|
ریشه را میل به تاریکی و تنهاییست.ا ریشه از نور گریزانست؛ا ریشه، خودکرده به تاریکی نمناک زمین، میخواهد ساقه با او باشد؛ا ساقه را اما جذبهی مخفی خورشید به خود میکشد آرام آرام.ا ساقه میخواهد از خاک جدا باشد و بالا باشد؛ا ساقه میخواهد، تن بیاراید تا خلوت آراستهی آغوشاش آشیان شب مرغان خوشآوا باشد؛ ساقه میخواهد قد برافرازد و از خاک سیه برخیزد،ا دست بگشاید از صبحگهاناش خورشید بوسه بر قامت بارآور زیبا ریزد؛ا ساقه از خاک گریزانست.ا
ساقهی سبز جوان تشنه و دلبستهی خورشید است؛ا ریشهی این راز نمیداند و دریغا که نمیداند ساقهی هرچند فرازنده،ا ساقه هرچند گریزنده و بالنده،ا کهنهپیوندی با ریشهی دیرین دارد.ا
من پشیمان نیستم من به این تسلیم میاندیشم، این تسلیمدردآلود من صلیب سرنوشتام را بر فراز تپههای قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سر شب جفتها پیوسته با تردید یکدگر را ترک میگویند در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ، خداحافظ، صدایی نیست
من پشیمان نیستم قلب من گویی در آنسوی زمان جاریست زندهگی قلب مرا تکرار خواهد کرد و گل قاصد که بر دریاچههای باد میراند او مرل تکرار خواهد کرد
آه، میبینی که چهگونه پوست من میدرد از هم؟ که چهگونه شیر در رگهای آبیرنگ پستانهای سرد من مایه میبندد؟ که چهگونه خون رویش غضروفیاش را در کمرگاه صبور من میکند آغاز؟
من تو هستم تو و کسیکه دوست میدارد و کسی که دوست میدارد و کسی که در درون خود ناگهان پیوندگنگی بازمییابد با هزاران چیز غربتبار نامعلوم و تمام شهوت تند زمین هستم که تمام آبها را میکشد در خویش تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن به صدای دوردست من در مه سنگین اوراد سحرگاهی و مرا در ساکت آیینهها بنگر که چهگونه باز، با تهماندههای دستهایم عمق تاریک تمام خوابها را لمس میسازم و دلام را خالکوبی میکنم چون لکهای خونین بر سعادتهای معصومانهی هستی من پشیمان نیستم از من، ای محبوب من، با یک من دیگر که تو او را در خیابانهای سرد شب با همین چشمان عاشق بازخواهی یافت گفتوگو کن و بهیاد آور مرا در بوسهی اندوهگین او بر خطوط مهربان زیر چشمانات آنک سوارهای شنلپوش وحشتزده در سنگلاخ سُربی در خط ارغوانی آتش بر آب، میتازند آنک هزار قایق چابک پاروزنان تاراجگر عشاق طاقههای غنیمت را به دودناک سوختهگی میبرند قصر بزرگ خورشید در ملتقای آب و افق آتش گرفته است!ا
آنک هزار قافلهی ماهی!ا از قحط سال مزرعههای آب مُردارهای سوختهی رنگ و نور را راهی دراز میسپرند.ا
آنک درختهای دراز ابر با برگهای شعلهور
آنک پرندهگان هراسان و دربهدر آنک شکوه حادثه در آه دردناک فضا آنک شب دگر!ا
اینک شب زمردی ژرف با آسمان اطلسی بیقرار اینک شب شکفتهی ساحل نمناک از تنفس ممتد مدّ اینک شب زمردی اینه ای آینه! بر امتلای مدّنگاه تو اینک، شبی سبکتر از آه... ز اقصای |رف مشرقات ای آینه!ا اینک طلوع لرزندهی هلال طلایی ماه!ا
اینک نهالهای بلند ستاره اینک پرندههای نجیب اشاره اینک شکوه حادثه در مدّ یک نگاه اینک دوباره، آه!...ا
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوهشت بيستوچهارم امرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |