به چشمداشت کدام ستاره
آبی‌ترين فاصله‌ها را نشان کردی
تا کلاغان
به وسوسه
‌ی چيدن زبرجدهايت
منقار بگشايند ؟
 

غافل از بی‌قراری باد و
سرگشته‌گی ابر
به جلوه‌ی پاره آفتابی بی‌رمق
شعله‌ی زربفت فانوس‌ات را
در ظلمت کشتی
و رويای مهتابی را در سنگی کبود.

 بی که عدالت را
جز سنگ‌پاره‌ای خونين
در جنون قديسان ديده باشی،
بوی نان و بوی عشق
به هر زبان فرياد کردی
اما، عاشقانه‌ترين کلمات‌ات را
چنان به سوزش تازيانه‌ها دوختند
که کينه
‌ی زيباترين
گردن آويز ِ روياي‌ات گشت.

وقتی بلوغ زودرست
بر شانه‌های سرد خاک
تا پشت ميله‌های زنگ‌خورده
بدرقه می‌شد
اندوه، باوری در گُل ِسوخته‌ی
گونه‌هايت بود،
و تاول پاي‌ات
در هذيان جاده سر باز می‌کرد.

تا بازت بشناسم
(به طلسم هر ساحری که درآيی)
از گنبد شعر
در دفترم علامات ظاهر می‌شود؛
در شهر فرشته‌گان
در رَپ رَپ سياهان
در عطر سودايی بازارهای چينی.
در عدالتی زخمی
ورق‌های سوخته
کتابی به آب شسته؛
در تاريخی که من‌ام.

تکرارم مکن!
بر امواج‌ام بران.
اسارت را جاودانه مگير،
از شريان آبی رگ‌هايم بنوش.

بر مَرکب توفان‌ام بنشين،
و به تن پوش‌ات
رَدای کهن سالم، نو کن

تا خويشتن را در زلال انديشه
از کينه‌ی خاموش ِچرک تاب
مطهر کنی،
بر پشت سنگی‌ام بايست
و به راز بزرگ آدمی
و رويش گلی کوچک
در لابه‌لای سنگ‌فرشی شکسته
شهادت ده.

تازه‌گی چه خبرها؟
کهنه هم خبری نیست
 جز گرفتن و بستن
 کار تازه‌تری نیست
شور و شوق و تحرک؟
 طرفه‌یی که ندیدیم
 هر چه بود، همان هست
 تحفه‌ی دگری نیست
 پیش‌بینی فردا؟
 تلخ‌کامی دیروز
 در مجال تصور
 شهدی وشکری نیست
 کو کرامت و عصمت
 دم مزن که درین شهر
غیر ناخن و دامن
 هیچ خشک و تری نیست
عصمتی به دو تا نان؟
 گر گرسنه بمانی
 در معامله دانی
 آن‌چنان ضرری نیست
 شهر نکبت و خواری
 بی مجامله آری
 جز عفونت ازین گند
سودی و ثمری نیست
 شب به روز رسد باز؟
 روز؟ هرگز و هرگز
 در تلاطم ظلمت
 ساحل سحری نیست
ساز کن قوقولی قو
 کو تسلط و تاج‌ام ؟
 من کلاغ‌ام و با من
 این چنین هنری نیست
 ای کلاغ بدآواز
 با شمایل ناساز
گرچه آیه‌ی یأسی
در منت اثری نیست
 باش تا نفس صبح
 درفساد بگیرد
 بیشه‌زار خشونت
خالی از شرری نیست

 

كیف‌ام را بگردید چه فایده؟
ته جیب‌ام آهی پنهان است كه مدام شنیده: ایست!

ول‌ام كنید!
           اصلن با بوته‌ی تمشك می‌خوابم و از رو نمی‌روم
چرا همیشه زنی را نشانه می‌گیرید
كه دل از دیوار می‌كند
                     قلبی به پیراهن‌اش سنجاق می‌كند؟
در چمدان‌ام چیزی نیست
جز گیسوانی كه گناهی نكرده‌اند
                                               ول‌ام كنید!
خواب دیده‌ام این دل را از خدا بلند كرده‌ام كه به فردا نمی‌رسم
خواب دیده‌ام آن جا كه می‌روم
كفش‌هایم به جمعه می‌چسبد
نكند تمام زمین خدا سرطان خون دارد؟
قاصدكی را فال می‌گیرم و رها می‌كنم به ماه:
برگرد جمعه‌ی روزهای بچه‌گی
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روییده بود از دست‌اش
 و من با تمام ده انگشتی كه بلد بودم
                                  عاشق‌اش بودم
چرا همیشه زنی را نشانه می‌گیرید
كه قلبی به پیراهن‌اش سنجاق كرده است ؟
 
این جا همیشه پرواز معطل است
در تیر و كمان كوچه‌های جنگ
                         یا دامن گل‌دار طناب رخت
 به هرحال شب‌پره‌ها پیر می‌شوند
دستِ‌كم عكس كودكی‌ام را پس بدهید!
غریب‌تر از بادبادكی كه در گنجه ماند
مهر می‌خورم و دل‌ام برای خانه تنگ می‌شود
 آنتن آسمان را نشانه می‌رود اما
بربند رخت پیراهن‌ام خدا را بغل گرفته است

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌ونُه

سی‌ويكم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved