جوانی بدون جوانی

کارگردان: فرانسیس فورد کاپولا  /  فیلم‌نامه: فرانسیس فورد کاپولا (بر اساس رمانی از مرشیا الیاده)

مدیر فیلم‌برداری: میهای مالایماره جونیور  /  تدوین: والتر مورچ  /  موسیقی متن: اوسوالدو گولیجف

بازیگران: تیم راث، الکساندرا ماریا لارا، برونو گنز، مارسل یورس، آندره هنیکه، آدریان پینته آ

 محصول: 2007، امریکا، آلمان، ایتالیا، فرانسه، رومانی /  مدت زمان: 124 دقیقه

گزیده‌ی جوایز: نامزد جایزه‌ی«اسپیرت» برای بهترین فیلم‌برداری

خلاصه‌ی داستان:

«جوانی بدون جوانی» داستان زنده‌گی یک زبان‌شناس رومانیایی به نام دومنیك (تیم راث) است که می‌ترسد، در تنهایی بمیرد و کارش را ناتمام بگذارد. او سعی دارد خودکشی كند اما به‌طور اتفاقی صاعقه‌یی به او اصابت می‌کند و نه تنها زنده می‌ماند بلکه به طرز ناباورانه‌یی دوباره جوانی‌اش را باز می‌یابد. موهای سرش مشكی می‌شود، دندان‌های جدیدی درمی آورد، پوست‌اش دوباره شاداب می‌شود و سلامتی و جوانی‌اش را باز می‌یابد.

در این میان او حتا قدرت‌های عجیبی پیدا می‌كند از جمله این‌كه برخی زبان‌های ناشناخته را درك می‌كند، با همزادش رابطه برقرار می‌كند، در خواب واقعیت را پیش‌بینی می‌كند و كتاب‌ها را بدون خواندن می‌فهمد.  او مورد توجه ارتش آلمان که رومانی را اشغال كرده‌اند، قرار می‌گیرد. آلمان‌ها می خواهند از او برای آزمایشات‌شان استفاده کنند. دومنیک به سوئیس می‌گریزد و به دنبال ادامه‌ی تحقیقات‌اش درباره‌ی منشا زبان‌ها می‌رود.

جنگ به پایان می‌رسد، دومنیک با دختر جوانی به نام ورونیكا بر خورد می‌كند كه او را به یاد لورا (الکساندرا ماریا لارا) معشوق قدیمی‌اش می اندازد. دختر جوان هم بر اثر اثابت رعد و برق با حلول روح یك زن متعلق به زمان باستان در جسم خود روبه‌رو می‌شود، دومنیك به همراه  ورونیكا به هند می‌رود. در آن‌جا به وسیله‌ی ورونیكا یک‌سری معجزات می‌بیند که گاهی از حد رویا هم فراتر می‌رود و بعد دوباره به همان خیابان برمی‌گردد و درحالی كه به همان پیری ابتدای فیلم بازگشته با شاخه گلی در دست می‌میرد.

در حسرت روزگار از دست رفته

با شنیدن خبر ساخت فیلم جدیدی از سوی «فرانسیس فورد كاپولا»، بسیاری از سینمادوستان بی‌صبرانه در انتظار دیدن اثر جدیدی از سوی یكی از بزرگان عرصه‌ی سینما و هنر بودند. «جوانی بدون جوانی» نام پروژه‌ای بود كه «فرانسیس فورد كاپولا» قرار بود بعد از ده سال دوری از عرصه‌ی فیلم‌سازی آن را بسازد. اما نكته‌ی مهم در این باره این است كه بیش از هر چیزی این نام خود«كاپولا» به‌عنوان خالق آثاری عظیم بود كه بسیاری را مشتاق دیدن فیلمی جدید از او می‌كرد. خالق آثار درخشانی چون «تریلوژی پدرخوانده»، «مکالمه»، «دراكولای برام استوكر» و «اینك آخر زمان» قرار بود بعد از ده سال اثری دیگر را روانه‌ی پرده‌های سینما كند.ا

كاپولا «جوانی بدون جوانی» را بر اساس رمانی اثر«مرشیا الیاده» نویسندهی رومانیای ساخته است. «كاپولا» در این فیلم به دنبال عشق گمشده‌ی دوران جوانی می‌گردد. «جوانی بدون جوانی» برای پیرمردی هم‌چون «كاپولا» شاید فرصتی برای پرداختن به حسرت‌های گذشته باشد. خود«كاپولا» درباره‌ی چگونه‌گی انتخاب داستان «مرشیا الیاده» می‌گوید:

«هر وقت كه كتاب را ورق می‌زدم با اتفاقی دیوانه‌كننده روبه‌رو می‌شدم. این مرد هم مثل خودم پیر است. او هم بی‌قرار و افسرده است، چون نمی تواند كار بزرگی را كه دوست دارد انجام دهد؛ دقيقن مثل من».

این سخنان «كاپولا» نشان می‌دهد كه جوانی بدون جوانی تا حد بسیار زیادی روایت دغدغه‌ها و آمال درونی خود اوست و از این‌رو می‌توان آن‌را به عنوان شخصی‌ترین فیلم «كاپولا» در میانه‌ی تمامی آثار ریز و درشت‌اش معرفی کرد. شاید بسیاری از مخاطبان آثار«كاپولا» با ذهنیتی كه نسبت به فیلم‌های پیشین‌اش داشته‌اند بخواهند به تماشای«جوانی بدون جوانی» بنشینند ولی نكته‌ی مهم این است كه فیلم در ایجاد ارتباطی تنگاتنگ با مخاطب كه خاصه آثار پیشین «كاپولا» ست درمی‌ماند.

در«جوانی بدون جوانی» نه از ساختار مقاوم قصه و نه از شخصیت‌پردازی مستحكم خبری هست. فیلم سعی در پرداختن به ماهیت زنده‌گی، فلسفه، زبان، انسان و مضامینی چنین دارد و در عین حال از پرداختن به تمام آن‌ها نیز درمی‌ماند. فیلم داستانك‌های كوتاهی دارد كه پی‌رنگ خاصی ندارند و در راستای خط اصلی داستان نیز پیش نمی‌روند و در این اثنا تنها ذهن مخاطب را به خود درگیر می‌كنند و از میزان توجه و اصطكاك با روایت قصه می‌كاهند. مفهوم فیلم پیرامون داستانی از شاعر چینی به نام «لی پو» می‌گردد؛ كه در آن‌جا می‌گوید «آیا چوانگ چو بود که در رویا دید پروانه‌یی است؟ یا پروانه بود که خواب دید چوانگ چو است؟»

این حکایت مفهوم نسبیت و عدم قطعیت را به ذهن متبادر می‌کند، در فیلم هم چندین بار به این امر اشاره می‌شود ولی بار مفهومی این حکایت در فیلم قابل رویت نیست. شاید گزاف نباشد اگر بگوییم حاصل جمع «مرشیا الیاده» و «فرانسیس فورد کاپولا» که هر دو اساتید بزرگی هستند، اثر چندان قابل توجهی از آب در نیامده است.

البته فیلم بخش‌های قابل توجهی دارد مثل صحنه‌ی حلول ارواح تاریخی در تن دختر و سخن گفتن به زبان‌های باستانی، اما هیچ‌کدام از جذابیت‌های این‌گونه فیلم را به اثری قابل توجه مبدل نکرده است. «کاپولا» کوشیده است تا پندارهای «الیاده» را که در رمان خود بدان‌ها پرداخته است به تصویر بکشد. اما شاید بسیاری هم‌چون من نتوانند «کاپولا»ی جدید را به راحتی بپذیرند. البته «کاپولا» حق دارد آن‌گونه که دوست دارد فیلم بسازد، اما من نیز به عنوان یک مخاطب حق دارم فارغ از نام «کاپولا» اثری را دوست داشته باشم یا نه.

هیجان بازیابی جوانی

جوانی بدون جوانی ثابت می‌کند که «فرانسیس فورد کاپولا» هنوز می‌تواند فیلم بسازد، اما دیگر نمی‌داند چه‌طور پروژه‌هایش را انتخاب کند. فیلم، آن‌هایی را که مدت ده سال است منتظر فیلمی دیگر از«کاپولا» بوده‌اند ناامید می‌کند. به تنها چیزی که باید امید داشت این است که او دوباره به فیلم سازی روی آورده است.

داستان با دومنیک (تیم راث) هفتاد ساله آغاز می‌شود. یک زبان‌شناس رومانیایی که از این می‌ترسد، در تنهایی بمیرد و کارش را ناتمام بگذارد. او تصمیم می‌گیرد که خودش را بکشد، ولی قبل از آن به‌طور اتفاقی در معرض مستقیم رعد و برق قرار می‌گیرد. و درحالی که می‌بایست او را در زمین و پودر شده پیدا کنند او را زنده می‌يابند و او را  به بیمارستان می‌رسانند. بعد جریاناتی عجیب و غریب شروع می‌شود. او دوباره جوانی‌اش را باز می یابد، موهای سرش ضخیم‌تر می‌شود و رنگ خاکستری اش از بین می‌رود. دندان‌های جدید جای پوسیده‌ها را می‌گیرد، پوست‌اش دوباره شاداب می شود  و سلامتی‌اش برمی‌گردد.

اوایل جنگ جهانی دوم است. و او مورد توجه دانشمندان رایش سوم قرار می‌گیرد. شاید هیتلر فکر می‌کرد که سربازان مجروح‌اش توسط او به کلی خوب شوند یا خودش دوباره به زمان نظامی بودن‌اش برگردد. بعد «دومنیک» جوان و نیرومند خودش را در حالی می‌بیند که در دام یک زن جاسوس هوس‌باز افتاده است. او روزی زنی را می‌بیند و به یاد لورا می‌افتد. عشق گمشده‌ی جوانی‌اش. البته لورا (الساندرا ماریا لارا) در معرض رعد و برق قرار نگرفته است و در طول زمان پیر شده است.

جوانی دوباره برای دومنیک و این‌که می‌تواند تحقیقات‌اش را درباره‌ی منشا زبان ادامه دهد خیلی هیجان‌انگیز است. ولی او غمگین است زیرا به نظر می‌رسد که عشق را در زنده‌گی کم دارد. عشقی که پیری در طول زمان از او گرفته بود.

کاپولا این داستان را از رمانی رومانیایی که توسط «میرسینا ایلاده» نوشته شده بود، پیدا کرد که ادیبی مذهبی بود و زمانی در دانشگاه شیکاگو مشغول تحقیق بود. مقدور است که ببینیم چه‌قدر فیلم را ساده‌تر و مختص‌تر از رمان ساخته‌اند ولی «کاپولا» به نظر می‌رسد که ابهام و  نفوذناپذیری  درون فیلم را می‌پذیرد.

از مصاحبه‌هایی که با «کاپولا» صورت گرفته است می‌دانیم که داستان فیلم معنی خاصی برای خود «کاپولا» دارد و شغل‌اش ایجاب می‌کند که داستان را هم برای ما با معنی و مفهموم سازد. «کاپولا» فیلم‌ساز بزرگی است و من مطمئن هستم که این فیلم فقط یک پیش‌زمینه برای ساختن فیلم‌هایی گران‌بها‌تر و بزرگ‌تر از«کاپولا» است.

راجز ایبرت

ترجمه: فرید عباسی

 

منبع:

برش‌های بلند ، پایگاه تحلیلی خبری سینما


مجله‌ی اپیزود - شماره‌ی شصت‌ودو

بيست‌ويكم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved