«دریا دادور» سولیست و آهنگ‌ساز ورزیده‌ی سوپرانو، اغلب برای اجرای کنسرت به سراسر دنیا دعوت می‌شود. در سال 2002، «دریا» برای اجرا با ارکستر سمفونیک امریکایی در ایران دعوت شد. او نقش «تهمینه» را در تراژدی «رستم و سهراب»، یکی از جذاب‌ترین داستان‌های  «شاه‌نامه» (داستان پادشاهان) نوشته‌ی پرآوازه‌ترین شاعر پارسی «ابوالقاسم فردوسی» اجرا کرد. این برنامه را «لوریس چکناواریان» آهنگ‌سازی و رهبری می‌کرد. در حال حاضر دریا در پاریس زنده‌گی می‌کند.

علاوه بر اجراهای آوازی‌اش، «دریا» توانایی تنظیم ملودی‌های سنتی را با حفظ اصالت آن‌ها برای هم‌خوانی و همراهی در سبک‌های امروزی دارد. او به گویش‌های مختلف ایرانی هم‌چون «گیلکی»، «آذری» و «پارسی» می‌خواند. «دریا» به واسطه‌ی اجراهای خود نه تنها ما را به سفری موسیقیایی به ایران می‌برد که با تلفیق موسیقی ایرانی با سبک جَز دنیایی را خلق می‌کند که فرهنگ‎‌های گوناگون در آن یک‌پارچه می‌شوند.

لطفن گفت‌و‌گوی من را با «دریا دادور»، سوپرانو سولیست، آهنگ‌ساز و آوازه‌خوان برجسته‌ی ایرانی بخوانید...

 

میلاد مولوی: «دریا دادور» کیست؟

دریا دادور: «دریا» کسی است که عاشق زنده‌گی است. او تلاش می‌کند تا بهترین‌اش را انجام دهد و با خودش صادق باشد. او از قلب‌اش می‌خواند و همواره در حال یادگیری و شریک کردن آن با دیگران است.

 

 - کجا زنده‌گی می‌کنید و چرا آن‌جا زنده‌گی می‌کنید؟

 - از سال 2001 در پاریس زنده‌گی می‌کنم. دو سال پیش از پایان تحصیلاتم در کنسرواتوآر ملی تولوز (فرانسه)، دعوت‌نامه‌هایی برای کنسرت از سراسر دنیا دریافت می‌کردم. پاریس را انتخاب کردم چون زیباترین شهری است که تا به اکنون دیده‌ام، این شهر به من الهام می‌بخشد. پاریس حال خیال‌انگیز من را با عشق زنده نگاه می‌دارد. من به فرانسه آمدم تا تحصیلاتم را ادامه دهم و موسیقی بخوانم. در کنسرواتوآر و دانشکده‌ی هنرهای زیبا برای تحصیل اپرا پذیرفته شدم. یک سال پس از تحصیل در اپرا فهمیدم که ماموریت من در زنده‌گی خواندن و خلق کردن است.

 

 - چه‌گونه موسیقی را آغاز کردید؟

 - مادر من «نسرین ارمغان» خواننده و کارگردان تئاتر «ماریونت» در تهران بود. در روزهای آغازین زنده‌گی‌ام صدای خواندن او را می‌شنیدم. ما هم‍چنین «سیمین قدیری» را در مدرسه داشتیم. او هم الهام‌بخش من بود. پس از انقلاب اسلامی، همه‌ی کلاس‌های موسیقی در مدارس بسته شدند. به همین دلیل من یادگیری موسیقی را در خانه و به تنهایی همراه با مادرم ادامه دادم. هر هفته سعی می‌کردم یک ترانه به فارسی یا انگلیسی یاد بگیرم.

کم‌کم خواندن راهی شد که با آن می‌توانستم خود را ابراز کنم و از مشکلات اطراف‌ام بگریزم. وقتی که می‌خوانم، به خود اجازه می‌دهم تا مثل رفتن از این دنیا یا سفری به ماورا از خود بیرون بروم.

 

 - لطفن درباره‌ی تمرین‌ها و تحصیلات ویژه‌ی خود در موسیقی و هنر توضیح دهید.

 - تحصیلات آکادمیک من در فرانسه آغاز شد. هجده ساله بودم که یادگیری اپرا را با یک معلم پرتغالی به نام «ماریا سارتوا» در «تولن» آغاز کردم و به طور خاص در «تولوز» (فرانسه) اپرا را دنبال کردم. در سال 2000، دیپلم خود را در رشته‌ی آواز لیریک (مدال طلا) از کنسرواتوآر ملی تولوز و سال بعد دیپلم حرفه‌ای‌ام را رشته‌ی آواز باروک اخذ کردم.

من در کلاس‌های بسیاری به همراه آواه‌خوانان برجسته‌ی دنیا هم‌چون «آنا ماریا باندی»، «گابریل باکیر»، «چارلز برت»، «رابرت دومه» و «جیل فلدمن» شرکت کرده‌ام.

هم‌زمان هنرهای زیبا می‌خواندم و کارشناسی ارشد خود را در سال 1999 از دانشکده‌ی هنرهای زیبای تولوز اخذ کردم.

 - انگیزه‌ی شما از موسیقی چیست؟

 - هنر برای من خلق کردن است و خلق کردن چیزی است که من را به حرکت وا می‌دارد. آن را دوست دارم چون هیچ پایانی برای آن‌چه که می‌توانی انجام دهی و به دست بیاوری نیست.

در جریان زندگی هنری‌ام، هیچ گاه به هنرم به عنوان یک شغل نگاه نکردم. اما بدیهی است از آن جایی که خواندن چیزی است که دوست دارم انجام دهم، باید خرج زند‌ه‌گی من را هم فراهم کند. دوست دارم که روبه‌روی پیانو خود بنشینم و خلق کنم و خلق کنم و خلق کنم. و بعد بخوانم و بخوانم. باور دارم که ما با خلق کردن رشد می‌کنیم.  

خواندن برای من یک شغل نیست، بلکه راهی از زنده‌گی است. عشق است. مانند یک راه بی‌پایان است که همیشه از سفر کردن در آن لذت می‌برم.

 

 - اساتید و معلمان شما چه کسانی هستند؟

 - در حال حاضر معلمی ندارم. به موسیقی‌های متفاوتی گوش می‌کنم و به کنسرت‌های بسیاری می‌روم. آموزه‌های من بیشتر از مشاهده‌ی طبیعت و زنده‌گی حاصل می‌شوند. به قول شاعر بزرگ ما رودکی:

کسی که از زنده‌گی نیاموزد از هیچ معلمی نخواهد آموخت.

 

 - چه قدر طول می‌کشد تا بتوان خواننده و آهنگ‌ساز شد؟

 - من خودم را آهنگ‌ساز نمی‌دانم اگرچه آهنگ می‌سازم. اگر مجبور شوم تا عنوانی برای خود انتخاب کنم خود را «نقاش صدا» خواهم نامید. موسیقی‌دان بودن، خواننده بودن یا به طور حرفه‌ای در هر هنری کار کردن، کار بسیار، رنج بسیار و علاقه‌ی بسیار می‌طلبد و سال‌های زیادی زمان می‌برد.

هیچ پایانی برای هنر نیست و این چیزی است که آن را جالب می‌سازد. اما اگر بخواهم پاسخ شما را بدهم باید بگویم که حداقل شش تا هشت سال زمان می‌برد تا بتوان خواننده‌ی اپرا شد البته این به سرعت یادگیری شما و این‌که چه نوع خواننده‌ای می‌خواهید بشوید بسته‌گی دارد.

 

 - هنرمندان مورد علاقه‌ی شما (موسیقی‌دان و شاعر) چه کسانی هستند و چه کسی بزرگ‌ترین تاثیر را بر شما گذاشت؟

 - من خیلی به موسیقی جَز گوش می‌دادم. هم‌چنین به هرگونه بداهه نوازی در موسیقی علاقه‌مندم. دوست دارم تا سبک‌ها و زبان‌ها را با هم تلفیق کنم. نمی‌توانم به همه‌ی هنرمندانی را که در من تاثیرگذار بودند و هنوز هم هستند اشاره کنم. تعداد آن‌ها خیلی زیاد است.

دو فیلم موزیکال «آوای موسیقی» و «بانوی زیبای من» تاثیر زیادی بر من داشتند. در دوازده ساله‌گی می‌توانستم تمام ترانه‌های این دو فیلم را به فارسی و انگلیسی بخوانم. چند نفر از دیگر کسانی که بر من تاثیر  گذار بودند مثل:

«باربارا استرایسند»، «بیلی هالیدی»، «کالاس»، «کاتلین بتل»، «دلکش»، «ناظری»، «هایده»، «فروغ فرخ‌زاد»، «عماد خراسانی»، «حافظ»، «مشیری»، «ویوالدی»، «باخ»، «مونتوردی»، «بریو»، «ژک برل»، «آزانوار» و ...

 - اولین اجرای شما کی و کجا بود؟

 - به یاد می‌آورم که همیشه از کودکی اجرا می‌کردم و در کنسرت‌های مدرسه شرکت می‌کردم. اما اولین اجرای حرفه‌ای من در سال 1999 در «تئاتر سلطنتی کومپین» فرانسه بود که من به عنوان سولیست در اپرایی به نام  “La legend de Joseph en Egypte de Méhul” حضور داشتم. و اولین کنسرت من از رپرتوار ترانه‌های محلی ایران در همان سال در فرانسه برگزار شد.

 

 - شیرین‌ترین خاطره‌ی زنده‌گی حرفه‌ای‌تان چیست؟

 - لحظات ویژه‌ی بسیاری دارم. واقعن سخت است که یکی از آن‌ها را انتخاب کنم. اولین باری که همراه با ارکستر سمفونیک امریکایی در ایران به رهبری «لوریس چکناواریان» خواندم یکی از به یادماندنی‌ترین لحظات فعالیت هنری من بود و هم‌چنین اولین کنسرتم در سال 2004 در برلین.

 

 - خاطره‌ی تلخ زنده‌گی حرفه‌ای‌تان چیست؟

 - از کنسرت‌ها خاطره‌ی بدی ندارم. شاید حادثه‌ی راننده‌گی درست بعد از کنسرت در ونکوور بدترین لحظه باشد.

 

 - بهترین واکنش به فعالیت هنری شما چه بود؟

 - فکر می‌کنم نیویورک بود. نیویورک تنها شهری بود که تماشاگران بعد از پایان هر آهنگ می‌ایستادند و این همیشه من را شگفت‌زده می‌کند و من را سر حال می‌آورد. زمان دیگر وقتی است که تماشاگرانم را می‌خندانم.

 

 - بدترین واکنش به فعالیت هنری شما چه بود؟

 - چیز به‌خصوصی نبود. اما در کل این حقیقت تلخ که گاهی برخی از مردم سعی می‌کنند به خاطر خودشان فریبت بدهند به خصوص زمانی که آدم‌های نادرست تظاهر به دوستی می‌کنند.

 

 - لطفن تیم خود را معرفی کنید. با چه کسی  اغلب کار می‌کنید؟ مثل ارکستر، ترانه‌سرا، آهنگ‌ساز یا تهیه‌کننده؟

 - چندین موسیقی‌دان هستند که با آن‌ها همکاری می‌کنم. گروه اصلی شامل سه هنرمند است: «جیسی دزموند» نوازنده‌ی پیانو، «سوزان مک‌کارتی» نوازنده‌ی فلوت و «استیو استفان» نوازنده‌ی پرکاشن.

تیم من باید در موسیقی کلاسیک، سنتی و موسیقی جاز خیلی خوب باشد. متاسفانه تهیه‌کننده‌ای ندارم. صحبت‌های زیادی بوده اما حرکتی انجام نشده است، می‌دانید که چه می‌گویم.

 

 - کدام یک از اجرا‌های‌تان را بیش‌تر می‌پسندید؟

 - آخرین آهنگی را که بر روی شعر «حافظ» ساخته‌ام را دوست دارم و کار دیگری که در آن «دلکش» و «پیاف» را ترکیب کردم و همین طور تنظیم پانزده دقیقه‌ای من که شما را به همه‌ی مناطق ایران می‌برد و «سلام ایران» نام دارد.

 - پروژه‌ها و اتفاقاتی که در آینده‌ی نزدیک پیش رو دارید چه هستند؟

 - در حال تهیه‌ی اولین سی‌دی خود هستم. از آن‌جایی که من به هیچ چیزی کم‌تر از یک کار بی عیب و نقص راضی نیستم، این سی‌دی قرار است یک چالش جدی باشد.

 

 - برنامه‌ای برای وارد شدن به سینما یا تئاتر دارید؟

 - تئاتر فکر نمی‌کنم اما اگر پیشنهاد جالبی برای یک فیلم داشته باشم نه نمی‌گویم. سینما دنیایی است که دوست دارم روزی آن را کشف کنم. اما چیزی که بیش‌تر ترجیح می‌دهم آهنگ‌سازی یا خواندن در یک فیلم است.

 

 - مکان مورد علاقه‌ی شما برای اجرا کجاست و چرا؟

 - ونکوور. در این شهر احساس می‌کنم که در خانه‌ی خودم هستم. دوستان بسیار خوبی در آن‌جا دارم. هرگز در ونکوور مشکلی با مردمی که با آن‌ها کار کرده‌ام نداشته‌ام و خاطرات بسیار خوبی دارم. اگر بخواهم همین حالا انتخاب کنم، ونکوور را انتخاب می‌کنم.

 

 - چه چیزی می‌تواند برای شما یک آرزوی بزرگ به تحقق پیوسته باشد؟

 - این که تا پایان زنده‌گی‌ام فعال باشم و تا آن‌جایی که می‌توانم به مردم کمک کنم و دوست خوبی برای دوستانم باشم.

 

 - جزیره‌ای دورافتاده، سه چیز، چه با خودتان می‌برید؟

 - حافظ، دفتر و یک خودکار. می‌توان دوربین‌ام را هم ببرم؟

 - پیام شما به خواننده‌گان ما چیست؟

 - به دنبال آرزوهای خود بروید، خلاق باشد، قدر چیزهای کوچک را بدانید و تا ته زنده‌گی خود زنده‌گی کنید.

 

 - از شما متشکریم که وقت‌تان را برای مصاحبه به «پرشین میرور» دادید.

 - از شما ممنونم که این فرصت را به من دادید تا به مخاطبینم نزدیک‌تر شوم و برای شما آرزوی بهترین‌ها را دارم.

 

  رُزا صاد - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ويك

چهاردهم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved