بعد از مدت‌ها، ده سالی شاید، به بهانه‌ی‌ نشستی که قرار بود در آن داستان«نقشبندان» هوشنگ گلشیری بررسی شود، «نقشبندان» را دوباره خواندم و بارِ دیگر حیران شدم که چه‌گونه نویسنده‌‌ای توانسته است در صفحاتی چنین اندک، حتا کمتر ازتعداد صفحاتِ یک گزارش خشک و خالی، تمامی سایه‌وروشنهای متلاشی شدن یک خانواده، و یا شاید اجتماعی را که موطن آن خانواده بوده، چنین تاثیرگذار بنمایاند.

آغازِ بیش‌تر داستان‌های مدرن جوری است که انگار خواننده ناگهان وارد جایی شده و آدم‌هایی بدون توجه به او مشغولِ صحبت و یا انجام کاری هستند. گاهی هم داستان با آدمِ داستانی منفرد و منزوی شروع می‌شود که با هیچ‌کس صحبت نمی‌کند و در حال نشخوار کردن تکه یا تکه‌هایی از گذشته‌ی‌ خودش است. خواننده‌ی این نوع داستان‌های کوتاه، نه از چند‌وچونِ کارهایی که در حالِ انجام است خبری دارد و نه از مفادِ گفت‌وگویی که در جریان است سر در می‌آورد. نشخوارِ ذهنی آدم داستانی هم چیز زیادی به او نمی‌گوید و خواننده حس می‌کند که گویی در مهی شناور است و همه چیز برای‌اش مبهم.

 و اتفاقن همین«ابهام» است که اساس کارِ نویسنده‌ی داستان کوتاه است و  دقیقن همین ابهام است که راهی باز می‌کند تا خواننده به خواندن داستان کشانده شود. در واقع وضعیت‌های مبهم، یاد‌آورِ موقعیت‌هایی است که همه‌ی ما در زنده‌گی واقعی مقهور آن می‌شویم و شاید خواندن داستان کوتاه تمرینی است برای حساس شدن به ابهام زنده‌گی.

در مورد داستان«نقشبندان» هم وضع به همین منوال است، خواننده با خواندن بندِ اولِ داستان یک‌هو وارد دنیای داستانی می‌شود که از قبل هیچ چیز راجع به آن نمی‌دانسته، انگار به تماشای عکسی نشسته باشد که معلوم نیست کِی، کجا و از چه آدم‌هایی گرفته شده است. حال بیایید فرض کنیم که  داستان به شیوه‌ی رواییِ صرف بیان می‌شد و داستان زن و مردی را می‌گفت که در غربت درآستانه‌ی جدایی هستند و درهمان حال که در بندرگاهی به انتظارِ رسیدن بچه‌های‌شان قدم می‌زنند، زن دوچرخه‌سواری از پیشِ چشم‌شان می‌گذرد و زن داستان، با این‌که در حال جدایی و طلاق است، حسودانه نمی‌گذارد مرد، که نقاش هم هست، او را با دقت ببیند.

با چنین شروعی چه اتفاقی در داستان می‌افتاد؟ آیا داستان همین لایه‌هایی را که حالا دارد، می‌داشت؟ مسلمن نه. در آن صورت ما فقط به طلاق در غربت می‌اندیشیدیم و به از هم گسسته‌گی رابطه‌ی زن‌ و مرد و آن‌چه را که داستان با شکلِ فعلی‌اش به ما نشان می‌دهد، یعنی دلایل فروپاشیِ این خانواده، که طلاق معلول آن است، در ذهن ما شکل نمی‌گرفت.

در اولین جمله‌ی داستان راوی می‌گوید: «وقتی رسیدیم در خمِ روبه‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خطِ مایل، پوشیده به بلوزِ آستین کوتاه و سفید. رکاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای که رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌کند» به جایی که، به قول راوی«بعدها دیدیم». این زن کیست؟ شاید با توجه به نام داستان، «نقشبندان»، بتوان گفت کنایه‌ای است از مقدراتی که در پیش است.

نقطه‌ای که او به آن خیره شده است کجاست؟ نکند لحظه‌ی فروپاشیِ روابطِ راوی، زن و بچه‌های‌شان است. سمبلِ چیست؟ نکند سمبلِ زنی باشد که می‌رود و جای‌اش را به «زنِ لچک‌ به‌ سری» می‌دهد که«هر به ده دقیقه» می‌آید تا«پیراهن سفیدِ مردانه» را در روی بند برگرداند؟! و شاید هم آن زنِ که«حالا هم می‌رود» خود شیرین، همسر راوی،  باشد و یا هر زنِ دیگری که از این دیار آواره شده و رفته است و اصلن برای همین است که هر صبح«دستی بر نرده می‌گذارد» تا«ببیند که بر عرشه‌ی از تازه‌رسیده‌گان چه کسی آشناست.»

 او از وطن رفته، اما به چه چیز رسیده؟«آدم دنبالِ چیزِ دیگری می‌رود اما به جایی دیگر می‌رسد.» او خانواده و وطنِ در حالِ تلاشی را ترک کرده تا شاید خود متلاشی نشود و عاقبت‌اش، در غربت، چیزی به جز فروپاشی و تکه‌پاره شدن نبوده است. اویی که از لندن شروع کرده، به آلمان، کانادا و در نهایت نیویورک رسیده است و حالا هر سال از نیویورک به مناسبت سالگردِ ازدواجی - که در واقع مدت‌هاست به طلاقی خاموش انجامیده است - نسخه‌های برابرِ اصلِ یک کارت پستال‌ را می‌فرستد که خورشیدِ آن، که می‌توانست نمایان‌گرِ نور و روشنایی در زنده‌گانیِ آن‌ها باشد، لکه‌ی زرد‌رنگی بیش نیست.

پسرِ خانواده هم که زنِ ژاپنی دارد و نامِ بچه‌هایش ساچیکو و فلان وفلان است تمام تلاش‌اش را می‌کند که هویت خود را نگاه دارد، اما کدام هویت؟ مگر می‌شود با دانستن  این‌که مثلن«عَرَبِسک» به فارسی چه می‌شود و یا خواندنِ گه‌گاهِ «شاه‌نامه» هویتی را نگه داشت؟!

 و دختر آن‌ها که سال‌به‌سال چاق‌تر می‌شود و با، دیوید، همسرِ فرنگی خود و دو بچه‌ی دوقلویش زنده‌گی می‌کند از پدر می‌خواهد که به فرنگ بیاید و با حقوقِ بازنشسته‌گی ِ خود و حقِ کار مادر زنده‌گی کند. اگر از او بپرسند که چه بشود، حتمن خودش هم نمی‌داند.

پدر، که نقش‌بند است، و با مشقت از وطن فرار کرده، همان مشقتی که بچه‌ها و مادر به هنگامِ خروج غیرقانونی کشیده‌اند؛ «میانِ گوسفندها چمباتمه زده بودیم» «تاول پاهای‌مان تیر می‌کشید» و مگر «کم بدبختی» کشیدیم؟!، یک ماه بیش‌تر آن‌جا، خارج از وطن، دوام نمی‌آورد و به موطن خود باز می‌گردد. او تخته‌بندِ نقشی است که فکر می‌کند با بازگشت به وطن می‌تواند از پسِ کشیدن‌اش بر‌آید. اما عملن نمی‌تواند.

نقشِ«لچک‌به‌سر» که«هر به ده دقیقه» پیش چشم‌اش می‌آید، سروصدایِ «کوبیدنِ گوشت» و «لخ‌لخِ سرپایی‌هایِ کَرَم» و«آشنایانی» که هر بعد از ظهر می‌آیند تا با او«همه‌اش از زن و بچه‌هایش» بگویند، نمی‌گذارند که او نقش را بسازد. ولی با این حال او هم‌چنان نشسته، «رو‌به‌رویِ سه‌پایه‌اش» و قصد دارد آن‌چه را که از توان‌اش خارج است«خط بزند» و«بیرون از هاله‌ی قاب» بگذارد، تا فقط آن نقش بماند«که می‌رود رکاب‌زنان و رو به باد». تا شاید بتواند آن نقشِ لیز و لغزنده را که رو به نیستی می‌رود بکشد و جاودان‌اش کند.

و این شاید باورِ نویسنده، گلشیری، است که هنرمند است که پاسدار و نگه‌دارنده‌ی فرهنگ است و برای همین، هم اوست که این نقشِ را باید و به هر جان کندنی که هست نگاه دارد. 

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ودو

بيست‌ويكم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved