اصلن در ایران کسی‌ به اسم «ندا» وجود خارجی‌ نداشته!!

 

نويسنده: م.جويا - وبلاگ khanehdust

 

 

محسن اژه‌ای در برنامه‌ی 20:30 گفت که اصلن در ایران کسی‌ به اسم «ندا» وجود خارجی‌ نداشته.  البته یک دختر بچه‌ی شش هفت ساله‌ای در کانادا زنده‌گی‌ می‌کرده که اسم‌اش ندا بوده. این بچه از دو سه ساله‌گی، به بهانه‌ی خواندن فلسفه و یاد گرفتن موسیقی از منزل فرار می‌کرده.  چون پدر و مادرش از مجذوبین ولایت بوده‌اند و آقا گفته‌اند موسیقی مکروه و فلسفه مثل سایر علوم اجتماعی مذموم است، این بچه یواشکی از خانه خارج و در همان کانادا به یادگیری این علوم و فنون مکروه می‌پرداخته. 

بالاخره والدین‌اش به تنگ آمده و با سربازان گمنام امام زمان تماس گرفتند تا در صورت امکان به طریقی این بچه را بترسانند شاید دست از این اعمال بردارد. در نتیجه یک روز یکی‌ از سربازان گمنام با نیت خیر و تنها به جهت ترساندن این بچه عکس آیت‌الله احمد خاتمی را به این بچه در کانادا نشان می‌دهد و می‌گوید اگر از آموختن موسیقی و فلسفه دست برنداری میدهم‌ات دست این. بچه هم از شدت وحشت رگ‌های قلب و چشم‌اش پاره می‌شوند. 

یک مامور اینتلیجنت سرویس که در گوشه‌ای پنهان شده بوده بلافاصله عکسی‌ از این بچه می‌گیرد و بعد مدعی می‌شود سرباز گمنام ایشان را شهید کرده، درحالی‌ که سرباز گمنام فوق‌الذکر با مشاهده‌ی چهره‌ی خونین ندا او را به دوش کشیده به سمت بیمارستان محلی می‌برد. اما در بین راه به آشوبگرانی برمی‌خورد که به حمایت از میرحسین موسوی و مهدی کروبی به خیابان‌ها ریخته بودند و راه‌ها را بند آورده بودند و در نتیجه سرباز گمنام از رسیدن به بیمارستان باز می‌ماند. 

آقا که خبر را شنیدند خیلی‌ گریه کردند و چیفه‌ی مبارک خود را به سرباز گمنام دادند و دستور دادند که سفارت کانادا را به جهت آن‌که زیر استاندارد بوده تعطیل کنند.  ما هم بلا فاصله دادخواهی بر علیه موسوی و کروبی و خاتمی و صانعی و منتظری و روزنامه‌ی اعتماد و سایت نوروز آماده کردیم.  اتفاقن آقای حجاریان هم در اعترافات خود گفت که برنامه‌ی قتل ندا را در سال 1378 ریخته بودند، ولی‌ چون آقای روح‌الله حسینیان افشا کرد که قتل‌های زنجیره‌ای کار اصلاح‌طلبان بوده، ناچار شدند قتل ندا را به تعویق بیندازند. 

آقای اژه‌ای افزودند که در بیمارستان از جیب ندا یک روبان سبز هم خارج کرده‌اند که به روشنی نشان می‌دهد قتل او توسط جنبش سبز برنامه‌ریزی شده و آقایان زید آبادی و قوچانی هم مقالاتی را از قبل نوشته بودند تا قتل ندا را به یک برادر بسیجی‌ نسبت دهند.  اما خوش‌بختانه با همت برادران گمنام همه‌ی این دسیسه‌ها برملا شدند.

 

 

 

 

تابلویی از شاهکارهای نقاشی سوررئالیسم، برای روح انسانی‌ جنبش سبزها

 

وبلاگ setaareh12

 

 

 

به محض دیدن این تابلو از«رنه ماگریت»، شعر فروغ به یادم افتاد:

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

دست‌هایم را می‌‌کارم سبز خواهند شد
 

نه «رنه» این شعر فروغ را می‌‌شناخته، نه فروغ این تابلوی «رنه» را. اما رشته‌ی لطیف احساسات انسانی‌، بی‌اعتنا به زمان و مکان، آن دو‌ را به هم پیوند می‌‌دهد.

 

 

 

 

 

مقابله با ورود احمدی‌نژاد به نيويورك

 

وبلاگ خس‌وخاشاك نيوز

 

 

 

در آستانه‌ی ورود محمود احمدی‌نژاد به نیویورک برای حضوردر مجمع عمومی سازمان ملل متحد، کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران با نصب پوسترهایی بر روی کامیون‌هایی که در خیابان‌های شهر نیویورک حرکت می‌کنند و در آن‌ها خشونت‌های اخیر علیه معترضین و نقض گسترده‌ی حقوق بشر به معرض دید عموم گذاشته می‌شود، توجه اعضای جامعه‌ی جهانی را که دیپلمات‌های آنان از اقصا نقاط جهان به نیویورک آمده‌اند، به وضعیت حقوق بشر در ایران جلب می‌کند.

روز گذشته نیز، کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران و سازمان دیده‌بان حقوق بشر در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور خبرنگاران، از اعضای مجمع عمومی سازمان ملل متحد خواستند که نماینده‌ی ویژه‌ای برای تحقیق و تفحص در وضعیت حقوق بشر ایران معرفی کنند.

 

 

 

 

 

آقای احمدی نژاد! دو سوال بی‌رحمانه دارم، فقط دو دقیقه سکوت کن

 

وبلاگ مسیح علی‌نژاد

 

 

 

رييس جمهور آقا !

به امریکا، به کشوری که در آن آزادانه می‌توانی راه بروی و برخلاف کشور اسلامی  ایران، از بالا تا پایین دولت‌اش را نقد کنی، خوش آمدی. خوش آمدن از آن رو که شاید چشم‌هایت کمی درشت شود و ببینی آزادی آن نیست که تو و همپالگی‌هایت فخر آن را به جهان می‌فروشید. آزادی یعنی همین که تو در مقر سازمان ملل در قلب امریکا بایستی و دهان‌ات را باز کنی و کشورهای  مدعی  دمکراسی را به ناسزا بگیری. آزادی این نیست که در تمام این سال‌ها در ایران،  ما حتا یک کنفرانس بین‌المللی هم نداشتیم که کسی بیاید و دهان باز کند و یک کلام کوچک در نقد  یکی از کشورهای اسلامی  بگوید. ا
 

آزادی یعنی همین که در تلویزیون فرانسه بنشینی و رییس دولت فرانسه را به استهزا بگیری،  آزادی این نیست که در تلویزیون ما در تمام این سال‌ها رییس جمهور فرانسه پیشکش، یک شهروند معمولی هم نمی‌تواند بیاید یک نقد کوچک به آبدارچی رییس جمهور یا بیت بزرگان‌اش بکند.
آزادی یعنی همین که تو به همراه دوستان‌ات با ردا و قبای روحانیت در خیابان‌های نیویورک راه بروید و سرتان را به عنوان یک ضد امریکایی بالا بگیرید و پلیس آن کشور دنبال‌تان راه بیافتد که کسی از گل نازک‌تر به شما نگوید. آزادی این نیست که کسی جرائت نکند با لباس و پوشش و شمایل خاص کشور خودش، پای‌اش را در چند قدمی مرز ایران بگذارد و تازه وقتی که سرتا پایش را از  همان پله های هواپیما به زمین نیامده به سلیقه‌ی شما بپوشاند ودر خیابان‌های ما راه برود،  آن‌گاه  کافی‌ست تا  روسری عادت نداشته‌اش کمی کنار رود و چند تار مویش پایه‌های اسلام‌تان را بلرزاند و پلیس بالای سرش بفرستید.

 

آزادی یعنی همین که تو لبخند معروف‌ات را به دوربین‌های تمامی عکاسان دنیا نشان دهی و هرچه دل‌ات خواست به رسانه‌های دنیا بگویی و فردا بدون سانسور، عکس و حرف‌ات در روزنامه‌های جهان بنشیند. آزادی این نیست که از وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و شورای‌عالی امنیت ملی و دادستانی و باقی مراکز نظارتی و امنیتی ایران اسلامی، برای دفتر روزنامه‌ها، خروار خروار بخش‌نامه بفرستید که اگر مصاحبه فلان مقام امریکایی را چاپ کنید به سرنوشت باقی روزنامه‌های به محاق رفته گرفتار می‌شوید. 

 

آزادی یعنی همین که آن خبرنگارهای نورچشمی که در هیات همراه تو به امریکا آمده‌اند به آسانی به مراکز شهر می‌روند و از فقر امریکا هم گزارش می‌دهند و این اصلن اقتصاد و اقتدار دولتی را متزلزل نمی‌کند و دولتی از ترس مخدوش شدن صورت‌اش،  خبرنگاران‌ات را به بند و حبس نمی‌کند و آن‌ها اگر توان داشته باشند، می‌توانند تند و تند از آن‌چه در شهر می‌گذرد خبر مخابره کنند. آزادی این نیست که اگر یک دختر بیست‌وسه ساله‌ی فرانسوی، و یا یک خبرنگار نشریه‌ی امریکایی، یک ایمیل ساده به دوستان‌اش می‌فرستد و عکس و خبر آن‌چه در خیابان‌های جمهوری اسلامی می‌گذرد را برای دوستان و یا همکاران‌اش مخابره می‌کند، آن‌گاه دولت شما بلرزد و دخترک و خبرنگار جوان را ابتدا در انفرادی بیاندازد و سپس از آن‌ها اعتراف بگیرند و عاقبت رسوای جهان شوند که یک ایمیل  یا خبررسانی معمولی هم می‌تواند در ایران زنده‌گی یک خارجی را نابود کند. 
 

آزادی یعنی همین که به تو تریبون می‌دهند تا قصه‌ی حسین کرد شبستری را هم با معجونی از لبخندهای همیشه‌گی‌ات حواله‌ی رسانه‌های آزاد این‌جا کنی و هیچ دست و دل‌ات نلرزد که حرف‌هایت را وارونه می‌سازند و ترجمه‌ی خودشان را روی آن می‌گذارند و حتا در کریسمس‌شان هم از تو برای فرستادن پیام به ملت شان دعوت می‌کنند.  آزادی این نیست که تلویزیون جمهوری اسلامی جرات پخش پیام تبریک عید نوروز رييس جمهور امریکا به ملت ایران را که ندارد هیچ، صدای اوباما را سانسور می‌کنند و ترجمه‌ای کاملن متفاوت و متناسب با منویات خود را بر آن می‌گذارند تا یک دشمن خیالی برای ملت ایران خلق کنند و همه‌ی قصور را هم بیاندازند گردن این دشمن همیشه در صحنه. 

 

آزادی یعنی همین که دستت به خون هم اگر آلوده باشد باز هم دست‌ات را پس نمی‌زنند و برای‌ات صندلی پیش می‌کشند تا بگویی ندا آقا سلطان به دستور هیچ سلطانی در ایران کشته نشده و این یک مرگ اتفاقی یا مشکوک بوده است. آزادی یعنی همین که تو به جای فریاد زدن بغض میلیون‌ها ایرانی و به همراه داشتن عکس عزیزان خانه مشترک‌ات ایران، ناگهان عکس زن مصری را از جیب کت خود در بیاوری و چهره در هم بکشی و بغضی ساخته‌گی تقدیم دوربین‌های امریکایی کنی و کمی هم ادامه می‌دادند اشکی هم به چشم‌هایت جاری می‌ساختی تا بگویی تا چه اندازه متاثری که خبر کشته شدن این زن مصری در آلمان مثلن چند درصد کمتر از خبر کشته شدن ندا آقا سلطان  انعکاس جهانی یافته است. 
 

آقای احمدی نژاد! 
اگر بر فرض،  زن مسلمان مصری را در آلمان  کشته‌اند، ندا، دختر جوان  ایرانی را خود ایرانی‌های به اصطلاح مسلمان کشته‌اند و برای همین  است که دنیا می‌خواهد بداند سینه درانی تو و همپالگی‌هایت در دولت جمهوری اسلامی ایران تا کتون برای کشف قانلان  ندا، چه کرده است؟ برفرض که تو زیرک بودی و سوال را با سوال جواب دادی و حالا قهرمان دنیای اسلام شدی، اما زیرکی را کنار بگذار و یک بار با شرف و شعور و احساس انسانی‌ات به دو پرسش ساده‌ی من جواب بده. اصلن  جواب هم پیشکش، برای این دو سوال ساده، تنها دو دقیقه سکوت کن، دو دقیقه وقت بگذار، دو دقیقه فکر کن، شاید قلب و وجدانی در وجودت یافت شود و از این پس وقتی دهان برای توجیه و توضیح  ناراست می‌گشایی، دست و دل‌ات کمی بلرزد:

 

اگر  به دختر جوان تو،  نه در آلمان ، در همان همسایه‌گی خودت، کسی  چنان گلوله می‌کشید که به گاه جان دادن، چشم‌های معصوم و ملتمس‌اش به آسمان، خیره باقی می‌ماند  و از قلب و سینه‌اش خون بر سنگ‌فرش خیابان‌های نارمک تهران جاری می‌شد و آن‌گاه همسرت با سینه‌ای مالامال درد در مقابل‌ات ضجه می‌زد و می‌گفت،  فقط بگو چه کسی دختر بی گناه‌ام را کشته است، تو چه می‌کردی ؟ آیا باز هم عکس زن مصری را از جیب كت‌ات‌ درمی‌آوردی و بر صورت زرد و رنگ پریده‌ی زن داغدیده‌ات می‌کشیدی؟ یا کمی انسانیت به خرج می‌دادی و جوانمردانه پی قاتل می‌رفتی به جای توجیه قتل؟
ما هیچ کاری نداریم که غرب چه می‌گوید و رسانه‌های جهان تا چه اندازه برای ندای ما سینه‌دری می‌کنند. ما نه دلداری آن‌ها را نیاز داریم و نه محتاج مجلس و دولت آلمان و فرانسه و امریکاییم. ملت باغیرت ایران دست نیاز به سمت تو که از مرگ ما نمی‌رنجی هم دراز نمی‌کند تا چه برسد دست به سمت بیگانه دراز کند که از مرگ ما مستندی برای به مسند نشستن خود برای آقایی جهان می‌خواهند بسازند. نه آقاجان ! ملت بزرگ ایران برای ندا و باقی عزیزان از دست رفته‌اش ، نیازمند گریه‌ی احمدی‌نژاد و سارکوزی و اوباما و دیگران نیست و منت برای هم‌دردی نمی‌کشد که مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی‌دردی علاج‌اش آتش است. 
 

و اما سوال دوم  که خودم هم از طرح آن تن‌ام می‌لرزد و خجالت زده‌ام اما چاره ای نمی‌بینم. از جنس خودت می‌پرسم که در پاسخ به مرگ ندا مرگ دیگری را علم کردی. اگر پسر جوان‌ات را به هر دلیلی به کهریزک می‌بردند و با باتوم به همان پسری که داماد اسفندیار مشایی نیز هست، تجاوز می کردند و سپس شما با شرمساری به پزشکی قانونی می‌رفتید و آن‌جا نیز برگه‌ی تایید می‌گرفتید که ایشان از ناحیه‌ی مقعد دچار آسیب شده است (جمله ای که در برگه‌ی تایید یکی از شاهدان تجاوز قید شده است) و با چشم‌های خودتان، چشم‌های غمگین دلبندتان را می‌دیدید که چندین بار هم اقدام به خودکشی کرده است، آن‌گاه چه می‌کردی؟ آیا باز هم آب شدن ذره ذره  فرزندتان را در خانواده و جامعه می‌دیدی و کماکان تجاوز و تعرض و وحشی گری‌های مشهود را به منظور حفظ آبروی نظام انکار می‌کردی؟ 

 

جناب احمدی نژاد!

از تو جواب برای این دو پرسش ساده  اما تلخ نمی‌خواهم، اما می‌توانم از مردم دل‌شکسته‌ی ایران بخواهم، هربار که تو را می‌بینند  از توهمین دو پرسشی که طرح آن هم سخت و عذاب‌آور است را مدام بپرسند تا شاید روزی که به خانه برمی‌گردی، وقتی چشم در چشم پسر و دختر جوان‌ات  شدی، یادی هم از پسران و دختران جوان ایران ویران ما بکنی که این روزها انکار می‌شوند چون متاسفانه  کسی که قبای پدری‌شان را به تن کرده، این روزها عکس یک زن مصری مسلمان را در جیب کت‌اش دارد و دردهای آن‌ها که در خانه‌ی خودش دارند ذره ذره آب می‌شوند و می‌میرند را نمی بیند.  به چشم‌های فرزندان‌ات خوب نگاه کن! شاید به خاطر بیاوری که فرزندان دیگر ایران ، ندا و ابراهیم، در خانه‌ی خودمان، با گلوله و باتوم، کشته و مورد تجاوز واقع شده‌اند. وای بر پدری که چشم‌های خیس و دردمند فرزندانش را می‌بیند و کماکان با یک لبخند مشمئزکننده در برابر این چشم ها، خود را پدر  بنامد. وای به دولتی که چشم پردرد یک ملت را می‌بیند و کماکان با یک  لبخند بی‌درد، خود را رييس دولت آن ملت بنامد و جرات نکند عطای یک ریاست خونین و بی‌افتخار را به لقای آن ببخشد.


 

 

 

 

هاشمی، کسی که فقط فرزندانش می‌توانند به او اعتماد کنند

 

وبلاگ نيك‌آهنگ كوثر

 

 

من متاسفانه مثل خیلی از دوستان و همکاران مصلحت‌اندیش‌ام نیستم که همه‌ی تخم‌مرغ‌ها را در سبد هاشمی بریزم. خیلی‌ها دوست دارند هاشمی را یک قهرمان معرفی کنند، اما من هرچه بیش‌تر به سابقه‌ی او نگاه می‌کنم، فقط یک ضد قهرمان می‌بینم که جان می‌دهد برای تبدیل شدن به یکی از شخصیت‌های نمایش‌های شکسپیر.

هاشمی از جنس انقلاب است. این‌که همه را بد بدانیم و او را تافته‌ی جدا باقته، خطایی بزرگ است. این‌که خیال کنیم او می‌تواند دموکراسی را به مملکت بیاورد، امیدی است باطل. مگر هشت سال رييس جمهوری‌ نبود؟

هاشمی اما می‌تواند گاه یک «بافر» با تعریف شیمیایی‌اش باشد. اما آیا نقش بافری هاشمی الان چیزی است که از او انتظار داریم؟

هاشمی چند سال دیگر عمر می‌کند؟ بی‌تعارف! یکی جواب بدهد!

او می‌داند حکومت به فرزندان‌اش نخواهد رسید، و اگر نظام سیاسی عوض شود مطمئنن فرزندان‌اش با مشکلات بزرگی روبه‌رو خواهند شد، و باز هم حضور ایشان در ترکیب سیاسی ایران به این ساده‌گی‌ها نخواهد بود.

هاشمی به مردم بدهکار است. الان وقت‌اش است. اگر این بار هم بخواهد دیر کند، تا ابد یک معامله‌گر خودپرست در ذهن آینده‌گان خواهد ماند. در جوانی در باره‌ی امیرکبیر نوشت، اما امیر کبیر این‌کاره نبود...

 

 

 

 

 

سرنوشتی که مایهی عبرت مجری تلویزیون«مرتضا حیدری» خواهد شد

 

وبلاگ popricorn

 

نمی‌دانم چرا دیشب به یاد «تقی روحانی» افتادم. مجری توانا و با کلاس و خوش‌صدای رادیو درزمان رژیم سابق. به یادش افتادم که چه مصیبتی بر وی آمد .تقی روحانی بر اساس وظیفه‌ی کاری خود و با توجه به پست سازمانی خود، مجری برنامه‌هایی بود که انجام آن‌ها از توان بسیاری‌ خارج بود . باید دقیق اجرا می‌شد و باید آن‌چنان اجرا می‌شد که هم خدا را خوش بیاید و هم بنده‌ی خدا را! دربار چنین می‌خواست، اما چیزی که در آن زمان مشخص نبود عواقب این نوع اجرا بود که هیچکس فکرش را هم نمی‌کرد .

 

با پیروزی خمینی و کسب قدرت توسط دژخیمان اسلامی، تقی روحانی ربوده و بعد از چند روز در بیابان‌های اطراف تهران پیدا شد. درحالی‌که توسط سگ‌ها دریده شده بود و قسمتی از کاسه‌ی سر وی خورده شده بود. مغز آسیب دیده و اکنون مانند یک تکه گوشت بر روی صندلی چرخ‌دار می‌نشیند. چرا ؟ من هم نمی‌دانم.

مگر وقتی مرحوم «ذبیحی» را کشتند و در بیابان رها کردند، کسی یا قاتلینش که از اسلامی‌های افراطی بودند، دلیلی داشتند ؟ آن هم شخصی که صدای زیبایش زینت‌بخش سحر روزه‌داران بود.

 

بله، دیشب با دیدن مرتضا حیدری به یاد تقی روحانی افتادم و لحظه‌ای وی را بر جای تقی روحانی نشاندم. اگر روحانی مقصر بود و گناه‌کار، جرم حیدری نمی‌تواند کمتر از او باشد. اجرای یک شوی تلویزیونی دستوری که به شعور و قدرت مردم ایران توهین می‌کند، چیزی نیست که این ملت بتواند به راحتی ازکنار آن بگذرد. عاقبت بدی در انتظار مرتضا حیدری است.

 

 

 

 

 

زیباترین ورزش‌کار زن دنیا (ماریا شاراپووا)

 

وبلاگ gharoghaty

 

 

 

ماریا شاراپوا، این ورزش‌کار جوان قهرمان تنیس دنیا است و ملیت دو کشور روسیه و امریکا را دارد و هم‌چنين ثروتمندترین زن ورزش‌کار دنیا با درآمد سالانه‌ی حدود بيست میلیون دلار می‌باشد.

Maria Sharapova به عنوان زیباترین زن ورزش‌کار دنیا معروف است.

 

 

 

 

اگر مقر سازمان ملل در تهران بود

 

وبلاگ drkoordan

 

اگر مقر سازمان ملل در تهران بود ، برنامه‌ی مراسم امسال به شرح زیر بود:

 

ابتدا تلاوت آیاتی چند از کلام‌الله مجید. درحالی که قاری حدود سی دقیقه در حال قرائت قرآن است سکوت بر جلسه حاکم است. بعد از آن، پیام مقام معظم رهبری به مناسبت آغاز به‌کار جلسهی سازمان ملل توسط گلپایگانی قرائت می‌شود. به عنوان سخنران میهمان سید حسن نصرالله سخنرانی‌ها را آغاز می‌کند. سخنران اولین کشور، رییس جمهور محبوب محمود احمدی‌نژاد خواهد بود که به عنوان میزبان و رییس جمهور قدرت جهان اولین سخنرانی را آغاز می‌کند و ایران را ابرقدرت جهان و مهد دمکراسی جهان می‌خواند و خواستار نابودی دوسوم کشورهای جهان می‌شود. برخلاف نیویورک، تمام صندلی‌های سالن نیز مملو از جمعیت است.

 

سخنران دوم رییس جمهور قانونی فلسطین اسماعیل حنیه است. شایان ذکر است اسراییل به دلیل عدم رسمیت از طرف ایران به اجلاس دعوت نمی شود. سخنران سوم «هوگو چاوز» می‌باشد که به تاييد سخنان احمدی‌نژاد می‌پردازد. سخنران چهارم «معمر قذافی» است که سخنان عجیب‌اش باعث تشویق حضار به ویژه بسیجیان می‌شود.

 

سخنران پنجم حامد کرزای، ششم مورالس و هفتم ولادیمیر پوتین ... می باشد. سخنرانان یکصدوهشتادوهشتم ، یکصدوهشتادونهم و صدونودام جلسه، کشورهای آلمان ، فرانسه و انگلستان هستند. خانم مرکل درحالی که چادر بر سردارد از نقش کشورش در حمایت از مردم ایران می گوید. نیکولای سارکوزی و گوردون براوون هم به دست داشتن کشورشان در آشوب‌های اخیر اشاره می‌کنند و از رفتار مناسب بازجوهای‌شان در جریان بازجویی از بدو ورود و دستگیری در خاک ایران سخن می‌گویند. هم‌زمان برادران ارزشی نیز در حال حمله به سفارت‌خانه‌های این سه کشور هستند.

 

سخنران آخر جلسه، باراک اوباماست که شروع به صحبت می‌کند و درحالی که او درحال سخنرانی دربارهی تاریخ کهن ایران و مردم بافرهنگ ایران است و حضار نیز در خواب به سر می‌برند، ناگهان خبرنگار ایرنا درحالی که فریاد می‌زند دروغگو! با کفش به سمت او حمله‌ور می‌شود و تا حد امکان او را مورد ضرب وشتم قرار می‌دهد که این عمل او با تشویق حضار مواجه می‌شود. درهمین حال حضار یک صدا شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می‌دهند.

 

 

 


شهده شمسايی- مجله‌ی اپیزود - شماره‌ی شصت‌وچهار

 

چهارم مهرماه 1388 خورشیدی

 


 

Home

 

 

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved