تا توی خانه بود، افسرده بود. به خيابان كه می‌رفت نوبت دل‌شوره ‌میشد. دل‌شوره‌ای كه تمامی نداشت و گاه چنان شدت می‌گرفت كه دل‌اش ‌میخواست از حلقوم‌اش بيرون بيايد. فريبرز بهانه بود. خودش هم ‌میدانست كه دروغ گفته بودند اما ديگر اين بيماری با او مانده بود؛ اين كه توی خيابان برمی‌گشت، گاه و بی‌گاه برمی‌گشت و به زنده‌گیاش نگاه ‌میكرد. و چند بار شده بود با مردمی ‌كه از روبه‌رو می‌آمدند، تصادف كند و يك‌بار حتا با يك دوچرخه‌سوار. اغلب بهش بد و بيراه می‌گفتند. هر بار هم البته اين آقای متين بود كه زمين خورده بود و هميشه برخاسته بود و پيش از آن‌كه متوجهی سر و وضع خودش باشد، يعنی با همان سر و وضع خاك و خُلی برخاسته بود و شروع كرده بود به عذرخواهی.

دست‌اش می‌انداختند و حداقل‌اش اين بود كه بهش بگويند، حواس‌ات كجاست عموجان!

توی خيابان، زمان گم می‌شد. زمان گم میشد و او هم‌چنان كه برگشته بود تا به زنده‌گي‌اش نگاه كند، يك‌باره خودش را روی نيمكت پارك می‌ديد. روی همان نيمكتی كه هميشه می‌نشست.

می‌نشست و می‌نشست تا دل‌شوره يكهو از جا می‌كندش. نكند فريبرز تلفن كند و يا ... يا اين‌كه قناری‌ها آب و دانه دارند؟

قناری‌ها البته روز پيش مرده بودند. كف قفس افتاده بودند و مرده بودند و امروز صبح مدت‌ها بالای سر قفس خالی ايستاد؛ منتظر كسی بود تا عاقبت خبر مرگ ناغافل قناری‌ها را اعلام كند. و خانم جواهری كه برای برداشتن سبد به مهتابی آمده بود، فقط گفته بود : متاسفم. مثل اين‌كه دوباره شروع شده است.

آقای متين می‌خواست برای جلب هم‌دردی بيش‌تر همسايه بگويد، ولیآخر آن‌ها يادگار فريبرز بودند، اما خانم جواهری سبد را تاپ تاپ به ديوار كوبيده بود و رفته بود.

پارك خلوت بود فقط زنی آن‌سوتر روی نيمكت نشسته بود و بافتنی می‌بافت ... توی خانه هم همين‌طور بود. هر وقت ميله‌های بافتنی زن‌اش را ديده بود بی‌درنگ به يادش افتاده بود، تا آن‌كه عاقبت آن‌ها را با همان تكه‌ی نيم بافته و گلوله‌های پشمی توی كمد پنهان كرد. ياد زن كه به دنبال ميله‌های بافتنی آمده بود، نيمه شب‌هایی را به خاطرش آورد كه زن ناگهان بلند می‌شد و يك ساعت تمام مثل طفلی هق هق گريه ‌میكرد. گريه كه تمام می‌شد، می‌خوابيد. بعد نوبت دل‌شوره‌ی آقای متين بود. دل‌شوره و وسواس يعنی بدترين مرض‌های دنيا! همه‌ی درها را امتحان ‌میكرد. چفت پنجره‌ها را باز ‌میكرد و دوباره می‌بست. گوش به ديوارها ‌میچسباند و عاقبت خوب كه خسته می‌شد، پاورچين پاورچين به بستر می‌رفت.

روزها جرات نمی‌كرد به خيابان برود. از پليس می‌ترسيد. دست خودش نبود. جوری می‌ترسيد كه انگا ر دوتا سر بريده توی جيب‌هايش پنهان كرده است. اين بيماری به زن‌اش هم سرايت كرد. خانم متين پليس را كه می‌ديد كيف‌اش را محكم زير بغل می‌فشرد و گاه برمی‌گشت به راه نگاه می‌كرد و به دنبال قطرات خونی می‌گشت كه ممكن بود از همان چيزی كه توی كيف‌اش نداشت به روی زمين چكيده باشد.

و آن‌وقت برگشتن عادت شد. برای زن و شوهر، هر دو. چه توی خيابان، چه توی خانه. چه پليس باشد، چه نباشد. حتا توی اتاق خواب هم برمی‌گشتند و پشت سرشان را نگاه می‌كردند و انگار درست در همين لحظات بود كه می‌توانستند زندهگی‌‌شان را عاقبت كشف كنند. برمی‌گشتند، گاه و یی‌گاه بر می‌گشتند و به زنده‌گی‌شان نگاه می‌كردند.

بعد از آن بار ديگر و اين بار با وسواسی یی‌سابقه به پاكسازی خانه پرداخت. خودش را از شر بقيه‌ی كتاب‌ها هم خلاص كرد. همه‌ی كتاب‌ها را دور ريخت. حتا كتاب‌های آشپزی يا باغبانی را. وقتی همه‌ی كتاب‌ها را توی كيسهی‌ زباله ريخت و سرشان را بست، به كتاب‌خانه‌ی خالي تكيه داد و نفسی  به راحتی كشيد . ديگر عصر‌ها روزنامه نخريد. معلوم نبود كسانی كه امروز توی روزنامه‌ها مقاله مینويسند، فردا چه‌كاره از آب دربيايند. حتا روزنامه‌های كف گنجه‌ها را هم برداشت و جای‌شان نايلون يا كاغذ رنگی گذاشت و در يك بعدازظهر وقتی مشغول جابه‌جایی بسته‌های توی گنجه بود، يكهو هوس كرد در جعبه‌ای را كه دو ديس چينی قديمی ‌را در آن نگه‌داری میكرد، باز كند و به ديس‌های گل‌مرغی نگاهی بيندازد. ديس‌ها يادگار مادرش بود و از ترس آن‌كه بشكنند از سال‌ها پيش آن‌ها را از دست به كنار گذاشته بود. در جعبه را كه باز كرد نزديك بود از وحشت سكته كند. درست در جایی كه روزنامه جمع ‌میشد و به پشت ديس می‌رفت با تيتریيدرشت نوشته شده بود: حماسهی‌ سياهكل با حضور ده‌ها هزار ...

آقای متين وقتی سر بلند كرد همسرش با چشم‌های وحشت‌زده توی درگاه ايستاده بود و می‌لرزيد. آقای متين يقين كرد، عاقبت خبر شومی ‌از فريبرز رسيده است. اما خانوم متين با دست اشاره‌ای كرد و شوهرش را به پای گنجه برد.

روزنامه را سوزاندند و خاكسترش را توی چاه ريختند.

آلبوم عكس‌ها را با نگاهی تازه مرور كرد و حتا همه‌ی نامه‌هایی را كه در همه‌ی عمر نگه داشته بود به دور ريخت. عكسی از متين در سال‌های گذشته در ميدان ششم بهمن رشت. حتا پشت عكس‌ها را هم نگاه ‌میكرد. می‌ترسيد مبادا در زاويه‌های پنهان تصاوير چيزی از نگاه‌اش مخفی مانده باشد. نامه‌ها را، همه‌ی نامه‌ها را دور ريخت، وقتی كه در نامه‌ای از خواهرزاده اش خواند: داريم خودمان را برای تمرينات ورزشی روز چهارم آبان …

ديگر هيچ چيز ‌نمیخواست؛ نه عكس، نه نامه، نه خاطره. هيچ چيز! به سراغ دفترچه‌های تلفن هم رفت. هر سه تا را با وسواس نگاه كرد. شماره‌های ناآشنا را دور ريخت و از ترس آن‌كه آشنايان دورتر در مدتی كه از ايشان خبر نداشته است تلفن را به كسی واگذار كرده باشند كه از ماهيت افكارشان نمی‌توانست اطلاعی داشته باشد با همه‌ی آن‌ها تماس گرفت و اطمينان حاصل كرد كه تلفن‌شان را واگذار نكرده‌اند و فعلن هم چنين تصميمی ندارند. اما اين كافی نبود. او چه‌طور می‌توانست بفهمد كه بچه‌های پسرعموی ناتنی متين كه حالا برای خودشان بزرگ شده‌اند و به دانشگاه ‌میروند، دارای چه جور طرز فكری‌اند و در گذشته‌های دور يا نزديك به كدام جريان سياسی گرايش داشته‌اند … يا نوهی خاله‌های خودش؟ پس همه را دور ريخت. همهی‌ دفترچه‌های تلفن را. همه چيز را.

توی كوچه و خيابان از مردم ‌میگريخت. توی صف‌های طويل نان و گوشت و پنير، كوشش همهی‌ كسانی كه سعیمیكردند به نحوی سر صحبت را با او باز كنند هميشه بی‌ثمر ‌میماند و توی تاكسی كه می‌نشست چنان خود را مچاله و جمع وجور می‌كرد كه همه مطمئن میشدند او هيچ‌گونه خويشاوندی و نزدیكی با بغل‌دستی‌هايش ندارد.

و ناگهان به ياد آورد. در ازدحام حاشيه‌ی خيابانی قرق شده ناگهان خاطره‌ای دور و از دست رفته را به ياد آورد. انگار هفت هشت ساله بود. كلاس اول يا دوم؛ در همين حدود. هنوز پرچم كوچك و سه رنگ كاغذی را توی مشت‌اش به ياد می‌آورد. و حتا به ياد می‌آورد در شلوغی پياده‌رویی كه روی جدول‌هايش گله به گله پاسبان ايستاده بود، او نگران فكل سفيد سرش بود كه گم شده بود. همه را از مدرسه آورده بودند. بچه‌ها هورا میكشيدند و پايان حادثه عبور چند موتور سوار و چند ماشين گنده‌ی سياه بود.

 به دنبال عكس‌های دوران كودکی‌اش گشت. آلبوم‌ها را دور ريخته بود. عاقبت یكی گير آورد، ساعت‌ها به عكس خيره شد. چشم‌ها، چشم‌ها فرقی نكرده بود، او را از روی نگاه‌اش می‌توانستند، بشناسند. عينك خريد، يك عينك سياه. حتا توی خانه هم از چشم بر نمی‌داشت. شب‌ها، شب‌ها هم با عينك سياه ‌میخوابيد. چشم‌ها محروم از روشنایی درد می‌گرفت و ملتهب و اشك‌ريز تير می‌كشيد. چشم‌ها؛ چشم‌ها بلای جان‌اش شده بود. و يك روز دربرابر آينه وقتی چنگ‌ها را آماده‌ی فرو كردن به چشمان‌اش كرده بود، متين دست‌هايش را گرفت.

- متين! ... يعنی كسی آن روز من را ديده است؟ يادم هست یكی دو تا عكاس هم بودند كه هی عكس می‌انداختند.

متين دست‌های لرزان زن را به لب‌هايش نزديك كرد.

ـ مبادا عكسی چيزی از آن روز در آرشيو‌ها مانده باشد. من می‌ترسم متين! … می‌ترسم!

متين دست‌های زن را بوسيد. حلقه‌های خيس مو را از روی پيشانی پس زد و ناگهان محكم زن را بغل گرفت و وقتی التهاب زن در امنيت آغوش مردش عاقبت فرو نشست، آقای متين رو به پنجره‌ی لاجوردی غروب ‌بیهق‌هق و بی‌اشك گريه كرد.

بعد خانم متين دچار جنون شد. گاه و بی‌گاه فرياد می‌كشيد، هرچه دم دست‌اش بود ‌میشكست و ‌میگفت: آخر مگر ممكن است؟ می‌گويند لغو شده است. من می‌خواهم ببينم‌اش. ‌میخواهم ببينم‌اش!

و در اوج عصبانيت و جنون بر می‌گشت و به زندهگی‌‌اش نگاه می‌كرد، حتا در یكی از همين جنون‌های آنی به طرف پليسی رفت، كيف‌اش را گشود و به فرياد گفت: ببين! خوب نگاه كن! تویياش را ببين!

توی كيف البته جز يك دستمال مچاله، برس، ماتيك يا از اين قبيل، چيز ديگری نبود. چرا، البته عكسی هم از فريبرز بود.

آقای متين دست‌اش را ‌میكشيد و به التماس از او می‌خواست آرام باشد و وقتی او را به پياده‌رو هدايت می‌كردند، لحظاتی فرصت كرد تا برگردد. برگردد و به زندهگی‌اش نگاه كند و آن‌گاه بار ديگر صحنه را ديد. از روبه‌رو، بی آن‌كه در آن نقشی داشته باشد.

كشف زنده‌گی حادثهی‌ شومی ‌بود و بعد عادت كرد هرجا كه می‌رود پشت‌اش را به ديوار بچسباند. گوشه‌ای را پيدا می‌كرد و پشت به ديوار می‌چسباند. حتا شب‌ها، شب‌ها هم ديگر روی تخت نخوابيد. از فضای خالی زير تخت احساس ناامنی می‌كرد. حتا اتاق خواب‌اش را هم عوض كرد. به اتاقی رفت كه مثل اتاق قبلی زيرش زيرزمين و گل‌خانه نبود. با اين همه شب‌ها صدای زير نجواهایی را می‌شنيد كه به روايتیمیبايست از آن حشرات درشت ماقبل تاريخ بوده باشد كه به‌طور استثنایی و لابد به خاطرماندن در رسوبات عمقی زمين، صاحب قدرت تكلم شده بودند.

كمی بعد شب تا صبح اين صدا ادامه داشت. بعد از چندی ديگر حتا روزها هم صدای اين حشرات را می‌شنيد. همه جا اين صدا بود. ديگر جرات نداشت راديو يا مثلن تلويزيون را روشن كند. از همه جا همان صدای مزاحم و مرموز به گوش می‌رسيد، حتا از بلندگوهایی كه صدای‌اش تا خانه ‌میآمد. و اين باور بيش از هميشه قوت گرفت كه اين صدا از آن حشراتی است كه در عمق زمين خانه دارند و از گذشته‌ای خيلی خيلی دور آمده‌اند.

بعد دوره‌یبیخوابی‌های طولانی شروع شد. قرص‌های خواب را دو برابر و حتا چند برابر كرد؛ فايده‌ای نداشت. تا اين‌كه اغلب بعد از چندين و چند روز ‌بیخوابی در گوشه‌ای از خانه غش می‌كرد. آقاي متين به هر والزارياتی بود تن نحيف زن را به بستر می‌برد. صورت‌اش را با دست‌های زن ‌میپوشاند و وقتی زن ديگر حالی‌اش نبود، از ته دل گريه می‌كرد.

ـ اجازه میدهيد بنشينم؟

آقای متين ناگهان پسربچه‌ی ده دوازده ساله‌ای را برابرش يافت كه از پشت عينك پنسی نگاهش می‌كرد و با هر دو دست خميده‌گی ملايم چتری آفتابی و دخترانه را كه دسته‌ی فلزی و براق‌اش را به شانه تكيه داده بود، نوازش می‌كرد. آقای متين خودش را جمع و جور كرد. حوصله نداشت و تقريبن چيزی نگفت اما تكان مختصری كه به سر و يا حتا به دست و پای‌اش داد از جانب پسر به عنوان پاسخی مساعد تلقی شد.

پسر با ظرافت خاصی چتر را بست، گوشه‌ی نيمكت نشست و آن‌گاه گفت: هيچ چيز به اندازه‌ی تنهایی برای‌ام رنج‌آور نيست.

لحن بزرگ‌منشانه‌ای داشت . به خصوص تامل پرمعنایی كه روی كلمه‌ی «تنهایی» داشت به لحن و نگاه‌اش حالتی پروقار و جدی می‌بخشيد . آقای متين سرش را چرخاند و بار ديگر پسر را برانداز كرد. پسر لباس مرتبی به تن داشت. جورابی ساقه بلند و پشمی به پا داشت و حال كه نشسته بود تنها خط باریكی از پوست بدن‌اش بين جوراب و شلوار كوتاه مشكی فاصله می‌انداخت.

پسرگفت: صبح ناچار شدم ترك‌شان كنم.

آقای متين گفت: چه كسانی را؟

پسر نوك چتر را روی زمين گذاشت. دست‌ها را بر دستهی‌ چتر روی هم نهاد و گفت: پدر و نامادری‌ام را.

آقای متين با ترديد و ابهام سر تكان داد.

پسربیحوصله می‌نمود. مكث كوتاهی كرد و به ناچار گفت: آن‌ها فقط تا امشب به من مهلت داده‌اند كه قناری‌ها را از خانه بيرون ببرم.

آقای متين بار ديگر با ابهام سر تكان داد. اما لحظه‌ای ديگر ناچار شد بگويد: آه ... ‌میفهمم!

پسر با تاكيد خاصی گفت: اما اين از عدالت به دور است.

آقای متين ديگر علاقه‌مند شده بود، اين بود كه گفت: اين دردناك است!

پسر سر پيش آورد و چنان كه گویی رازی را با غريبه‌ای در ميان می‌نهاد به آرامی‌ گفت: اما من مقاومت می‌كنم.

آقای متين لبخند زد، دست‌‌اش را توی هوا تكان داد و گفت: موافق‌ام!

و بعد با نوك انگشت و لابد به نشانه‌ی نوعی صميمت ساقه‌ی چتررا نوازش كرد و گفت: شما از سن‌تان بزرگ‌تر به نظر ‌میرسيد.

پسر پشت‌اش را به پشتی بلند نيمكت تكيه داد، به نوك شاخه‌ی درخت‌ها نگاه كرد، آهی كشيد و گفت: گرفتاری عمده‌ی من هم همين است.

و بعد ناگهان برگشت و رو در روی آقای متين با صدای بلند و زنانه‌ای جيغ كشيد: آخر شما به من بگوييد چه‌كار بايد بكنم.

آقای متين با خون‌سردی شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت: هيچ! بايد به حرف‌شان گوش كنی.

اما پسر با اندوهی شاعرانه هم‌چنان‌كه به دوردست‌ها خيره شده بود، گفت: آن‌ها يك جفت قناری كوچولوی بيچاره بيش‌تر نيستند.

آقای متين گفت: بهر حال مشكل عمده‌ای نيست. می‌توانی آن‌ها را بفروشی.

ـ بفروشم‌شان؟ مسخره است. آن‌ها به من عادت كرده‌اند.

آقای متين گفت: يا اين‌كه آن‌ها را به كسی بدهی.

ـ فكرش را هم ‌نمیتوانم بكنم. هيچ‌كس نيست كه بتواند مثل من از آن‌ها مراقبت كند.

و بعد باز با همان لحن شاعرانه گفت: آخر آن‌ها يك جفت قناری كوچولوی بيچاره بيش‌تر نيستند!

اين بار آشكارا بغض داشت. لرزش پره‌های بينی را مهار كرد و چتر را ميان پاهای‌اش فشرد.

آقای متين گفت: معذرت می‌خواهم اين بيش‌تر يك سوال خصوصی‌ست. اما لابد مقصر اصلی نامادری‌ست. اين‌طور نيست؟

پسر به انكار سر تكان داد: نه ... نه! او يك آدم معمولی‌ست.

آقای متين شانه‌ها را بالا انداخت: پدرتان چه‌طور؟ ... منظورم اين‌ست كه رابطه‌تان با او چه‌طور است؟

پسر با خونسردی آشكاری گفت: ازش خوش‌ام نمیآيد. او يك ديكتاتور است.

آقای متين گفت: حالا می‌خواهم يك سوال خصوصی ديگر از شما بكنم.

پسر با شگفتی به آقای متين خيره شد. آقای متين خودش را جمع و جور كرد و بعد با احتياط وهمان‌طور كه زيرچشمی پسر را می‌پاييد، گفت: مادرتان؟ منظورم اين است كه كجاست؟

پسر بیدرنگ گفت: من هيچ دوست ندارم راجع به او با كسی صحبت كنم.

آقای متين گفت: معذرت ‌میخواهم. جدن معذرت می‌خواهم.

پسر بار ديگر لب‌هايش لرزيد و به نجوا گفت: آخر آن‌ها يك جفت قناری كوچولوی بيچاره بيش‌تر نيستند.

آن‌گاه برگشت و خيره به چشم‌های آقای متين گفت: ازش متنفرم. او يك ديكتاتور حسابی‌ست. حتا به من اجازه نمی‌دهد بعدازظهرها در خلوت خودم بمانم. می‌دانيد ... چه‌طور بگويم؟ من درست گوشه‌ی حياط، كنار پنجره‌ی زيرزمين، زير سايه‌ی درخت به، جایی كه شاخه‌های درخت خيلی به زمين نزديك شده‌اند، برای خودم گوشه‌ی دنجی درست كرده‌ام. دوست دارم بعدازظهر آن‌جا بنشينم و كمی فكر كنم. گاهی وقت‌ها قفس قناری‌هايم را هم با خودم می‌برم. من می‌توانم مژه‌هايم را به هم نزديك كنم و ناگهان وارد دنيای ديگری شوم. من می‌توانم كره اسب‌هایی را ببينم كه از حاشيهی‌ رودخانه‌ای كه از ميان حياط می‌گذرد، عبور می‌كنند ... يا ... دستمال حرير بزرگی، پر از سيب كه يك جایی ميان زمين و آسمان همين طوری برای خودش آويزان است و آن‌جاست كه با همه چيز می‌توانم حرف بزنم. حتا با سنگ‌ها. و آن‌ها هم جواب مرا می‌دهند. می‌فهميد سنگ‌ها جواب مرا می‌دهند.

آقای متين با شگفتی گفت: باور كردنی نيست. چه ذهن قشنگی داريد.

پسر گفت: همين! همه‌تان همين را می‌گوييد . اما بيش‌تر مرا پسر بچه‌ایمیبينيد كه كمی هم خل وضع است.

آقای متين گفت: اصلن اين‌طور نيست. دست‌كم به نظر من كه اين‌طور نمیرسد.

پسر گفت: داشتم برای‌تان می‌گفتم ... بعضی وقت‌ها هم می‌توانم از پرده‌ی توری مژه‌هايم وارد يك باغ شوم. آن‌جا گل‌های باغچه‌مان هم هستند كه هر كدام يك پنجره‌ی روشن دارند، من ‌میتوانم از شيشهی‌ اين پنجره‌ها رد شوم. آن‌جا آفتابی هست؛ بعد يك پاشويه‌ی بلور ...

از پيچ جاده‌ی كوتاه شن ريزی شده‌ای كه تا نيمكت آن‌ها ادامه داشت، زنی به ناگهان بيرون آمد و گفت: اصغر! خدا مرگ‌ات بدهد كجا رفته‌ای؟

زن دست‌هايش را به طرز تهديدآميزی به كمر زده بود. پسر سرش را پيش آورد و گفت: اين عفريته مادرم است. خدا خودش به خير كند.

زن به نيمكت نزديك شد و گفت: نگاه‌اش كنيد ترا به خدا. اين لباس‌ها را از كجا آورده‌ای؟ اين چتر مال كيست؟

پسر از روی نيمكت برخاست. چتر را به زمين انداخت. چشم‌ها را هم كشيد و بعد از لحظاتی چند كه صدای فشفشه واری از حنجره‌اش بيرون داد، پا به فرار گذاشت.

زن دمی به پسر كه اينك دور می‌شد نگاه كرد. بعد دست‌اش را روی سينه گذاشت، چشم‌ها را بست و با ناله‌ای دردمندانه گفت: خدا ترا بكشد؛ داری مرا از بين می‌بری.
آقای متين با بهت و ناباوری به زن نگاه ‌میكرد.

زن چشم‌ها را گشود و با نگاهی پوزش‌خواهانه به آقای متين گفت: از شما پول نخواست؟

آقای متين گفت: ابدن. خواهش می‌كنم بنشينيد. برای‌ام تعريف كنيد چه خبر است. به نظرم نابغه می‌آيد.

زن گفت: همه‌تان همين را می‌گوييد، همه‌تان. او يك بچه‌ی شرور و لج‌باز و دروغگوست.

آقای متين گفت: حسابی گيج شده‌ام؛ موضوع از چه قرار است؟

زن گفت: او شرور و ديوانه است. عاقبت مرا می‌كشد.

آقای متين گفت: باور كردنی نيست.

زن گفت: او قاتل گنجشك‌هاست. بعدازظهر گوشهی‌ حياط كمين می‌كند و با تير و كمان‌اش هر چه گنجشك روی درخت بنشيند، لت و پار ‌میكند. حالا هم دو تا گنجشك زخمی ‌را توی قفس زندانی كرده است و كسی جرات نمی‌كند به آن‌ها دست بزند.

ناگهان آقای متين دچار دل‌شوره شد. برگشت. احساس ناامنی می‌كرد. كاش مرجان می‌آمد و او را هم می‌برد. می‌بردش به همان شهرستان دوردست. ترس برش داشته بود. باز به راه نگاه كرد و ناچار صدای موذی و مزاحم همان حشرات قديمی ‌را شنيد. اما فريبرز؟ ممكن بود تلفن بزند. برخاست. از كدام سو بايست می‌رفت؟ با شتاب به راه افتاد. پشت سرش غوغای گنجشك‌ها بود. می‌ترسيد برگردد. تا خانه را دويد. يك‌نفس و حالا كه برابر خانه ايستاده بود، كليد را پيدا نمی‌كرد. همه‌ی جيب‌ها را گشت و عاقبت ... در را باز كرد. تلفن هم‌چنان زنگ می‌زد.

آقای متين دويد.

ـ الو!

صدا از آن سو گفت: منزل آقای متين؟

ـ بله.

- يك سر تشريف بياوريد اين‌جا.

ـ بله؟

ـ مگر صدا نمی‌رسد؟ يك سر تشريف بياوريد اين‌جا.

ـ هان؟

ـ می‌گويم بياييد وسايل‌اش را ببريد.

بار ديگر صدای حشرات بلند شده بود و همه جا پر از لكه‌هایی بود كه همه‌ی ماه‌های گذشته دوتایی زن و شوهر روی راه به دنبال‌اش گشته بودند. میترسيد. لكه‌ها او را ‌میترساند ... عقب عقب رفت. پشت به ديوار تكيه داد. اما ديوار هم ديگر امنيت نمی‌آورد. مثل ديوانه‌ای از خانه بيرون پريد. بيرون خانه اما ... نه ممكن نبود. نسيم ملايمی از همه طرف به سویاش می‌ورزيد. چشم‌ها را تنگ كرد و از ميان تور مژه‌ها گذشت. دستمال حريری پر از سيب ميان زمين و آسمان آويزان بود. سنگ‌ها، سنگ‌های كنار راه همه به زمزمه به او چيزی گفتند. ديوارها همه سبز می‌زد و مهی شيری رنگ همه جا بر سطح زمين جاری بود. گل‌ها پنجره‌هایشان را باز میكردند و ميان آفتابی كه آن‌جا بود زن‌اش را ديد؛ از پشت تور كلاه‌اش به او لبخند می‌زد. در كت و دامن كتان تابستانی چه‌قدر جوان و زيبا شده بود. بر لبه‌ی كلاه‌اش گلی بود و پرنده‌ای.

زن دست تكان داد. از روی جوی‌ها میپريد؛ به سویاش می‌آمد. راه نمی‌رفت، پرواز می‌كرد. قوهای سپيد در درياچهی سيم‌گون شنا ‌میكردند و از گل‌ها، بخاری گرم در هوا منتشر می‌شد. آقای متين بازو به بازوی زن‌اش داد و سرشار از حس معطری كه احاطه‌اش كرده بود عاقبت در انتهای راه پسری را ديد غوطه‌ور در همان مهیكه از اسفالت خيابان برمیخاست؛ با قفسی در دست به سویاش می‌آمد و او می‌توانست صدای قناری‌ها را به وضوح بشنود.

 

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی شصت

هفتم شهريور ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved