هرگز نخواسته بودم نويسنده باشم. همه چيز با يك ساعت مچي«وست اند واچ» شروع شد. تقصير هم تقصير گاو بود.

كلاس چهارم بودم يا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشه‌ی اتاق و یكی دو ساعتی می‌شد دفترم را باز كرده بودم و، به جای  نوشتن، ته مدادم را می‌جويدم. پدر كه با جديت و علاقه‌ی زيادی وضع درسی مرا زير نظر داشت، گمان‌ام حالت غيرعادی مرا ديده بود كه گفت: «چرا مثل خر توی گل گير كرده‌ای؟»

من نمی‌دانستم خر چه‌طور توی گل گير می‌كند. اما خودم یكی دو بار توی گل گير كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوش‌حالی دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.
آن روز درس تازه‌ای داشتيم كه تا آن هنگام حتا نام‌اش هم به گوش‌ام نخورده بود. مشق را می‌فهميدم چيست، چيزی را بايد عينن رونويس می‌كرديم. نه يك بار، نه دو بار، گاهي بيست سی بار. حساب را هم می‌فهميدم چيست، چيزی را بايد در چيزی ضرب ‌میكرديم يا از چيزی كم می‌كرديم يا به چيزی اضافه میكرديم و مگر در زنده‌گی روزمره كار ديگری غير از اين می‌كرديم؟ اما نوشتن «انشا» چيز تازه‌ای بود.

پدر گفت: «اين كه چيزی نيست.»

راست می‌گفت. برای پدر هيچ چيزی، چيزی نبود. كارگر شركت نفت بود و شش كلاس بيش‌تر نخوانده بود، اما هم او بود كه برای اولين بار در ده زادگاه‌اش زورخانه داير كرده بود؛ پايگاهی برای تبليغ عقايدش (پدر بفهمی نفهمی توده‌ای بود). هم او بود كه با مكاتبات پيگيرش به اين مقام يا آن، سرانجام، پای پُست را به ده زادگاه‌اش باز كرده بود؛ و بعدها پای برق را و حمام‌ بهداشتی و كلانتری و تلفن را. اين را همه می‌دانستند. اما پدر كار ديگری هم كرده بود كه هيچ‌كس نمی‌دانست، جز من. پدر نمی‌دانست كه من روزی آن كشوی سحرآميز را كه قلمرو ممنوعه‌ی او بود، باز كرده‌ام و، ميان اشيای مرموزی كه آن‌جا بود، دست برده‌ام به كتابی كه در صفحه‌ی اولش وصيت كرده بود: «هيچ يك از فرزندان‌ام حق ندارد تا زمانی كه در قيد حيات هستم اين كتاب را بخواند.»

برای پدر نوشتن انشا چيزی نبود. برای من اما نوشتن معنای اطاعت را داشت. چيزی را بايد ‌میگذاشتند جلووم و به من تكليف ‌میكردند از روی آن بنويسم. و اين كاری بود كه، در واقع، در همه‌ی موارد زندهگیمیكرديم. گفتم: «آخر چه‌طور؟ بايد چيزی باشد كه از روی آن بنويسم!»

گفت: «از روی فكر خودت بنويس».

با حيرت به او نگاه كردم. اول بار بود كه به فكر من اهميت داده می‌شد.

گفت: «موضوع انشا چيست؟»

گفتم: «فايده‌ی گاو».

گفت: «خب، گاو حيوان مفيدی است. هر فايده‌ای كه دارد، یكی یكی بنويس.»

بی‌آن‌كه حيوان مفيدی باشم، مثل گاو، خيره شدم به پدر، چه چيزی را بايد می‌نوشتم؟ آخر من به عمرم گاو نديده بودم. همه‌اش لوله‌های نفت بود و ماشين و كشتی و اسباب و آلات صنعتی.
وقتی گفت «گاو به ما شير ‌میدهد» حيرت من بيش‌تر شد. آخر من پسر بزرگ خانواده بودم و ديده بودم همه‌ی هشت بچه‌ای را كه بعد از من به دنيا آمده بودند مادرم شيرشان را از داخل قوطی حلبی فراهم می‌كرد كه روی‌اش به انگليسی نوشته شده بود: Milk Klim ، و شكل اين قوطی هيچ شباهتی نه به پستان مادر داشت و نه به پستان هيچ حيوانی.

اول بار بود از من خواسته شده بود فكر بكنم؛ آن هم درباره‌ی موضوعی كه هيچ نمی‌شناختم. و تازه چه‌قدر؟ يك صفحه‌ی تمام. و حالا همه‌ی آن چيزی كه من درباره‌ی گاو می‌دانستم به يك خط هم نمی‌رسيد. نمی‌دانم پدر در چشم‌هام درماندهگی‌ كدام‌يك از حيوانات روستایشان را ديده بود كه دل‌اش سوخت، دفتر را برداشت، صفحه‌ای از وسط آن جدا كرد و قلم را بر كاغذ گذاشت.

در سكوت به گره ابروان‌اش خيره شدم؛ و به دست‌هاش كه از راست به چپ روی كاغذ می‌لغزيد و هر بار كه به آخر سطر می‌رسيد با قاطعيت و اطمينان كمی پايين می‌سريد. صدای خش‌خش قلم بر كاغذ، در آن سكوت اتاق، صدای جادویی ِ اتفاقی بود كه جنس آن را نمی‌شناختم. در چهره‌ی پدر حالت خدایی را می‌ديدم كه از هيچ، چيزی را خلق ‌میكرد. يك ربع بعد، كاغذ را انداخت جلووم و گفت: «حالا همين‌ها را با خط خودت بنويس توی دفترت، و وقتی معلم صدایات كرد بخوان.»

كلاس در سكوت و حيرت فرو رفته بود. انشایی كه من خوانده بودم هيچ ربطی نداشت به پرت و پلاهایی كه ديگران نوشته بودند. معلم آرام جلو آمد. تا امروز، هرگز کسی در نگاه‌اش آن‌همه تحسين نثار من نكرده است كه آن روز معلم كرد. كم‌كم داشت باورم می‌شد كه آن انشا را واقعن خود من نوشته‌ام. معلم به آرامی دست كرد و از جيب‌اش ساعت «وست اند واچ» ی را بيرون آورد و گفت: «اين هم جايزه‌ی انشای بسيار زيبایی كه نوشته‌ای.» بعد رو كرد به كلاس: «تشويق‌اش كنيد!»

بيهوش نشدم، اما عكس‌العمل آدمی مثل من در موقعيتی مثل آن، بيهوشی است. آخر قيمت يك ساعت وست اند واچ ده‌ها برابر قيمت يك چتر بود كه همه‌ی دوران كودکی در آرزوی‌اش بودم و هرگز کسی برای‌ام نخريد؛ چون نخستين چتر زندهگی‌‌ام را، هنوز باز نكرده، توفانی مهيب از دست‌ام ربود، كوبيد به تير چراغ برق، و لاشه‌ی درهم شكسته‌اش را هم چنان با خود برد كه گویی هنوز در جایی از اين جهان دارد ‌میبردش.

آن روز اين معلم انشا تا حد خدایی در ذهن‌ام بالا رفت. خدایی كه برای سال‌ها متانت و شخصيت‌اش الگوی رفتار و زندهگی‌‌ام بود. تا آن روز شوم كه تصويرش در ذهن‌ام شكست و با شكسته شدن‌اش چيزی هم برای هميشه در من ويران شد.

آه ای ساعت «وست اند واچ»! تو مسير زندهگی‌ مرا عوض كردی. واداشتی‌ام هنوز زنگ انشا تمام نشده، فكر انشای هفته‌ی بعد باشم. واداشتی‌ام از مشق و حساب و هندسه بزنم و تمام وقت روی موضوع هفته‌ی بعد كار كنم شايد اين بار معلم، نه از جيب‌اش، كه از گوشه‌ای چتری بيرون يباورد و جايزه بدهد.

ديگر از جايزه خبری نشد. اما هر بار كه باران می‌آمد و من خيس آب به مدرسه می‌رسيدم يا خانه، به نوشتن چيزیمیانديشيدم تا چتری باشد برای لكنت حضورم.

يك روز، وسط درس علم‌الاشيا، فراش مدرسه در اتاق را باز كرد؛ به پچ‌يچ چيزی با معلم گفت و كاغذی را به دست‌اش داد. هيچ‌گاه از پچ‌پچه بوی خوشی نمی‌آيد. چيزی را در هوا منتشر میكند كه ذاتِ ناامنی است.

معلم صدای‌ام كرد. حفره‌ای در درون‌ام دهان گشود. فراش مدرسه دست‌ام را گرفت و راه افتاديم. از راهرو كه پيچيديم، چهارچوبِ درِ اتاقِ مدير مدرسه پيدا شد؛ و در قاب اريب در، چهره‌ی چند نفر ديگر كه آن‌جا به صف بودند؛ از كلاس‌های بالاتر؛ همهگی‌ رنگ‌پريده و لرزان. چيزی مرا گره می‌زد به اين صف ترس‌خورده و پريشان. برای يك آن، حضورشان مرا بيرون كشيد از تنهایی در برابر مصيبتی كه نمی‌شناختم اما در ذرات فضا معلق بود.

به دفتر مدير وارد شدم. سكوتی سنگين همان‌جا دم در ميخ‌كوب‌ام كرد. مدير بی هيچ كلامی نگاه‌ام كرد. هيچ چتر حمايتی در اين نگاه نبود. آرام برگشت به سمت ديگر اتاق؛ آن‌جا كه عينكی دودی روی عضلات يخ‌زدهی‌ صورتی سنگی سكوت كرده بود. آن‌چه رمز و راز می‌دهد به سكوت کسی كه تو را احضار كرده است سرنوشت شومی است كه برای‌ات رقم زده است. اين سكوت آن‌قدر زمان منجمد شده را در خود جا داد تا چند آشنای ديگر، باز هم از كلاس‌های بالاتر، به صف لرزان ما پيوست و عاقبت، آن صورت سنگی از پشت عينك دودی به سخن درآمد: «راه بيفتيد!»

به كجا می‌رفتيم؟
می‌رفتيم؟ چه سوال ابلهانه‌ای! هر کسی می‌رود لابد می‌داند به كجا. ترسِ از «مكان» هنگامی لگام می‌گسلد كه تو را ببرند.

به كجا می‌بردندمان؟
خيابان اصلی شهر را دو قسمت می‌كرد: يك سو خانه‌های كارگران بود و سوی ديگر، با فاصله‌ای به پهنای يك ميدان، خانه‌های كارمندان. ماشين لندروری كه ما را میبرد پيچيد به سوی منطقه‌ی سرسبز كارمندان. چنگ ‌میزدم، مثل چنگ زدن نابينایی در نور، به هر چه از ذهن‌ام می‌گذشت مگر اندکی روشنا بتابانم به سرنوشتی كه پنهان بود. چهره‌ی پدر را می‌ديدم كه هفته‌ای بود عبوس بود و درهم بود. لكه‌ی كوچكی از روشنا افتاد روی روزنامه‌ای كه پيش پای پدر بود. پدر نشسته بود روی قالی؛ زانو را ستون دست‌ها كرده بود و دست‌ها را ستون پيشانی. کسی جرات نمی‌كرد از پدر بپرسد. دزديده از گوشه‌ی چشم نگاه كردم. تيتر درشت روزنامه‌ی كيهان زير نگاه خيره‌ی پدر له می‌شد: «عاملان قتل منصور دستگير شدند.» يادم آمد به شبی كه پدر، با آن همه هيبت و نفوذ، مثل بچه‌ای، تا صبح می‌گريست و بی‌وقفه به هق‌هق دم میگرفت: «استغفرالله ربی و اتوب اليه.»

چه اتفاقی افتاده بود؟‌ از چه چيزی توبه می‌كرد؟ هيچ‌گاه نفهميدم. اما اين را می‌دانم كه از فردای آن روز عكسی روی ديوار اتاق‌مان ظاهر شد كه زيرش نوشته شده بود: «مرجع تقليد شيعيان جهان حضرت آيت‌الله العضمی روح الله الموسوی الخمينی». با ظهور اين عكس، آن پدری كه ما بچه‌ها را به هوا می‌انداخت، می‌خنديد و تصنيف «گل پری جون» را میخواند، برای هميشه از خانه‌مان رفت و به‌جای او مرد عبوسی آمد كه به ما امر و نهی می‌كرد؛ ته‌ريشی داشت، تسبيح می‌انداخت و به هر خانه‌ای كه پا می‌نهاد، پيش از هر چيز، دستور می‌داد راديو‌شان را خاموش كنند.

ماشين پيچيد به سمت خيابانی كه می‌شناختم و در انتهاش خانه‌ای بود كه از آن فقط به پچ‌پچه سخن می‌رفت. بی‌اختيار برگشتم به سمت بغل‌دستی كه از من سه سالی بزرگ‌تر بود. با آرنج آرام به پهلوی‌ام زد.

ترس را، چمن به چمن، از محوطه‌ی سرسبز جلو عمارت ساواك با خود برديم تا گره بزنيم به وهم نيمه‌تاريك راهروی ورودی عمارت.

هيچ شادی آن‌قدر بزرگ نبود كه شادی ديدن معلم انشا، وقتی كه هدايت‌مان كردند به اتاقی كه دفتر كار سرهنگ بود. از سرهنگ خبری نبود اما معلم انشا آرام و باوقار نشسته بود روی صندلی سياه رنگی كنار ميز. پس اين معلم مهربان، اين خداي زنده‌گی‌ام آمده بود تا چتر حمايت‌اش را بگستراند روی سر «انشا نويس نابغه‌ای» كه كوچك‌ترين فرد اين صف رنگ‌پريده‌گان لرزان بود.

از سر صف شروع شد. ايستاده بوديم به ترتيب قد و من در ته صف. جرقه‌ها بود كه از پوست‌های ملتهب صورت برمی‌خاست وقتی دست سنگين و ورزيده‌ی سرهنگ فرود میآمد: «چلقوزای احمق گه، کی گفته بود پاتونو بذارين تو مسجد؟»

وقتی پوست صورت من گر گرفت، هيچ چتر حمايتی سايه‌گستر خفت و تنهاییام نشد. نگاه‌اش كردم. هم‌چنان آرام نشسته بود روی همان صندلی سياه‌رنگ كنار ميز. نگاه‌ام كرد. چشم‌هاش مثل دو چشم شيشه‌ای تهی بود از هر شفاعتی. يك دم لب‌هاش از هم گشوده شد. برق مشمئزكننده‌ی دندانی از طلا چيزی را در درون من ويران كرد. چرا آن همه سال نديده بودم‌اش؟ آن همه سال در كلاس حرف زده بود خنديده بود اما برق طلایی نبود. يا بود و فقط بايد در همين لحظه می‌ديدم‌اش؛ مثل نقطه‌ای مشتعل بر پايان هستی يك خدا.

روضه‌خوانان نوجوانی كه در شب‌های ضربت خوردن حضرت علی، به شيوه‌ای نمايشی، چراغ‌های مسجد را خاموش میكردند و انشاهاي‌شان را در تاریكی زير گنبدها سر می‌دادند، با همان يك سيلی آزاد شدند و تعهد كردند ديگر از اين غلط‌ها نكنند. اما سيلی بزرگ‌تر هنوز مانده بود تا فرود آيد.

تابستان‌ها، گرما و شرجی بيداد می‌كرد. زن‌ها در حياط می‌خوابيدند و مردان تختخواب تاشوی بروجردی‌شان را در بيرون خانه‌ها علم میكردند و به واقع در كوچه می‌خوابيدند. ميان رديف خانه‌ها بيابان بود؛ فضای باز بی‌آب و علفی كه اگر گرما به نهايت می‌رسيد تخت‌ها را می‌كشاند به وسط اين بيابان. صبح، اگر مه بود، همين طور كه قالب يخ بر دوش می‌رفتی، از اين جماعت خفته‌گان در بيابان، فقط تكه‌ای دست میديدی، سری، يا تكه‌ای از پا كه بيرون زده بود از سپيدی مه و ملافه‌ها. به كابوس می‌مانست. بايد چند سالی می‌گذشت، آتش جنگی در می‌گرفت، تا باز همان سرها و پاها و دست‌ها را ببينی، تكه‌تكه، غرقه در خون، ميان سپيدی كفن‌ها. اما هنوز خيلی مانده بود تا برسيم به سال‌های كفن.

در يك نيمه‌شب تابستان كه گرما و شرجی همه چيز حتا نور مهتاب را خيس عرق كرده بود، اين معلم انشا از كوچه‌مان می‌گذشت. چند سالی بود نديده بودم‌اش. درست‌تر بگويم، احتراز می‌كردم. خوش بود و سرش گرم باده. مرا كه ديد جلو آمد. هر دو در وضعی بلاتكليف بوديم. نشست بر لبهی‌ تخت. حالا من هفده ساله بودم، محصل دبيرستان؛ و او ناظم دبستان. آن‌روزها نخستين كار من در مجله‌ی خوشه چاپ شده بود و اين در شهرستان كوچكی مثل بندر ماه‌شهر صدا میكرد. وقتی گفت نمايش‌نامه‌ی مرا خوانده، گفتم: «اين نتيجه‌ی ساعت وست اند واچ شماست.»

سكوت مرموزی كرد. ذرات ملتهب آشفتهگی‌، مثل شرجی و نور مهتاب، خيمه زده بود در اطراف. چيزی روی قلبم سنگينیمیكرد. حال کسی را داشتم جفا ديده. نتوانستم در دل نگه دارم، گفتم: «حالا انشایمان را به‌جای آن‌كه در مسجد بخوانيم در مجله می‌نويسيم. اميدواريم ديگر برای اين یكی سيلی‌مان نزنيد.»

گفت: «منظورت را نمی‌فهمم.»
گفتم: «دوران مدرسه برای بچه‌ها دوران عجيبی است. آدم از بعضی  معلم‌ها می‌ترسد، از بعضی نفرت پيدا می‌كند، و به بعضی عشق میورزد. من به شما ارادت عجيبی داشتم. انتظار نداشتم شما را در ساواك ببينم.»

گفت: «به جده‌ام زهرا من ساواکی نيستم.»

«به جده‌ام ...»! چه فلاكت غريبی در اين كلمات بود. ديگر هيچ چيزی از اين خدای كاغذی سر پا نمانده بود. گفتم: «پس آن‌جا چه می‌كرديد؟»

گفت: «سرهنگ همشهری ماست. رفته بودم سری بزنم.»

فايده‌ای نداشت. چرا بايد بيش از اين ويران‌اش می‌كردم؟ كه از او اعتراف میگرفتم؟ و مگر اين همان كاری نبود كه ساواك با ديگران میكرد؟ سعی كردم سر و ته قضيه را هم بياورم. گفتم: «به هر حال بابت آن ساعت مچی ممنون.»

در پرتو نور مهتاب، يك آن، همان برقی را در چشمان‌اش ديدم كه آن روز پس از خواندن انشا ديده بودم. اما چيز شومی در فضا بود كه می‌رفت همهی‌ ذرات مهتاب را از جنس خود كند.

برخاست و همين‌طور كه با من دست می‌داد گفت: «آن ساعت را پدرت خريده بود. خواسته بود وقتی انشا تمام شد به عنوان جايزه به تو بدهم!»

معلم انشا از خم كوچه پيچيد و گم شد در غبار شرجی و شب. و من، ويران از ضربه‌ای كه فرود آمده بود، روی تخت دراز كشيدم. يعنی می‌دانست كه آن انشا را هم پدر نوشته بود؟

خيره شدم به آسمان. آن‌جا هم، در فضای تاريك ميان ستاره‌گان، چيزی ويران شده بود. برخاستم. خيره شدم به انتهای كوچه. آن‌جا كه معلم انشا در غبار شرجی و شب گم شده بود. چه فرقیمیكرد؟ آن معلم انشا هم كه روزگاری مظهر عطوفت بود، مثل آن پدر خندان، سال‌ها پيش گم شده بود. نگاه كردم به بيابان؛ به پرهيب ترس‌آور تخت‌خواب‌هایی كه شرجی و دم هوا رانده بودشان تا دوردست تاریكی؛ نگاه كردم به سپيدی ملافه‌ها؛ به انبوه خفته‌گانی كه به بقايای قتل‌عامی مهيب شباهت داشت.

دوباره دراز كشيدم روی تخت و خيره شدم به آسمان. يادم آمد به شبی كه از يك غيبت چند روزه‌ی پدر استفاده كردم و رفتم سراغ آن كشوی سحرآميز. همين كه بازش ‌میكردی عطری گيج‌كننده به مشام می‌رسيد. هر چيز كه آن‌جا بود رمز و رازی داشت كه برای كشف‌اش بايد سال‌ها ‌میگذشت. مثل همان كتاب كه سرگذشت روزگار جوانی‌اش بود و من حق نداشتم تا زنده است بخوانم. برش داشتم. تا صبح می‌خواندم و ‌میگريستم. همه‌اش شرح روياهایی كه خاكستر شده بود. مثل همين رويای نويسنده شدن‌اش. برای تحقق اين رويا تا آن‌جا پيش رفته بود كه خاطرات‌اش را داده بود تايپ كرده بودند بعد هم برده بود، لابد به اصفهان، داده بود صحافی‌اش كرده بودند و عنوان‌اش را هم با حروف چاپی كنده بودند روی جلد گالينگور.

چهل و پنج سال پيش، در شهرستانی دور افتاده كه نه چاپ‌خانه‌ای داشت، نه كتاب‌خانه‌ای، نه كتاب‌فروش و نه كتاب‌خوانی، پدر در كشو ميزش كتابی چاپ شده داشت، كتابی در تيراژ يك نسخه.

نويسنده شدن من حاصل يك تبانی بود؛ حاصل توطئه‌ی پدری كه برای نويسنده شدن محتاج توطئه‌ی کسی نبود. اما اين مردی كه همه‌ی زنده‌گی‌اش در طنينی آخرالزمانی گذشت، بزرگ‌ترين شكست زنده‌گی‌اش نه ناكامی خودش در نويسنده‌گی، كه نويسنده شدن من بود. توطئه را به وقت جوانی كرده بود؛ به وقت لامذهبی. و رويايش وقتی متحقق شده بود كه بزرگ‌ترين آرزویاش ديگر نه نويسنده شدن من، كه ديدن من در «لباس روحانيت» بود. وقتی ديد حريف نمی‌شود،‌گفت: « پس، اقلن دكتر شو!»

يك سال تمام بازی‌اش دادم. گمان می‌كرد پزشكی ثبت‌نام كرده‌ام. شبی كه فهميد تئاتر میخوانم، تا صبح میگريست. می‌گفت: «پسرم مطرب شده است!» بيچاره نمیدانست كه دو سال بعد آن پسر «مطرب» اولين مشق‌های موسيقی‌اش را آغاز خواهد كرد!

حالا من مینويسم بدون هيچ رويایی. می‌نويسم تا فراموش كنم كه نوشتنم را توطئه‌ی پدر رقم زده است. بر عليه اين سرنوشت به اشكال مختلف شورش كرده‌ام. در بيست ساله‌گی نوشتن را رها كردم. سه سال تمام نه كتابیمیخواندم، نه كلمه‌ای مینوشتم. سه سال تمام تلويزيون را تا برفك‌هايش، و روزنامه‌ی كيهان را تا آگهیهای ترحيم‌اش نگاه میكردم. تا آن شب شوم زمستانی كه دستی نامریی گريبان‌ام را گرفت و از رختخواب بيرون كشيد.

نيمه‌های شب بود. دراز كشيده بودم كنار زن‌ام اما ساعت‌ها بود ضجه‌های شهوانی دو گربه، خواب‌ام را ضايع كرده بود. در آن هنگام گمان می‌كردم اين ضجه‌ها شهوانی است. سال‌ها بايد می‌گذشت تا بدانم كه دو گربه وقتی روی ديواری باريك به هم برسند بايد یكی برگردد تا راه باز شود برای ديگری. و چون هيچ‌يك كوتاه نمی‌آيد اين كشاكش آن‌قدر ادامه پيدا میكند تا سرانجام زور یكی بچربد به ديگری.

آن دست نامریی دست كدام‌يك از گربه‌های درون‌ام بود؟
قلم را برداشتم. اغراق نمی‌كنم اگر بگويم حال کسی را داشتم كه با پس‌گردنی نشانده باشندش پشت ميز. نمايش‌نامه‌ی «نامه‌های بدون تاريخ ...» حاصل اين پس‌گردنی بود. اما آن دو گربه تا سال‌ها بعد باز هم روی ديواری باريك مقابل هم در آمدند. از آن پس، بر عليه اين سرنوشت تحميلی، به شكل‌های ديگری تمرد كردم. خودم را شقه‌شقه كردم: كارگردانی تئاتر، نوازندهگی، آهنگ‌سازی ... تا حد زيادی هم موثر بود. كمتر از هر نويسندهی‌ هم‌نسل‌ام نوشته‌ام. اما حالا چند سالی است كه تسليم سرنوشتم شده‌ام.

اگر ترس زائيدهی‌ ناآگاهی به چيزهایی است كه در اطراف‌مان ‌میگذرد، بايد بگويم «نوشتن» تنها چتری است كه زير آن احساس ايمنی می‌كنم؛ چتری كه زير آن واقعيت‌ها خودشان را برهنه می‌كنند. سی و چهار سال تمام، آن ساعت «وست اند واچ» و آن كتاب خاطرات برای من دو واقعيت مجزا بودند؛ ‌بیهيچ ارتباطی با هم. (ساعت نشانه‌ی ذوق و ابتكار پدری بود مراقب وضع درسی فرزند، و كتاب خاطرات نشانه‌ی استعدادی كه اگر محيط مناسبی می‌داشت نويسنده‌ای می‌شد شايد بزرگ.) تنها در لحظه‌ی نوشتن همين سطرهاست كه ميان آن دو چيز مجزا، يعنی كتاب و ساعت، ارتباطی را كشف می‌كنم كه راه می‌برد مرا به درك واقعيتی ديگر؛ واقعيتی دلهره‌آور؛ اين‌كه هستی من چيزی نبوده است مگر عرصه‌ی نبرد روياهای متناقض پدر. نبردی كه در آن برنده و بازنده هر دو يك نفرند؛ همان پدر. تسلایی اگر هست اين است كه ميان آن همه چيز كه گم شدند برای ابد، آن چتر گم شده شايد همين چتری باشد كه حالا زير سايه‌اش احساس ايمنی میكنم. برای من، نوشتن يعنی همين.
 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت‌ويك

چهاردهم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved