زیبا و مه‌آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته‌اش
می‌ریخت هنوز سایه‌های باران
یک طره‌ی خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت...
بازوی مسافر را
با پنجه‌ای از هوا گرفت
لبخندزنان به گردش رگبار...

افتادن واژه‌های نورانی
در بستر شب جواب مثبت بودند
گیسویش شریک با باران
از شانه
‌ی آسمان‌خراش‌ها می‌ریخت
بر لنبر آفتابگیرها می‌بارید
بی شائبه از جنس رطوبت بودند
هم‌بستر آب، محرم گرداب
جایی که نشان نداشت دعوت بودند

در فرصت هر توقف کوتاهی
در سایه
‌ی سرپناه‌ها
باران که سه کنج بوسه را می‌پایید
از لذت هر تماس قرمز می‌شد
لب‌ها رنگ قهوه را پس می‌داد
یادآور فنجانی که لحظه‌ای لب زده بود
و پنجه‌
ی یخ کرده
زیربغل بارانی
یک لحظه گرم جست‌وجو می‌کرد.

از گردی قاب چتر
تا دامن ضد آب
موها
ابروها
پستان‌ها
لنبرها
یک دسته پرانتز بلاتکلیف...

شب ، نرمی خیس، اندکی تودار
آخر صفت تو را گرفت
تا مریم معصوم شود،
کیف‌آور بود، داغ، کم شیرینی
عین مزه
‌ی داغ ( که در شغل فروشنده‌گی کافه
مهمان‌ها تخصص تو می‌دانستند)
عین شب تو، شبی که پیشانی‌ات
همواره خنک بود
و بوسه‌
ی تو معطر از قهوه.

در من شكسته پای هزاران رنج
 در من گریخته رمه‌ی تردید
 اشك‌ام نشسته سرد به خاكستر
 خاكسترم گرفته غمی جاوید
 دست‌ام كه مست ساغر نفرین بود
 پاشید دور بر سر دوران‌ها
 با عشق‌ها قرابه‌كش نیرنگ
با دردهاش بر سر پیمان‌ها
 چشم‌ام كه كرده رنجش چین‌اندوز
در هر شیار بست هزار افسوس
بنوشت تا به نام نیاز و ناز
با هر نگاه نامه‌ی صد ناموس
 قندیل شعرهایم خاموش گشت
تا بر دمیدم‌اش دم بیزاری
خورشید سوخت در رگ من تاریك
 پایان گرفت قصه‌ی بیداری
رفت از سرم زلال سپید حرف
بر جا چو ریگ مانده ام آب‌اندیش
بگریخت آسمان‌ام و من تنها
جنبیده‌ام به زمزمه‌ای در خویش
 مرد من از فریب عبث‌ها مرد
 ز آن‌رو گرفت راه دیار درد
 و این افسانه‌ها را هم
 بیهودگی‌اش گسترد
 نفرین گرفت بود و نبود من
 تا ابر هم به گورم خشم آرد
و باد گر شبی ز رهم آید
خاك مرا عزیز ندارد
 اینك كهكور مانده گزیر من
 در من شكفته حیرت بازا باز
در من گریخته رمه‌ی تردید
 در من هزار عاطفه در پرواز

با غروب این دل گرفته مرا
 می‌رساند به دامن دریا
می‌روم گوش می‌دهم به سكوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 لحظه‌هایی كه در فلق گم شدم
 با شفق باز می‌شود پیدا
 چه غروری چه سرشكن سنگی
 موج‌كوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حال‌ام سوخت
سرخ‌تر از همیشه گفت : بیا
می‌شد این‌جا نباشم اینك؟ آه
بی تو موج‌ام نمی‌برد زین‌جا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغ‌های سرگردان
پرسه‌ها می‌زنیم تا فردا
تازه شعری سروده‌ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو كه گوش‌ات بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی‌ها

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ويك

 چهاردهم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved