|
چهاردهم امرداد ، چهل و نُهمین سالروز درگذشت بزرگ بانوی آواز خوانی ست که همه ی خانم های آواز خوان ایرانی بعد از او تا به اکنون ، از کوچک و بزرگ و پیر و جوان ، مدیون او و اراده اش و زحمات فراوان اش در این راه هستند. قمرالملوک وزیری ، بزرگ بانویی آغازگر به معنای واقعی است. او به معنای واقعی ، یک معجزه بود. او راهی را آغاز کرد که پیش از او هیچ بانویی حتا جرات نمی کرد که به آن فکر کند. قمر در واپسین سال های دوره ی قاجار به دنیا آمد. سال هایی که جامعه ی استبداد زده ی ایران ، مدت کوتاهی بود كه از زیر یوغ پنجاه ساله ی سلطنت «ناصرالدین شاه قاجار» رها شده بود و تازه داشت نفس می کشید. سال هایی که بنیان پوسیدهی حكومت قاجاریان به دلیل بیلیاقتی ،خرافهپرستی، وطنفروشی، رشوهخواری، اختناقآفرینی و شورشهای محلی فروپاشیده و ملت ایران شاهد دست به دست شدنِ كاخ سلطنتی از قاجاریان به پهلویان بود. سال هایی که هنوز علوم و معرفتِ مسلطِ روز عبارت بود از : رمالی ، دعانویسی، آداب طهارت، جن گیری، مارنویسی، آداب زیارت و نظایر این ها. و درست در همین زمان، دانش و معرفت اروپا ، از اندیشه و نبوغ فرزندان متفكر خویش: آدام اسمیت ، كارل ماركس ، مری ولستون كرافت ، اگوست كنت ، دوركیم، اسپنسر ، جسی برنارد ، ولتر ، نیچه، ادیسون ، جان استوارت میل ، روسو ، هگل و… بهره میبرد و بر غنا و زیبایی زندگی اجتماعی میافزود. آن چه در اندرونیها و كاخها می گذشت ، به اندازهی صدها سال نوری از زنده گی غمناك و سراسر عزاداری تودهی مردم فاصله داشت. اگر عیش و نوش بود، اگر طرب و شادی بود، اگر جلسات بزم و ساز و موسیقی بود، در پشت دیوارهای بلند كاخها بود و بس ، و كسی جرأت عمومی كردن این لذتها را نداشت ، زیرا بهرهوری مردم از شادی و لذتها و عمومی شدن نعمت ها و هنرها و دانش و خرد، برای بنیان لرزان كاخها، مضرّ و خطرآفرین بود. قمرالملوک وزیری در سال 1284 در تاکستان قزوين در يک خانواده ی مذهبی به دنیا آمد. چهار ماه پيش از تولد، پدرش "سید حسن " را از دست داد. وقتی هیجده ماهه بود مادرش "طوبا" نیز به دلیل بیماری حصبه درگذشت و سرپرستی قمر را مادربزرگ اش "خیرالنسا افتخار الذاکرین" که روضه خوان حرم ناصرالدین شاه بود ، بر عهده گرفت. قمر خود در این باره می گوید: «هیجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فروبست. آغوش و لبخند مادر را هرگز ندیدم. پس از آن به دامان مادربزرگم "خیرالنسا افتخار الذاکرین" که روضه خوان زنانه ی حرم ناصرالدین شاه بود ، پناه بردم.» قمر در دوران وقوع جنگ جهانی اول ، نُه ساله بود. او از همان دوران کودکی ، با مادربزرگ خود به مسجدها می رفت و با صدای کودکانه ی خود ، مرثیه های غمناک را تکرار می کرد. خودش در این باره می گوید: «من بیش تر وقت ها با او به مسجد می رفتم و به صدایش گوش می کردم . با صدای او بزرگ شدم این صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همین صدا را پیش خود زمزمه می کردم» وقتی بزرگ تر شد احساس کرد که خواندن را دوست دارد و از مادربزرگ خواست که او را نزد استاد موسیقی ببرد تا تعلیم آواز بگیرد. دوره ی زمانی وحشتناکی برای این کار بود و اصلن چنین کاری در ایران مرسوم نبود که دخترکی نزد استاد مرد ، تعلیم آواز ببیند. جامعه ی آن زمان ایران ، نه تنها مخالف چنین کاری بود که آن را قبیح و نابخشودنی و گناهی بزرگ می دانست. به همین دلیل مادربزرگ ابتدا مخالفت کرد ، اما قمر بر درخواست اش اصرار و پافشاری می کرد و به دلیل همین پافشاری قمر ، مادربزرگ موافقت کرد و چندی بعد پیرمردی با نام معلم آواز به خانه ی آن ها راه یافت. بعد از گذشت مدت کمی ، این نخستین استاد قمر که هویت اش بر همه پوشیده مانده است ، چشم از جهان فرو بست . قمر و مادربزرگ اش در پی یافتن استاد دیگری برآمدند. اما از بخت بد ، درکشمکش چنین کاری ،مادربزرگ هم که تنها مشوق و پشتیبان قمر بود ، از جهان رفت. در این زمان قمر نیازمند حامی مقتدری بود و دست سرنوشت، استاد «بحرینی» را سر راه او قرارداد و او پدرانه در راه تعلیم قمر همت کرد.
قمر در خانه ی روانشاد «بحرینی» ساکن شد و با او به تهران آمد و درمجالس انس او با موسیقیدانان سرشناس آن زمان از جمله استاد «نظام الدین لاچینی » آشنا شد و این همان کسی است که درگسترش شهرت قمر نقش مهمی بر عهده دارد . بدین ترتیب بعد از چندی توانست با یاری و رهنمود وی برای نخستین بار چندین تصنیف بخواند و در کمپانی “پلی فون” ضبط کند .او در این زمان ، شانزده سال داشت. از آن جایی که قمر به لحاظ موقعیت ویژهاش، هم با محافل ثروتمندان و بالا دستان و هم با مردم عادی و هم فرو دست سر و كار داشت ، تفاوت های بزرگ و بیشمار طبقات مختلف مردم را به خوبی درک و حس می کرد و همین سبب شد که اشعار و تصنیف هایی را که برای زمزمه کردن انتخاب می کرد دارای درونمایه ی مردمی باشد و همین امر صدایش را در خدمت شعر پیشروی زمان اش قرار داد.
قمر به واقع زنی شجاع ، باصراحت و بی پروا و با شهامت بود که اگر چنین نبود در همان روزهای نخست کارش نابود می شد. این گونه گفته اند که شاید استقلال شخصیت اش به دلیل از دست دادن پدرو مادرش در سنین خردسالی و نیز ازدواج نافرجامش در سن چهارده ساله گی که یک ماه بعد از ازدواج به طلاق منتهی شد ، بوده است. به هر شکل ، آن چه که از قمر و روند زنده گی اش در دست است ، نشان میدهد كه وی از قالبهای تنگ زنان هم دوره ی خود ، فراتر میاندیشیده است. او به جای تمكین، طنازی، خودكوچكبینی و دوگانه گی كه چهرهی آشنا و تحمیلشده ی زن ایرانی بود، عصیان، صراحت، سنتشكنی و یكرنگی را برگزید. قمر شانزده ساله بود که مهم ترین حادثه ی زندگی وی که آشنایی با استاد «نی داوود»، که استاد مسلم تار بود، در محفلی اتفاق افتاد . استاد نی داوود در این باره می گوید: از صاحب خانه، ساز خواستم و با صدای قمر شروع به نواختن کردم . بعد هم به او گفتم صدای فوق العاده ای دارید ، چیزی که کم دارید ، آموختن گوشه های موسیقی ایرانی است وپس از پاِیان مجلس آدرس کلاس خود را به او دادم و گفتم شما نیاز به آموزش ردیف دارید. او از این پیشنهاد استقبال کرد وبا عشق به خواننده گی ونیز تلاش بسیار توانست به سرعت فنون خواننده گی را بیاموزد و از آن پس با آن زیبایی شگفت انگیز و آن صدای ملکوتی الهه ی آواز ایران شد.» بعد از سقوط سلسله ی قاجار و آغاز دوران نوگرایی ، بسیاری از ایرانیان که در اروپا به تحصیل اشتغال داشتند، به ایران بازگشتند. در بین آن ها کلنل «علی نقی وزیری» پس از مراجعت از اروپا در اسفند ماه 1302 خورشیدی ، «مدرسه ی عالی موسیقی» را تاسیس کرد و پس از آن نیز به تاسیس «کلوب موزیکال» در تهران همت گماشت. با افتتاح و فعالیت این كانونها و بعدها با تاسیس رادیو ، هنر آوازخوانی قمر، اوج تازه ای گرفت و شكوه و غنای آواز او به جریان نوگرایی و روح تحولخواهی روشنفكران زمانهاش یاری داد. در این دوران، قمر، نخستین كنسرت خود را در «گراند هتل» به سال 1303 یعنی در سن نوزده ساله گی اجرا میكند. حضور شجاعانه ی او به عنوان آوازهخوان زن در سالنهای عمومی و كنسرتها باعث شد كه «كلنل وزیری» خواهان شركت زنان در كنسرتها شود. تحقق این امر سرانجام با پیگیری و مذاكرات وزیری با مقامات وقت به وجود آمد و توافق شد که هفتهای یك شب، خانمها نیز بتوانند در كنسرت شركت كنند و از تماشای برنامههای هنری بهره ببرند.
قمر نخستین آوازخوان زن ایران بود که کنسرت برگزار کرد. او توانست این کنسرت تاریخ ساز خود را در سالن گراند هتل(در لاله زار) همراه با ساز استاد «مرتضا نی داوود» برگزار کند . خود قمر در مورد این کنسرت می گوید: «آن شب یکی از خاطره انگیز ترین شب های زنده گی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه جا را جمعیت گرفته و ناگفته نماند که خیلی ها هم ناراحت و حتا عصبانی بودند . ترس مبهمی در وجودم خانه کرده بود. من با تاج گل زیبا یی روی صحنه ظاهر شدم . حاضران با کف زدن و شور و شوق ورودم را به صحنه گرامی داشتند و این همه استقبال ناگهان به من اعتماد به نفس بخشید و جان داد . بی اختیار اشک شوق در دیده گانم آمد ، اما نوای ساز مرتضا خان به دادم رسید و فرصتی یافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعیت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضا خان دوختم و او پس از مدتی با اشاره ی سر و چشم به من فهمانید که باید آواز را شروع کنم آب دهانم را قورت دادم و با رعایت آن چه که تعلیم دیده بودم ، آواز را آغاز کردم و دیگر از عهده بر نمی آیم که بگویم مردم در پایان چه کرد ند . اما بعد ازاجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمودند وتعهد گرفتند که دیگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم را که فکر می کردند بعد از این اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسیار گذاشتند. اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بود م ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم.»
از آن پس قمر الملوک وزیری به شهرتی همپایه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادویی خود رسید و شهرت او روز افزون گشت. مردم برای دیدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک دیده می شد و بلیت این کنسرت ها به بهای بسیار بالا ، بین بیست تا بیست و پنج تومان – یعنی برابر با حقوق ماهانه ی یک کارمند عالی رتبه ی آن زمان – به فروش می رسید و این مبلغ در بازار سیاه گاه چند برابر می شد. در همین زمان بود که «علی وکیلی» بنیان گذار سینما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتیب داد که این شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشید . بلیت های این کنسرت به پنجاه تومان هم رسید و حتا در شب های آخر بسیاری ازکسانی که بلیت نشستن به دست نیاورده بودند، تا پایان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ایستاد ند . مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشیدند ، بعداز پایان خواندن اش ، آن قدر شگفت زده می شدند که بی توجه به فاصله ی خودشان و صحنه – با شور و هیجان – آن چه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم این مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آن هاست . او از همان آغاز کار، خط خود را یافته بود . پس تمامی این هدایا را می پذیرفت و صرف مردم بی بضاعت می کرد .خانه های کوچک می خرید و به مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت ، برای دخترکان تنگد ست جهیزیه تهیه می کرد ، برای بیمارستان ها تخت می خرید و بطور کلی می توان گفت که این سرمایه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد. در آن روز ها در آمد کنسرت های قمر سر به فلک می کشید . بی مناسبت نیست که همین جا گفته شود ، در مجالس خصوصی بعد ازهرچهچه ای که می زد کمترین جایزه اش این بود که دهانش را پُر از طلا اشرفی کنند.
«یک شب بعد از اجرای کنسرت در گراند هتل و اوج شهرت قمر بود که تیمور تاش وزیر دربار رضا شاه ، از مهمانی مجللی یاد داشتی برای قمر فرستاد و از او خواست که به خانه اش برود . قمر از رفتن خود داری کرد و زیر نامه نوشت : اگر تو تیمور تاش هستی ، من هم قمرم !»
"جعفر شهری" هم در این باره اشاره ی جالبی دارد ، او می نویسد: «قمر دختر یتیمی را به فرزندی برگزیده و به سر و سامان رسانده و در تدارک جشن عروسی بود که علی اکبر داور وزیر دارایی آن زمان کلاه خود را پر از سکه ی طلا نمود و برایش پیام فرستاد که به نشانی این کلاه درمیهمانی خانه اش حضور یابد. قمر، کلاه پراز سکه را پس فرستاد و پاسخ داد که برو به فرستاده ات بگو ، امشب همه ی طلاهای دنیا از آن من است ! امشب عروسی دختر من است و می خواهم فقط برای دل او آواز بخوانم ، نه برای تو و طلای تو.
"رضا وهدانی" در مقاله ی خود می نویسد: «در آن زمان ها بدون استثنا صاحب هر قهوه خانه به خاطر صفحه های قمر- با هر جان کند نی که بود- یک گرامافون می خرید و آن وقت ولوله ای جلوی قهوه خانه ی خود به راه می انداخت . قمر که نا گزیربود برای آن که شناخته نشود خود را در چادر وپیچه بپوشد و با درشکه رفت وآمد کند ، هر گاه که این گروه انبوه و شوریده را می دید که دور گرامافون قهوه خانه ها جمع شده و مستانه به صدایش گوش میکنند از ته دل قربان صدقه شا ن می رفت.
قمر پس از دلداری درشکه چی به گونه ای که دو دوست با هم به گفت وگو می نشینند ، از کم و کیف عروسی و زمان و مکان خانه ی عروسی با خبر می شود و می فهمد که عروسی در خانه ای در جنوب شهر و دو روز د یگر است.
طرف های غروب قمر با یک دسته مطرب رو حوضی وارد خانه ی عروسی می شود ، با ورود او شور و غوغایی در در همسایه گان در می گیرد، بلوایی به پا می شود ، مردم برای دیدن او به پشت بام ها هجوم می برند ، درشکه چی که تازه موضوع را در یافته است ، می خواهد از شادی و شرمندگی خود را روی پاهای قمر بیاندازد ، اما قمر نمی گذارد و می گو ید نگفتم خدا بزرگ است ، این هم قمری که آرزویش را داشتی و بدان که من هرگز یک شاخه موی شما ها را با صد تا از آن ها که گفتی عوض نمی کنم . آن گاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هدیه دادن به عروس و داماد ، به مطرب ها می سپارد تا آنجا که ممکن است بزنند و بخوانند و عروسی را گرم و نرم کنند و خود مجلس را ترک می کند. » از صدای جاودان قمر، نزدیك به چهارصد و بیست و شش صفحه ضبط كردهاند كه متأسفانه بیست و سه صفحه از بین رفته است. جالب است بدانیم كه قمر نخستین دستمزد ضبط صدایش را به خرید و هدیه كردن بیش از هفتاد تختخواب به شهرداری اختصاص میدهد كه به امر نگهداری و آسایش بچههای بیسرپرست به كار رود.
قمر از نخستین هنرمندانی است كه برای بزرگداشت یك هنرمند از كارافتاده وبه نفع او، كنسرت داد و درآمد حاصل از این کنسرت را به وی تقدیم کرد. کاری که در بین هنرمندان امروز ما مرسوم نیست. قمر را در سال 1330در يک " فيلمفارسی" شرکت دادند ، فیلمی به نام «مادر» . قمر در این فیلم حدود بیست دقیقه ظاهر شد و آواز خواند. فیلم مادر در اسفندماه 1330 به نمایش درآمد. در این فیلم دلكش نیز ایفای نقش میكرد. قمر بیش تر درآمدی كه از این كار به دست آورد به بیمارستان مسلولین اهدا كرد. وی آن چنان عشق و علاقهای برای گرفتن دست محرومان و حمایت از تهیدستان داشت كه همواره میگفت: «روزی كه نتوانم چیزی به كسی ببخشم چنان احساس درد و بدبختی میكنم كه دلم می خواهد زار زار بگریم»
در این سال قمر آواز ارزنده ای همراه با نوازند گی برادران معارفی در رادیو ضبط کرد و این آخرین کار اوبود، اما جامعه ی آن روز و حتا گرداننده گان رادیو ، قدر و منزلت اش را درك نكردند و حتا در زمانی كه پس از سكته اول، آن طراوت و سرزنده گی را از دست داد و آن حنجره ی جادویی از کار افتاد . از آن پس قمر خانه نشین و بستری گردید و در تنگناهای مالی گرفتارآمد ، دوستانش او را ترک گفتند، در این روزهای دلتنگی از مردمی که قمر این همه به آن ها مهر ورزید و هنر ارزنده ی خود را نثارشان کرد، در زنده گی او رد پایی نیست و همین سال هاست که همه چیز و همه کس را زیر سؤال می برد. بعد از چندی در پی تأمین معاش برآمد و به ناگزیر در کافه ی شکوفه نو استخدام شد ، با شبی سی تومان . "جعفر شهری" در این مورد گزارشی دارد که بر اساس آن می توان به داوری نشست . «شهری» می گوید:
باری … قمری که آن شب دیدم با قمر بیست سال پیش از زمین تا آسمان فرق کرده بود . مو هایش جو گندمی نزدیک به سفید ، قامتش خمیده ، تواضعش بی رمق ، و صدایش بی حوصله بود طبق معمول خود آوازی و تصنیفی خواند و عده ی قلیلی از سالخورده گان برایش کف زدند، او هم سری از روی خسته گی و دلتنگی فرود آورد و سپس صحنه را ترک گفت . بسیار غمگین شدم و با اندوه از دوستم پرسیدم ؛ قمر کجا و این جا کجا ؟ دوستم از روی تأسف سری تکان داد و گفت : همه از استیصال است از استیصال ! آن گاه از شکوفه نو بیرون آمدم چرا که تحمل آن صحنه را نمی توانستم کرد و در طول راه تمام مدت به ناسزاواری آن چه د یده بودم ، فکر کردم.
با تمام این تنگدستی و بیمهری جامعهی آن روز، اما ایمان عمیق قمر به اعتلای هنرِ این مرز و بوم، ذره ای کم نشد و در واپسین گفتههایش شور و امید خود را چنین به تصویر كشید:
من مردهام اما خاطرهی من، خاطره ی حیات هنر من نمرده است، خاطرهای كه در آن هیچ گونه كینه و دشمنی و گستاخی و حسد و شاید هم پستی و رذالت و پولپرستی وجود ندارد. اطمینان دارم كه كسی بعد از مرگم از من بدگویی نمیكند، زیرا من هنرم را بنده تجارت نكردم و همیشه آن را در راه تحقق بخشیدن به آرزوهای ملی و میهنی خودم بهكار انداختهام. من ثروتی ندارم، هیچ چیز، اما دلهای یتیمانی را دارم كه بهخاطر مرگ من از غم مالامال می شوند، چشمهایی را دارم كه در فقدان من اشك میریزند، یعنی همان دخترها و پسرهایی كه لبخند و مهر مادر را ندیدهاند، همانها كه با پول من پرورش یافتند، شوهر كردند، داماد شدند و حالا بهجای آن كه در فاحشهخانهها یا زندانها بهسر برند، آدمهای خوشبختی هستند. وقتی من آن ها را بزرگ میكردم پای شمع و آینه عروسیشان با تمام احساس وجودم، باتمام شادیهای زندگی ام آواز میخواندم دست میزدم و شاید هم میرقصیدم، آن ها تنها بودند اما من تنهایی را در وجود آن ها میكشتم...»
پس از سكته دوم، قمر را كه به كلی صدایش را از دست داده بود، به رادیو دعوت میكنند تا از وی تجلیل به عمل آورند اما در تمام طول برنامه، قمر فقط اشك می ریزد و جز چند كلمه نمیتواند چیزی بر زبان آورد. متأسفانه نوارهایی كه از وی در رادیو ضبط شده بود ، چند سال بعد با ورود دستگاه مغناطیسی ضبط صوت، همه پاك میشود و برای همیشه از بین میرود.
« بانو قمرالملوک وزیری که یکی از افتخارات موسیقی ایران بود زند گی را بدرود گفت.» مجله ی "تهران مصور" به نقل قول از دکتر "ساسان سپنتا" نوشت : « جنازه ی قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امام زاده قاسم فرستاده شد . پس از شست وشو هنگامی که جسد او را به یکی از مساجد شهر منتقل کردند ، تا به وسیله ی رادیو ، برای تشییع از مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، هیچیک از متولیان مساجد حاضر نشدند که آن را تنها یک شب به عنوان میهمان بپذ یرند، به ناچار پیکر او را چون اشخاص مجهول الهویه به سرد خانه ی پزشکی قانونی سپردند. "بنان" به قمرلقب «ام کلثوم» داد ه بود و می گفت : «قمر ملکه ی آواز ایران و در واقع پل ارتباطی میان قُدمای قبل از خود و آینده گان بعد از خود بود . او موسیقی دِ لِی دِ لِی گذ شته را با تحریر های بی نظیرش سر و سامانی بخشید . روانشاد "سعیدی سیرجانی" هم قمر را «ام کلثوم ایران» می دانست . وی در گفتاری شور انگیز با حسرت و تأسف عنوان کرد : « نمی دانم چه گونه است که وقتی ام کلثوم می میرد ، مصر عزا دار می شود . همه ی مردم حتا جمال عبدالناصر در تشییع جنازه ی او شرکت می کنند، خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد یل می نمایند ، اما هنگامی که قمرآزاده و مهربان بعد از آن همه سختی ها از میان می رود، آب از آب تکان نمی خورد، هیچکس خبردار نمی شود و در نهایت، مسجد یان هم با این جنازه ی معصوم این گونه بی خردانه و ناجوانمردانه رفتار می کنند .» روانش شادباد.
آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره شش نوزدهم امرداد 1387 خورشیدی
منابع: -------------------------------------------------------- «از صبا تا نیما » ، یحیا آریان پور - 1357 «آوای مهربانی» ، زهره خالقی ـ نشر دنیای مادر 1373 «تهران قدیم» ، جعفر شهری. «ماهنامه ی آدینه» ، شماره 129 ، رضا وهدانی. «ماهنامه ی هنر و مردم ، امیر جاهد ، 1352. «سرگذشت موسیقی ایران» ، روح الله خالقی ، 1362 با سپاس از سایت « Persian Developer »
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |