سی سال قبل ایران به شکل دیگری بود، نمی‌گویم که وضعیت بسیار خوبی داشت، کمبودهایی نیز داشت که مهم‌ترین‌اش عدم آزادی سیاسی و وجود زندان‌های سیاسی بود. معضل بزرگ دیگری را نیز با خود یدک می‌کشید و آن وجود هرگونه امکانات برای نزدیکان دربار و قدرت‌مندان و عدم برخورداری از این امکانات برای عموم مردم بود. اصولن کسانی که به قدرت حاکمه نزدیک هستند، با نوع رفتار غیرطبیعی و خودخواهانه‌ی خود، بیش از هر کسی به حکومت لطمه می‌زنند.

با این همه اما، ایران در سی سال قبل امتیازاتی نیز داشت. شنیده‌ام که می‌گویند کشور ترکیه آن‌زمان انگشت کوچک ایران هم نبود و مردم آن دیار حسرت ایرانیان را می‌خوردند، اما الان‌اش را ببینید، دستِ‌کم کشور آزادی است و برخی از شهرهایش وضعیت زنده‌گی مناسبی دارند. سی سال پیش هم‌چنین بیش‌تر کشورهای آسیای شرقی نیز در وضعیت مناسبی نبودند.

شنیده بودم که فیلیپین کشوری بود که از آن‌جا کُلفت به ایران صادر می‌شد، اما باور نمی‌کردم تا این‌که یک مجله‌ی قدیمی «زن‌روز» به دست‌ام رسید و چشم‌ام به یک آگهی حیرت‌انگیز افتاد: «کُلفت فیلیپینی » .. شماره تلفنی نیز زیر آگهی جهت تماس نوشته شده بود!!

امروز اما به جای آگهی کُلفت فیلیپینی، آگهی‌هایی در زمینه‌ی تحصیل در کشور فیلیپین را می‌بینیم و خانواده‌هایی که برای فرستادن فرزندان‌شان جهت تحصیل در فیلیپین با هم رقابت می‌کنند. در بیش‌تر این آگهی‌ها نیز نوشته شده: «پزشکی و دندان‌‌پزشکی در فیلیپین» ... و بعد اضافه شده: « ارزان‌ترین شهریه‌ی دنیا / دانشگاه‌های مورد تایید وزارت بهداشت / شرایط لازم: دیپلم متوسطه‌ی کلیه‌ی رشته‌ها بدون پیش‌دانشگاهی»!!! و بعد زیر آگهی نیز برای محکم‌کاری نوشته‌اند: «کلیه‌ی لیسانسیه‌ها می‌توانند با چهار سال تحصیل، مدرک دکترای پزشکی بگیرند»!!!!

با توجه به آگهی، مشخص است که پزشکانی که از فیلیپین فارغ‌التحصیل می‌شوند چه‌گونه پزشکانی هستند! اما هرچه که هست فیلیپین چنین جراتی یافته که دانشگاه‌های غیراستانداردش را در اختیار دانشجویان ایرانی بگذارد و شهریه بگیرد.

مالزی هم یکی از همان کشورهاست. کشوری مسلمان، اما با مشکلات متعدد. کشوری پُر از دزد که کیف مسافران را به راحتی در خیابان‌ها می‌زنند و پلیس هم از این بابت مسئولیتی برعهده نمی‌گیرد. چنین کشوری نیز آن‌قدر خودش را بالا احساس کرده که در دانشگاه‌هایش را بر روی ایرانیان بخت‌برگشته گشوده و بدتر از همه برای دانشجویان ایرانی ناز هم می‌کند. شهریه‌ی بالا می‌گیرد و با عشوه می‌گوید که امسال جا نداریم نوبت بگیرید برای یک‌سال بعد!!!

سرزمینی مانند ایران به کجا باید برسد که دست به دامن چنین کشورهایی شود و نام این کشورها را مقصد رهایی خود بداند؟ مالزی، فیلیپین، اندونزی، تایلند و از این طرف اوکراین، تاجیکستان و کشورهایی از این دست ... و از سمتی دیگر دوبی، کویت، قطر و... این روزها نیز حرف، حرف ونزوئلا است و دانشگاه‌هایش و کارگران و کارمندانی که برای اجرای طرح‌های ساختمانی در این کشور، از ایران به ونزوئلا گسیل می‌شوند... به نظر می‌رسد باید منتظر بمانیم که از افغانستان و پاکستان نیز آگهی پذیرش دانشجو و کار بگیریم!!!

در چنین وضعیتی، هنرمندان نیز که ابتدا مکان ملاقات‌شان با هواداران و دوستداران‌شان در دوبی بود، این روزها به سمت مالزی پرواز می‌کنند. آخرین هنرمندی که در مالزی کنسرت داشت «گوگوش» بود. پیش از او اما هنرمندانی چون «ابی» و چند تن دیگر نیز در مالزی کنسرت داشتند و صد البته مردمی نیز هرچند کم، از ایران به مالزی می‌روند و پول بی‌زبان را در این کشور خرج می‌کنند. گویا دوبی را آباد کردیم  واینک نوبت مالزی است و سرزمین خودمان ویرانه‌ای ویران.

البته هنرمندان نیز برای امرارمعاش چاره‌ای جز این ندارند، حرفه‌شان همین است و باید زنده‌گی خود را از این راه اداره کنند، پول می‌گیرند و به مالزی می‌روند اگرچه که دستمزدشان در سطح بالایی هم نیست. یک دستمزد معمولی برای یک سالن حداکثر سه‌هزار نفره، با استیجی بسیارمعمولی، فرقی هم نمی‌‌کند «ابی» باشد، «گوگوش» باشد یا هر هنرمند دیگری، همه در یک سالن مشخص کنسرت برگزار می‌کنند، با بلیت‌هایی با قیمت‌های یک‌سان و همه هم یک‌سان دستمزد می‌گیرند و از نظر دستمزد، کسی بر کسی برتری ندارد.

بیش‌تر هنرمندان نیز در این کنسرت‌ها با هواداران خود ملاقات می‌کنند که صدالبته برای‌شان امری عادی است چون همواره چنین می‌کردند. اما آن‌چه غیرعادی جلوه کرد ملاقات خصوصی خانم گوگوش و هواداران‌شان بود که به باور من ایشان درست‌ترین کار زنده‌گی هنری خود را انجام دادند.

من همیشه از کسانی بودم که گله داشتم ایشان چرا همیشه به هواداران خود پشت می‌کنند، چرا هیچ‌وقت مصاحبه نمی‌کنند؟ چرا در مورد هواداران‌شان این‌همه بی‌تفاوت هستند؟ چرا بعد از اتمام کنسرت، از در پُشتی فرار می‌کنند؟ چرا به هواداران‌شان عکس و امضا نمی‌دهند؟ یا با آن‌ها عکس نمی‌گیرند؟

خانم گوگوش  بین سال‌های 2000 تا 2003 ، پنجاه‌وسه کنسرت در امریکا و کشورهای دیگر برگزار کرد، آیا کسی توانسته بود در آن کنسرت‌ها به ملاقات ایشان برود یا با ایشان عکس بگیرد؟؟؟

در کنسرت‌های سال 2004 تا 2009 نیز به همان ترتیب گذشته عمل کردند، ایشان روی صحنه می‌خواندند و بعد هم پشت می‌کردند می‌رفتند.

من که خودم در سال 2008 در کنسرت دوبی خانم گوگوش در ردیف اول نشسته بودم شاهد مسایلی بودم که به واقع ناراحت‌کننده بود و پیش خودم می‌گفتم این خانم هنرمند چه‌طور می‌تواند نسبت به این همه عشق هواداران‌اش بی‌تفاوت باشد؟ چرا هواداران برای دادن یک هدیه باید آن ‌همه به «پدرو» و «اندی‌جی» التماس کنند؟

من شاهد بودم که یک پسر جوان، تابلوی زیبایی که یک نقاشی از چهره‌ی خانم گوگوش بود را در دست داشت، تابلویی بود که همه نگاه‌اش می‌کردند، به چشم‌ام دیدم با این‌که این تابلو در فاصله‌ی کمی از استیج بالا گرفته شده بود اما خانم گوگوش یک نیم‌نگاه خشک و خالی هم به آن نیانداخت، نه این‌که حواس‌اش نبود، اتفاقن حواس‌‌اش به همه جا بود، من چون فاصله‌ی ‌کمی با ایشان داشتم حالات چهره‌ی ایشان را دقیقن می‌دیدم. در انتهای کنسرت نیز وقتی ارکستر در حال جمع‌آوری وسایل خود بودند دیدم که چندین نفر به «پدرو» «اندی‌جی» التماس می‌کردند که هدیه‌های‌شان را بگیرند و به خانم گوگوش بدهند. یکی از آن‌ها همان پسر جوانی بود که تابلوی نقاشی را در دست داشت و شنیدم که اندی‌جی به او می‌گفت که خانم گوگوش این تابلو را نمی‌تواند با خودش ببرد، بزرگ است!! در حالی که تابلوی بزرگی هم نبود، اگر قابل حمل نبود پس آن پسر جوان چه‌گونه آن را با خود از ایران آورده بود؟

به یاد دارم کار گرافیکی یکی از دوستان‌ام  که بسیار زیبا بود و آن را در قاب بسیار زیبایی جای داده بود نظر «چنگیز وثوقی» را جلب کرد. چنگیز وثوقی به کنسرت دوبی آمده بود و هیجان خاصی داشت و بسیار خوش‌حال بود. تابلوی گرافیکی دوست‌ام را که دید بسیار تحسین کرد و گفت حیف است گوگوش این را نبیند من تابلو را می‌برم جلوی استیج و به او می‌دهم.... اما در بین دو نیمه‌ی کنسرت، چنگیز وثوقی تابلو به دست ظاهر شد. بسیار ناراحت بود و چهره‌ی خوش‌حال و هیجان‌زده‌اش را از دست داده بود. گفت که نشد تابلو را به ایشان بدهم. تابلو را به دوست‌ام بازپس داد و خودش محل کنسرت را ترک کرد!!!

من بعد از کنسرت دوبی با این‌که  موارد ناراحت‌کننده‌ای را به چشم دیدم که از دیدن‌شان بسیار اذیت شدم، اما در ابتدا سکوت کردم که این سکوت کار بسیار اشتباهی بود. اما پس از چندی، بارها در مورد رفتار خانم گوگوش با هواداران و سخنان ضدونقیضی که در مقابل دوربین به مردم می‌گویند، نوشتم و همیشه هم خانم «لیلافروهر» را به عنوان یک هنرمند مردمی و مهربان معرفی کرده‌ام. 

حتا آقای امیرقاسمی هم در برنامه‌اش از دعوت شام  لیلافروهر از هواداران‌اش بر روی عرشه‌ی کشتی و صمیمت او با هواداران‌ و احترامی که برای آن‌ها قایل است، سخن گفت و این رفتار لیلا را تحسین و تقدیر کرد. من نیز بارها نوشته‌ام که ای‌کاش خانم گوگوش کمی به رفتارهای خانم لیلافروهر توجه کند و تلاش کند در ارتباط با هواداران‌اش مثل او باشد مهربان و صمیمی. این مطالب که سبب شد برخی ظاهربینان، مرا دشمن خانم گوگوش بدانند، اینک نیز، هم در آرشیو همین مجله و هم در وبلاگ دلکده موجود است.

جای خوش‌حالی‌ست که نوشته‌های من موثر واقع شد و خانم گوگوش بعد از به‌قول خودشان پنجاه سال خاک صحنه خوردن، بعد از خواندن انتقادهای منطقی و سازنده‌ی من، به این نتیجه رسید که نباید به هواداران‌اش پشت کند و آنان را نادیده بگیرد. متوجه شد که باید غرور کاذب را کنار بگذارد، باید با هواداران‌اش ملاقات کند، به ویژه هوادارانی که از ایران برای دیدن برنامه‌اش آمده‌اند، از یک راه طولانی  و با یک سفر پُرهزینه در چنین شرایط  نامساعد اقتصادی. دیدار با هواداران و امضا دادن به آن‌ها و عکس گرفتن، از وظایف یک هنرمند مردمی است و پشت کردن به هواداران به وجهه‌ی اجتماعی هنرمند لطمه می‌‌زند.

جای خوش‌حالی‌ست که رفتارهای نیکوی خانم لیلافروهر بر روی خانم گوگوش تاثیر گذاشت، این نوع تاثیرپذیرفتن‌‌ها بسیار خوب است. فقط این‌که  لیلافروهر در این زمینه هوشیارانه‌تر عمل کرد، یعنی این‌که ایشان عکس دیدارشان با هواداران را روی وب‌سایت رسمی‌اش نگذاشت چون این پیش‌بینی را می‌کرد که ممکن است برای هوادارانی که از ایران آمده‌اند و به ویژه دخترخانم‌ها، مشکل ایجاد شود. چنین رفتاری، عشق و صمیمت اصیل و قلبی لیلا را نسبت به هواداران‌اش نشان می‌دهد.

اگرچه که خانم گوگوش در مالزی با همه‌ی هوادارانی که از ایران آمده بودند ملاقات نکرد و فقط چند نفر را به شکل دست‌چین انتخاب کرد، اما اشکالی ندارد، همین هم برای شروع، اتفاق بسیار خوشایندی است. یکی از افراد دست‌چین شده‌ی ملاقات‌کننده، در گزارش خود نوشته بود که: «ما چند نفر جلوی محل فروش بلیت سالن جمع شده بودیم که خانمی به ما نزدیک شد و ما را به اسم صدا زد و گفت تا یک‌ساعت دیگر با خانم گوگوش ملاقات خواهید کرد، اما این موضوع را مخفی نگه دارید و به کسی نگویید»!!!

کاری ندارم که آن خانم در بین جمعیت چه‌گونه این چند نفر را دید و شناخت و به اسم صدا کرد، اما مخفی‌بازی اصولن کار خوشایندی نیست و نتیجه‌اش این می‌شود که عده‌ای با فهمیدن این ملاقات ناراحت می‌شوند، چنان که دختر پانزده ساله‌ای به نام «نسیم» حتا ناراحتی خود را ابراز کرده  که بعد از اتمام کنسرت، مادرم از خانمی به نام «نانا» خواهش کرد که اجازه بدهد دختر پانزده‌ساله‌اش که از ایران آمده، دیدار کوتاهی با گوگوش داشته باشد اما خواهش‌‌های این خانم مورد قبول قرار نگرفت و گفتند که امکان ملاقات اصلن وجود ندارد.

خُب هر کسی دیگر هم که از ایران به آن کنسرت رفته بود، وقتی داستان ملاقات را فهمید حتمن که ناراحت شد و این اصلن خوب نیست، یعنی عمل منصفانه‌ای نیست. بهتر این است که خانم گوگوش بین هواداران خود تبعیض قایل نشود و اگر می‌پذیرد، همه را بپذیرد. این عمل باعث دلخوری هواداران می‌شود.

اما با این همه، باز هم جای خوش‌حالی‌ست که هنرمندی بعد از سال‌ها فرار از دست هواداران، اینک آن‌ها را برای ملاقات پذیرفته است. من از این بابت به خانم گوگوش شادباش می‌گویم و باز هم تاکید می‌کنم که این دیدار، درست‌ترین کاری بود که ایشان در زمینه‌ی هواداران، در همه‌ی دوران زنده‌گی هنری خود انجام دادند و امید که این دیدارهای صمیمانه ادامه داشته باشد و هواداران  نیز راضی و خرسند باشند. و بسیار آرزومندم که سرزمین‌ام به آزادی برسد که برای دیدن یک کنسرت، دست به دامن کشورهایی در حد مالزی و دوبی و ... نشویم.

 

 آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وپنج

 یازدهم مهرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved