1- پدر: می‌دونم فکرمی‌کنی من آدم پستی هستم...احتمالن هستم...من دوچرخه رو به تو ندادم مثل نوعی ... می‌دونی، نوعی باج یا رشوه...ها! ما... ما ... هردوی ما ... رفتیم که اون رو برای تو بخریم...برای این‌که هنوز دوست‌ات داریم... هراتفاقی بیفته هنوز دوست‌ات داریم...این رو می‌فهمی؟ ...هیچ فرقی نمی‌کنه...ما هنوز یک خانواده‌ایم...حتا وقتی از هم جدا هستیم... تو هنوز می‌تونی منو ببینی...هرموقع که بخواهی...خوب توباید طی هفته تلفن کنی...نه درطول روز البته... چون من سرکارم... اما بعد ... یه راه دوم، چرا نمی‌نویسی؟ ...ارزون‌تره...آدم‌ها این روزها به اندازه‌ی کافی نمی‌نویسند...خُب من این‌طور فکر نمی‌کنم... توبنویس...و من تماس می‌گیرم...این یک قوله؟

 

 [صدای شکستن ظرف‌ها درخانه. صدای حرکت سریع دوچرخه روی سنگ‌ریزه]

2- مادر: کوته‌فکر بود مگه نه؟ ...«من از مادرت متنفرم...من دارم با یک زن سلیطه زیر یک سقف زنده‌گی می‌کنم ...من بعدن چنین موجودی رو بهت معرفی می‌کنم»...این‌طوری به من نگاه نکن...تقصیر من نیست... من کسی نیستم که دور خودم بچرخم... من به خاطر تو تلف نمی‌شم...من هم­چنان این‌جا می‌مونم...حالا می‌شورم، می‌پزم و کار می‌کنم ... حالا کار می‌کنم تا تو رو جوری نگه دارم که عادت داری ...آره! من عصبانی‌ام...اما تو چه‌طور می‌تونی بفهمی در مورد چی حرف می‌زنم؟... تو این سن ...از عصبانیت چی می‌دونی ... دوازده سال...این سن توست مگه نه؟ دوازده سال...تو ... بله ...تو ... یکی از اون اتفاق‌های زنده‌گی...

 

[صدای شکستن ظرف‌ها درخانه. توقف دوچرخه­. دویدن پیاپی . عبوراز ترافیک]

3- خواهر: خیلی تعجب‌آور نبود، مگه نه؟ من واقعن خوش‌حال‌ام...اون‌ها سال‌هاست که به هم سنگ‌ریزه پرت می‌کنند. من نمی‌تونم به یاد بیارم که حتا یک روز بوده که اون‌ها سرهم داد نزده باشند...نمی‌تونم روزی رو به یاد بیارم که آرامش بوده... اصلن چرا آدم‌ها ازدواج می‌کنند؟ چرا بچه میارن؟ خُب من به زودی از این‌جا می‌رم... خدا رو شکر! دانشگاه! آزادی! دیگه مجبور نیستم صدای مامان رو بشنوم که مُدام درباره‌ی این‌که پدر چه نکبتیه حرف می‌زنه...این خیلی کسل کننده است...بنابراین تو هم به اختیار خودت خواهی بود...با مامان البته...حداقل دیگه جروبحثی نخواهد بود... سکوت و آرامش... هوا برای نفس کشیدن...خیلی زیاد... تو واقعن خوش‌بختی...یه چیزی بهت بگم...تو می‌تونی بیایی و در دانشکده منو ببینی...اُه ! اما تو مدرسه داری مگه نه؟...و من فقط یک اتاق کوچک در یک خواب­گاه می‌گیرم، پس تو نمی‌تونی بیش‌تر از یک روز بمونی... و راه هم طولانیه، نه... با قطار راه طولانیه...ممکنه بابا بتونه تو رو بیاره، وقتی سر کار نیست... [با تمسخر] کی او سرکار نیست؟! من برات می‌نویسم...آره...   می­نویسم...یادت باشه...ما با هم هستیم...برادر و خواهر...دوچرخه‌ی قشنگیه...شرط می‌بندم بابا رو حسابی پیاده کرده!

 

[ نزدیک شدن و ترمز گرفتن برای توقف]

4- پدر:  آره...متاسفم که مامان‌ات خونه نیست...من باید یک چیزی بهش می‌گفتم...باید حرف بزنم... خُب، به نظر می‌رسه تو بهش می‌گی...تو باید آخرش بفهمی...من متاسفم...خدایا! من همیشه درحال عذرخواهی‌ام...خُب من متاسفم...این...این...وقتی بزرگ‌تر بشی می‌فهمی...البته که می­فهمی...تو خواهی فهمید ...قول می‌دم... تو باید منو باور کنی...من بعدن می‌یام اون‌جا...این تعطیلات برنامه داریم... خُب ما فقط درباره‌اش حرف زدیم... واقعن از مرحله‌ی حرف جلوتر نرفت...چیزی پیش می‌یاد... من واقعن جرو بحث کردم...اما هیچ‌کاری نمی‌تونم بکنم پسر...من یک چیزی برات فرستادم ... با پُست ...نانسی تو انتخاب‌اش کمک‌ام کرد...امیدوارم دوست‌اش داشته باشی...حدس می‌زنم او هم خوش‌اش می‌یاد...به گمان‌ام این‌که تو پیش‌اش هستی رو دوست داره...متاسفم...

[صدای گذاشتن گوشی تلفن]

 

[صدای شکستن ظرف‌ها در خانه. ] [صدای تلفن]

5- مادر: حروم‌زاده...حروم‌زاده...همیشه بهت گفتم...حالا می‌دونی... ثابت شد! تو می‌دونی چرا این کارو کرد مگه نه؟ که به من دسترسی پیدا کنه...او هیجده ساله که منو می‌چرخونه...و حالا تسلیم نمی‌شه...تو بهش گفتی که من به این دوره می‌رم؟ اگه تو گفتی لعنتی درس خوبی بهت  می‌دم...تو به اون حروم‌زاده چیزی نگفتی، صدامو می‌شنوی...نه یک کلمه، لعنتی...این‌که چه‌کار  می‌کنم  کی رو می‌بینم...حالا این زنده‌گی منه...من هیچ‌چیز به اون خوک بدهکار نیستم...! هیچ چیز! این دفعه چه بهانه‌ای بود؟ [با تمسخر] کار داشت... خدایا چندهزار بار اینو شنیدم... چرا او فقط حقیقت رو بهت نمی‌گه؟! خوابیدن با نانسی مهم‌تر از چند روزی وقت گذروندن با توست...او احتمالن حالا با کس دیگه می‌خوابه...نانسی این‌قدر دوام نمی‌یاره...یک پدری اون‌جا داری که هرشب با یکی جفت‌گیری می‌کنه... خُب، تو به من گوش می‌دی ؟ ...من به این دوره ادامه می‌دم...تو می‌تونی روی پای خودت بایستی...پسر خوبی باش ... باشه وقتی اومدم خونه راست و ریس‌اش می‌کنم، دیرمی‌یام...یکی از اون پاکت‌ها رو بذار تو ماکرو ویو...یادت نره مشق­هاتو بنویسی و ... متاسفم...

[صدای گذاشتن گوشی تلفن]

 

[صدای شکستن ظرف‌ها در خانه] [تلفن]

[صداهایی مثل این‌که او در مهمانی است، نیمه مست است و مردی غلغلک‌اش می‌دهد که تلفن را بگذارد]

6- خواهر: سلام! منم...چه‌طوری! من خیلی ازت ممنونم...نمی‌خوام از مامان بپرسم...  حوصله‌اشو ندارم...[به دوست پسر] اُ! برو پایین...من دارم با تلفن حرف می‌زنم...[به برادر] شرط می‌بندم صبر و قرار نداری که خونه رو ترک کنی نه؟ خدایا ...دانشگاه واقعن عالیه...صبرکن و ببین... فقط شش سال دیگه...چیزی که می‌خوام بگم اینه که...آم...می‌دونم که گفتم دارم می‌یام و ...اما ما...ما قرار یک سفر گذاشتیم و من واقعن نمی‌تونم بگم نه...مطمئن‌ام که می‌فهمی...و به هرحال من و مامان دوباره شروع می‌کردیم به داد و فریاد، پس تو یک کمی آرامش و آسایش خواهی داشت...اوه! اما مامان هم نیست مگه نه...یادم نبود...خُب پس آرامش و آسایش بیش‌تر...[خندیدن در واکنش به غلغلک دوست پسر] آره ... فکر می‌کنم جالب نباشه...اما متاسفم...باید برم...چی گفتی؟ ...باشه...متاسفم...

[صدای گذاشتن گوشی تلفن]

 

 [صدای شکستن ظرف‌ها در خانه.]

[ انگار یک کارت پستال می‌نویسد: ترافیک شهر]

7- مادر: فکر کردم یک کارت پستال از کمبریج برات بفرستم. دوره خیلی خوب پیش می‌ره...چیزهای خوب زیادی در پیشه، البته امشب با هم تلفنی حرف می‌زنیم، اما می‌خوام این کارت تصویری از جایی که هستم بهت بده. [به خودش] اُه من زیاد نوشتم... جایی برای «دوست‌ات دارم» نموند... فقط  کنار آدرس می‌نویسم مامان ...می‌دونم که می‌فهمه... 

[صدای شکستن ظرف‌ها در خانه.]

 

[صدای ضربه‌های انگشتان دست بر صفحه کلید ]

8- پدر: این آخرین مُدله و من دارم این پیام رو باهاش می‌نویسم...امیدوارم خوش‌ات بیاد...کامپیوترها راهی به جلو هستند و من و نانسی فکر کردیم که تو شایسته‌ی چیزی ویژه هستی برای...خُب...می‌دونی... [به خودش] «برای» رو حذف می‌کنم...فقط به شکل چیزی شایسته بذار باشه...آه...اوه...بله... خیلی زیاد دوست‌ات دارم، بابا ...[به خودش] حالا فقط  ذخیره‌اش کن...اَه ...خط آخر پاک شد...خدای من تاریخ...باید بنویسم...[فریاد می‌زند] دارم می‌یام نانسی...یک لحظه هم نمی‌شه...فقط گذاشتن یک عذرخواهی لعنتی! بچه‌ها! کی می‌خوادشون؟

9- خواهر : برادرم ... خُب...او رو خوب نمی‌شناسم...او هم منو نمی‌شناسه...شش سال فاصله بین ماست...گمان می‌کنم مامان و بابا واقعن برای او برنامه‌ای نداشتند...یکی از اون اتفاق‌ها...ما هرگز با هم جور نبودیم...می‌دونی، به دلیل‌اش فکر می‌کنم، خیلی بد بود...به‌خصوص در شش سال گذشته... به خاطر او بود ... اون‌ها احساس می‌کردند که به‌خاطر او مجبورند به زنده‌گی با هم ادامه بدن... انگار او یک جور فوم بود...که همه‌ی گرمی و حرارت رو خاموش کرد...خانواده‌ی ما ...مثل یک معدن خالی، یک زخم بزرگ زشت، و او جایی اون اطراف درحال بازی بود با سنگ‌های شکسته و پا زدن به قوطی‌های زنگ زده‌ی قدیمی...او رو این‌جوری می‌دیدم...وقتی می‌گم «دوست‌ات دارم»...اینو احساس نمی‌کنم و واقعن منظورم این نیست...او رفت بیرون مگه نه؟ البته که رفت...نمی‌خوام این چیزهایی که می‌گم رو بشنوه...متاسفم که به این وضع ادامه می‌دم... تو سروصدایی شنیدی؟ فکر کنم چیزی شنیدم ...خُب... متاسفم...

 

 مريم.ب.آزاد - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌ونُه

سی‌ويكم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved