ديگر

طراوت چشمان ابر را

در انتهای حزن تماشا نمی‌كنم.

 

ديگر

كنار باغ رويا

لم نمی‌دهم

در سايه روشن انديشه‌های موهوم.

 

ديگر

نگران واژه‌های موهوم

واژه‌های جويده

و آوازهای كهنه‌ی خاكستری

نيستم.

 

اندوه را تا كردم

لای عتيقه‌ها

و به انتظار

نورباران دشتِ احساس‌ام نشستم.

 

نور باريد

اشك پيچيد

گل خنديد

وهم ترسيد

غم كوچيد

 

ديگر

آفتاب، مردد در تابيدن نيست

و من

در دشتی از سوسن‌های صحرایی

ردپای سبز سرو را

چه خوب می‌شناسم.

 

من رها گشته‌ام

رها.

دستان‌ام بوی لیمو می‌دهند
و سینه‌هایم
خیس از باران و عطر بوسه‌اند
از حزن پنجره
چند پاییز سرد گذشت
كه زمین پر از ترك پا و
زوزه‌
ی بی جفت گربه است؟

دخترك مشق‌هایش را در تاریكی می‌نویسد
و منیژه تقلب‌هایش را
به پاهای مصنوعی‌اش نسبت می‌دهد
دختر ویلچر را بچرخان
می‌خواهم عكس یادگاری بگیرم
باران هم كه نبارد
ما روی این قاب سفید
فوری می‌شویم
و سیاه زخم‌های پدر
به سیاه سرفه‌های بی‌بی شبیه می‌شود

همهمه‌های چرخ خیاطی
روزها را زیگزاگ می‌زند
همیشه از مرز آبان كه بگذری
باد به تو خیانت می‌كند
گوش كن!
دستی در گلوی پاییز خش‌خش می‌كند
عكس را برگردان
روی برچسب آن
یادگاری نوشته‌ام!

برو برو برو
برو تمام اقیانوس‌ها را دور بزن
برو تمام قاره‌ها را بگرد
اما برگرد
اگر نمى‌خواهى با توفان شن،
پس روى یك لایه‌ى شناور یخ
زمین گرد است برو
اما برگرد
وگرنه پیدایت مى‌كنم
چه زیر پوست وایكینگ‌ها قایم شوى
چه در قبایل آفریقا آدم بخورى
برو نمى‌خواهد براى این‌جا دل‌تنگى بكنى
از بندرى در اسپانیا كارت‌پستال بفرست
شب‌ها براى د‌ل‌ات كمى لوركا بخوان
مثل دیوانه‌ها
زیر پنجره‌ى زن‌هاى محله گیتار بزن
برو برو برو
سنگین قدم بردار
بالا بگیر سرت را
امیدوارم آفتاب همسایه گرم‌تر باشد.
 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌وچهار

چهارم مهرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved