آیدین آغداشلو، گرافیست و نقاش معاصر به عنوان یکی از دوستان بسیار نزدیک فروغ فرخزاد و آشنا به وجوه شخصیتی او، گزینه خوبی برای گفتن حرف های تازه در مورد فروغ است. او دریچه‌ای تازه از شخصیت و زنده‌گی  فروغ را که حضوری تاثیرگذار در جریان ادبی و روشن‌فکری ایران داشته، می‌گشايد.

 

آيدين آغداشلو می‌‌گويد:

 

آشنایی من با «فروغ فرخزاد» به واسطه‌ی یک دوست آغاز شد. دوستی که «مهرداد صمدی» نام داشت و همراه همسرش از دوستان بسیار نزدیک فروغ به شمار می‌آمدند و همین‌طور دوستان صمیمی من. در نتیجه ما با هم آشنا شدیم و برای من بسیار باعث افتخار بود که با شاعر مهم دوران خودم آشنایی نزدیک داشته باشم. این آشنایی تا وقتی که او درگذشت ادامه پیدا کرد و هر لحظه و هر روزش برای من مغتنم بود.

 

اين آشنایی بعد از انتشار «تولدی دیگر» صورت گرفت. سالی که من با او آشنا شدم احتمالن بيست‌وچهار يا بيست‌وپنج  سال بیش‌تر نداشتم. ما آن زمان مجله‌ی «اندیشه‌و‌هنر» را در منتشر می‌كرديم که مجله‌ی ادبی بسیار معتبری بود و یکی دو سال بعد از شروع این کار بود که با فروغ آشنا شدم.

یكی از خصوصيات فروغ كه سريع به ذهن‌ام می‌‌آيد خنده‌ی خیلی قشنگ او بود. این عمده ترین چیزی است که دائمن به خاطر می‌آورم.

 

برای خیلی‌ها بسیار ارزش‌مند بود که هنرمندی در ابعاد فروغ فرخزاد را از نزدیک بشناسند ولی این به تنهایی واقعن کافی نبود. به خاطر خصوصیت شاعری و یگانه بودن طبع و سرشت‌اش این بسیار جذاب بود که آدم او را بشناسد، ولی این دوام نمی‌آورد مگر این‌که صفات دیگری در کار می‌آمد.

 

فروغ اگر با کسی طرح دوستی می‌ریخت دوست بسیار خوبی بود. به پای او می‌ایستاد. محضر بسیار مطبوعی داشت. خیلی بامزه بود. می‌توانست هر کسی را که دوست نداشت دست بیندازد و بامزه هم این کار را می‌کرد. در دوستی تقریبن سنگ تمام می‌گذاشت و در مجموع همه‌ی خصلت‌های مردانه دوستی بین دو مرد را داشت. در واقع عنصر زنانه‌اش را به دوستی تحمیل نمی‌کرد. نه از آن سوءاستفاده می‌کرد و نه اجازه می‌داد این عنصر باعث تضعیف دوستی‌اش شود. درعین حال طبیعتن زن مردانه‌ای نبود. یعنی عنصر زنانه‌اش را با وجود این که به دوستی‌اش تحمیل نمی‌کرد ولی در تمام حرکات‌اش این خصوصیت متبلور بود. مخفی و پنهانش هم نمی‌کرد.

 

طبیعتن من به عنوان یک جوان بيست‌وچهار ساله با بانویی در آن اندازه و ابعاد و اعتبار و شهرت نمی‌توانستم یک رابطه برابر برقرار کنم. اما اگر این رابطه به یک دوستی نسبتن مساوی تبدیل نمی‌شد، به آن رابطه‌هایی شبیه می‌گشت که فروغ با خیلی‌ها داشت. یعنی رابطه‌ی مرید و مرادی. کسانی که دوروبرش بودند و خودشان را منصوب به او می‌کردند.

 

من خصوصیت خیلی چرک و پستی در رفتارهای آدم‌های اطراف‌اش دیدم و همیشه تعجب می‌کردم که او با چه بزرگواری این پستی طبع و دروغ را تحمل می‌کند، چون که به گمان من او همیشه زنی مستقل، معتبر و با وفاداری به انتخاب‌های مهم زنده‌گی‌اش بود. به واقع هر کسی غیر از این بگوید به نظر من دروغگویی بیش نیست. و این بحث‌هایی که در اطراف شخصیت فروغ بعدها یا همین الان به صورت سلبی مطرح می‌شود پایه‌ای جز دروغ ندارد. دروغی که آدم‌ها اول به خودشان می‌گویند و بعد آن‌قدر به خودشان این دروغ را می‌قبولانند که باورش می‌کنند.

 

نقاط مشترک واقعن قابل توجهی بین ما وجود داشت. من نقاش بودم، یک نقاش روشن‌فکر که فقط کارگر نقاشی نبود، می‌دانستم در این حوزه چه می گذرد. این به نظرم برای فروغ یک امتیاز بود. البته او دوستان نقاش معتبر دیگری هم داشت مثل سهراب و خیلی‌های دیگر. تحسین بی‌حد مرا نسبت به خودش با خوش‌حالی می‌پذیرفت. ما چون یک مجله‌ی ادبی منتشر می‌كرديم، در نتیجه مباحث مربوط به فرهنگ و شعر معاصر، مباحث معمولی بود که بین ما رد و بدل می‌شد، در نتیجه در آن هم وجه مشترک عمده‌ای را سراغ می‌کردیم.

 

به هر حال من جوان خیلی خوش قیافه‌ای هم بودم (می‌خندد) ولی این امر هیچ تاثیری در دوستی ما نداشت. من هیچ‌وقت بیش‌تر از یک حدی به خودم اجازه ندادم که به ساحت او نزدیک شوم و اگر اجازه می‌دادم هم شاید نمی‌شد.

 

آن‌چه كه جالب است خاص بودن فروغ فرخزاد است، این‌که بعد از همه‌ی این سال‌ها هنوز هم که هنوز است همان میزان توجه و حساسیتی که در زمان حیات‌اش نسبت به او وجود داشت حالا هم هست. علت اين امر همیشه برای من  یک سوال بوده، این که یک هنرمند چه‌طور اسطوره می‌شود. گمان می‌کنم از میان صدها علت، دو سه علت را بیابیم. دلایلی که قطعن «فروغ فرخزاد» آن‌ها را داشت. در میان شاعران دوران خودش شعر او خاص بود. یادمان باشد درباره‌ی چه سال‌هایی داریم صحبت می‌کنیم. درباره‌ی سال‌های دهه‌ی چهل.

 

 

وقتی که هنر«متعدد» و «متعهد» و چپ‌روی و چپ‌زدن مرسوم همه بود، نمی‌خواهم بگویم فروغ چپ‌روی نمی‌کرد، نه، فروغ دست‌راستی نبود، او هم مثل هر روشن‌فکری حتمن یک حسی از عدالت‌خواهی در مجموع داشت، ولی مثل «اخوان» و «شاملو» و خیلی‌های دیگر، تقریبن اکثریت قریب به اتفاق سخنگوی چپ روشن‌فکری نشد.

 

در واقع فروغ شعرش را به صورت یک ترنم و زمزمه‌ی شخصی درآورد و از این نظر است که شاید با سهراب شباهت‌هایی داشته باشد. او در شعرش درباره‌ی خودش صحبت کرد و درباره‌ی جهان به داوری نشست. شعرهای عاشقانه‌اش از «تولدی دیگر» به بعد زیاد نیست، شعرهای تغزلی دارد ولی شعرهای عاشقانه که به نام و نشان باشد ــ مثل شاملو که مدام اسم آیدا را می‌آورد ــ در آثارش نداشت. چون چنین آدمی نبود.

 

من فکر می‌کنم در فضایی که این چنین سیاست‌زده و چپ‌زده بود، این نوع شعر فروغ فرخزاد نمایش و جلوه‌ی دیگری داشت و در جهانی که همه داشتند درباره‌ی یک «او» که یا جفا کرده یا وفا کرده یا دارد می‌آید یا دارد می‌رود سخن می‌گویند، او چنین چیزی را مشغله‌ی اصلی‌اش قرار نداد. زبان شاعرانه‌ی خاصی داشت، زبانی که هیچ کس در آن زمان نداشت. نه زبان مطنطن خراسانی «اخوان» را داشت یا زبان ساخته شده‌ی «شاملو» و شاید ـ این داوری شخصی من است ــ در تمام این سالیان از 1330 که بالاخره حافظه‌ام درست کار می‌کند تا به امروز اگر بخواهم دو شاعر مهم را در شعر معاصر ایران انتخاب کنم یکی‌اش حتمن «نیما» است و یکی هم حتمن «فروغ فرخزاد». چون هر دوی این‌ها دارند در باره‌ی اندوه خودشان صحبت می‌کنند و جهان را با نگاه دیگرتری نگاه می‌کنند.

 

جنبه‌ی دیگر، مسئله‌ی ستیزه‌جویی فروغ بود. حالا من نمی‌گویم که با آداب اجتماعی ستیزه می‌کرد، نه، اما در بسیاری از شعرهایش ما متوجه‌ی نوعی از تناقض می‌شویم میان آن نوعی که زنده‌گی می‌کند و آن زنده‌گی آرمانی که پشت سر گذاشته. در واقع میان حال و گذشته نوعی آمد و شد هست.

 

در خیلی از شعرهایش به چیزهای خیلی ساده‌ای مثل صدای چرخ خیاطی یا به هم خوردن دیگ‌ها و قابلمه‌ها اشاره می‌کند و با دل‌تنگی از آن‌ها یاد می کند. بنابراین منظورم از ستیزه‌جویی واقعن این نیست که همه چیز را به هم بریزد و به کلی از گذشته و از موقعیت معمول خودش جدا شود، ولی در عین حال استقلال خودش را حفظ کرد. کار کرد و وابسته به کسی و جایی نبود، این استقلال بسیار برای‌اش مهم بود.

 

نکته‌ی دیگر مسیری بود که طی کرده بود. این مسیر، مسیر جالبی بود که از یک شعر خیلی ساده تغزلی شروع کرد و رسید به جایی که هم زبان‌اش و هم نحوه‌ی تفکرش و هم تخیل‌اش به کلی متحول شد. بنابراین مسیر رو به تکامل او هم به نظر من مولفه‌ی مهمی بود. شاید اگر جست‌وجو کنیم علت های دیگری هم می‌توانیم علاوه کنیم ولی به‌خاطر همین چیزهاست که اسطوره شد.

 

البته او تنها نبود. خود «شاملو» هم اسطوره شد و «اخوان ثالث» هم شاید کمتر. بنابراین به محض این که هنرمندی اسطوره می‌شود در ذهن تاریخ جاری شده و زندگی‌اش با مرگ قطع نمی‌شود. شاعرانی هستند که واقعن مُردند و شاعرانی هستند که اصلن نمردند و شاعرانی را هم من می‌شناسم که در حال مرگ‌اند. فکر می‌کنم آن هاله‌ی اسطوریه‌ای که گرداگرد «احمد شاملو» هست، دارد کم‌رنگ می‌شود.

 

در مورد فروغ این هاله تا به‌حال دوام آورده. از سوی دیگر فروغ به نوعی نماینده‌ی جایگاه و تصور زنان دوره‌ی خودش شد و این تصور به صورت مداوم تقریبن ادامه پیدا کرد و در روح زنان و دختران این سال‌ها جاری شد. او با قرارداد نوشته ناشده‌ای به نماینده‌ی معنوی بخش قابل توجهی از زنان روشن‌فکر ما تبدیل شد و هنوز هم هست. این، جز شاعر خوب بودن فروغ است.

 

زنده‌گی فروغ فقط غم‌انگیز نبود. مالامال بود از لحظه‌های نشاط، جست‌وجو، کنجکاوی و به دست آوردن امتیاز و امکاناتی که او را شاد می‌کرد، مثل امکان فیلم ساختن یا آدم‌هایی که کشف می‌کرد و دوست می‌داشت.

 

نیروی عظیمی در درون او بود و او را سر پا نگه می‌داشت تا بتواند با مشکلات متعدد روبه‌رو شود. ولی قطعن این اشاره‌ی درستی است. روزهای پیاپی و لحظه‌های زیادی داشت که خیلی تلخ می‌شد. در تلخی معمولن در را به روی خودش می‌بست و آن را با کسی قسمت نمی‌کرد. به همین دلیل است که من از او در طول سال‌هایی که شناختم‌اش شکوه و شکایتی نشنیدم جز یکی دو بار که از رفتار اهل محل و همسایه‌ها شکایت می‌کرد یا پاسبان‌هایی که مزاحم‌اش می‌شدند.

 

گاهی اوقات همسایه‌ها چیزی را آتش می‌زدند و توی خانه‌اش می‌انداختند یا بارها و بارها پاسبان‌ها به بهانه‌های واهی آمده و مزاحمت ایجاد کرده بودند. این‌ها چیزهای خیلی عادی بود ولی مطمئنن غمگین‌اش می‌کرد و احساس خاص بودن به معنای انگشت‌نما بودن به او می‌داد. اگرچه زن جنگنده‌ای بود ولی این‌ها احساسات مطبوعی نیستند.

 

مسائل شخصی و درونی خودش و بالا و پایین‌های رابطه‌های عاطفی‌اش را هرگز اظهار نمی‌کرد. من تا به این لحظه که دارم درباره‌اش فکر می‌کنم ندیدم به دلبسته‌گی خیلی زیادش به آدمی که دوست‌اش می‌داشت اشاره‌ای کرده باشد. این چیزها را حوزه‌ی شخصی خودش می‌دانست، هر چند در جامعه‌ی روشن‌فکری آن دوران، آدم صاحب حوزه‌ی شخصی نمی‌شد، ولی با علم به این موضوع، مسائل شخصی خودش را سعی می‌کرد شخصی نگه دارد، در عین این‌که به مختصات جامعه‌ی روشن‌فکری واقف بود ولی اگر چیزی را نمی‌پذیرفت می‌توانست با طنز به مقابله خودش اکتفا بکند و وارد بحث‌های وقت‌گیر نشود.

 

فروغ دوست داشت که آدم‌هایی اطراف‌اش باشند، نه به شدت «جلال آل احمد» و نه به انزوای کسانی دیگری که اصلن این خصلت را نداشتند. ولی دوست داشت اطراف‌اش شلوغ باشد. بسیار تاثیرگذار بود قطعن، ولی به اندازه‌ای که تاثیرگذار بود، ندیدم تاثیر بگیرد.

 

شاید همکاری با «ابراهیم گلستان» در اعتلای زبان شعری‌اش موثر بود ولی من به وضوح کسی را نمی‌شناسم که بگویم فروغ از او تاثیر گرفت. این تاثیری هم که از ذهن و زبان «گلستان» گرفت، تاثیر مستقیمی به مثابه‌ی رابطه شاگرد و معلمی نبود نه، این حضور و دیدگاهی که با آن هم‌جوار شده بود این امکان را فراهم آورد که کارش را جدی‌تر بگیرد و دقیق تر کار بکند. شاید به علت حضور«ابراهیم گلستان» بود که دیگر آدم‌های پرت را نپذیرفت، به این ترتیب بله، شکر خدا از تاثیرهای سوء مصون ماند.

 

تحول فروغ در دو سه وجه صورت گرفت، ولی یک وجه‌اش در تداوم شعرهای قبل از «تولدی دیگر» ادامه پیدا کرد و آن جنبه‌ی مقابله‌گر با دروغ، پلیدی و حماقت است.

 

در واقع كسي کمک کرد كه فروغ این فضا را به دست بیاورد. خب فقط خود ابراهیم گلستان نیست. همراه ابراهیم گلستان، «بهمن محصص» هم می آید که از روشن‌فکران ممتاز زمان خودش و دوست نزدیک فروغ بود. یا هنرمندان دیگری که در سینما شناخت و اصلن کشف سینما به نوعی به فضایی که ماحصل حضور ابراهیم گلستان بود مرتبط می‌شود.

 

من قسمتی از شعر و احساساتی بودن و غمگین بودن‌اش را در امتداد همان شعرهای قبلی فروغ می‌دانم، اما در قسمتی دیگر با نگاه گسترده‌تری به جهان نگاه می‌کند، وقتی این جهان و ابعاد مختلف‌اش را کشف کرد شعرش ارتقا پیدا کرد، یا این که با لغات بهتری کار کرد و این زبان را در یک کشف مجدد به صورتی در آورد که یک شاعر نیاز دارد.

 

متوجه شد ممکن است آدم حواس‌اش اگر پرت باشد، جنگ‌های کوچک را ببرد، ولی نبرد اصلی را ببازد، در نتیجه دیگر خودش را خیلی وقف این نکرد که مثلن من گنه کردم یا ... او اعتبار را در جای دیگری جست‌وجو کرد. شعرهای آخر فروغ تا حدودی حتا سیاسی هستند یعنی نگاه‌اش به جهان و جست‌وجوی درستی و عدالت در اواخر عمر کاری‌اش، وسعت و اهمیت می‌گیرد.

 

من فکر می‌کنم فروغ همان آدم است منتها چون در فضای درست‌تری قرار گرفته، با آدم‌های درست‌تری آمدوشد پیدا کرده، متون بهتری را خوانده و راهنمای متشخص و ممتازی مثل ابراهیم گلستان داشته و از همه مهم‌تر درون و باطن‌اش مثل اسفنجی بوده که خوبی‌ها را گرفته و به خود جذب کرده و حماقت‌ها را پس زده، قاعدتن باید این طور شود.ا

 

یادمان باشد «فروغ» مثل کسی است که از خانه بیرون می‌آید یا می‌رود بالای پشت بام و دنیا را تماشا می‌کند. «پروین اعتصامی» به نظر من شاعر خیلی بزرگی است ولی از خانه بیرون نمی‌آید.

 

مکاشفه در دو حالت رخ می‌دهد. در وجه فروغ فرخزاد این مکاشفه به صورت تماشای جهان است. کاملن بیرونی. به همین دلیل است که در شعرهای مهم بعدی‌اش «من» درون‌اش تخفیف پیدا می‌کند. نمی‌گویم از یاد می‌رود. اما مکاشفه‌ی پروین اعتصامی اصلن از نوع و جنس دیگری است. او آدمی است که به حرکت مورچه‌ها، نخود و لوبیا و صحبت میان سیر و پیاز توجه می‌کند و این هم جهان شگفت انگیزی است. اگر شعر پروین درست خوانده شود آن وقت متوجه می‌شویم کسی که توی یک چاردیواری است چه‌طور دیوارها را نگاه می‌کند، چه‌طور آجرها را می‌شمرد و چه‌طور نخود و لوبیای بی‌قابل، جایگاه سخن گفتن پیدا می‌کنند.

 

یکی از چیزهایی که به نظر من متاسفانه به نحو غیرمنصفانه‌ای صورت می‌گیرد این است که این دو شاعر را با هم مقایسه می‌کنند. انگار این دو در یک جهان واحد به سر می‌برند یا رقبای هم‌دیگر هستند یا نظرهای‌شان به یک سو و سمت است، نه واقعن این‌طوری نیست. قطعن پروین اعتصامی از محدوده‌ی خودش یک وسعت شگفت انگیزی می‌سازد و فروغ فرخزاد وسعت شگفت انگیز جهان اطراف را با جان و من خودش همراه می‌کند و چیز فوق‌العاده‌ای می‌شود.

 

گزينش با تلخيص از گفت‌وگوی «رها يگانه» و «آيدين آغداشلو» - آرشيو سايت بی‌بیسی

 

 

 

 آنسه اميری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ويك

 

چهاردهم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

 

 

Home

 

 

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved