|
امسال برابر است با پنجاهمین سالگرد درگذشت «قمرالملوک وزیری» نخستین و برجستهترین خوانندهی زن ایرانی که برای نخستین بار بر روی صحنهی «گراند هتل» تهران به اجرای یک کنسرت پرداخت و به روایتی در همان لحظه است که «شهر در صدای او بیدار میشود و رنگی دیگر به خود میگیرد.» قمر دربارهی نخستین کنسرت خود میگوید: «یکی از خاطره انگیزترین حوادث زندهگی من که هیچگاه فراموش نخواهم کرد آن شب بود. جمعیتی در راه ایستاده بودند. برخی قیافههای عصبانی و ناراحت را هم میدیدم. ترسی مرموز سراپایم را فرا گرفته بود. با آن که تعدادی ماموران انتظامی هم مراقب اوضاع بودند با احتیاط از میان آنها گذشتم و به گراند هتل وارد شدم. چلچراغهای سالن را روشن کرده بودند و سالن پر از جمعیت بود. پس از لحظاتی، هنگامی که پردهی آلبالویی رنگ صحنه کنار رفت، من با تاج گل زیبایی با گیسوان طلایی روی صحنه ظاهر شدم. حاضران با کف زدن و شور وهیجان ورودم را به صحنه گرامی داشتند و این همه استقبال از یک زن تنها و بدون پشتیبان، به من امید و اعتماد به نفس داد. بی اختیار اشک شوق در دیدهگانام آمد ولی سعی کردم خودم را کنترل کنم. نوای تار مرتضی خان نی داود به دادم رسید که چهار مضراب را شروع کرد و کم کم فرصتی یافتم که حنجرهام را که بر اثر فشار گریه شوق منقبض شده بود استراحت دهم و خود را برای اجرای آواز آماده کنم.» قمرالملوک وزیری هم چون بسیاری دیگر از بزرگان تاریخ هنر ایران، در میان هیاهوی گم شدهگی در دغدغههای روزانهی زندهگی، یک حادثهی دوردست و شاید یک واقعهی دور از نیاز ذهنی باشد و به عبارتی، خط کوتاه دیگری بین دو تاریخ تولد و مرگ که گاه در شرایطی مثل سالگرد زایش یا درگذشت، از مرز سالها بیرون میآید تا ما فرصتی بیابیم تا شاید یکبار دیگر به او و تاثیری که بر زندهگی و زمانهی ما داشته است نگاهی بیاندازیم. درسالهای پیرامون 1303 هجری شمسی، و تا زمان تاسیس مدرسهی عالی موسیقی توسط «علینقی وزیری» و «کلوب موزیکال»، کنسرت و تربیت شاگردانی چون صبا و خالقی که در احراز حرمت و ارزش هنرمندان نقش بهسزایی داشت، عامهی مردم، هنرمند را وسیلهی وقت گذرانی و تفریح تلقی میکردند و حتا رفتار آنان نسبت به این گروه با تحقیر توام بود. در دورهی قاجار هنرمند را «عمله طرب» خطاب میکردند و تنها پس از ارتباط با غرب در دوران ناصری بود که به برخی از آنها لقب «استاد» داده شد و تا حدی حرمت برایشان قایل میشدند. «خیابان عشاق» نام دوم خیابان لاله زار، اوایل سالهای 1300 بود که از بهترین تفریحگاههای آن زمان به شمار میرفت. اولین خیابانی که در آن تئاتر، سینما و هتل ساخته شد و «عشقی» و «عارف»، بهترین نمایشنامههای خود را در سالن «گراند هتل» آن به معرض نمایش میگذاشتند و سینماهای آن «پردهی سیه نما» را برای مردم به ارمغان میآوردند.
طرف عصر مردم دسته دسته روبه این خیابان میآوردند زیرا گذشته از بناهای عالی و عمارات بلند و مغازههای شیک و لوکس فروشیهای دیدنی که در آن به وجود آمده بود، زیباترین و شیکپوش ترین زنان و مردان نیز در این خیابان دیده میشدند. از سینماها، اولین آنها «خورشید» بود ، در اول لاله زار نرسیده به مغازهی پیرایش، و پس از آن «ایران» و «مایاک» که کارشان را از چهار بعد از ظهر شروع میکردند و تا ساعت ده شب یکسره نمایش میدادند. یکی دیگر از اماکنی که گاهگاهی به صورت سینما در میآمد سالن «گراند هتل» بود که در زمان رواج کار تئاتر، با داشتن نمایشنامههای خوب به صورت تماشاخانه در میآمد و در فصل کسادی و تعطیل تئاتر، تبدیل به سینما میشد و گاه حتا سالن آنها به بالماسکه اختصاص داده میشد. در همین سالن گراند هتل بود که «قمر» نخستین کنسرت خود را ارايه کرد و بیشتر کنسرت های بعدی او نیز در همین سالن اجرا شد. از آنجایی که اولین کنسرتها در ایران تنها مختص به آقایان بود، برای ایجاد فضایی سالم که در آن خانمها هم بتوانند از برنامهها استفاده کنند تلاش هایی میشد. روحالله خالقی در مطلبی تحت عنوان «کوشش در راه پیشرفت زنان» مینویسد: «در موقع گردش و تفریح، یک طرف خیابان اختصاص به مردان داشت و طرف دیگر مخصوص زنان بود، حتا شوهر باید از یک طرف و عیالاش از طرف دیگر راه بروند. اگر نمایشی داده میشد، خانمها حق شرکت نداشتند. یکی دو سالن کوچک هم که در تهران بود فقط مردان حق استفاده از آن را داشتند. مدارس دختران کم بود و تنها بعضی خانوادهها دخترانشان را به مدرسه میفرستادند. رویهم رفته وسایل تربیت زن بسیار کم بود. اما کلنل میل داشت خانمها هم از شنیدن موسیقی او بیبهره نمانند و پس از مذاکره با مقامات دولتی چون او را مردی با اخلاق و مربی خوبی تشخیص داده بودند، او را در تشکیل اجتماعات مناسب البته به شرطی که فقط مختص خانمهای تربیت شده و خانوادههای نجیب باشد، آزاد گذاردند و او هم کارهایی به نفع این طبقه انجام داد.» وزیری هفتهای یک روز عصر را اختصاص به کنسرت خانمها داد واعضای کلوب کسانی بودند که شوهرانشان هم عضو کلوب موزیکال بودند. خانمها با همان چادرهای سیاه و پیچه میآمدند و در سالن کلوپ روی صندلیها مینشستند. وقتی همه آماده میشدند هیات ارکستر از در وارد شده، سرهای خود را پایین میانداختند و در جای خود قرار میگرفتند و با اشارهی استاد، آهنگهایی نواخته میشد. بعداز خاتمهی کنسرت هم از در دیگر خارج میشدند تا خانمها آزاد باشند و بتوانند بدون حضور مردان، چای بنوشند. این اولین اجتماع زنانهی آن زمان بود و این کلوپ چند ماهی ادامه داشت تا خبر آن به گوش روحانیون رسید و با آغاز مخالفت آنها، کلنل برای اینکه دچار زحمت نشود آن را تعطیل کرد و خانمها از این تنها تفریح هم محروم شدند. در چنین شرایطی است که قمرالملوک وزیری، که به قول «جعفر شهری» در کتاب «تهران قدیم»، «مادر گیتی مانندش نیاورده بود و خوبی صدا را با حسن صورت جمع کرده بود» ظهور میکند و تصنیفهای روحپرور و صفحات نوازشگر او آرامبخش هر پیر وجوان میگردد.
در همین کتاب «جعفر شهری» صحنهای از یک کنسرت «قمر» را به این شکل توصیف کرده است: «در سالن گراند هتل، سن متشکل بود از باغ و خانهای دهاتی که قمر به شکل و شمایل یک زن روستایی در گوشهای بر روی یک تخت نمدی و پشت یک چرخ نخ ریسی نشسته بود و دوک می ریسید، با پوششی از یک کت کوتاه آلبالویی رنگ چسبان، با یقه و سرآستینهای چاکدارو یراق دوزی شده، و چارقدی از تور گلدار که آن را با سنجاقی زرین به زیر گلو محکم کرده و صورت چون گل خود را مانند قرص قمر بیرون انداخته بود. با عالمی جمال و جلال، دستهی چرخ را به گردش درآورده، صدا در فضا انداخته بود و از تصنیف «امان از این دل» آقای «جاهد» شروع کرد که طبق معمول آواز آن از غزلیات سعدی بود...» شهری در ادامه این مطلب مینویسد: «در این حال که تا آن زمان نفس در قفس سینهها محبوس بود و ندا از جانداری به گوش نمیرسید. با خاموش شدن او چنان شد که گویی «روانهای» جمع به فغان برآمدهاند و سپاسگزاری میکنند. یکباره چنان شور و ولولهای فضای سالن را فرا گرفت و صداهای احسنت و آفرینی طنین افکن شد که گویی قیامت قیام کرده است...» در کتاب «خاطراتی ازهنرمندان» پرویز خطیبی دربارهی کنسرتهای قمر آمده است که : «در سالن گراند هتل کنسرتی با شرکت قمرالملوک وزیری داده شد که قیمت بلیت های آن در بازار سیاه، تا سی و حتا چهل تومان رسید. آن هم در سالهای پیش از شهریور بیست که پول واقعن ارزش داشت و یک کارمند عالیرتبه دولت، حقوقاش در ماه پنجاه یا شصت تومان بود. آن شب من، قمرالملوک را برای اولین بار دیدم. وقتی پرده کنار رفت، قمر در یک ماه مصنوعی نشسته بود و اعضای ارکستر در قسمت پایین بودند. این دکور جالب که در آن موقع بسیار مورد توجه قرار گرفت کار تالبرگ هنرمند آلمانی بود که به دعوت نکویی صاحب ملک گراند هتل به ایران آمده و صحنهی گردان را برای او ساخت. به هرحال آن شب کنسرت قمر خیلی گل کرد و گویا این برنامه یک بار دیگر هم تجدید شد. من دیگر قمر را ندیدم تا شبی که به اتفاق اعضای خانوادهام به رستوران قصرشیرین واقع در خیابان نادری رفتیم.» خطیبی در ادامه این مطلب مینویسد: «تا آن روز سابقه نداشت که قمر در کافه رستوران آواز بخواند اما ظاهرن احتیاجات مالی، او را به این کار واداشته بود، زیرا قمرالملوک وزیری بی نهایت دست و دلباز و بخشنده بود. معروف است که وقتی شبها در کافه رستوران جمشید آواز میخواند تمام پولهایش را صرف خرید گوشت برای سگهای گرسنهی خیابان منوچهری میکرد. موسا خان نی داود میگفت: «من و برادرم مرتضا خان به اتفاق قمر برای اجرای یک کنسرت به رشت و پهلوی رفتیم. با آنکه بهای بلیت از پنج تا بیست تومان بود معهذا هنگام بازگشت به تهران، نه ما و نه قمر دیناری پول نداشتیم چون بین راه قمرالملوک درآمد حاصله از کنسرت را به زنهایی که در شالیزارها برنج میکاشتند. بخشیده بود.» قمر در دوران کهولت و کنارهگیری از هنر، در یکی از آخرین روزهای زندهگی در جمع دوستان نزدیک گفته بود که میدانم که مردم ایران روزی به سراغام خواهند آمد که من در میانشان نباشم و چند بیت از این غزل را خوانده بود: «روزی آگه شوی از حال دلام ای صیاد – که به کنج قفسام نیست به جز مشت پری...»
قمر پیش از مرگ در یکی از آخرین مصاحبههای مطبوعاتی خود در یکی از نشریات آن زمان گفته بود: «خوانندهی عزيز، وقتی که تو این درد دل های مرا میخوانی، من یک زن به قول تو هنرمند، هنرمندی که متعلق به یک قرن بود زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفتهام. دیگر از حنجرهی من صوتی بر نمیخیزد و طنین آواز من دلها را نمیلرزاند. دنیای من تاریک است، خاموش است، اما همچنان خوشحالام که روح من عظمت خود را از دست نداده است و هنری که هرگز در زندهگی او را بنده دینار و درهم نکردهام و به او خیانت نورزیدهام با من است.» قمر میگوید: «من ثروتی ندارم، هیچ چیز، اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگ من از غم مالامال میشوند، چشمهایی را دارم که در فقدان من اشک میریزند. همان دختران و پسرانی که لبخند و مهر مادر ندیدهاند و همانهایی که با پول من پرورش یافتند و حالا به جای آن که در فاحشه- خانهها یا زندانها به سر برند، آدمهای خوشبختی هستند.» صدای امريكا مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوهشت بيستوچهارم امرداد ماه 1388 خورشيدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |