تلفن زنگ زد. كاشفی بود.

«بازنشسته‌گی آقا ولی چی شد؟»

«احتمالن همين امروز فردا حكم‌اش صادر میشود.»

«براش كاری در نظر گرفتم.»

«ممنون كه سفارش ما را فراموش نكردی، جناب!»

«فقط بگو مرد كارهای سنگين هست؟»

«به هيكل گنده و شُل‌اش نگاه نكن، اين جا دست‌تنها كار يك آبدارخانه و چند تا كارمند را پيش می‌برد.»

«بعد از ظهر می‌آيم سراغ‌اش تا محل كار را نشان‌اش بدهم. تو هم بيا. بهترست كه جلو تو باهاش حرف بزنم.»

بدم نمی‌آمد مرغدانی و باغی را كه به تازه‌گی اجاره كرده بود، ببينم. گاهی كه به خواهش همسايه‌ها، مرغ پركنده می‌آورد، می‌نشست و از تجهيزات مرغدانی و محوطه‌ی اطراف‌اش تعريف ‌میكرد. می‌گفت: چه درخت‌های ميوه‌ای ... چه باغ باصفایی! عينهو بهشت برين ...

گوشی را گذاشتم. صدا زدم: «آقا ولی، آقا ولی

مثل هميشه، تا بجنبد و شكم بزرگ‌اش را جا به جا كند و بيايد جلو در اتاق و بگويد: «فرمايش؟» چند دقيقه‌ای طول كشيد. درست مثل وقتی كه كارمندها صدايش می‌زدند، چای بياورد، يا پرونده‌ای را ببرد زيرزمين و به بايگانی برساند.

هميشه می‌گفت: «چند تا كار هست كه بايد هر روز انجام شود. من هم چشم‌ام كور انجام می‌دهم. حالا چند دقيقه ديرتر يا زودتر چه توفيری می‌كند؟» انصافن می‌آمد و هر كاری بود، انجام می‌داد، ولی مثل ساعتی كه هميشه چند دقيقه عقب باشد.

دوباره صدايش زدم، آمد. با پاشنه‌ی خوابيده و لخ‌لخ‌كنان. تكه نانی خشكيده دست‌اش بود. اول متوجه نشدم با عينك‌اش چه كار كرده. فقط يك سفيدی ديدم. وقتی ديد نگاه‌اش می‌كنم، همان وسط اتاق ايستاد. پشت شيشهی‌ سمت چپ عينك‌اش، تكه‌ای كاغذ سفيد چسبانده بود. با يك چشم درشت ومشكی نگاه‌ام ‌میكرد. معلوم بود كه شب را نخوابيده، دسته‌ای از موهای پشت سرش بدخواب شده و رو به بالا شكسته بود. شانه‌هايش پهن و افتاده بود و همان كت راه‌راه و شلوار گشاد هميشه‌گی تن‌اش بود. هيچ نگفت و سرش را خاراند. از پسرش پرسيدم كه تيمسار صدايش می‌زديم.

گفت: «شكر خدا همين ديشب نامه‌اش رسيد. دعا و سلام رسانده، نوشته من حالاست كه قدر پدر و مادرم را می‌دانم و می‌فهمم.»

گفتم: «پس چرا دمغی؟»

گفت: «با بيست سال سابقه‌ی خدمت و پايه‌ی حقوق مستخدمی، شكم پنج تا قناری هم سير نمی‌شود، چه برسد به آدم!»

خواستم بگويم: «بازنشستهگی را خودت تقاضا كردی.» نگفتم. گفتم: «چرا اين شكلی شدی، مرد؟»

گفت: «قوز بالا قوز ... سيم‌های اين چشم‌ام قاطی شده، اما شكر خدا اتصالی نكرده به اين یكی. چيزی نيست. خوب می‌شود.»

نظرش را درباره‌ی كار توی مرغدانی پرسيدم. گفت كه از خدايش است و چرا دل‌اش نخواهد. مرغداری هم بدشغلی نيست.

گفتم: «آقای كاشفی تلفن زد. از همين امروز كاری برات دست و پا كرده.»

پوست صورت‌اش جمع شده بود، و چشم سالم‌اش كوچك می‌نمود، لبخندی بر گوشه‌ی لب داشت:

«چه همچين دست به نقد؟ انگار همين یكی دو ماه پيش بود كه سپرديد.»

پشت ميز طرف ديگر اتاق نشست. هم‌چنان كه مشغول ريز كردن تكه نان خشكيده بود گفت:

«خدا پدر زن‌ام را نيامرزد. از بس كه از ژاندارم‌ها چشم زخم ديده بود، اصرار داشت كه من نوكر دولت بشوم. ولی من هميشه از شغل آزاد خوش‌ام آمده. نوكر و آقای خودم. خودم و خودم.»

صبح‌ها، همين كه فرصتی پيدا می‌كرد، پشت ميز آبدارخانه می‌نشست و برای چند تا كبوتر چاهی كه جمع می‌شدند پشت پنجره‌ی اتاق ما، نان خرد ‌میكرد. بعد، با مشت پر ‌میآمد كنار پنجره و بی‌آن كه مزاحم كسی بشود همه را می‌ريخت برای كبوترهای گرسنه‌ای كه به ورقه‌ی آهنی سقف كولر نوك می‌زدند.

برگشت به طرف‌ام: «من سله و قفس و سبد آهنی و بزرگ ‌نمیتوانم بلند كنم. يك وقت حكايت رودربايستی نباشد.»

گفتم: «اين همسايه‌ی ما آدم بدی نيست، ولی جایی هم نمی‌خوابد كه آب زيرش برود. تو را ديده و اگر طالب نبود تلفن نمی‌زد.»

نان را ريز ريز كرد و از پشت ميز بلند شد. هر دو به كنار پنجره رفتيم. عادت داشت نان را در چند نوبت بريزد. صبر ‌میكرد بخورند و تا می‌ديد دارد تمام می‌شود، دوباره می‌ريخت. هر بار كه كبوترها با ولع هجوم می‌آوردند، لبخند می‌زد. گفت:

«كار خدا را می‌بينی؟ يك وقتی روزی ما حواله شده بود به اين زبان‌بسته‌ها ... بچه كه بودم، برادرم يك چادرشب برمی‌داشت و می‌رفت سر چاه. گاهی مرا هم می‌برد، می‌گفت: ولی تو بالا باش، و خودش ‌میرفت پايين. سی تا چهل تا از اين زبان‌بسته‌ها را تلمبار ‌میكرد توی چادرشب و يك هفته ده روز پدرم را از بابت پول گوشت جلو میانداخت. بيچاره‌ها گوشتی نداشتند. من نمی‌خوردم ولی حالا كه نگاه می‌كنم باز از اين گوشت‌های يخ‌زده بهتر بود ...»

برگشت به طرف‌ام:
«بعضی از اين كفترهای چاهی خيلی ناقلا و ناتواند. گاهی كه صبح‌ها دير می‌رسم اداره، میروند جای ديگر میخورند و فضله‌شان را می‌آورند اين‌جا، اما چه كار ‌میشود كرد؟ بايد ‌بیمزد و منت مواظب و مراقب‌شان بود. از فردا كه من نيستم، شما به اين زبان‌بسته‌ها غذا بده، ثواب دارد.»

گفتم: «باشد. حتمن به بقيه هم می‌سپرم. نگران نباش.»

ساعت چهار و نيم سوار ماشين كاشفی شديم. آقا ولی، روی صندلی عقب، كنار كپه‌ای از شانه‌های خالی تخم‌مرغ نشست. چند جزوه و كتاب مرغداری هم اطراف‌اش پراكنده بود. كاشفی آينه را ميزان كرد و راه افتاد.

گفت: «حتمن چشم آقا ولی آستيگمات شده، بله؟»

آقا ولی عينك‌اش را برداشت و شيشه‌ی طرفی را كه كاغذ نچسبانده بود، با سر انگشت پاك كرد:

«درد نمی‌كند، ولی مثلن اين خط جدول خيابان هست، يا آن تير چراغ برق، لبه‌هاش را كج و كوله ‌میبينم، حاليم هست شكسته نيست، اما می‌بينم كه شكسته‌ست. یكی از آشناها گفت، اين كار را بكنم. اتفاقن از ديشب با همين يك چشم راحت‌ترم و بهتر می‌بينم. مثل اين كه همين یكی از اول‌اش هم كفايت می‌كرده.»

خنديد و پرسيد: «مرغدانی‌ها كه ديده‌بانی ندارند. دارند؟»

هر سه خنديديم، و كاشفی پيپش را كه باز خاموش شده بود، با كيسهی‌ نايلونی توتون به من داد. روشن كردم، بوی خوش توتون فضا را پر كرد. می‌دانستم هم‌قطارهای سابق‌اش كه هنوز در مرزها خدمت می‌كنند برايش ‌میفرستند. پرسيدم كه توتون را گران میخرد؟ گفت از وقتی كه از خدمت بيرون آمده، اين چيزها را با رفقا معاوضه می‌كند. ران و سينه می‌دهد، كاپيتان بلك می‌گيرد.

گفتم: «خوب، برويم سر اصل مطلب. نگفتی برای آقا ولی ما چه كاری در نظر گرفته‌ای؟ بالاخره ما هستيم و همين يك آقا ولی كه چشم و چراغ اداره‌ست.»

از خيابان پر درخت پشت دانشگاه با سرعت گذشتيم، و به طرف بالا پيچيديم. كاشفی گفت:

«یكی از كارگرهام به اسم زعيم، دو روزه كه نيامده سر كار. آقا ولی را می‌گذارم جای زعيم. كار جمع و جوری‌ست. شايد هفته‌ای بيست ساعت بيش‌تر كار نداشته باشيم.»

آقا ولی عينك‌اش را گذاشت و به پشتیِ صندلی تكيه داد:
«تا جایی كه می‌دانم اگر علاقه به كار باشد كم و زيادش آدم را خسته نمیكند، ولی بالاخره يك جوری هم نباشد كه آدم شرمنده‌ی زن و بچه‌اش بشود. بيست ساعت در هفته، بدون اضافه كاری ...»

كاشفی گفت: «درآمد زعيم بد نبود. هر ماه مبلغیمیفرستاد به دهات‌اش. هفته به هفته تو باغ می‌ماند. تو هم مثل زعيم. آن‌جا كسی با تو كاری ندارد. جای باصفایی‌ست. جای خواب هم داری. درخت‌هاش به ميوه نشسته. باصفاست، تا بخواهی درندشت. عينهو بهشت برين.»

آقا ولی گفت: «زنم مريض شده. دو تا بچه‌ی كوچك هم دارم. دل‌ام ‌میخواست شب‌ها بروم خانه و صبح زود بيام. چه كنم؟ بچه‌ها عادت كرده‌اند كه شب‌ها خانه باشم.»

كاشفی گفت: «هيچ عيبی ندارد. من از اين جهت گفتم كه آن‌جا را مال خودت بدانی

آقا ولی، سر و سينه‌اش را جلو كشيد:

«اين خيابان‌ها می‌رسند به شمال شهر؟»

كاشفی گفت: «بله، از سربالایی مالك‌آباد كه بگذريم، سردرِ كاشی‌كاری و شير خورشيد نشان باغ پيداست. باغِ آقا شجاع معروف‌ست. نشنيدی؟»

آقا ولی گفت: «هميشه دل‌ام می‌خواست مدتی بالای شهر كار كنم. راستی ببينم، آن‌جا ماشين جوجهكشی هم داريد؟»

كاشفی با سرعت از چراغ قرمز راهنما گذشت. از تقاطع چهارراه به سمت غرب پيچيد:

«بله، از توليدات داخلی‌ست.»
آقا ولی گفت: «اين حرف‌ها حالا قديمی شده، ولی می‌پرسم، جوجه‌كشی با دستگاه، دخالت تو كار خدا نيست؟ بابت زود به عمل آمدن نطفه‌ها عرض می‌كنم.»
هم من و هم كاشفی زديم زير خنده. خودش هم خنده‌اش گرفت، ولی حدس می‌زدم به علت نفهميدن نوع كارش بوده كه اين سوال را كرده. گاهی خجالت می‌كشيد، چيزی را كه نمی‌دانست و ذهن‌اش هم ياری نمی‌كرد، زود و دقيق بپرسد، بعد مطلب ديگری را می‌كشيد وسط. دور و بر مطلبی می‌پلكيد كه روش نمی‌شد بگويد.

گفتم: «به قول خودت حكايت رودربايستی كه نيست. اگر مايلی كار كنی، همين‌جا درباره‌ی نوع كار و حساب و كتاب‌اش سوال كن. من كه دخالت نمی‌كنم علت دارد. تو هنوز برای من همان آقا ولیِ توی اداره‌ای. پدر تيمسار سعيد خان دليجانی

گفت: «گفتن‌اش آسان نيست. تازه چه اهميتی دارد؟»
بعد، همان‌طور كه داشت يله ‌میشد روی پشتی صندلی، ادامه داد:
«تخصص نداشتن بد دردی‌ست. تو محله‌ی ما مستخدمی هست كه حداقل هفته‌ای دو بار برای آشپزی مجالس عزا و عروسی دعوت‌اش می‌كنند. خوب همين كميت‌اش را راه می‌اندازد، اما من، نه كاری بلدم و نه دل‌ام تو خانه قرار می‌گيرد. حالا مشغولياتی داشته باشم كافی‌ست، ولی نگفتيد كارم چی هست؟»

كاشفی گفت: «گفتم كه، شما را می‌گذارم جای زعيم. زعيم مسئول مرغ و خروس‌هایی بود كه ما به صورت سرد به بازار میفرستيم. البته تو باغ كارهای ديگری هم هست كه فعلن هركدام مسئولی دارد. اگر از اين كار خوش‌ات نيامد، مجبوری صبر كنی تا چند ماه ديگر كه كارها رونق بيش‌تری گرفت، شايد توانستم كار ديگری برات دست و پا كنم. ولی فعلن همين يك شغل را خالی داريم.»

آقا ولی گفت: «می‌بخشيد زياد پرس و جو ‌میكنم. كار زعيم چی بود؟ مثلن به مرغ‌ها دانه می‌داد، يا چه كار ‌میكرد؟»

كاشفی گفت: «ببين هر كاری معايب و محاسنی دارد. فقط نبايد سرسری گرفتش. زعيم كار را بلد بود، ولی اهل افراط و تفريط بود. تو نبايد مثل زعيم باشی. نوع كار طوری‌ست كه كاملن مستقلی، بقيه هم، هركس به كار خودش مشغول‌ست. جوجه‌كشی، غذا دادن، نگهداری، نظافت و بقيه‌ی كارها، هيچ‌كدام ربطی به كار تو ندارد. تو فقط مسئول مرغ و خروس‌های حذفی هستی

اصطلاح «حذف» را در مرغدانی‌ها شنيده بودم. سيگاری آتش زدم و دست آقا ولی دادم. بعد صبر كردم تا صدای آژير آمبولانسی كه از باند ديگر اتوبان می‌رفت پايين، خاموش بشود. به كاشفی گفتم:

«گفتيد مسئول حذفی‌ها .. آقا ولی بايد سر ببرد يا بگويد كه سر ببرند؟»

«در واقع، آقا ولی تكليف مرغ‌های حذفی را عملن روشن می‌كند. همين كار احتياج به يك مسئول دارد.»

آقا ولی چند پك به سيگار زد و نگاه‌اش را از رديف درخت‌های حاشيه‌ی خيابان گرفت. رفت توی فكر و لحظه‌ای با دو دست سرش را چسبيد. وقتی متوجه شد نگاه‌اش می‌كنم، مثل كسی كه خجالت‌زده باشد، سرش را پايين انداخت. زير لب با خود پچ‌پچ ‌میكرد. شايد چون حرفی زده بود، احساس می‌كرد كه بايد به آن پابند باشد. به خصوص كه باعث پيدا شدن كار من بودم. گاهی كه می‌بردم‌اش مجتمع و باغچه‌ها را بيل می‌زد، يا احيانن نظافتی میكرد، اضافه به مزد، كمك‌اش هم میكردم. ديگر صحبت كارمند و آبدارچی نبود. همسرم گاهی برای بچه‌هاش ژاكتی يا بلوزی می‌بافت. بعضی وقت‌ها هم زن او برای ما گردو و توت خشكه می‌فرستاد. سعيد هم كه اهل كتاب و شعر و شاعری بود.

داشت می‌گفت: «من مرغدانی ديده‌ام، اما تا حالا سر گنجشكی را هم نبريده‌ام. مدتی كمك می‌كنم بلكه كسی پيدا شد و كار شما راه افتاد ...» كه ديگر رسيده بوديم به دهكده‌ی پايين دست مالك‌آباد و بايد كم‌كم از پيچ و خم‌ها بالا می‌رفتيم.

از بالا، و از خم پيچ‌ها، جنوب و شرق و غرب شهر پيدا بود. در دامنه‌ی تپه‌های اطراف دهكده، روی شيب‌ها، اسكلت فلزی بناهای نيمه‌كاره بود كه قد برافراشته بود. انبوه مصالح ساختمانی كپه‌كپه و بلند و كوتاه، ديده می‌شد. بعد ديوارهای خشت و گلی باغ‌های بزرگ و خانه‌های روكار سنگی و رنگارنگ ... و آن پايين، اتوبان بود و یكی دو راه فرعی كه ميانبر میرسيد به ديوارهای آجری دالبر دالبر و تا ضلع شمال غربی مسيری كه می‌رفتيم، كشيده شده بود. بوی فضله و كود جلوتر از صدای پارس سگی از باغ می‌آمد.

كاشفی گفت: «ژولی از نژادهای اصيل‌ست. عادت‌اش داده‌ام با شنيدن صدای موتور ماشين‌ام پارس كند.»

تا به دروازه‌ی باغ برسيم، ژولی می‌غريد و با پاهای از هم باز شده، و گردن كشيده پارس می‌كرد. اما همين كه رد شديم، مثل اين كه وظيفه‌اش را انجام داده باشد، يك‌باره دراز كشيد روی زمين و شروع كرد به ليسيدن كپل قهوه‌ای و سياه‌اش كه انگار زخم بود.

صدای كِركِر خنده‌ی زن و مردی، كه معلوم نبود پشت كدام رديف از درخت‌های ميوه‌اند با بغ‌بغوی كبوترهای كنار گوشهی‌ سقف سفالی اتاقك سرايدار درهم می‌آميخت. دو طرف خيابان اصلی بوته‌های سبز شمشادهای يك قد و اندازه بود، و بعد از اولين ميدانچه، ساختمان اربابی بود، با ايوانی جلو آمده و ستون‌های قطور گچ‌بری شده، و در و پنجره‌هایی با شيشه‌های رنگی زنگار گرفته و كنگره‌های تاج در تاج كه دور تا دور لبه‌ی بام را زينت داده بود. كمی دورتر، استخری بود با بدنه‌ای آبی‌رنگ و پر از آب زلال و بالادست آن سالن‌های سيمان سياهِ مرغدانی‌ها بود با درهایی كوتاه و پنجره‌هایی كوچك و زرد، و كمی دورتر، كاميونی وسط خيابانِ شنی ايستاده بود و عده‌ای بارش را خالی میكردند.

كاشفی گفت: «انگار نژادهای خارجی كه سفارش داده بوديم آمده. اوضاع روبه‌راه می‌شود آقا ولی

جلوی اولين سالن سمت چپ پيچيد، و در محوطه‌ای پُر دار و درخت ترمز كرد. محوطه با چند تخت و صندلی چوبی و حوضی كوچك و گلدان‌ها و پيت‌های حلبی كه در آن‌ها نهال و نشا كاشته بودند، شكل می‌گرفت. تا دست و صورت شستيم و نشستيم، زن و مردی از خيابان اصلی بالا آمدند. زن صد قدمی جلوتر بود. باد دور چادر سفيدش میپيچيد و به پيراهن صورتی‌اش می‌چسباند. كاشفی پيپ‌اش را روشن كرد:

«اين عاطفه زن سرايدارست، و آن یكی سركارگر. بقيه‌اش را هم خدا عالم‌ست.»

عاطفه نزديك ما كه رسيد، پر چادرش را بالا گرفت و روی پيراهن بلند و چسبيده به پاهاش كشيد. به كاشفی و من سلام كرد. به بالای يقه‌ی باز پيراهن‌اش سنجاققفلی زده بود. كاشفی پرسيد كه نعمت‌الله كجاست؟ و به چشم‌های شوخ او خيره شد.

عاطفه گفت: «همين جا بود. انگار رفته بار خالی كند. صداش كنم؟»

كاشفی گفت: «يا تو يا نعمت‌الله، یكی بايد هميشه دم در باشد. حالا برو با ماست كم‌چربی دوغ درست كن بيار.»

عاطفه با ابروهای گره‌خورده برگشت رو به پايين. سر راه چيزی به سركارگر گفت و خنديد. آقا ولی نگاه‌ام كرد. ناگهان احساس كردم دارد حوصله‌ام سر ‌میرود. سركارگر با هيكل ورزيده و لباس كار سرتاسری، آهسته و با طمأنينه بالا می‌آمد. تا به كاشفی رسيد سلام بلندبالايي داد، و با سر به ما هم سلام كرد. كاشفی آرام آرام جلو رفت و نگاه تند و تيزی به او انداخت:

«مگر كارگر كم داريم كه نعمت‌الله را به كار میكشی؟»

سركارگر گفت: «بله قربان، راننده عجله داشت، نعمت‌الله هم بی‌كار بود. فرستادم‌اش همراه بقيه جوجه‌های تازه را از كاميون خالی كند. اصلن برای اين كه مراقب باشد عوضی اشتباه نشود.»
كاشفی گفت: «صبح هم كه فرستاده بوديش آزمايشگاه حصارك تا عوضی اشتباه نشود!»

سركارگر گفت: «چاره چيست قربان؟ دكتر آزمايشگاه لاشه‌ها را برگردانده و گفته كه دو تا مريض زنده بفرستيم. سفارش كرده احتياط كنيم و برای اين مرغ و خروس‌های تازه هم دو هفته‌ای قرنطينه بسازيم. جسارت‌ست می‌پرسم اين آقا همان كارگری‌اند كه ديروز صحبت‌اش بود؟»

كاشفی گفت: «بله.»

برگشتم به آقا ولی نگاه كنم، ديدم كه دارد نگاه‌ام می‌كند. سركارگر بیمعطلی يك دسته كاغذ از جيب روی سينه‌اش درآورد، و از لابه‌لای آن یكی را كه از همه تميزتر بود، بيرون كشيد:

«از رستوران افخم، كلوپ صفوی، و خانه‌ی سال‌مندانِ زن، سفارش جوجه خروس داده‌اند. روزی صد تا و گفته‌اند كه تا صد و پنجاه تا هم اشكالی ندارد.»

سايه‌ی آقا ولی كه كنار گلدان‌های نشا ايستاده بود، در آب حوض می‌لرزيد. اشاره كردم بيا. آمد و روی تخت كنارم نشست.

آهسته گفتم: «تصميم بگير. اگر كار دست به نقد می‌خواهی فعلن جز اين نيست.»

آهسته گفت: «شايد هم باشد و ما خبر نداريم. اين اقبال منِ فلك‌زده است. حالا هم كه بلند شده ببين كجاها بلند شده. اين هم بالای شهر! مثل اين كه خودم بايد بالا و پايين بشوم.»
كاشفی سفارش‌هایی به سركارگر كرد و آمد به طرف ما كه هنوز می‌خنديديم:

«كار جديد آقا ولی اعصاب قوی و سرعت عمل لازم دارد. البته، مزدش هم اگر كار را خوب پيش ببرد عالی‌ست. همين جوجه خروس‌ها كه سفارش گرفته‌ايم، همان تخم‌مرغ‌هایی كه با ماشين جوجه میشوند، بالاخره سودی دارند كه دست ما را باز می‌گذارند برای افزايش دست‌مزد و پاداش آخر سال ... »

سركارگر جلو آمد و گفت:

«به ضرر و زيان‌ها هم اشاره بكنيد آقای كاشفی

كاشفی خنديد:
«راست می‌گويد. يك‌باره میبينی نيوكاسل می‌آيد و يك سالن را درو می‌كند و ما مجبوريم هزارتا هزارتا جوجه‌های مريض را چال كنيم. قبلن اين‌جا تنورهای مخصوص داشت كه مرغ‌های مرده را در حرارت زياد به دانهی‌ غذایی تبديل می‌كرد، ولی حالا مجبوريم تا تعمير مجدد و راه‌اندازی‌شان همه را خاك كنيم. البته اين‌ها ربطی به حقوق شما ندارد آقا ولی خان.»

به طرف سركارگر برگشت:
«حالا ترتيب انتقال حذفی‌ها و گوشتی‌های دو كيلویی را به كشتارگاه بده. قرارست با آقا ولی سری به آن‌جا بزنيم. دوستِ دوست ما، دوست خود ما هم هست.»

سركارگر لبخندی زد و رفت طرف خيابان اصلی باغ. كاشفي به طرف ما برگشت: «تو مرغدانی‌ها آن مرغی كه تخم‌گذار خوبی نيست، يا خروسي كه نطفهی‌ سالمی ندارد، زودتر از بقيه حذف می‌شود ...» كه عاطفه، با پارچ پر دوغ و ليوان‌های سفيد پلاستيكی، از پشت درخت‌ها به خيابان اصلی آمد. صورت كاشفی رو به ما بود و نديد كه چه‌طور وقتی عاطفه نزديك سركارگر رسيد، سركارگر به سرعت كاغذی روی چشم‌اش گذاشت و شكم‌اش را مثل آقا ولی جلو داد. آقا ولی ديد و كاش نمی‌ديد، كه چه‌گونه سينه‌های لرزان عاطفه یكی از ليوان‌ها را روی خاك غلتاند.

دوغ را خورده نخورده رفتيم طرف سالن‌ها. كاشفی گفت:

«يك دسته از مرغ و خروس‌ها زودتر از بقيه حذف می‌شوند، و اين برخلاف طبيعت‌شان هم نيست. دقت كه بكنيد، خودتان می‌فهميد. آن‌هایی كه وقت مردن‌شان رسيده از بقيه هراسان‌تراند. مثلن تا در سالن باز می‌شود فوری برمی‌گردند طرف آدم و حتا چند قدمی می‌آيند جلو.»

سالن اول، پر از مرغ‌های يك‌دست سفيد بود كه از سر و كول هم بالا می‌رفتند. دو جفت چكمه‌ی لاستيكی سياه هم كنار در افتاده بود. كاشفی گفت:

«اين‌ها گوشتی‌اند. چاق می‌شوند چون چارهی‌ ديگری ندارند. آقا ولی بايد هر روز تعدادی از اين‌ها را سر ببرد. گاهی واقعن سخت‌ست. بعضی‌ها وقتی به كشتن می‌افتند، يعنی چشم‌شان به خون می‌افتد نمی‌توانند جلو خودشان را بگيرند. يك وقت چشم باز می‌كنند می‌بينند، عوض استفاده رساندن به ما ضرر هم زده‌اند. بايد حوصله داشت. همين طور علاقه و انضباط.»

با اشاره به چكمه‌های كنار در، به آقا ولی گفت:

«پوشيدن اين‌ها برای جلوگيری از انتقال ميكروب ضروری‌ست. بپوش و برو یكی را بگير.»

آقا ولی نگاهی ملتمسانه به من كرد. بعد چكمه‌ای برداشت كه اندازه‌اش نبود:
«پام نمیرود. اين‌ها كه خيلی كثيف‌اند.»

«آن یكی را كه بزرگ‌ترست بپوش. داخل‌اش تميزست.»

آقا ولی پوشيد و گشادگشاد رفت وسط مرغ‌هایی كه از سر راه‌اش فرار می‌كردند.

كاشفی گفت: «آن مرغی را كه تاج‌اش شل شده و دارد چرت میزند بگير.»

آقا ولی مرغ را گرفت و آورد.

كاشفی گفت: «ببين اين مرغ كم خون‌ست. بعيد نيست كه انگل داشته باشد. ولی چون هنوز گوشت‌اش فاسد نيست، حذفی سودآورست.»

مرغ را گرفت و آهسته زمين گذاشت:

«به حذف كردن مثل يك كار نگاه كن. همان‌قدر سر ببر كه احتياج داريم. همان‌قدر كه سفارش گرفته‌ايم.»

برگشت به طرف من و مثل كسی كه بخواهد رازی را فاش كند، آهسته گفت:

«آقا ولی، اينجا بايد نه عاشق كارش باشد، نه ازش متنفر، آدم كوكی ... ربات ...»

٭٭٭٭٭

صبح، وقتی كه نزديك كولر ايستاده بوديم، بعد از آن كه به آقا ولی اطمينان دادم كه مواظب كبوترها هستم، او خاطره‌ای تعريف كرد از همسايه‌ی رو به رویی‌اش كه آن طرف حياط، اتاقی اجاره كرده بود. دل‌ام گرفت و تعجب كردم كه چرا تا به حال به من نگفته بود. حدود دو ماه پيش، آن همسايه به خانواده‌ی آقا ولی سپرده بود كه در غيبت‌اش به قناری‌هايش آب و دانه بدهند، و آن‌ها فراموش كرده بودند. زن آقا ولی يادش نمی‌آمد كليد اتاق را كجا گذاشته و ... آقا ولی در جواب همسايه‌ی تازه از سفر آمده گفته بود: «خجالت‌زده‌ام. می‌شنيدم قناریها جيك‌جيك ‌میكنند، ولی يادم نمی‌آمد چه كار بايد بكنم. كاش پسرم بود، می‌سپرديم دست‌اش.»

٭٭٭٭٭

توی سالن بعدی به توصيهی‌ كاشفی همه چكمه پوشيديم. رفتيم بالا سر یكی از ماشين‌های جوجه‌كشی. كاشفی از سبدی كه كنار ماشين بود، سه تا تخم‌مرغ برداشت. گفت:
«دولت از مرغداری حمايت ‌میكند. تازه‌ست بخوريد.»
تخم‌مرغ‌ها هنوز گرم بودند. شكستيم و من سفيده و زرده را مخلوط سر كشيدم. توی تخم‌مرغ آقا ولی لكه‌ی خون بود. نخورد. خم شد و به جوجه‌ای خيره شد كه تازه سر از تخم درآورده بود. جوجه با شتاب به سمت محفظه‌ی شيشه‌ای دستگاه می‌دويد.

كاشفی گفت: «رسمن كه وارد كار شدی، خودت معنی چيزهایی را كه گفتم میفهمی. خلاصه اين كه بايد مرغ‌هایی را كه قابليت تخم‌گذاری يا گوشتی شدن دارند، شناسایی بكنی. حذفی‌ها را هم كنار بگذاری. ما همه‌شان را با حلقه‌های رنگی پاهاشان می‌شناسيم. آن یكی را نگاه كن. همان خروسی كه تاجی برجسته دارد، شماره‌اش دويست و سی و پنج‌ست.»

آقا ولی عينك‌اش را برداشت و با انگشت دو گوشه‌ی چشم‌اش را پاك كرد:
«من قبل از اين‌ها بايد به اين شغل‌ها فكر می‌كردم نه حالا سر پيری ...»

با دهانی نيمه‌باز و سينه‌ای خالی شده از نفس، كتش را درآورد و دست‌اش گرفت.

كاشفی گفت: «اتفاقن بد نيست از همين امروز مشغول شوی. دو روزست كه برنامه‌ی ما به هم خورده. اگر آماده‌ای برای دست‌گرمی چندتایی سر ببر. مرغ‌های گوشتی اين هفته را تا حالا بايد می‌فرستاديم بازار.»

آقا ولي نگاهم كرد و آمد كه كتش را بدهد دستم. كاشفی خنديد:
«سالنش جداست. عجله نكن.»

چكمه‌ها را كنديم و بيرون آمديم. كارگری كف كاميون را جارو می‌زد. چند نفر ديگر هم با قفس‌های توری، مرغ و خروس‌ها را جابه‌جا می‌كردند. همه به احترام حضور كاشفی، لحظه‌ای دست از كار كشيدند تا ما رد شديم. پشت كاميون فضای باز و بيشه مانندی بود، كه چند جايش در كرت‌های كوچك و بزرگ، سبزی و صيفی كاشته بودند. بویی می‌آمد. آقا ولی دماغ‌اش را جمع كرد و خاراند و من به زبان آمدم.

كاشفی گفت: «اين بوها را همهی‌ مرغدانی‌ها دارند. هرچه‌قدر سبزی و صيفیمی‌كاريم، چون محل قديمی‌ست باز هم بتون‌اش بو می‌دهد. بوی همين خون و كثافت مرغ‌ها و خروس‌هاست. عادت می‌كنيد. حالا برويم كشتارگاه.»

كپه‌ای خاك اره و پوشال سر راه بود. برگ بيش‌تر درخت‌های آن قسمت از بی‌آبی خشكيده بود و آشيانه‌ی پرنده‌ها بر شاخه‌های بلند چنار، لخت و بیحفاظ می‌نمود. لكهی‌ ابری، مثل لحافی ضخيم از پر در آسمان بود. گاهی با نسيمی كه می‌وزيد، شاه‌پرهای قديمی از قفس‌های اسقاطی بيرون ‌میريخت و معلق می‌شد در هوا. كمی جلوتر، چند بوقلمون و دو كلاغ، كنار كپه‌های ماسه و گوش‌ماهی، می‌چرخيدند و به زمين نوك می‌زدند. بوقلمون‌ها ماهيچه‌های شل و ول گردن‌شان را از بالای سينه تا زير غبغب به سرعت میجنباندند.

كاشفی گفت: «آزادشان گذاشته‌ايم كه نيرو بگيرند. گاهی تخم‌مرغ زيرشان می‌گذاريم و كار يك ماشين جوجه‌كشی را ‌میكنند. اين‌جا همه در خدمت يك هدف‌اند؛ توليد بيش‌تر هزينهی‌ كم‌تر.»

آقا ولی گفت: «حالا كاری به بویی كه می‌آيد نداريم. زمين اين‌جا، جان می‌دهد برای كشاورزی. حيف كه دست من نيست، والا از هر وجب‌اش طلا در می‌آوردم.»

كاشفی گفت: «اتفاقن تو فكرش هستم. منتها كشاورزی برخلاف مرغداری برنامه‌ريزی بلندمدت لازم دارد.»

ما كه نزديك شديم، كلاغ‌ها به طرف بلندترين شاخه‌هاي درخت‌ها پريدند. به منقار یكی‌شان چيزی چسبيده بود كه با نشستن روی شاخه، افتاد. پيش از مان چند موش خاكستری بزرگ به محل رسيده بودند. كفل و پوزه‌ی خون‌آلودشان به تندی می‌جنبيد. دم‌هاشان رو به بالا بود و چيزی را می‌جويدند. با ديدن ما، با اكراه كنار كشيدند. انگار كه گوشه و كنار منتظر هستند تا ما رد بشويم و دوباره برگردند. جلو ما، گردن مرغی بود تازه ولی خاك‌آلود كه بيش‌تر گوشت‌اش جويده شده بود. پشت كپه‌ی ماسه و گوش‌ماهی، چند قطعه‌ی ديگرِ گوشت از زير خاك بيرون افتاده بود. كاشفی پيپ‌اش را روشن كرد:

«میبينی آقا ولی، اين كارگرهای بیانضباط، آن‌قدر زمين را چال نكرده‌اند كه جك و جانورها نتوانند نوك بزنند. چاره‌ای هم نيست. بايد صبر كرد تا تنورهای مخصوص تعمير شود. ولی نبايد با نيامدن يك كارگر، گوشت‌های قابل مصرف به اين روز بيفتد. بايد به هر قيمت كه شده رساند به محتاج‌اش. وقتی ما ته سفره را ‌میتكانيم برای مرغ‌ها، يا يك بند انگشت نان را از زمين بر‌میداريم و روی چشم می‌گذاريم، معنی‌اش جلوگيری از اسراف‌ست.»

آقا ولی خنديد: «اين شكم من از حيف حيف‌هایی كه سر سفرهی‌ غذا می‌گويم اين‌قدر بزرگ شده. هی زن و بچه‌ها نخوردند و من گفتم حيف‌ست و خوردم.»

آن طرفِ نارون، دو گاوميش با شاخ‌های برگشته و سرهای خم‌شده به جلو، علف ‌میچريدند. یكی‌شان كه گاهی ماغ می‌كشيد، يك‌باره دست‌هايش را بلند كرد و روی كمر آن ديگری گذاشت.
كاشفی گفت: «قديم اين‌جا گاوداری مجهزی هم داشته. آقا شجاع تو اين كارها نابغه بود. نابغه‌ای بين‌المللی كه حتا از اعراب زمين میخريد و برای اسرائيلی‌ها مرغدانی و گاوداری می‌ساخت. اين باغ، بعد از فوت‌اش مدتی بلااستفاده ماند، تا اين‌كه من آمدم. من هم كه هنوز فرصت نكرده‌ام به همه جاش رسيده‌گی كنم. اين سركارگر و سرايدار هم با وجود سابقه‌ای كه دارند، دل نمی‌سوزانند. اگر از ترس سالی یكی دو ماه حقوق و مزايا نبود، تا حالا صد دفعه اخراج‌شان كرده بودم.»

صدای بگومگوشان از پشت سر می‌آمد. سركارگر همراه مرد لاغراندامی به ما رسيد. مرد موقع راه رفتن كمی پاش را می‌كشيد، و شانه‌اش را جلو می‌داد. مثل ميراب‌ها پيراهن بلند و بی‌يقه تنش بود و یكی از پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود. عاقله مردی بود آفتاب سوخته. با ريش چند روزه. سركارگر نزديك‌تر آمد:
«آقا از دست سربه‌هوایی اين نعمت‌الله خسته شدم. چهل‌تا از مرغ‌های تخمی را اشتباهی گذاشته تو كشتارگاه. میگويم چرا حواس‌ات را جمع نمیكنی؟ مثل سگ پاچه‌ام را گرفته كه بيا برويم پيش آقا. خب اين آقا ...»

نعمت‌الله گفت: «آقا از اين كارگرها بپرس. همه می‌دانند كه من آدم دروغگویی نيستم. خودش گفت، اين چهارتا قفس را ببر كشتارگاه. نگاه كردم ديدم گوشتی نيستند. نكردم در جا بگويم اشتباه میكنی. حالا كه می‌پرسم چرا به ارباب ضرر می‌زنی؟ خودش را زده به كوچه‌ی علی چپ. دست پيش را گرفته كه پس نيفتد. با زعيم بخت‌برگشته هم همين جامغولك‌بازی‌ها را درآورد كه به آن روز افتاد.»

كاشفی گفت: «خسته شدم. واقعن از دست شماها خسته شدم. چرا هميشه مثل سگ و گربه به هم میپريد؟»

نعمت‌الله گريه‌اش گرفت:
«آقا به خدا به اين‌جام رسيده. يك روز بيا بشين سفره‌ی دل‌ام را باز كنم. اين‌جا هيچی سر جای خودش نيست. صد رحمت به گذشته ...»

كاشفی گفت: «حالا به جای گريه و زاری برو مرغ‌های تخمی را برگردان سر جاش. شما هم دو تا كارگر بفرست بالا.»

برگشت به طرف آقا ولی: «بين آدم ناچارست با چه كسانی سر و كله بزند؟ تازه اين يك چشمه‌اش بود. مردكه، سرِ چهل‌ساله‌گی يك دختربچه گرفته، چند سال باهاش بغ‌بغو كرده و حال كه ديگر ... ازش برنمی‌آيد دختره شده بلای جان‌اش، و هيچی سر جای خودش نيست.»

آقا ولی گفت: «شما خودتان صاحب‌كاريد، می‌دانيد كه اين بيچاره تقصيری ندارد. زن گرفتن‌اش يك طرف، ولی تو كار شده مثل يك قاب دستمال آبدارخانه.»

سالن كشتارگاه در پنجاه قدمی و لب خاك‌ريز دره‌ی سرسبزی بود كه امتدادش به سالن‌های مرغدانی می‌رسيد. جای دو پنجه‌ی خونی به بالای ديوار سيمان سفيدش نقش بسته بود. انگار كه مرد بلندقدی با دست‌های گشوده و پنجه‌های خونی، محكم زده باشد به ديوار. انگشت‌ها از هم فاصله داشت و در فاصله‌ی دو پنجه‌ی خونی، با خطی خوانا نوشته شده بود «يادت به‌خير زعيم» و كنارش پرندهی‌ كوچكي ديده می‌شد كه با ظرافت منحنیبال‌اش ترسيم شده بود. آقا ولی هم ديد و سر تكان داد. ‌میخواستم از احوال زعيم چيزی بپرسم و نپرسيدم، مبادا كه تو ذوق آقا ولی بخورد.

مرغ‌ها و خروس‌ها روی كف صاف و سيمانی سالن، از سر و كول هم بالا ‌میرفتند. گوشه و كنار، دانه‌هایی بود كه بخورند. و آبدان‌های قراضهی‌ا كه از جداره‌اش بالا بروند.
كاشفی گفت: «دارد دير می‌شود. چكمه‌ها را بپوش، دست به كار شو. روپوشِ كار به آن ميخ گوشهی‌ سالن‌ست. چاقو هم كنار بشكه‌ی آب ... آن هم قيف مخصوص. بردار برو لب چاله‌ی فاضلاب. تا مشغول بشوی كارگرهای پَركن و شكم‌خالی‌كن هم پيداشان میشود.»

چكمه‌ها بلند و خونی بود. آقا ولی كه پوشيد تا بالای زانويش رسيد. آستين پيراهن‌اش را بالا زد و از وسط مرغ‌ها و خروس‌ها به آن طرف سالن رفت. بند روپوش چرمی مشكی را به گردن انداخت، و نخ دو طرف را به پشت كمرش گره زد و آمد جلوی ما ايستاد. خواستم بخندم كه به ابروهايش چين افتاد. نوك چاقوی دسته شاخی را آرام آرام به لبه‌ی چكمه‌اش می‌زد:

«پس قسمت اين بوده كه مِن بعد، روزی ما قاطی گه مرغ‌ها باشد؟»

كاشفی گفت: «ما بيرون هستيم. مواظب باش زخمی‌شان نكنی. درست يك بند انگشت زير غبغب.»

دست مرا كشيد و برد بيرون. كارگرها با لباس‌كارهای سورمه‌ای، از كنار ما گذشتند و توی سالن رفتند.

كاشفی گفت: «من هيچ‌وقت از نزديك نگاه نمی‌كنم. دل‌ام ريش می‌شود. سر و صدایی كه راه می‌اندازند، اعصابم را خطخطی می‌كند. كار خيلی مشكلی‌ست كه فقط به درد صفركيلومترها می‌خورد. آقا ولی خوب‌ست اگر قبول كند.»
پشت به پنجره ايستاد و پيپ‌اش را كبريت كشيد. به دار و درخت و به منظره‌ی رو به رو نگاه می‌كرد ... آقا ولی وسط سالن، تيغه‌ی براق چاقو را آرام آرام و ريز به پشت ناخن‌اش ‌میكشيد.

گفتم: «اين هم آدم جالبی‌ست. پسرش شنيده می‌خواهم برای پدرش كار پيدا كنم، فوری نامه نوشته كه اگر قصد كمك به پدرم را داريد، بگذاريد خودش انتخاب كند، والا دلخور ‌میشود. بعد مَثَل زده كه چون دوست ندارد توی اداره كار كند، مرتب به مادرش غر می‌زند و به روح پدر او فحش ‌میدهد.»

كاشفی برگشت رو به پنجره:

«خيلی از مردم چون امكانات ندارند، سر جای خودشان نيستند. نگاه كن، مردی با اين هيكل بايد مستخدم اداره باشد؟ فيزيك بدن‌اش جان می‌دهد برای سلاخی

یكی از كارگرها شعله‌ی زير بشكه‌ی آب و دستگاه پركنی را تنظيم می‌كرد. كاشفی زد به شيشه و اشاره كرد به آقا ولی كه شروع كند، و او اولين مرغی را گرفت كه نزديك‌اش بود. تا راست شكم‌اش بالا آورد. بال بال زدن و صدای قدقدش را با خشونت خواباند. قوس دو كتف و سر شاه‌پرهايش را ميزان كرد و زير پای چپش گذاشت. كاكل مرغ را گرفت و سرش را لبهی‌ چاهك خم كرد. منتظر بودم مثل مرغ‌فروش محله، چاقو را افقی بكشد، و بعد، لاشه را كه در خون دست و پا میزند، با سر بيندازد توی ظرف قيف‌مانندی كه ته باريك‌اش به لبه‌ی فاضلاب میرسيد. بعد یكی از كارگرها مرغ را بردارد و توی بشكه‌ی آب جوش فرو بكند. داغ داع و آب‌چكان بگذارد روی دستگاهی كه پروانه‌هاش به سرعت دور خود می‌چرخند. كارگر ديگری هم تودلی‌های مرغ را بشويد و خيس‌خيس بگذارد توی كيسه‌ی نايلونی كه حالا چندتايش را آماده كرده بودند ...

همه به آقا ولی چشم دوخته بوديم، و او بالای سر مرغ خم شده بود. چاقو را گذاشته بود يك بند انگشت زير غبغب و نگاه‌اش می‌كرد. كجاها بود و چه‌ها می‌ديد، خدا ‌میداند.
كاشفی گفت: «چرا اين‌قدر لفت‌اش می‌دهد؟»

هر دو رفتيم بالای سر آقا ولی، و او انگار كه از خواب بيدار شده باشد، لبخندی زد و مرغ را رها كرد. مرغ از پيش پايش جست زد و با قدقد بلند پر كشيد به طرف انتهای سالن. خروسی زد زير آواز و به طرف‌اش دويد.

آقا ولی گفت: «هنوز دست‌ام به فرمان نيست. شايد از فردا صبح شروع كنم.»

خجالت‌زده بود. كاشفی چاقو را از دست‌اش گرفت و داد دست كارگری كه كيسه‌های نايلونی را آماده میكرد:
«بيا شانس‌ات گفت كه اين بابا توزرد از آب درآمد. اين دفعه خل بازی دربياوری اخراجی

آقا ولی پيش‌بند را باز كرد و به كارگر داد. عينك‌اش را برداشت و چند كف دست آب از شير ظرف‌شویی زد به صورت‌اش، و به كارگری نگاه كرد كه حالا داشت ساعت و انگشتری طلايش را به كارگر ديگر میسپرد. من هم لحظه‌ای خيره‌ی دماغ نوك‌تيز و چشم‌های ريز و سرخ كارگر شدم كه عجيب شبيه خروس لاری و جنگنده بود.

هر سه بيرون آمديم. كاشفی به كارگر اشاره كرد كه شروع بكند، و او خروسی را از گردن گرفت و چاقو را زير غبغبش كشيد. به كاشفی نگاه كرد. وقتی چشم‌های منتظر او را ديد، تنه‌ی خروس را انداخت زير پيشخان و سرش را پرت كرد طرف شيشه‌ی پنجره و قاه قاه خنديد.

كاشفی: «يادش به خير. زعيم هم گاهی يادش ‌میرفت كه نبايد سر را از تن جدا كند. اولين بار از شدت هيجان سر مرغ را پرت كرد رو به سقف و يك لامپ را شكست.»

مثل كسی كه خاطره‌ای را بازگو میكند، ادامه داد:
«من خوش‌ام نمی‌آمد، اما وقتیمیخواند، صداش توی اين دره می‌پيچيد. كارگرها دست از كار می‌كشيدند. طفلك اين آخری‌ها ساكت شده بود. نبايد سر به سرش ‌میگذاشتند. اين سركارگر پدرسوخته زن و بچه‌اش را خيلی اذيت كرد ... خب دارد غروب میشود.»

رفت توی سالن و خروس سربريده را كه جدا از بقيه افتاده بود، توی كيسه‌ی نايلونی گذاشت و بيرون آورد. داد دست آقا ولی و گفت كه ميهمان‌اش باشد. آقا ولی قبول نمی‌كرد، با اصرار كاشفی پذيرفت ... نرمه باد هنوز می‌وزيد. گاوميش‌ها ماغ می‌كشيدند و سكوت سنگين انتهای باغ و ديوارهای بلند دالبر دالبر را می‌شكستند. خروسی كه بی‌وقت میخواند، گاهی صدايش می‌بريد. چند شاخه‌ی درخت، مثل ماری خشكيده، زير پای ما لغزيده و خرد شد. همان بو كه قبلن می‌آمد، دماغ را می‌آزرد. كارگری بوقلمون‌ها را به طرف قفس‌های مخصوص ‌میبرد. بوقلمونی از دست او می‌گريخت. نور چراغ از پنجره‌ی سالن‌ها سوسو می‌زد. لامپ پرنوری كه بالای حوض آويزان بود، چشمك می‌زد. سركارگر ميان عده‌ای از كارگرها به كاپوت ماشين كاشفی تكيه داده بود و با هيجان چيزی را تعريف میكرد.

كاشفی گفت: «بگو حقوق باشد برای هفته‌ی بعد.»

به آقا ولی گفتم: «بيا شام مهمان ما باش.»

گفت: «هان؟ آهان ... نمك‌پرورده‌ايم. اگر داری يك سيگار به‌ام بده.»

سيگار را آتش زدم و پرسيدم كه چرا تو فكر است.

 گفت: «فعلن به كارمندهای اداره نگو كه كار گرفتم.»

كاشفی گفت: «برو بپرس ببين با كدام یكی از كارگرها هم‌مسير هستی. بعضی‌ها ماشين دارند.»

ماه در استخر ريز ريز شده بود و مل براده‌های نقره روی هم می‌لغزيد. سر ستون‌ها و كنگره‌های عمارت اربابی هم‌چنان سنگين و خاموش می‌نمود. نزديك دروازهی‌ باغ، كاشفی بوق زد. سگ پارس كرد و نعمت‌الله از پشت پرده‌ی جلو اتاق‌اش بيرون آمد. دمپایی صورتی زنانه پاش بود و از عاطفه خبری نبود.

كاشفی گفت: «فردا اول وقت بيا پيش‌ام ببينم چه مرگ‌ات شده.»

همين كه از در باغ آمديم بيرون، برگشتم يك بار ديگر آقا ولی را ببينم. عينك‌اش را برداشته بود و دنبال ماشين می‌دويد ...
 

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ودو

بيست‌ويكم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved