آفتاب می‌شود

نگاه کن که غم درون دیده‌ام

چه‌گونه قطره قطره آب می‌شود

چه‌گونه سایه‌ی سیاه سرکش‌ام

اسیر دست آفتاب می‌شود

نگاه کن

تمام هستی‌ام خراب می‌شود

شراره‌ای مرا به کام می‌کشد

مرا به اوج می‌برد

مرا به دام می‌کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پُر از شهاب می‌شود

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین شعرها و شورها

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی

ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دل‌نواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پُرستاره می‌کشانیم

فراتر از ستاره می‌نشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستاره‌گان شب شدم

چو ماهیان سرخ‌رنگ ساده‌دل

ستاره‌چین برکه‌های شب شدم

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

از این کبود غرفه‌های آسمان

کنون به گوش من دوباره می‌رسد صدای تو

صدای بال برفی فرشته‌گان

نگاه کن که من کجا رسیده‌ام

به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان

 

کنون که آمدیم تا به اوج‌ها

مرا بشوی با شراب موج‌ها

مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چه‌گونه قطره قطره آب می‌شود

صراحی سیاه دیده‌گان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می‌شود

به روی گاهواره‌های شعر من

نگاه کن

تو می‌دمی و آفتاب می‌شود

شعر در بحر«هزج» است. فروغ که به صداقت گفته بود«من هیچ‌وقت اوزان عروضی را نخوانده‌ام» مثل هر شاعر باذوق و آهنگ‌شناس، وزن مناسب و خوبی را برای آن‌چه احساس می‌کرده خود به خود پیدا کرده است. وزنی پٍرشور و شوق‌آمیز هم‌آهنگ با حالت جذبه، وجد و حال.

شعر با جمله‌ی ساده‌ی «نگاه کن» شروع می‌شود که هفت بار در سراسر آن تکرار شده است و در عین ساده‌گی و کوتاهی از قوت و تاکید بسیار برخوردارست برای دعوت به نگرش و توجه.

«قطره قطره آب شدن غم در درون دیده» که یادآور اشک شوق نیز تواند بود، تعبیری است تازه و گویا از شادی و سروری درونی، چنان‌که «اسیر دست آفتاب شدن سایه» یا محو شدن سایه در آفتاب حالتی است مثبت و مغتنم، نظیر«خراب شدن هستی» ظاهری و پیشین در پای سعادتی که اینک دست داده است، یا«به کام و دام شراره‌ای» دلپذیر گرفتار آمدن که حاصل آن سفر به اوج است و«پُر از شهاب شدن آسمان» زنده‌گی، شراره‌ی آتش عشق که خوش است و هرگز نمی‌میرد.

قافیه‌ها در مصراع‌ها و بندها سیّار است، گاه یک در میان و گاه در پایان یک بند یا به صورت پیاپی در مصراع‌ها و جز آن، اما در همه حال معانی و مفاهیم مربوط به یک‌دیگر را به مدد آهنگ و تکیه‌ی خود به یک‌دیگر می‌پیوندد.

مخاطبِ «توآمدی»، محبوب، یا هر که باشد، وصف عالم اثیری حضور او، با تکرار قافیه‌های داخلی و کرانی متعدد، بسیار زیبا و دل‌نواز و پُرشور است، خاصه با تصویرهای تازه‌ای که دارد و سفر بر«زورقی از عاج‌ها و ابرها و بلورها»، سفر «به شهر شعرها و شورها». همین بند نشان می‌دهد که چه‌گونه آن‌جا که فروغ احساس نیاز به آهنگ و قافیه می‌کند، به حُسن استفاده از آن تواناست و کلام‌اش چنین چالاک و شوق‌انگیز می‌شود.

از این پس سیر و عروجی است به سوی جهانی برتر و افقی گشاده‌تر، «راه پُرستاره، فراتر از ستاره» و برای نمایش این احساس، شعر از مضمون‌ها و صور خیال تازه و زیبا لبریز شده است: «از ستاره سوختن، از ستاره‌گان شب لبالب شدن، چو ماهی‌های سرخ‌رنگ ساده‌دل که ستاره‌چین برکه‌های شب»اند.

باز هم وصف پرواز است و فراتر رفتن: از زمین به آسمان رسیدن، و به همین مناسبت، قدم به قدم آهنگ کلام، تصویرها و معانی، متعالی‌تر می‌شوند تا جایی که با رسیدن« به کهکشان، به بی‌کران، به جاودان»، «صدای بال برفی فرشته‌گان» را هم می‌توان شنید.

در بند بعد، اغتنام فرصتِ مصاحبت گوشزد می‌شود، اندیشه‌ای دیرین و خیّامی، اما به زبان و تعبیری کاملن تازه که سخن از«شراب موج‌هاست» و آرزوی ماندن با «ستاره‌ها در شبان دیرپا».

سپس وصف به پایان رسیدن شب و تاسف بر آن است. سعدی می‌گفت:

 ببند یک نفس ای آسمان دریچه‌ی صبح              بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

و فروغ طی شدن تدریجی شب کوتاه و شادی را با «قطره قطره آب شدن موم شب» تعبیر می‌کند که بازگشتی به مطلع شعر نیز هست. تصویر«صراحی سیاه دیده‌گان» که به «لای‌لای گرم» دوست «لبالب از شراب خواب می‌شود»، وصفی است باطراوت و دلکش و غنایی برای پایان شعر و چنین است درخواست آن که دوست بر«گاهواره‌های شعر» سراینده نگاه کند، یا به تعبیری دیگر، چون خورشید بدمد تا آفتاب شود، نظیر دمیدن و تابیدن خورشید بامداد از پس هر شب.

جمله‌ی «آفتاب می‌شود» که سخن با آن پایان یافته و عنوان شعر نیز هست، علاوه بر برخورداری از زنگ قافیه در چهار مورد و حُسن تاثیر آن آهنگ در اعاده‌ی معانی و تکرار آن‌ها در عین ایجاز، یادآور همه‌ی  آن شور و شوق و نشاط است که در سراسر شعر موج می‌زند و روح آن است و طلوع و درخشیدن آفتاب می‌تواند نمایشی محسوس و تابناک از برای آن باشد.

شعر فروغ با همه‌ی فراز و فرودها که دارد، در ادب فارسی معاصر جایگاهی شایسته و ممتاز احراز کرده است و نمودار احوال نسل‌هایی است خاموش که او از ضمیر آنان سخن گفته و خود را «از سلاله‌ی درختان»می‌دانسته . چون از «تنفس هوای مانده ملول» شده، از «پرنده‌ای که مرده بود» این پند را به گوش جان شنیده که«پرواز را به خاطر بسپار».

منبع: کتاب«چشمه‌ی روشن» - نوشته‌ی دکترغلامحسین یوسفی

 

 آنسه امیری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وپنج

یازدهم مهرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved