|



چشمات هزار خرمن
آتشفشان شده
آن آخرین نگاه تو خود
قهرمان شده
آتش زده به چهرهی طاغوت
کور دل
آن زهرخند کنج لبانات
نهان شده
دستور دادهاند که به
خاکات بیفكنند
تشنه به خون پاک تو،
اهریمنان شده
یک عمر در هوای پریدن
تپیدهای
پرواز کن که وقت پریدن
عیان شده
باور مکن رفتهای و خسته
میشویم
باور مکن که همقدمات
ناتوان شده
حالا غریو نام تو، توفان
خشم ماست
حالا ندای نام تو،
ایمانمان شده


شاید این لحظه لحظهی آخر
شاید این پله آخرین پلهست
شاید این تن كه با من است اكنون
سایهای باشد از تنی دیگر
میوهای ز آفریدنی دیگر
میوهای تلخ شاخهای بی بر ؟
خواستم پر دهم ركاب گریز
پشت كردم به پلهی پایان
تن من لیك باز با من بود
لحظهی آخرم گرفت عنان
كه: كجا؟ بسته است راه سفر
حیرتام پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یك لبخند
كركسان گرسنهی چشمانام
طعمه از نام رفتهام جستند
نام من سایهی درختی شد
در كویر گذشتههای سراب
چهرهام با اشارهی شب گیج
روی لب بست خندههای خراب
ایستادم تنام كه با من بود
زیر پرهای واژه رویا شد
در رگام آشیانه زد تردید
پرسشی ز آن میانه نجوا شد
شاید این لحظه لحظهی آخر؟


حتا تمام ابرهای جهان را به تن كنم
باز ردایی به دوشام میافكنند
تا برهنه نباشم
این جا نیمهی تاریك ماه است
دستی كه سیلی میزند
نمیداند
گاهی ماهی تنگ
عاشق نهنگ میشود
بیهوده سرم داد میكشند
نمیدانند
دیگر ماهی شدهام
و رودخانهات از من گذشته است
نمیخواهم بیابانهای جهان را به تن كنم
و در سیارهای كه هنوز رصد نكردهاند
نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشتنگاری ببرند
رد بوسهات را پیدا نمیكنند
به كوچه باید رفت
گرچه ماشینها از میان ما و آفتاب میگذرند
به كوچه باید رفت
این همه آسمان در پنجره جا نمیشود.
میخواهم در جنوبیترین جای روحات
آفتاب بگیرم
چراغ سقفی به درد شیطان هم نمیخورد
آن كه پرده را میكشد
نمیداند
همیشه صدای كسی كه آن سوی خط ایستاده
فردا میرسد
بگذار هر چه میخواهند
چفت در را بیندازند
امشب از نیمهی تاریك ماه میآیم
وتمام پردهها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار برای بادبادك و شبتاب هم
اتاقی حوالی جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
میخواهم پیراهنام را به آفتاب بدهم.
مجلهی اپیزود
، شمارهی شصتوچهار
بیستوهشتم شهريور ماه 1388 خورشیدی
Home
|