|
سمبُلیسم و استعارهی ترانههای «جنتیعطایی» در عین فخامت و پرهیز از ابتذال، فاقد پیچیدهگی و بعضن بر ساختهاییست که ترانه را به کلاف هزارگره مبدل میکند. درک و دریافت وجهشبه و به دنبال آن، درک کلیت اثر، تفسیر و توضیحی خارقالعاده نمیطلبد و«طرح» بر محور«معما» بنا نشده است. در این مورد ترانهی «بنبست» بهترین مثال است. ترانهای که از منظر مضمون درعین سادهگی، پیچیدهگیهایی دارد و برای شنوندهای که به واژهها و ترکیبها و تشبیههای ساده و سطحی عادت کرده، ناآشنا و بدیع مینماید. اما کافیست تنها سمبل«کوچهی بنبست» مابهازای نزدیک به مقصود ترانهسرا را به ذهن مخاطب متبادر کند، آنگاه همهی زوایای مبهم ترانه، روشن میشود به گونهای که حتا«شِعرای یادگاریِ» دیوار خشک کوچهی بنبست هم معنا میشود. ترانهی «جنگل»، «خونه»، «پرندهی مهاجر» و چندین و چند اثر دیگر«جنتیعطایی» نیز چنیناند و مهم اینکه از منظر خلق هنری، «ایضاح پس از ابهام» این ترانهها به مصداق «معما چو حل گشت آسان شود» نیست. موید این ادعا، آثار سیسالهی «جنتیعطایی»ست که از پیچیدهگیهای گاهبهگاه، به سلاستی سهل وممتنع و از بلندی و طول، به کوتاهی عمیقی رسیدهاند که ریشه در درک و دریافت ترانهسرا از شرایط زمانی انسان امروز و حوصلهی اندک و سرعت زندهگی مخاطب عصر حاضر دارد. از ویژهگیهای دیگر ترانههای«زمزمههای یک شب سیساله» تنوع مضمون است. مضامین اعتراضی – اجتماعی، عاشقانه و عارفانه گسترهی تنوع ترانهها را شامل میشود. اما نکتهی چشمگیر، تعداد قابل توجه ترانههایی است که با حفظ مضامین کلی که برشمرده شد، برای فیلم نوشته شدهاند. ترانهی«جنگل» برای فیلم«خورشید در مرداب»، ترانهی«سقف» برای فیلم«ماهیها درخاک میمیرند»، ترانهی«برادرجان» برای فیلم«علفهای هرز»، ترانهی«پوست شیر» برای فیلم«ذبیح» و چندین ترانهی مشهور دیگر که به جرات میتوان گفت ماندگارتر از سناریوها و فیلمهایشان شدند. امروز بهراستی هر یک از این ترانهها به شخصیتی کاملن مستقل و محوری رسیدهاند. این فعالیت گسترده در زمینهی ترانهسرایی فیلم، بیارتباط با رشتهی تخصصی«ـجنتیعطایی» یعنی نمایشنامهنویسی نیست. او در رشتهی ادبیات نمایشی فارغالتحصیل شده است و درکاش از داستان و روایت در ترانههایی که برای فیلم نوشته است، نمودی عینی دارد. کسانی که فیلم و ترانه را با هم دیده و شنیدهاند، این مطلب را تصدیق خواهند کرد. در واقع قدرت کشف داستان و بیان مجدد آن در ترانه، شگردیست که «جنتیعطایی» بهغایت از آن برخوردار است و به او توانایی ویژهای را در کشف داستان نهفته در یک ملودی بخشیده است. از این روست که«جنتی عطایی» کلامگذاری بر آهنگ را هم به شکلی مناسب و بینقص در کارنامهی هنری خود در ترانهسرایی ثبت کرده است. ترانههای «قصهی وفا» و «گلسرخ» بر آهنگهایی از پرویز مقصدی، «نمیخوام مثل همه گریه کنم» بر آهنگی از بابک افشار، «تپش» و «فریاد زیر آب» بر آهنگهایی از بابک بیات، «شب شیشهای» و «کندو» و «باورکن» بر آهنگهایی از واروژان، «جشن دلتنگی» بر آهنگی از آندرانیک، «شبخون» بر آهنگی از منوچهر طاهرزاده، «صدایم کن» بر آهنگی از عباس خوشدل و دو نمونهی عالی و عجیب کلامگذاری بر دو گونه ملودی کاملن متفاوت از هر حیث: ترانهی«بگو به ایران» بر آهنگی از خوزه فلیسیانو و ترانهی«جنگل جاری» بر آهنگ معروف«بهار دلکش» در ابوعطا از عارف قزوینی که با تنظیم جدید«منوچهر چشمآذر» روند نغمهگی آن بدون پردهبندی موسیقی ایرانی اجرا شده است. در این ترانهها، کلام با حفظ تمامیت و استقلال خود چنان بر ملودی، مناسب نشسته است که گویی آهنگ بر اساس کلام نوشته شده ونه کلام بر اساس آهنگ: وطن پرندهی پر در خون وطن شکفته گل در خون وطن فلات شهید و شب وطن پا تا بهسر خون وطن ترانهی زندانی وطن قصیدهی ویرانی ... ترانههای «ایرج جنتیعطایی» از فاخرترین ترانههای چهار دههی ترانهی نوین ایراناند. ترانههایی بدون اختلال زبانی، یکدست، اندیشمند و بهشکوه که صمیمیت و صداقت، جزو جدانشدنیشان است. صمیمیتی که در کلام محاورهای وی، پُررنگتر از ترانههای کلاسیک اوست. در این ترانهها(محاوره سرودهها) همانند آثار کلاسیک، نشانی از واژهها، تصاویر و تعابیر سُست و مبتذل نیست. واژهای که برای پُرکردن وزن آمده باشد، نادر است و قافیه و ردیف فقط قرینههای موسیقایی نیستند. ترانهها سرشار از ترکیبها و تصویرهای نو و بدیعی هستند که در ترانهی پیش از او کمتر دیده و شنیدهایم. در واقع محاورهسرایی، بهانهی استفاده از ترکیبهای روزمره و تکراری و پیشپا افتاده نیست. او این ترکیبها را چنان بهجا و بر اساس نحو ویژهی خود بهکار میبرد که در عین تازهگی نامانوس نمینماید: بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفرهی شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن و: اونور جنگل تنسبز، پشت دشت سربه دامن اون ور روزای تاریک، پشت نیمشبای روشن برای باور بودن، جایی باید باشه باید برای لمس تن عشق، کسی باید باشه باید هر یک از این ترانهها، رنگین کمانی از واژهها و ترکیبها و تعبیرهای جدیدیست که در تاروپود اثر، چون بافتی برجسته نقش بسته و بیآنکه مخل نظم و هارمونی در محور افقی ترانه باشند، مخاطب را کلمه به کلمه از محور عمودی ترانه به انتها و اوج میرسانند. طرفه اینکه «جنتیعطایی» در کنار این ترانههای سرشار از تصاویر نو، ترانههای بسیار درخشانی دارد که بیبهره از واژهها و ترکیبهای جدید، بستر روایتی تازه از حکایتی معمولی و حتا کهنهاند. به عبارتی دیگر وی با کلماتی همیشهگی، داستانی معمولی را چنان روایت میکند که گویی خلقی نو صورت گرفته است: خوابام یا بیدارم، تو با منی با من همراه و همسایه، نزدیکتر از پیرهن باور کنم یا نه، هرم نفسهاتو ایثار تنسوز نجیب دستاتو باور کنم یا نه، لمس تنات خواب نیست این روشنی از توست، بگو از آفتاب نیست بگو که بیدارم، بگو که رویا نیست بگو که بعد از این، جدایی با ما نیست ... و این ترمهی ترانهی «ایرج جنتیعطایی» است. زیبا و فاخر، اندیشمند و بیدار. ترانههایی که از بخت بلند مخاطب، ساز و صدای خود را یافتند و به افق ماندگاری رسیدند. بخشی از نوشتهی«محمدرضا طغرل» - شهريور 1382 كتاب«زمزمههای یک شب سیساله»
مجلهی اپیزود ، شمارهی شصتودو بيستويكم شهريور ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |