پس از چهل سال که از اجرای جشنواره‌ی موسیقی سه روزه «ووداستاک» می‌گذرد، این واقعه در ذهن عموم مردم هنوز به صورت یکی از مهم ترین وقایع مخالف جهت جریان اصلی در دهه‌ی شصت میلادی امریکا باقی مانده است.

برای بسیاری از مردم امریکا میراثی که از این کنسرت بزرگ بر جای مانده، کسانی که در آن شرکت کرده‌اند، گروه‌های مختلف موسیقی و نقشی که هنر آن‌ها در این جشنواره‌ی بی‌همتا داشته است، حال و هوای آن دوران و بالاخره آشنایی با افرادی که توانسته‌اند در آن زمان در این کنسرت حضورداشته باشند، هنوز هم از اهمیت خاصی برخوردار است.

اما این واقعه جادویی یعنی جشنواره‌ی سه روزه موسیقی ووداستاک، به صورتی برنامه‌ریزی شده، در روز پانزدهم ماه اوت 1969 در یک چراگاه وسیع گاو و گوسفند در دهکده‌ی کوچکی به نام « بثل» در حومه‌ی شهر نیویورک ناگهان اتفاق نیافتاد. ورا نورو، که در آن زمان که یک هفته پیش از برگزاری کنسرت به منطقه آمد تا به همراه دیگر اعضای مزرعه‌ی اشتراکی، این محل را برای برگزاری کنسرت آماده کنند می‌گوید:«درچند روز کوتاه، این ده کوچک با مراتع وسیع و سرسبز- وسط یک ناکجاآباد - ناگهان با حضور صدها هزار نفر تبدیل یک شهر بزرگ شد. این منظره واقعن تماشایی بود

ورا به یاد م‌ آورد:«در محل کنسرت، صدها هزار نفر با لباس‌های کاملن غیرمتعارف و برخی حتا کاملن لخت و عور حضور داشتند. در حالی که عده ای به شدت تحت تاثیر مواد مخدر مختلف بودند و نمی‌شد به خوبی فهمید چه می‌گویند یا چه می‌کنند، برخی هم به جایی رسیده بودند که دیگر در یک دنیای خیالی و درعالم هپروت در این دنیای خیالی ذهنی چرخ می‌زدند

بيش از سی گروه موسیقی که قرار بود در این کنسرت سه روزه برنامه اجرا کنند، از گل‌های سرسبد و از بهترین‌های موسیقی آن دوران به شمار می رفتند. شرکت کننده‌گان در این میان توانستند به تجربه‌ی دیوانه‌کننده‌ی اجرای موسیقی توسط جیمی هندریکس و جنیس جاپلین، کارلوس سانتانا، سی‌تارنواز هندی راوی شانکار و گروه معروف کرازبی استیل نش به همراه نیل یانگ برسند.

چند ساعتی بیش‌تر از آغاز کنسرت نگذشته بود که ناگهان ریزش یک باران سیل آسا آغاز شد و مراتع سرسبز را درخود فروپوشاند. در چند لحظه کوتاه علفزار سبز، تبدیل به دریایی از گل شد و حاضران این گل و لای را هم مثل باران و موسیقی پذیرفتند.

ورا می‌گوید:« همه جا پر از گِل بود. سرو صورت و تن و بدن مردم با گل پوشانده شده بود. بعضی‌ها از سطح گل‌آلود علفزار به داخل قسمت‌های کودپاشی شده فرو می‌رفتند و کثافت از سر و روی‌شان بالا رفته بود. اما همین موضوع خود تبدیل به مهم‌ترین بخش ووداستاک شد چرا که مردم احساس کردند با خاک و زمین درهم آمیخته شده‌اند! و زمین هم با آن‌ها به جشن و پایکوبی برخاسته استا

اما بنا برگفته‌ی ورا، که یکی از کسانی بود که زیر چادر اصلی از ریزش باران محفوظ مانده بود، مردم اهمیتی به این مسائل نمی‌دادند:« هر کسی که سرپناهی با خود نیاورده بود هم همان‌جا روی گل و لای نشسته بود و در حالی که قطرات باران به سر و روی‌اش فرو می‌ریخت از شنیدن موسیقی لذت می‌برد

با وجود آن که نماینده‌ی هیپی‌های آن دوران از هر شهر و ایالتی در این کنسرت حضور داشتند اما همه‌ی شرکت ‌کننده‌گان در وود استاک از راه دور نیامده بودند. دبی فالن که در آن زمان فقط چهارده سال داشت، اهل همان حوالی در نزدیکی محل کنسرت بود. با وجود آن که مادربزرگ و پدربزرگ دبی شرکت او را در این جشنواره قدغن کرده بودند، اما او توانست دزدکی خود را به آن‌جا برساند:« درست مثل یک پارتی بزرگ بود. یک جشن و مهمانی عظیم. لااقل من آن را به این شکل دیدم

دبی فالن به یاد می‌آورد که لباس‌های هیپی‌های آن زمان تشکیل شده بود از شلوارهای پاچه گشاد، کمربندهای پهن با قلاب‌های آهنی، تی‌شرت‌هایی با رنگ‌های الوان و رنگارگ و همه تقریبن کفش‌های بی‌رویه یا صندل به پا داشتند:« به نظرم آمد که توی یک شهری که فقط جوان‌ها در آن زنده‌گی می‌کنند قدم گذاشته‌ام

البته باید این نکته را هم اضافه کرد که همه‌ی افراد محل هم به این صورت از این کنسرت استقبال نکردند. چنان‌چه در فیلم معروف مستندی که از این واقعه ساخته شده است، کلارنس تاونزند، یک مزرعه‌دار صاحب حیوانات اهلی که به کار رساندن شیر به مناطق مختلف اشتغال داشت، می گوید:« ووداستاک یک واقعه‌ی ننگین و خفت آور بود. همه جای مزرعه‌ی من کنده شده بود. یونجه‌کاری‌های ما را نابود کردند و شیرگاوی که کامیون حامل آن نتوانسته بود از میان جمعیت عبور کند خراب شد و ما مجبورشدیم آن را دور بریزیم

این یک واقعیت بود که ترافیکی که از بیرون به داخل منطقه، در حال حرکتی لاک‌پشت‌وار بود به مسافت صد کیلومتر ادامه داشت و به همین دلیل هم بیش‌تر هنرمندان مجری برنامه، مجبور شدند با استفاده از هلی‌کوپترهای ارتشی به محل اجرای برنامه آورده شوند. مسئله‌ی جالب توجه این‌جاست که در آن زمان یعنی در دوران جنگ «ویتنام» سربازان و هیپی‌ها خود را در دو نقطه‌ی مقابل هم‌دیگر می‌دیدند.

ریچی هیون یکی از نوازنده‌گان حاضر دربرنامه در این مورد می‌گوید:« اما مسئله‌ی جالب این‌جاست که اگر کمک این سربازها نبود، هیچ کدام از اجراکننده‌گان برنامه نمی‌توانستند به این محل وارد و یا از آن خارج شوند.» ریچی هیون که یکی از نخستین نوازنده‌گانی بود که برنامه با اجرای او آغاز شد در ادامه می‌گوید:« ما چه‌گونه می‌توانستیم از این سربازها متنفر باشیم؟ این آن‌ها بودند که به صورتی در واقع، در دروازه‌های ووداستاک را برای ما گشودند

ورا نورو می‌گوید:« اما خوب ووداستاک برای ما جنبه‌ی یک جامعه را هم داشت. جایی که مردم می‌توانستند با هم‌دیگر ارتباط ذهنی برقرار کنند، شايد جایی که آن‌ها توانستند برای مدت سه روز بدون هیچ‌گونه دغدغه‌ای عقب بنشینند و به راستی به این جهان فکر کنند. درعین حال باید بگویم به نظر من مردم آن دوران، هم خوش‌حال‌تر وهم امیدوارتر بودندا

رالف کوروین یکی دیگر از شرکت کننده‌گان در جشنواره‌ی «ووداستاک» که از همان حوالی به محل آمده بود را به راستی هم که می‌توان آدمی خوش و خوش‌حال دانست. او به یاد دارد که با دوچرخه‌ای خودش را به روی تپه‌های اطراف محل اجرای کنسرت رساند و از بالای یک دریاچه‌ی کوچک به تماشای آن نشست:« توی دریاچه شاید بیشتر از دويست زن جوان، لخت مادرزاد به آب‌تنی مشغول بودند و من با تماشای این منظره به خودم گفتم: امروز روز خوبی خواهد بود

هر روز البته بارش باران در«ووداستاک» ادامه پیدا کرد. همین باعث شد که از شور و هیجان برنامه چه بر روی صحنه و چه در میان تماشاچی‌ها تا حدی کاسته شود.

کنسرت گذاران در «ووداستاک» انتظار تعدادی در حدود شصت‌هزار نفر را داشتند اما چهارهزار نفری که به محل این کنسرت هجوم آوردند، مشکل غذا، آب و فاضلاب را صدچندان کردند. با این حال برخی از حاضران از جمله دوک داولین توانستند با این مشکلات به صورتی کنار بیایند. داولین که هم اکنون به عنوان راهنمای جهانگردان در موزه‌ی چند میلیون دلاری «ووداستاک» با دریافت حقوق کار می‌کند می‌گوید:«من بالاخره به هرشکلی که بود توانستم یک چیزی برای خوردن پیدا کنم. اگر ته نوشابه‌ای چیزی هم برای نوشیدن پیدا می‌کردم آن را هم می‌نوشیدم. اگر یک چیزی هم برای کشیدن به دست‌ام می‌دادند آن را هم می‌کشیدم. اگر جای راحتی پیدا می‌کردم همان‌جا می‌خوابیدم. انگار همه چیز خود به‌خود پیش می‌آمد که وضعیت راحت تری برای من مهیا کند. من هم با همین جریان پیش می‌رفتما

اما این بهشت روی زمین نتوانست هم‌چنان ادامه پیدا کند. با فرارسیدن روز یک‌شنبه که آخرین روز کنسرت بود، ناگهان همه‌ی منابع غذایی و آب آشامیدنی تمام شد و فاجعه آغاز شد. ورا می‌گوید:« اما فکر نکنید کسی به خاطر این مسائل اخمی به ابرو آورد. نه. هرگز. بلکه مردم هریک به شکلی از هم‌دیگر حمایت و با دل‌سوزی و روی خودش به هم‌دیگر کمک می‌کردند

او می‌گوید یک نوع احساس عجیبی در فضا موج می‌زد. احساس درک هم‌دیگر و احساس یگانه‌گی و یکی بودن. حتا با وجود شوریده‌گی‌هایی که به علت مصرف «ال اس دی» به‌وجود آمده بود، جهان تبدیل به مکانی شگفت‌انگیز شده بود. بی‌نهایت زیبا، گاه ترس‌آور، شوریده اما همیشه در یک حالت نظم و پایداری ...درواقع این یک دیدگاهی بود از جهانی دگرگونه و ایده‌آل. انگار که از روی یک پرتگاه بلند، به جهانی دیگر پرتاب شده باشید. این بود احساسی که ما داشتیم

برای بسیاری از شرکت کننده‌گان، «ووداستاک» یک تاثیر جاودانه بر آن‌ها گذاشته است که هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد. رالف کوروین كه با دوچرخه‌اش‌اش برای دست‌یابی به پریوش‌های دریاچه و کمی«عشق آزاد» به ووداستاک آمده بود، این روزها هرگاه می‌خواهد به یک آرامش درونی و تازه‌سازی روان برسد، به این محل باز می‌گردد:«این تنها نقطه‌ای از این جهان است که در آن هیچ‌وقت هیچ اتفاق بدی برای من نیفتاده است

کوروین که دروصیت‌نامه‌ی خود خواسته است که پس از سوزاندن جسد او، خاکسترش را در این منطقه بپاشند می‌گوید:« شاید صدسال دیگر، بازهم این‌جا محلی برای برگزاری یک کنسرت دیگر شود و بعد یک نفر از این‌جا بگذرد، مرا توی کاغذ سیگاری بپیچد و به فضای روبه‌رو دود کند

ورا می‌گوید «ووداستاک» نه تنها بر روی زنده‌گی مردم امریکا تاثیری ابدی داشته است، بلکه او را هم برای همیشه عوض کرده و زنده‌گی او را از سیاه و سفیدی معمولی به دنیایی رنگین و غیرمعمولی تبدیل کرد:« من فکر می‌کنم این واقعه‌ای بود که مردم بتوانند به بهانه‌ی آن به دامن طبیعت یا به صورتی همان «باغ بهشت» بازگردند، دنیای خود را عوض کنند، فشارهای روحی ناشی از زنده‌گی شهری را پشت سر بگذارند و برای مدتی کوتاه به شکل دیگری زنده‌گی کنند

برای ورا، ووداستاک مثل یک بریده‌گی بود که در بافت فرهنگی این کشور پدیدار شد و هرگز هم کسی نتوانست آن را رفو کند. به عقیده‌ی او و میلیون‌ها نفر دیگر که آرزو داشتند می‌‍توانستند در این واقعه‌ی نشان دهنده حضور داشته باشند، این یک مسئله خیلی خیلی خوب و مثبت است!

منبع: صدای امريكا

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌ونُه

سی‌ويكم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved