتک خوردم. حرفام را می خوردم و جویده جویده صحبت میکردم. خلاصه از همان اول عامل کوتهنویسی و کوتاهگویی با من بود. البته شاید هم سعی کردهام که «شاعرانهها» در نوشتههایم بیشتر باشند، برای این که حس کردهام که هم گفتنشان برایام آسانتر است و هم مردم بیشتر دوستشان دارند. اما خودم بیشتر آنهایی را دوست دارم که جنبهی طنزشان قویتر است. فرض بفرمایید مثل آن که گفته بودم:«گربه وقتی از درخت بالا میرفت، به ریش قوهی جاذبهی زمین میخندید.» یا : «وقتی با خودم قهر هستم، از پشت سر مقابل آینه میایستم.» البته گفتن این جملهها برایام سختتر است.
- گاهی برداشت مردم از واژهی «طنز» چندان درست نیست. میپندارند طنز چیزی است مترادف با شوخی . چیزی که آدم در برابرش باید قهقهه بزند.یا دستِ کم تبسم کند. اما میبینیم که طنز در نوشتههای شما و همینطور در طرحهایتان، گاهی خیلی تلخ است. به این ترتیب دلام میخواهد بدانم تعریف شما از طنز چیست؟ فکر میکنم ما باید برای ادامهی صحبتمان به توافقی بر سر معنای این واژه برسیم. - راستاش، ببینید، من همیشه نگران آن هستم که از من بپرسند «طنز یعنی چی». چه بسا شبها از ناراحتی و نگرانی این سوال، خوابام نبرده است. دلیلاش هم این است که تعریفی از طنز ندارم. مگر یک چیز و آن هم آن که مثلن یکی از همین کاریکاتورها را به جای معنی طنز بگویم.
- پس بگذارید پرسشام را جور دیگر مطرح کنم . توی کارهای شما من بیشتر یک جور تلخی و دلتنگی میبینم . مثل این که دنیا را این طوری که هست دوست ندارید . به همین دلیل است که میخواهید دستِکم در کارهای خودتان دگرگوناش کنید و یا جای چیزها را با هم عوض کنید. گربهها وقتی که از درخت بالا میروند ، به ریش نیروی جاذبهی زمین میخندند، گویی نیروی جاذبه، پدیدهیی نیرومند و زورگوست که میخواهید هر وقت توانستید از چنگاش بگریزید و به ریشاش هم بخندید. یا مثلن ماهییی استخوانی که گوشت تناش ریخته توی تنگ آب شنا میکند. یعنی ماهی در شکل غیر معمولاش هم میتواند زندهگی و شنا کند. این دلخوری از دنیا را خودتان قبول دارید و اگر قبول دارید میتوانید دلیلاش را برایمان بگویید؟ - راستاش، نمیدانم. اگر هم چنین چیزی وجود داشته باشد، شاید یک روانکاو یا روانپزشک بتواند بفهمد. اما آن چه که خودم حس میکنم، آن است که در لحظههایی که کار میکنم، چه نوشتنی و چه کشیدنی، احساس آرامش عجیبی دارم و لحظات جهنمی برایام به لحظات بهشتی تبدیل می شوند. مثلن وقتی با سنجاق قفلی بازی میکنم، دیگر یاد بدهکاریهایم نمیافتم و کیف میکنم از اینکه توانستهام مثلن صدو پنجاه کار مختلف با سنجاق قفلی کوچولو بکنم. یا مثلن وقتی به قوهی جاذبهی زمین فکر میکنم و یادم میآید کسی تا به حال به این شکل به آن فکر نکرده، خوشحال میشوم.
- پس لحظههای کارتان لحظههای فرار از زندهگی است که ناراحتتان میکند و در آن احساس فشار و زجر کشیدن میکنید؟ - خوب، میدانید! بهطور کلی گفتهاند که بیکاری آدم را به یاد بدهکاری میاندازد. وقتی که آدم کار نکند هم این ضربالمثل در موردش صدق میکند و هم این که وقتی شب میخواهد بخوابد یا مثلن دمی به خمره بزند، میبیند که هیچ چیز مثبتی در زندهگی روزانهاش وجود نداشته. آن وقت از خودش بدش میآید، فکر میکند که در آن روز آدم سازندهیی نبوده. بنابراین وقتی آدم کار میکند هم لحظات را خوش گذرانده و هم وقتی شب احیانن در آینه نگاه کند، میتواند به خودش بگوید: آفرین، شاپور!
- چه انگیزهیی بر آنتان داشت که پس از چندین سال کار، نمایشگاهی از طرحها و نقاشیهاتان ترتیب دهید؟ - من حدود ده سال است که خط میکشم. البته این کار را مدیون «اردشیر محصص» هستم. نُه سال و نیم از این ده سال، به کشیدن طرحهای سیاه و سفید گذشت و این نمایشگاه نتیجهی شش ماه آخر کارم است که طرحهای رنگی کشیدهام.
- این افزوده شدن رنگ دلیل ویژهیی دارد یا تصادفی است؟ - البته دلیلی دارد. یک روز این مدادهای «ماژیک» رنگی را دیدم و خیلی خوشام آمد. یک دسته خریدم آوردم خانه. بعد، یک روز مادرم و اهل خانه تصمیم گرفتند بروند به مسافرت، به زیارت. چون قبلن یک بار دزد به خانهمان زده بود، قرار شد من بمانم و مواظب خانه باشم. تا آن وقت طرحهایم را بیشتر توی کافهها و تریاها میکشیدم. وقتی اجبارن توی خانه ماندم، چون میز بزرگتری وجود داشت و من هم جای بیشتری داشتم که ماژیک هایم را پخش کنم، توانستم طرحهای رنگی بکشم. اینطور بود که رنگ به طرحهای من راه یافت.
- اجاز بدهید گفت و گو را با یکی از کاریکلماتورهاتان پایان بدهیم. یکی که خودتان به آن علاقه دارید. - روی پل صراط پوست موز انداختم.
گزینهیی
از کاریکلماتور«با گردباد
میرقصم» از پرویز شاپور
آبشار پس از سقوط رودخانه میشود.
تعجب میکنم
با این که گلهای قالی خار
ندارند، اکثر مردم با کفش
روی آنها پا میگذارند.
موهای سلام هنگام خداحافظی سفید میشوند.
در جشن تولد شمع،
خورشید روشن کردم.
ماه هنگام غروب، به تماشای طلوع
ستارهگان نشسته بود.
آبشار در صعود جان سپرد.
نگاهات را
بیشتر از چشم دوست دارم.
آبشار از پلکان بلورین پایین میآید.
دلیل این که پشه اعضای
داخلی آدم را نیش نمیزند
برای این است که میداند
آدم نمیتواند
اعضای داخلی را بخاراند.
نردبان فرسوده از خودش
پایین میآید.
وقتی پلکهایت
را میبندی،
چشمات
در زیباترین پشهبندها
استراحت میکند.
آدم خودساخته،
نردبان خودش است.
غالب مردم من را بیشتر
از تو، او، ما، شما و
ایشان دوست دارند.
برای اینکه
از تنهایی نجات پیدا کنم،
در ِ پشه بندم را به روی
پشهها
گشودم.
سکوت برای واژهها
سخنرانی میکرد.
ابری که هرگز نگریست،
بالاخره در آب خفه شد.
آسانسور پیر از پلکان
بالا میرود.
درخت پاییزی داشت برگهایش
را رنگ سبز میزد.
وقتی رانهایت
را به هم چسباندی،
نگاهام
مثل موش به تله افتاد.
پرندهیی
که پروازش ته کشیده بود
روی قلهی
کوه نشست.
آب به قصد خودکشی خودش را
از آبشار به پایین پرتاب
کرد.
از نگاهات
به چشمات
نزدیکترم.
عشق، به نگاهام
پرواز آموخت.
نگاهات
را در آغوش گرفتم.
از تصویر درختی که در آب
افتاده بود از رودخانه
گذشتم.
دریا قطرات باران را به
اندازهی
خودش بزرگ میکند.
تاریخ مرگام
را هرگز فراموش نمیکنم.
غنچهی
لبات
صدای باز شدن شکوفه را میدهد.
پروانه وقتی میخواست
با شمع عکس یادگاری بگیرد
خاکستر شد.
نردبان بدون پله ، مورد
تشویق جاذبهی
زمین قرار گرفت.
وصیت کردم جسدم را روی پل
صراط به خاک بسپارند.
پشهیی
که در جشن تولدم شرکت
کرده بود،
از زندهگی
سیرم کرد.
مریم.ب.آزاد - مجلهی اپیزود ، شمارهی شصتوشش هجدهم مهرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |