|



بخش دوم
مقدمه:
در قسمت نخست«سفر
به اعماق دنیای لینچی» به سینمای ابتدایی و دانشجویی
«دیوید لینچ» اشاره شد. از فیلمهایی صحبت شد که هر یک از آنها را میتوان
به نوعی اولتیماتوم «لینچ» به سینمای دنیا و بهویژه هالیوود تلقی کرد.
اولتیماتومی مبنی بر ظهور شخصی که قادر است تا درون آشفتهی انسان را
آنگونه که هست و با صراحت و وضوح فراوان تصویرکند و همچنین اخطاری بر
لزوم تغییر نگرش انسان نسبت به خود و درون آلودهاش.
از الفبا سخن گفتیم، فیلمی که «لینچ» در آن دست به بیان
تفاوت میان ادرک حسی و ادراک ظاهری زد و در اثری چهار دقیقهای به
ناگفتههای بسیاری اشاره کرد و یا در جایی دیگر از شش مردی حرف زدیم که
بیمارگونه و دیوانهوار، در تلاشی بیهوده سرانجام به ناکجاآباد راه
میپویند و در آتش خود میسوزند. «لینچ» در آن سالها، همچنین از
مادربزرگی حرف زد که از نوهاش متولد میشود و با این سورئال به بزرگترین
گناه خلقت که همانا خلق مثل است، پرداخت. پس از گذشتن از این سه اثر کوتاه،
در قسمت قبل به فیلمی رسیدیم که به وضوح تصویر ذهن مشوش و پُردغدغهی لینچ
را بر همهگان عیان ساخت. در «کله
پاککن» که بهراستی عنوان «سورئال آزاردهنده» لقب شایستهای در
توصیف آن است، «لینچ» اثری در مرز خودآزاری و ديگرآزاری ارایه داد و در آن
به اين مسئله پرداخت كه انسان همواره در زندانی بهسر میبرد و با بيرون
آمدن از آن به هزارتویی میافتد تا آنكه سرانجام و پس از طی یک دور باطل،
به نقطه اول باز میگردد.
در قسمت دوم این مقاله به سینمای«لینچ» در دههی هشتاد
اشاره خواهد شد. سینمایی که با شاهکاری تکاندهنده در مرز میان رئال و
سورئال به نام «مرد فیلنما» آغاز شد و در ادامهی راه، به اثری
خیالی-فضایی با حال و هوایی مسیحآسایی به نام «دون» رسید و در نهایت به
یکی از بهترین آثار دههی هشتاد به نام «مخمل آبی» که ملهم از سینمای
بونوئل و«سگ آندلسی» معروف او بود، ختم شد.
نمای بسته:
دیوید لینچ در«مرد فیلنما» با نگاهی استعاری و سرشار از
تضاد به طریق دیگری به دغدغهی اصلیاش میپردازد و از ماهیت درونی
انسانها سخن میگوید. ماهیتی که او در«کله
پاککن» و آثار بعدیاش به شکلی کابوسوار و تا حدودی وهمگرایانه
به آن اشاره میکند. کابوس«لینچ» در این اثر برخلاف سایر آثار او از جنس
خیال و توهم نیست، بلکه رنگ و بویی واقعی و رئالیستی به خود پیدا کرده است.
اما در همین فضای رئالیستی، لینچ باز هم دست به خلق یک سورئال تکان دهنده و
تلخ زده که همانا چهرهی غریبگونه و هیولاوار«جان مریک» است.
«مرد فیل نما» درعین حالی که از شجاعت و عظمت نیروهای درونی
انسان سخن میگوید، اما بهسان مرثیهای بر ناتوانی و ظاهربینی بشر است.
تضاد موجود در این فیلم یادآور کاری است که «لینچ» در«الفبا» کرده بود. در
آنجا او به تفسیر تفاوتهای میان ادراک ظاهری و ادراک درونی پرداخت و این
همان چیزی است که نقطهی تفصیل میان «جان مریک» و سایرین را در«مرد فیل
نما» مشخص میکند.
هدف «لینچ» در این اثر، همانند تمامی آثار او، مسئلهی
انسانشناسی و یا به عبارت بهتر شناختن انسان به خودش است، با این تفاوت که
«لینچ» در این فیلم به پرداختی دو وجهی از این موضوع دست زده است. او از یک
سو مرد فیلنما را تصویر میکند، مردی که بر خلاف چهرهی کریه و زشتاش،
باطنی پاک و زیبا دارد و از سوی دیگر مردمی را نشان میدهد که در ورای ظاهر
انسانگونه، باطنی اهریمنی دارند. به عبارت دیگر لینچ به گونهای عمل
میکند که تماشاگر را وادار به همذات پنداری با شخصیتهای اهریمن گونهاش
کند و مخاطب را حتا برای لحظهای در این فکر فرو برد که او هم به مانند
دیگر تماشاگران سیرک، به پای نمایشی از مرد فیلنما نشسته است.
این همذات پنداری در جایی تاثیر خود را نشان میدهد که
مخاطب به باطن درونی «جان مریک» پی میبرد و در همین لحظه است که خود را به
جهت باطن کریهاش مورد ملامت قرار میدهد و همانا قصد«لینچ» رساندن انسان
به همین نقطه است. «لینچ» بر مرد فیلنما غباری خداوندی و فرشته گونه
میپاشد و معتقد است که «جان مریک» یک انسان نیست، چرا که اگر طبعی
انسانگونه داشت، قادر نبود که باطنی چنین بیآلایش را بر خود تحمل کند و
این مسئله زمانی جلوه میکند که او وقتی میمیرد، که میخواهد شروع به
انجام اعمال انسانی کند. به بیان بهتر، «لینچ» معتقد است که مرگ «جان مریک»
نه تنها مرگ تاسفباری نیست، بلکه برعکس، بسیار خوشحالکننده است، چرا که
مانع از آن میشود تا او پا به دنیای گندیدهی انسانی بگذارد و آلودهی
خصلتهای کثیف و پلید آدمیان شود ...
قصهی همیشه تکرار، جدال برای بقا
دون(Dune)

نويسنده و كارگردان:
ديويد لينچ (بر اساس داستانی از فرانک هربرت)
بازيگران:
فرانچسکا انیس، خوزه فرر، لیندا هانت، دین استاک ول، ماکس فون سدو
محصول:
1984
مدت
زمان:
140 دقيقه / رنگی
خلاصهی داستان:ا
سال 10191 بر همهی سیارات، امپراطوری به نام شادام (خوزه
فرر) حکومت میکند. گرانبهاترین مادهی موجود در کهکشان، مادهای است که
طول عمر را افزایش میدهد، آگاهی را بیشتر میکند و سفر فضایی را میسر
میسازد. پرنسس ایرولان از درگیریهای امپراطور با مجمع هارکانن و آتردیس
میگوید. پل آتریدس جوان (کایل مک لاکلن) باید کشته شود چراکه مجمع آتردیس
مغلوب شده است. آنها سعی کردند تولید مادهی مخصوص در سیارهی آراکیس-دون
را علیه امپراطور به کار گیرند. در سیارهی دون، بارون هارکانن پدر پل را
میکشد، اما پل و مادرش لیدی جسیکا (فرانچسکا انیس) به صحرای ناشناختهای
میگریزند. در این صحرا کرمهای ناشناختهای زندهگی میکنند که همه چیز را
میبلعند، اما «پل» و «جسیکا» به یاری صحرانشینان از دست آنها نجات پیدا
میکنند. آنها قوایی تدارک میبینند و به نبرد هارکانن میروند و او را
شکست میدهند. پس از این پیروزی، «پل» تبدیل به سلطان آراکیس میشود و به
مردم قول میدهد که در این سیاره، بهزودی باران خواهد بارید چراکه
سالهاست در این سیاره قطره آبی نچکیده است و ....

نمای بسته:
این اثر فضایی-تخیلی دیوید لینچ، بدون تردید متفاوتترین
کار او در دوران فیلمسازیاش تاکنون به حساب میآید. این فیلم که اقتباسی
از رمان خیالی فرانک هربرت است، در واقع
«لینچ» را همچون فرمانبرداری به دنبال خود میکشاند و قدرت و انعطاف
هرگونه بداههپردازی را از او میگیرد و او را به نوعی وادار به انجام آن
چیزی میکند که «هربرت» میخواهد. بنابراین می توان گفت که «دون» اثری از
«دیوید لینچ» نیست، بلکه شکل تصویر شدهای از تخیل بصری «هربرت» است. تخیلی
که یک نظام کهکشانی را با توسل به شخصیت مسیحآسایی که همه را به جنگ مقدس
فرا می خواند، ایجاد شده است.
اما از سوی دیگر میتوان گفت که علارغم تمام این حرفها،
بازهم «دون» از رسالت همیشهگی «لینچ»
که همانا موضوع انسانشناسی است، به دور نیست. «دون» بیانگر قصهای کهن و
تکراری دربارهی غرایز پست بشر است. قصهای که در طول تاریخ، در هر قوم و
ملتی بارها و بارها آنرا دیده و شنیدهایم. داستانی که سر منشا بسیاری از
جنگها، قتلعامها، بیعدالتیها، فسادها، دروغها و ... در طول تاریخ
بوده است. قصهای که از دید من عنوانی بهتر از این را نمیتوان روی آن
نهاد: «جدال برای بقا».
جدالی که باعث شده تا انسان در هر دوره و عصری، از آرامش
واقعی محروم بماند، که البته سبب این محرومیت بدون شک خود اوست و نه کس
دیگر. «لینچ» همراه با«هربرت» در«دون»، به آیندهای دور سفر میکنند و دنیا
و متعلقات آنرا در تخیلی ژرف و شگرف به کهکشانهای دور منتقل مینمایند.
(در واقع شاید دلیل انتخاب این آیندهی بعید، یادآوری این مسئله باشد که
بشر هیچگاه قادر به دست یافتن به آنچه در طلب آن است، نیست و همواره یک
گام از رویاهایش عقب است). آیندهای که ظاهر آن کاملن متفاوت با آن چیزی
است که امروزه میبینیم، همانگونه که تصویر دنیای امروز با آنچه که در
گذشته بوده متفاوت است.

اما در این دنیای متفاوت، بازهم همانند طول تاریخ زیستن
بشر، موجوداتی به نام آدم زندهگی میکنند که از نظر درونی بیشباهت به بشر
امروز و دیروز نیستند. نسلی که به عقیدهی«لینچ»، علارغم توانایی علمی در
اکتساب هر چیزی، حتا داروی بقای جاودان، باز هم از دلایل اصلی زندهگی که
همان آرامش است به دور میباشد. به بیان دیگر«لینچ» میخواهد بگوید که نسل
فردا و فرداها به مانند نسل امروز و دیروز محکوم به چنین زندهگی هستند،
چراکه خود خواسته و یا ناخواسته، آگاه و یا ناآگاه، طالب آناند.
در پایان باید بگویم که «دون»، در مجموعه کلاسهای
انسانشناسی که «دیوید لینچ» در قالب فیلمهایش بهراه انداخته است، حائز
جایگاهی ویژه است، جایگاهی که علارغم عدم پختهگی آثاری چون «مخمل آبی»،
«بزرگراه گمشده» و «جادهی مالهالند»، توانسته به شکل دیگری تصویرگر
دغدغهی همیشهگی این سورئالیست بزرگ سینما باشد.
کابوس های پنهان در پشت پرده مخملی
مخمل آبی(Blue
Velvet)

نويسنده و كارگردان:
ديويد لينچ
بازيگران:
ایزابلا روسلینی، دنیس هاپر، لورا درن، کایل مک لاکلن، هوپ لنج
محصول:
1986
مدت زمان:
120 دقيقه / رنگی
خلاصهی داستان:ا
پدر«جفری بومان» در حال آب دادن به باغ خانه اش، سکته
میکند و به زمین میافتد. جفری (کایل مک لاکلن) پس از بازگشت از بیمارستان
و در محوطهی جلوی خانه، به گوش یک انسان برمیخورد. او گوش را به کاراگاه
ویلیامز میسپارد و با تشویق سندی (لورا دِرن)، دختر ویلیامز، شروع به
تحقیق در این باره میکند. او در نهایت درمییابد که این گوش متعلق به همسر
گمشدهی دوروتی والنز (ایزابلا روسلینی)، خوانندهی یک کلوب شبانه است.
جفری در حال جستوجو در خانهی «دوروتی» است که ناگهان
«دوروتی» وارد میشود و جفری را در کمد مییابد. او ابتدا جفری را با چاقو
تهدید می کند اما پس از وارد شدن فرانک بوث (دنیس هاپر) که یک بیمار روانی
است، مجددن او را در کمد پنهان میکند. جفری از درون کمد شاهد حملهی
وحشیانهی فرانک به دوروتی است. او در ادامهی تحقیقاتاش درمییابد که
فرانک در کار خرید و فروش مواد مخدر است. بعد از این جفری در جریان ملاقات
دیگری با دوروتی مورد حملهی شدید فرانک قرار میگیرد و فرانک او را به
محلی در خارج شهر که پسر دوروتی را در آنجا نگه داشته است میبرد. سندی به
جفری میگوید که نتایج بررسیهایش را را به اطلاع پدرش برساند.ا
همان شب دوروتی بیرون خانهی«سندی» ظاهر میشود و ادعا
میکند که جفری باعث بیماریاش شده است. «جفری» دوروتی را به ادارهی پلیس
می برد و در آپارتمان او جسد همسر دوروتی را کنار یک مامور پلیس پیدا
میکند. سپس جفری در کمد مخفی میشود و به محض ورود فرانک او را با گلوله
میکشد. روز بعد جفری از خواب بیدار میشود، درحالی که «سندی» برای او
ناهار درست کرده است. دوروتی نیز در یک پارک پسرش را در آغوش گرفته است.ا

نمای بسته:
سینمای پر تلاطم «لینچ» در دههی هشتاد به اثری ختم شد که
از دید بسیاری از منتقدان سینمایی رنگ و بوی یک شاهکار را داشت. «مخمل
آبی» روایتی دوگانه از داستان یک شهر است. شهری که یک روی آن را آدمهای
معمولی با رفتارها و قوانین قراردادی تشکیل میدهد و در طرف دیگر که به
نوعی میتوان آنرا زیر پوست شهر نیز قلمداد کرد، آشفتهگیها و
ناهنجاریهای اخلاقی بیداد میکند. «مخمل آبی» در عین اینکه اثری صریح و
سرراست است و برای مثال آن پیچیدهگیهای همیشهگی لینچ در«کله پاک کن» و
یا «بزرگراه گمشده» یا «جادهی مالهالند» را ندارد، اما در عین حال حاوی
ساختاری سورئالیستی در ورای این ظاهر معمولی است. درحقیقت همین پس زمینهی
سورئال است که باعث شده تا فیلم «لینچ» به اثری متفاوت ازسایر هم نوعاناش
بدل شود و لقب شاهکار را به خود بگیرد.ا
لینچ مخمل آبی را با نگاهی استعاری
به نحوهی زندهگی شهری آغاز میکند و از همان
ابتدا ماهیت اثرش را تا حدودی بر مخاطب آشکار
میسازد. ماهیتی که هدف اصلی آن بیان وجود
لایههای مختلف در زندهگی شهری است. در این فیلم
از یک سو«جفری» را میبینیم، جوان موفق و کنجکاوی
که از زیر پوست شهری که در آن زندهگی میکند
بیاطلاع است، اما حس کنجکاوی او باعث میشود تا
به سرنخ اصلی فیلم (گوش بریده) دست یابد و برای
کشف ماهیت آن، خود دست به کار شود.
ا
نگاه کنجکاو «جفری» در واقع مشابه
نگاه دوربین «لینچ» در سکانس ابتدای فیلم است که
با کنجکاوی، حشرات موذی و خرابکار موجود در زیر
چمن سرسبز را پیدا میکند و به نوعی خبر از وجود
بزهکارانی میدهد، که خواهان نابودی ظاهر زیبای
باغچه هستند. جفری در ابتدا حس کنجکاوی خود را
صرفن بهسان یک بازی پلیسی میداند و در واقع برای
لذتی که از پی بردن به یک داستان مرموز میبرد،
خود را وارد ماجرا میکند. اما پس از آشنایی با
دوروتی، دچار یک تحول عظیم فکری و در واقع نوعی
بلوغ روانشناسانه میشود، بهطوریکه خود را از
این پس مسئول کمک به این زن درمانده میداند.
ا

شخصیت «دوروتی» درست در نقطهی
مقابل «جفری» است و به نوعی میتوان گفت که در عین
تمایل به زندهگی در یک فضای آرام اما قادر به
انجام آن نیست. «لینچ» دلیل این ناتوانی را از یک
سو وجود انسانهای ناشایستی میداند که بر زندهگی
«دوروتی» تاثیر مستقیم دارند و از سوی دیگر به
شکلگیری ضمیر ناخودآگاه «دوروتی» به صورتی
غیرمعمول اشاره میکند و یکی از مصداقهای آنرا
تمایل «دوروتی» به انجام رفتاری سادیستیک و
خشونتآمیز با او از سوی جنس مخالف، برمیشمرد.
ا
دیوید لینچ در این اثر، ابتدا به
بیان این تفاوت میان دو جبههی این دعوا میپردازد
و در مرحلهی بعد، به راه پر فراز و نشیبی که هریک
از شخصیت های «دوروتی» و «جفری» ناگزیر به گذر از
آن هستند اشاره میکند و بالاخره در پایان به
نتیجهای دلچسب و تا حدودی غیرواقعی میرسد، که
همانا حذف بزهکاران از اجتماع و پاک و یکدست شدن
جامعه است.ا
مخمل
آبی فیلمی است که از حیث ژانری بیش از هر
چیز، برچسب سینمای اجتماعی به خود میگیرد و هدف و
رسالت خود را بیان ناهنجاریهای اجتماع و تلاش در
نهی و نکوهش آنها میداند. نمادهای بهکار گرفته
شده در این فیلم، همه و همه در جهت القای بی کم و
کاست این هدف بهکار گرفته شده است و از این جهت
به عقیدهی من این فیلم را نمیتوان یک اثر مطلقن
سمبلیک دانست. اگرچه «لینچ» در آن از نمادهای
بسیاری نظیر رنگبندیهای متفاوت بهویژه استفاده
به کرات از دو رنگ آبی و قرمز که بهترتیب نشانهی
وجود دو حس گناه و خطر در محیط است و یا نمادهای
معمول سورئالیستها نظیر اجتماع حشرات در یک
محدودهی کوچک که نمادی از وجود جامعهای بزهکار
در ورای ظاهر طبیعی شهر است و یا در سکانس
انتهایی، پرندهای که حشرهای را به منقار گرفته،
که نشانهای از به مجازات رسیدن مجرمین و حذف
گناهکاران از جامعه است، استفاده کرده است.
برشهای بلند -
پایگاه تحلیلی خبری سینما
مجلهی اپیزود - شمارهی شصتوشش
هجدهم مهرماه
1388 خورشیدی
Home
|