|
سيمين بهبهانی شاعر خوب معاصر، در سال 1385 گفتوگویی با بیبیسی،به انگيزهی چهلمين سال خاموشی فروغ، سخنانی در بارهی فروغ و شعرش عنوان كرد. سيمين بانو گفت: ما حدود سال های 1333 و 1334 در منزل خانم فخری ناصری که خانمی اهل ذوق و فهميده بود جلسات ماهانهای داشتيم. ماهی يک مرتبه آنجا جمع میشديم و بيشتر اوقات من و فروغ و خانم لعبت والا و خانم رخشا و... بودند. گاه نادرپور و مشيری هم بودند. ساز و موسيقی داشتيم، شعر خوانده میشد، اخبار ادبی رد و بدل میشد.ا
اين جلسات حدود دو سال طول کشيد. فروغ هم در اين جلسات شعر میخواند، تازه کتاب «اسير» را منتشر کرده بود. مدتی بعد از شوهرش طلاق گرفت و چندی ناراحتی روحی پيدا کرد و بيمارستان خوابيد. بعد دوباره دورهم جمع شديم و فروغ هم در جلسات شرکت میکرد. اما ديگر حال و هوای جلسات مانند گذشته نبود. اين جلسات تا حدود سال های 1337 و 1338 ادامه يافت. فروغ خصيصهی ذاتی اش يکجور پرخاشگری بود. يک شب از او رنجيدم و از آن بعد ديگر کنار کشيدم. اما بهتر است ياد گذشته نکنيم. من فروغ را خيلی دوست دارم، هنوز فکر نمیکنم که مرده. او واقعن هميشه زنده خواهد بود و شعر او شعر بسيار خوب و جاودانهای است. سيمين بانو آنگاه ادامه داد: شعرهای اوليه فروغ بدون ترديد در قالب دوبيتیهای نيمايی است. من، فروغ فرخزاد، نادر پور، فريدون مشيری و نصرت رحمانی با دوبيتیهای به هم پيوستهی نيمايی کارمان را آغاز کرديم و بعد هرکدام به شيوهای روی آورديم.ا البته من در کنار اين دوبيتیها با غزل هم سروکار داشتم. من با اين دوبيتیها شروع کردم و فروغ هم با دوبيتیهای عاشقانهاش که به قول دکتر مجابی بسيار تنانه بود شروع کرد و خيلی هم موفق بود. تا مدتها اينجور شعر میگفتيم. بعد من برگشتم به غزل و فروغ رفت به طرف شعر نيمايی و بعد از آن هم رفت سراغ وزنهايی که خودش بهعمد آنها را مخدوش میکرد و بعد هم عمرش کوتاه بود فرصت کافی نيافت، اما در همان فرصت کوتاه کارهای درخشانی کرد.ا خصوصيت شعر فروغ همان احساس قوی و صداقتی است که در آنهاست. ولی در استواری کار، شعرهای «تولدی ديگر» واقعن شيوهی ديگری دارد و آن نواقصی که در کارهای اوليهی فروغ گاه ديده میشد، به هيچ وجه در «تولدی ديگر» ديده نمیشود. در کتاب «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» میبينيم تقريبن وزن را رها کرده و شيوه هم عوض شده، يعنی در بند آن تصويرهای پیدرپی و گرايش به زيبايی نيست و بيشتر حالت انديشهورزی در شعرها پيدا میشود و يک گسستهگی تفکر هم در آنجا ديده میشود.ا در کارهای اوليهی فروغ دو عامل موفقيت وجود داشت: يکی اينکه شعرها بسيار ساده و روان بود و خواننده در اولين برخورد میتوانست آنچه که شعر دارد را بگيرد. همان خصوصيتی که در شعر«مشيری» هم هست و اين سادهگی و روانی هر جور خوانندهای را جذب میکرد. بعد احساس قویای که داشت عاملی بود برای توفيق فروغ، و علاوه بر اينها آن جسارتی که در فاش کردن عواطف زنانهی خود به خرج میداد و به طور مستمر اصرار داشت که در همهی شعرهايش اين کار را بکند، برای مردم عجيب بود و آنها را به طرف شعرش متمايل میکرد و در شهرتاش بسيار موثر بود. خانم بهبهانی در بارهی شهرت فروغ گفت: واقعن من نمیتوانم بگويم که شهرت او برای تماميت شعرش بود، بيشتر برای جسارت و بیپروايی او بود و بعضیها سعی میکردند اين را به پای يک نوع گسست از سنتهای دست و پا گير بگذارند که اينطور هم بود. در«تولدی ديگر» بازهم آن جنبهی احساسی هست و در بعضی شعرها هم هنوز به کلی تن را رها نکرده، ولی در کنار تن تفکر هم هست. اين تفکر را در دو کتاب قبلتر هم میتوان ديد، اما آنجا فکر ناپخته است. ولی در کتاب «تولدی ديگر» فروغ کمکم به تفکری میرسد که به زندهگی مردم و دردهای اجتماعاش و به اختلاف سطحی که بين قشرهای مختلف جامعه هست فکر بکند. در اين کتاب راجع به فلسفه و ماورالطبيعه فکر میکند و رگههایی در شعرش ديده میشود که تا قبل از«تولدی ديگر» نبوده است. سيمين بانو در مورد گسستهگی تفكر در شعر فروغ عقيده دارد: گسست تفکر در شعر فروغ بهناچار است. از وقتی فروغ با دوربين و فيلمبرداری و عکس آشنا شد شعرش هم همان مايه را گرفت. شما وقتی دوربين دستتان است از صحنههای مختلف فيلم میگيريد، حتا اگر از داستانی هم بخواهيد فيلمبرداری کنيد تکههای مختلف را برمیداريد، بعد اينها را کنار هم میگذاريد و به هم ربط میدهيد. اين صحنهها همه از هم گسسته هستند. تفکر فروغ در اين شعرها به همين ترتيب است. اتفاقن حُسناش هم هست، يعنی راجع به مسئلهای صحبت میکند و بلافاصله در بند دوم شعر راجع به مسئله ديگری صحبت میکند و در بند سوم باز تفکر تغيير میکند و بعد در آخر با يک پيوند ظريفی از تفکر، آنها را به هم وصل میکند. هر شاعر و نويسندهای و هرکسی که با اجتماع خود سروکار دارد، يکجور چپگرايی پيدا میکند و البته آزادیخواهی. فروغ به شدت چپگرا نبود، ولی داشت میرفت مايهاش را پيدا بکند و اين کار نوعی جدا شدن از گذشتهی خودش بود. او بهکلی از گذشته رها نشد، اما پا به اقليمهای ديگر و مکانهای تازهتری گذاشت و چشماش به روی انديشهی ديگرگونی باز شده بود که جز خودش و معشوقاش دنيا را هم زير نظر داشته باشد. زبان ساده اگر انديشه در آن باشد، لزومن شعر را پايين نمیآورد. البته هر قدر که شاعر مسلط به لغت باشد، سطح تفکر او هم بالاتر میرود. ما با لغت فکر میکنيم و وقتی فکر میکنيم لغات را پشت سر هم و در کنار هم میگذاريم تا آن تفکر شکل بگيرد. من منکر نيستم که مسلط بودن به زبان و مسلط بودن به لغات لازم انديشه را والاتر میکند، ولی لزومن هميشه اينطور نيست. خود انديشه هم شکلی دارد مثلن وقتی فروغ میگويد که مثل تکه يخی میمانم که در اقيانوس رها شدهام و تکه تکه شدن را پذيرا میشوم، پشتاش يک انديشه است. او از راز انفجار اوليه میگويد که وقتی دنيا میخواست به وجود بيايد، آن چيز تکهتکه شد و اين همه ستاره و کهکشان از آن پيدا شد. ممکن است اين انديشه به صراحت در کلام فروغ نبوده باشد، ولی وقتی میگويد تکهتکه شدن، رازی است که وحدت وجود را منعکس میکند، شايد که تفکرش برمیگردد به آغاز پيدايش جهان و به آن اشاره میکند. اين مسئله زياد مسلط بودن به لغات نمیخواهد ولی يکجور الهام میخواهد. ذهنی میخواهد که مطالب را بگيرد، شمی میخواهد که بدون آنکه زياد تفکر کند، مطالب را دريابد. اين دريافت و اين شم ذهنی در فروغ خيلی شديد بود، می توان گفت شهودی بود. اصولن در دورهی گذر، شاعر از دورهی شاعر بیهدف بودن به شاعری که هدف مشخص و مطمئنی پيدا میکند میرسد. در«تولدی ديگر» فروغ هنوز سرگردان است، ولی در «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» به يک جايی رسيده که روی يک جهت مستقيم که بيشتر به جامعه، افراد، شکل زندهگی که دارد، به محيط، به دنيايی که در آن متولد شده و... متمرکز شده است.ا درشعرهای «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» تکه به تکه فکر و انديشه هست. در«تولدی ديگر» هنوز وزن نيمايی را رها نکرده است، البته جسته و گريخته بعضی جاها خدشههای وزنی دارد. ولی اين خدشههای وزنی در«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» خيلی بيشتر شده و به انفجار وزنی رسيده و آن را تکه تکه کرده است. از نظر موسيقی در شعر فروغ، خانم بهبهاني معتقد است: «اخوان» در شکستن اوزان عروضی از خود «نيما» محتاط تر بود. اخوان با ساز و موسيقی آشنا بود و گاهی تار هم میزد و به همين دليل موسيقی را در شعر خودش با آوردن قافيههای جور به جور خيلی قشنگ پياده میکرد. شعر«شاملو» هم موسيقی دارد، اما موسيقی آن مثل موسيقی سمفونی است و دقيق و حساب شده و ميزاندار نيست. موسيقی هست که از طبيعت کلمات گرفته شده. کلماتی که صيقل يافته و پاکيزه و درخشان شده و خوشنوا است را کنار هم مینشاند و میبينيم که در شعر«شاملو» هم با اينکه وزن عروضی ندارد نمیتوانيم يک کلمه را جابهجا بکنيم.ا ولی فروغ در کتاب آخرش اين جور کار نمیکند و گاهی اوقات وزن را درنمیيابد، ولی راحت خوانده میشود و مشکلی در خواندن ايجاد نمیشود و توالی کلمات خودش دلنواز است.ا من از شعرهای فروغ، شعر «تمام روز در آينه گريه می کردم» (وهم سبز) را خيلی دوست دارم. «معشوق من» که شعر بسيار محکمی هم هست، مثنوی عاشقانهاش را خيلی دوست دارم. من از شعرهای فروغ لذت میبرم، از بعضیها بيشتر و از بعضیها کمتر. «فروغ» شعر بد خيلی کم دارد. متاسفم که بگويم کار تمام شاعران و نويسندهگان و متفکران در اين سالها سانسور شده و هيچ شاعر و نويسنده و انديشهورزی نيست که کارش دچار تيغ سانسور نشده باشد. اما کتابهای چاپ قديم فروغ در خانهها موجود است. ممکن است چندتا از شعرها سانسور شده باشد، اما بقيهاش هست. اصلن شيوه و روال کار فروغ خودش جذابيت دارد و مردم آنها را دوست دارند.ا بايد اين را هم بگويم که واقعن فروغ مظلوم واقع شده، از کلمهی مظلوم خوشام نمیآيد، اما فروغ ستم روزگار را ديده، همين مرگ قضا و قدری فروغ ستم عجيبی بوده در حق او که در سیوسه سالهگی و در دوران شکفتهگی بيفتد و بميرد. واقعن وحشتناک است. چه کارها که میتوانست بکند. همين که زندهگی به او فرصت کافی نداد، مردم را وادار میکند که محبت خاصی به او پيدا بکنند. سيمين بهبهانی در مورد خصوصيات اخلاقي فروغ میگويد: گاهی خيلی افسوس میخورم. هردوی ما خيلی جوان بوديم و هيچ به روزگار فکر نمی کرديم و هيچ فکر نمیکرديم که تيغ قضا و قدر اينقدر بیرحم باشد که چنان حادثهای را برای فروغ پيش بياورد. ولی خوب اخلاق من و فروغ خيلی با هم فرق داشت. من بسيار مردمآميز و سازگار و اهل مدارا بودم و دلم نمیخواست کسی از من آزرده و ناراحت بشود ولی فروغ بسيار بیپروا بود و گاهی اوقات بیرحم میشد.ا گاه رفتار فروغ طوری بود که طرف را بهقدر شکنجه آزار میداد. در اين کار او هم يک مسئلهی روانی وجود داشت برای اينکه مردم فناتيک و خشکمغز بهشدت با فروغ مشکل داشتند. نمیخواستند دخترشان شعرهای فروغ را بخواند و پشتاش بد میگفتند. گاهی اوقات که فروغ آزرده و خشمگين بود خشم خودش را بیمحابا بروز میداد و شايد هم حق با او بود. بارها گفته ام، معاشرت با «ابراهيم گلستان» در فروغ تحول فکری عظيمی به وجود آورد. گلستان يک نويسندهی پخته، با تجربه و آگاه از ادبيات دنيا در زمان خودش و مسلط به فيلم و سينما و در زمان خودش نابغهای بود. اين آشنايی برای فروغ مانند دريچهای بود که چشمان او را به روی دنيا باز کرد.
آنسه اميری - مجلهی اپیزود ، شمارهی شصتودو بيستويكم شهريور ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |