|
آلمانی خوب(The Good German) كارگردان: استيون سودربرگ / فيلمنامه: پل آتاناسيو، جوزف كانن مدير فيلمبرداری: استيون سودربرگ / تدوين: استيون سودربرگ / موسيقی متن: توماس نيومن بازيگران: جورج كلونی، كيت بلانشت، توبی مگواير، جك تامسون، جان رودر، کریستین الیویر محصول: سال 2006 / امريكا / مدت زمان: 105دقيقه
خلاصهی داستان: در اواخر جنگ جهانی دوم و پس از شكست آلمان، قرار است كنفرانسی موسوم به پوتسدام و در تاریخ هفدهم جولای 1945، با حضور سران سه كشور پيروز در جنگ، به منظور تصميمگيری در مورد آيندهی جهان در برلين شكل بگیرد. به همين منظور يك ژورناليست امريكایی به نام كاپيتان جیک گايسمر (جورج كلونی) برای پوشش خبری اين كنفرانس، همراه با ساير نمايندهگان امريكا، وارد برلين شده است. از آنجا که گایسمر یک ژورنالیست با هوش و تیزبین است، لذا میداند که این کنفرانس تنها به مثابهی یک بازی میماند که هر یک از طرفین آن به دنبال کسب منفعتی از آن میگردند. بنابراین او بیش از آنکه توجه خود را به اخبار پیرامون کنفرانس معطوف کند، به دنبال پی بردن به سرنوشت یکی از دانشمندان آلمانی به نام «فرانتس بتمن» است که طراح و مجری ساخت بمبهای هدایتشونده بوده و اکنون هر یک از فاتحین جنگ به دنبال او هستند. اما در همین اوضاع که «گایسمر» در حال تحقیق روی این مسئله است، بهطور اتفاقی از طریق رانندهاش تالی (توبی مگوایر) با دوست قدیمیاش لنا (کیت بلانشت) برخورد میکند. «جیک» از آن زمانی که در آلمان بوده با «لنا» آشنایی داشته و اکنون سالهاست که از او بیاطلاع است. اما وقتی که او را میبیند با برخورد سرد لنا مواجه میشود و از سویی دیگر متوجه میشود که لنا به دنیال بهدست آوردن مدارک خروج از برلین است. ایندو مسئله حس کنجکاوی «جیک» را نسبت به لینا تقویت میکند و پس از مدتی متوجه میشود که لنا همسر یک افسر آلمانی به نام امیل برانت (کریستین الیویر) است که روزی دستیار بتمن بوده و گویا که از نقشههای ساخت بمبهای هدایتشونده مطلع است و اکنون جاسوسان هر سه کشور فاتح بدنبال یافتن ردی از او هستند و این درحالی است که لنا ادعا میکند که شوهرش شش ماه پیش در جریان بمباران برلین کشته شده است و ...
پلان آخر استیون سودربرگ «آلمانی خوب» را به سبك فيلمهای جنگی كمپانی وارنر در دههی 1940 ساخته است. يك فيلم نوآر سياه و سفيد با همان حركت های پانوراميك دوربين و دلیالی و نماهای بك پروجكشن داخل ماشين و نورپردازی كنتراست دار. «سودربرگ» بار ديگر در اين فيلم قدرت كارگردانی خویش را به رخ همهگان میكشد. آلمانی خوب روايتی است دربارهی آلمان بعد از حضور متفقين و شكست هيتلر. در این زمان برلين شهر سياه و ويرانهای است كه محل نزاع و كشمكشهای متفقين شده است. شايد بتوان گفت از ديد «سودربرگ» و «آتاناسيو» (فيلمنامهنويس) آلمانیها آنقدرها هم كه سياهنمایی میشوند بد نبوده اند و حتا خودشان در عين جلاد بودن گاهی هم قربانی میشدند. آتناسيو فيلمنامه را به گونه يك پازل پيش میبرد، پازلی كه قطعههای آن بر حسب تصادف منطقی در كنار هم قرار میگيرند. «جيك گایسمر» يك نظامی يهودی امريكایی است كه سالها پيش در آلمان بوده است، و اكنون برای نوشتن مطلب دربارهی كنفرانس سران متفقين در پوتسدام وارد آلمان میشود. «جيك» نخستين قطعهی اين پازل گمشده است. كه در كنار قطعهی ديگری به نام تالی، رانندهی خود قرار میگيرد تا نخستين نشانهها برای تكامل اين پازل شكل بگيرد.
روسها و امريكایی ها جنگ سرد را در آلمان با برتری جویی از هم ادامه میدهند، روسها خاك میخواهند و امريكايیها مغز دانشمندان آلمانی را. و در ميان كشمكش قدرتها جانيان جنگی که همان دانشمندان آلمانی هستند حضور دارند، كه به خاطر اينكه قرار است به شوروی و امريكا برای ادارهی آيندهی جهان و ساخت بمبها كمك كنند، آلمانی خوب هستند. از جمله شوهر «لنا» كه همراه با لنا به نوعی قطعات مهم اين پازل گم شده محسوب میشوند. «لنا» دوستدختر «تالی» است، »تالی» هم رانندهی «جيك» كه سالها پيش با «لنا» در رابطه بوده است، در چنين روايتی «سودربرگ» با دنبال كردن تكههای متفاوت اين پازل، به دنبال آشكار كردن ماهيت خود پازل است نه تكههای آن، يعنی بايد گفت مهم تر از سرنوشت پرسوناژها سرنوشت خود داستان است كه اهميت دارد. اما شايد گيراترين صحنه و سكانس، بخشی است كه همسر «لنا» كه تا پيش از اين مخفی شده و لنا مدعی مرگاش بود در خيابان و در حالی كه نيروهای متفقين رژه میروند، توسط نيروهای امريكایی ترور میشود. سپس در يك حركت زيبای دوربين، مردمی را مي بينيم كه بی آنكه بدانند چه اتفاقی افتاده، گرد يك دايره كه جسد همسر «لنا» و جسم زخمی«لنا» در مركز آن است گرد آمدهاند و دست میزنند. اين بخش اوج قربانی شدن آلمانها را در يك امر خودخواسته و از سوی ديگر ناخواسته نشان میدهد. اما نكتهی قابل توجه، ارجاعی است كه در پايان كار به فیلم كازابلانكا اثر «مایکل کورتیز» داده میشود، صحنهی فرودگاه و خداحافظی «لنا» با «جيك» نمونهی كاملن مشابهی است از «كازابلانكا» در یكی از نقدها كه بر اين فيلم نوشته شده بود، به اين مطلب اشاره كرده بودند، كه «آلمانی خوب» بيشتر تقليدی از«كازابلانكا» است تا تجليلی از آن.
در سكانس پايانی كه «لنا» و «جيك» از هم خداحافظی میكنند، «لنا» با گفتن حقيقت اينكه او دوازده نفر از يهودیها را به گشتاپو تحويل داده و همين امر باعث زنده ماندن او شده است، پازل روايتی اثر را تكميل میكند. «لنا» كه خود يك يهودیست، با خيانت به همكيشاناش خود را از چنگال آلمانیها خلاص كرده و سپس با یكی از افسران آنها ازدواج میكند. لنا نماد آدمهایی است كه برای بودن خود، قربانی میدهند (تحويل دوازده يهودی) ولی در عين حال بودنشان نوعی قربانی شدن است. شايد اگر قرار باشد شخصيت لنا را بررسی كنيم به اين نتيجه برسيم كه او يك فاحشهی جنگی است. كسی كه جنگ باعث شده است نه تنها تناش را بلكه روحاش را هم بفروشد. در یكی از سكانسهای خارجی فيلم، تصوير «لنا» از زاويهی پايين فيلمبرداری شده است و در بكگراند تصوير لنا، عكس بزرگ استالين ديكتاتور ديگری قرار گرفته است، لنا هم در همان نما، چهرهای مصمم و جدی دارد، انگار قرار است ما بفهميم تلاش «لنا» برای خروج از برلين مهم نيست چون او خود همان تكهی گمشدهای است كه بوی تعفن ديكتاتوری را همراه میبرد. اما نكتهی قابل توجه فيلم، كارگردانی جالب توجه «سودربرگ» است، كارگردانی كه بايد ديگر به متفاوت بودناش عادت كرد. «سودربرگ» در فيلم خود بهجز «كازابلانكا» گوشهی چشمی هم به دو نمونهی عالی از فيلمهای پس از جنگ جهانی دوم داشته است، «ماجرای خارجی» اثر بيلی وايلدر و «مرد سوم» اثر كارول ريد، اما زيرکی او در استفاده از تكنيكی كه فيلم را در فضا سازی ياری میدهد، قابل ستايش است. اهميت كار زمانی آشكار میشود كه بدانيم مدير فيلمبرداری و تدوينگر اثر، خود «سودربرگ» است البته با نامهای مستعار «پيتر اندروز» و «مری آن برنارد»! سودربرگ از كارگردانهايی است كه نشان داده است كه مديوم سينما را به خوبی میشناسد، حال اگر گاهی كارهايش موفق نمیشود، بيشتر بايد ريشهی كار را در جای ديگر جست.
از سوی ديگر، به نظرم اگر بیدليل به بازی خوب جورج كلونی اشاره نكنيم در حق او كم لطفی روا داشتهايم. كلونی با استفاده از مميك صورت و همچنين چهرهی جذابی كه دارد، در القای حس به بينندهی اثر موفق است و توانسته است «جيك» را به يكی از كاركترهای قابل پذيرش در فيلم تبديل كند. همچنين «كيت بلانشت» با بازی گيرای خود، كاملن حس يك زن درمانده در يك پوچی باقی مانده از جنگ را به مخاطب انتقال میدهد. در كل بايد گفت آلمانی خوب روايت محتوم آدمهایی است كه به اندازهی يك جنگ ويرانگر با هم نزديك و دوراند، آدمهایی كه میدانند يك آلمانی خوب كسی است كه مرده باشد. فيلم به لحاظ تكنيكی بسيار موفق و چشمگير عمل میكند اما فيلم به طور كلی يك اثر عالی نيست، ضعفهای گوناگون، اثر را تضعيف میكند. اما میتوان گفت آلمانی خوب را میتوان با توجه به يك كارگردانی خوب به تماشا نشست.
برشهای بلند - پايگاه تحليلی خبری سينما
سیويكم امرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |