یه وقتایی دلم برای دوران کودکیم تنگ می شه ، خیلی تنگ ، یه جوری که دلم می خواد برگردم به اون روزا. یه وقتایی خواب اون روزای خوب و قشنگ را می بینم.  دیدن گل های لادن و شمعدونی منو همیشه می بره به رویاهای کودکیم ، لادن و شمعدونی را خیلی دوست دارم.

ما تو یه خونه ی خوشگل ویلایی زنده گی می کردیم که حالا دیگه اثری ازش نیست ، تبدیل شده به یک آپارتمان چند طبقه ی بی قواره و همه ی زیبایی های گذشته شو از دست داده. خونه ی ما یه حیاط داشت که زیاد بزرگ نبود ، اما کوچک هم نبود ، یعنی می شد توش دوچرخه سواری کرد و غرق لذت های کودکانه شد. یه درخت سیب داشتیم ، یه درخت انجیر و یه درخت گلابی. یه حوض خوشگل آبی رنگ هم داشتیم که هر سال بعد از عید نوروز میزبان ماهی کوچولوهای قرمز سفره ی هفت سین می شد. حوض زیبا با ماهی های قرمز و فواره اش ، بدجوری کرشمه می کرد.

خونه مون خیلی خوشگل بود. یه ایوون داشت که جلوی نرده هاش ، گلدونای لادن و شمعدونی صف کشیده بودند. شمعدونی های معصوم و زیبا با گل های قرمز و نارنجی ، صورتی ، سفید و بنفش ، همیشه  لبخند می زدند.

 لادن های توی گلدون ، نارنجی و زرد بودند  که میون برگ های دایره ای ریز و درشت سرشونو بالا می گرفتن و همه ی حیاط را تماشا می کردند و برای این که بهتر ببینند خودشونو از ایوون به سمت حیاط پایین کشیده بودند و من همیشه به نظرم می اومد که تو سرازیر شدن به سمت حیاط ، با هم مسابقه گذاشتند.

تو حیاط ، نسترن داشتیم  که گل های قرمز خوشگل اش ، همه ی دیوار حیاط را در تسخیر خودشون گرفته بودند و یک نوع گل رُز سفید هم تو حیاط بود که نمی دونم چرا اون مدلی بود ؟ کنار دیوار جا خوش کرده بود و ساقه هاشو فرستاده بود بالای دیوار  و  همه ی گل های سفیدش ، رو لبه ی بالای دیوار نشسته بودند و همه ی حیاط را می پاییدند ، وای که چه قدر قشنگ بود!!!

من نسترن ها و رُزهای سفید و لادن ها و شمعدونی ها را خیلی دوست داشتم اما از گل های تو باغچه دل خوشی نداشتم ، همیشه مزاحم بازی من و خواهر و برادرم می شدند . مادرم پشت هم سفارش می داد : مواظب باشین! با توپ نزنین گل ها را بشکنین! با دوچرخه نرین تو باغچه بزنین باغچه رو داغونش کنین!

مادرم در یه گوشه ی حیاط ، فلفل سبز و ریحان و توت فرنگی کاشته بود و علاوه بر گل ها ، نگران حال اونا هم بود که مبادا آسیب ببینند.

اما لادن ها و شمعدونی ها ، نسترن ها و رز سفید ، هیچ وقت مزاحم بازی ما نبودند. من موقع بازی کردن همیشه تصور می کردم که لادن ها و شمعدونی ها ، تماشاچیان بازی ما هستند ، تماشاچیانی که بلیت گرفتند و در جای مخصوص نشستند ، و نسترن ها و رزهای سفید هم تماشاگرانی هستند که بلیت گیرشون نیومده و سرپا ایستادند و بازی ما را تماشا می کنند. اون موقع ها ، صدای تشویق شونو به وضوح می شنیدم و همیشه براشون دست تکان می دادم و ازشون تشکر می کردم.

موقع دوچرخه سواری که از کنارشون رد می شدم ، باهاشون حرف می زدم ، باور کنید جوابمو می دادند.

الان دیگه اون خونه نیست ، رو ایوونش شمعدونی نیست . الان تو ایوون هیچ خونه ای شمعدونی نیست ، الان دوره ی ایوان های بی شمعدونی شده ، ایوان های بی شمعدونی را دوست ندارم ، دوست دارم برگردم به همون کودکی ، پیش نسترن ها ، برگردم به همون وقتی که ایوون خونه مون غرق لادن و شمعدونی بود و حیاط خونه مون در بهار و تابستون ، زیباترین جای دنیا بود.   

 

آنسه امیری - مجله اپیزود ، شماره شش

نوزدهم امرداد 1387 خورشیدی

 

Home

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved