|
تلقی تو از شعر چیست؟ غافلگیر شدهام، سالهاست که با شعر همراه و همنشینام، پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزم، با شعر آشنا شدهام. از همان سالهای دور که پدر مجلهی بازی کودکان برایام میخرید و شعرهای کوتاه کودکانهی «یمینی شریف» را برایام میخواند و من آنها را از بر میکردم، شعر مثل خون در رگهایم دویده است و به من امید و زندهگی و لذت داده است. اما تاکنون با این سوال مواجه نشده بودم. مثل اینکه از کسی بپرسند تلقی تو از صمیمیترین و عزیزترین دوستات چیست؟ توضیح بیشتری میشنوم، تو از شعر چه انتظاری داری؟ در شعر به دنبال چه میگردی؟ شعر به تو چه میدهد؟ به حافظهام برمیگردم و به شعرهایی که در طول سالیان با آنهاانس گرفتهام، فکر میکنم. هر کدام از آنها میتواند نمونه و نشانهی پیوندی باشند که بین من و شعر برقرار است. مثل همدلیهایی که دو دوست را بههم میپیوندد و جداییشان را غیرممکن میکند.ا در خلوتی که با خودم دارم، از خود میپرسم: - شبهای غمزدهی مهتابی، وقتی کنار پنجره میروی و ماه را میبینی، از آن همه توصیف و تشبیه که از ماه و مهتاب خواندهای، چرا بیاختیار این شعر از لبهایت جاری میشود:ا ماه دل تنهای شب خود بود داشت در بغض طلایی رنگاش میترکید - میدانی، در این شعر تصویری تازه، احساس را القا میکند که برای من آشناست. - اما بارها دیدهام که صدا در صدای حافظ میدهی و با او میخوانی: آدمی در عالم خاکی نمیآید بهدست عالمی دیگر بیاید ساخت وز نو آدمی - شعر همیشه تصویرسازی نیست، خیلی وقتها فریادیست که از سر درد، از سینهای برآمده است و لحظههایی که من آن درد را حس میکنم، با همصدا شدن با آن، خود را تسکین میدهم.ا تیره)بارها دیدهام که شعر، حتا فریادی نیست، اما آنچنان تو را مجذوب میکند که بارها و بارها آنرا زمزمه میکنی: میآید میآید مثل بهار، از همه سو میآید دیوار یا سیم خاردار نمیداند - شعر بیشتر بیان احساس و عواطف است، اما وقتی حقیقتی محض، با زبانی کنایی و احساسی شاعرانه، آمیخته شود و جلوهای هنرمندانه پیدا کند، مرا مسحور و بیخود میکند.ا شعرهایی هم هست که حقیقتی را در خود ندارد، اما تو را مسحور کرده و در ذهن تو ماندگار شده: دیدی که گوزن از سر صخره یا از سر سخره، خود ندانم من خود را چو کبوتری به زیر افکند او راه گریز داشت تا مامن اما همه خشم شد، درنگی کرد،ا خود را، چو نداشت حربه، ینگی کرد،ا و آنگاه به سوی شرزه شیرافکند...ا
- حق با توست، اما این شعر، نگاهی تازه به موضوعی قدیمی است و همین تازهگی دید و تعبیر، مرا مجذوب کرده است. خوب، در این بیت، چه نگرش تازه یا تصویر بدیع یا حقیقتی همیشهگی را دیدی که وقتی در غزلی به آن رسیدی، هیچ کوششی برای به خاطر سپردناش نکردی، خود به خود در ذهنات نشست و بارها و بارها بر زبانات گذشت:ا آبی که برآسود، زمیناش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روانست - این شعر، همان مضمون هزار بار گفته شدهی آب و جاری شدن و دریا شدن است، اما جادوی وزن و قافیه، آن را چنان استادانه آراسته است که در وهلهی نخست، در آن، جز سادهگی نمیبینی. گویی همهی آن تکرارها، در این یک بیت، شکل و زبان مناسب خود را یافته است.ا - اگر وزن و قافیه، تا این حد برای تو فریبنده است، چرا دراین سالها، بارها و بارها با خود خواندهای که: دهانات را میبویند مبادا که گفته باشی دوستات دارم دلات را میبویند روزگار غریبیست، نازنین!ا - این شعر، بیان درد و زبان حال روزگار ماست. میتوانم ساعتها و ساعتها بنشینم و از همدلیها و همدمیهایی که شعر با من دارد حرف بزنم، اما ...ا
آنسه اميری - مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوهشت بيستوچهارم ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |