احمد شاملو شاعر نوآور معاصر که اينک چهار سال از مرگ او می‌گذرد، فرهنگ‌مردی چند جانبه بود. توانايی او در نثر تا همان‌جا بود که آفريننده‌گی اش در شعر، گاه حتا فراتر از آن. برگردان‌های فارسی او هميشه در طراز اول می‌نشست.

«کتاب کوچه» کاردانی‌های او را در قلمرو تحقيق نشان می‌دهد. در ميان ديگر هنرها، او به نقاشی و بيش از آن به موسيقی عشق می‌ورزيد. تا آن‌جا که شايد بتوان گفت، عشق آگاهانه‌ی او به موسيقی عامل اصلی در توانمندی‌های شعری اوست.

شايد اگر اين عشق و آگاهی نمی‌بود«شعر سپيد شاملويی» پديد نمی‌آمد. شاملو خود گفته است: «نمی‌خواهم فقط شاعر شناخته شوم. يکی از کارهايم، شعر است.» گوش سپردن به موسيقی و عميق شدن در آن يکی از مهم‌ترين کارهای ديگر او بود.

اين شور و اشتياق به دوره‌ی نوجوانی او برمی‌گشت. در همسايه‌گی خانه‌ی آن‌ها، خانواده‌ای ارمنی زنده‌گی می‌کرد با «دو دختر رسيده که هر دو مشق پيانو می‌کردند که نواخته‌های آن‌ها» چون نقش سنگ در ذهن آماده او ماند. و بعدها دانست که «اتودهای شوپن» بوده است. اين تمرين‌ها او را «يک‌سره هوائی و ديوانه‌ی موسيقی» کرد.

از آن پس راهی به پشت بام پيدا کرد و ساعت‌ها و ساعت‌ها «به ريزش رگباری اين موسيقی» تسليم می‌شد. از همان زمان دل‌اش می‌خواست آهنگ‌ساز شود ولی فقر مادی و فرهنگی خانواده اين امکان را به او نمی‌داد. با اين همه دو سالی از عمر خود را صرف آموختن «هارمونی و کمپوزيسيون» کرد، تا دستِ‌کم شنونده‌ی بهتری برای موسيقی باشد.

شاملو تا پايان عمر هم شعر خود را عقده‌ی سرکوفته‌ی موسيقی می‌دانست. «باری از حسرت و ناتوانی و ياس» بر دل‌اش بود، «ياس از وصل موسيقی». «بعد از آن ديگر رو نيامد»...«بچه درس‌خوانی نشد» و «سوخت»!

اين حرف‌ها آينه‌ای است که شور و شوق توفنده‌ی شاملو را در برابر موسيقی باز می‌تاباند. البته منظور آن موسيقی است که دارای کمپوزيسيون هنرمندانه است، يعنی کلاسيک غربی يا به گفته‌ی شاملو«موسيقی جهانی».

 

شاملو وموسيقی سنتی ايرانی

شاملو برای موسيقی سنتی ايران پشيزی قائل نبود و می‌گفت اين موسيقی، «بر خلاف شعر و نقاشی ايران که نياز به پوست انداختن» را عميقن احساس کرده، «همين جور گرفته ته بن‌بست نشسته و دل‌اش را به کمانچه کشيدن خوش کرده است!»

شاملو آن‌قدر موسيقی ايرانی را بی‌توان می‌دانست، که هيچ تحولی را هم در آن ممکن نمی‌ديد. با اين همه می‌پذيرفت که هستند موسيقيدان‌هائی که صميمانه می‌خواهند- با تاکيد بر ميراث سنتی - «آثاری در خود انسان معاصر و در سطح جهانی» عرضه کنند. ولی به نتيجه‌ی کار و کوشش آن‌ها اميدوار نبود، در نگاه اول به دو دليل: «مونوفونيک»(تک صدایی) بودن ساختاری موسيقی سنتی» و «محدوديت صوتی سازهای اصلی آن.»

نگاه شاملو به موسيقی سنتی از اين بابت که قرن‌ها در جا زده و نتوانسته خود را به کاروان موسيقی معاصر برساند، نادرست نيست ولی نفی ارزش های ذاتی اين موسيقی که می‌تواند دست‌مايه‌ای غنی برای آفرينش‌های «جهان فهم» هنری شود، ناپذيرفتنی است.

بسياری از سرزمين‌های سنتی ديگر از اوائل قرن بيستم چنين کردند و اينک از دستاوردهای موسيقی ارزنده برخوردار شده‌اند.

شاملو در جای ديگری غيرمستقيم از اين توان بالقوه ياد می‌کند: «موسيقی ما برای بيرون جستن از اين بن بست نيازمند نگاهی است که کهنه‌گی و اندراس را با همه وجودش حس کند و با جسارتی انقلابی تمام قد جلوی آن بايستد.»

شاملو در تحقير موسيقی سنتی گاه از اين‌ها نيز فراتر رفته است. يک بار در گفت‌وگویی دوئل‌وار با «محمدرضا لطفی» همه‌ی خشم فروخورده‌ی خود را نثار موسيقی سنتی کرد: «حقيقت اين است که روزی نسل بدبختی غم جان‌اش را در مادرچاه قناتی گريسته است و شما در طول قنات تاريخ اين زنجموره ننه من غريب‌‌ام را چاه به چاه در اعصاب ملتی فرو کرده‌ايد که برای قيام بر جهل و ظلم و سياهی نيازمند شادی و نور و جرات است!»

 

موسيقی درشعر

احمد شاملو اگر نتوانست موسيقی را با کمک‌سازی بيافريند ولی با گزينش و ترکيب واژه ها در شعر، به اين آرزوی خود دست يافت. در شعر سپيد او که وزن عروضی به کنار نهاده شده «کارکرد موسيقائی واژه‌ها اهميت بيش‌تری» يافته است.

يک بار در خانه‌ی «ثمين باغچه‌بان» (نويسنده - آهنگ‌ساز) شعرهایی را از«ناظم حکمت» شنيده و با آن که معنای واژه‌های ترکی را نمی‌فهميده، از رسائی موسيقائی شعر به حيرت افتاده و به اين نتيجه رسيده که «موسيقی شعر بايد از درون خودش بجوشد» و «تناسب آوائی کلمات» می‌تواند و بايد جای «وزن بيرونی» را بگيرد.

شاملو ساختمان شعر را همان‌گونه می‌ديد که يک کمپوزيسيون موسيقی را: «يک آهنگ چه‌طور تشخيص می‌دهد که درست در غلغله‌ی توفانی که با سازهای گوناگون به راه انداخته، با ايجاد يک سکوت نامنتظره و آوردن يک نت سفيد فلوت، کمپوزيسيون را به معجزه تبديل خواهد کرد؟» کار شاعر نيز بايد همين‌گونه باشد.

شاملو «چه‌گونه خواندن» شعر را نيز به چه‌گونه شنيدن موسيقی مانند می‌کرد: «همان‌طور که درک و دريافت هرچه بهتر و عميق‌تر موسيقی جز با هر چه درست‌تر شنيدن آن مقدور نيست، دريافت شعر هم جز از طريق درست خواندن آن، امکان ندارد. خواندن شعر آسان‌تر از شنيدن موسيقی نيست...گوش بايد موسيقی درونی شعر را هر چه عريان‌تر بشنود.»

 

شعردرموسيقی

شاملو با وجود طرد ارزش‌های موسيقی سنتی و نااميدی از موسيقی نوآورانه‌ای که به همت نسل جوان‌تر با تکيه بر آن ارزش‌ها پديد آمده، گاه به گاه به آن‌ها نزديک شده است!

اسفنديار منفردزاده، با نهادن موسيقی بر دو سه تا از «شبانه«های او که فرهاد مهراد آن‌ها را خوانده، چند ترانه‌ی ماندگار فراهم آورده است.

از سوی ديگر شاملو در سال‌های پنجاه خورشيدی تصميم گرفت که از «موهبت صوتی» خود نيز بهره بگيرد و با صدای گرم و گوش‌نواز خود، نمونه هایی از شيوه‌ی درست‌خوانی شعر را به يادگار بگذارد. او نه تنها شعرهای خود که غزليات حافظ و مولوی، رباعيات خيام و شعرهائی که از نيما را همراه با موسيقی نو آورانه‌ی آهنگ‌سازان ايران، خوانده و به ضبط  درآورده است.

شعرهای خود او با موسيقی «فريدون شهبازيان» و «مرتضی حنانه» همراه شده وغزليات حافظ و مولوی را موسيقی «فرهاد فخرالدينی» همراهی کرده است. گفتنی است که در رباعيات خيام( با موسيقی شهبازيان) صدای گرم شاملو را صدای گرم ديگری نيز همراهی کرده است: محمدرضا شجريان، خواننده‌ی برجسته‌ی موسيقی سنتی ايران.

احمد شاملو در جایی گفته است: «در زمان ما آن‌جا که سخن بازمی‌ماند، شعر آغاز می‌شود، البته موسيقی، صورت ديگری از شعر نيز می‌تواند به حساب آيد...»!

منبع: آرشيو «بیبی‌سی» - سال 2004 

 

آنسه اميری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وهشت

بيست‌وچهارم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved