جناب قنبری درود!

از نامه‌ی چند هفته‌ی پیش تا این کاغذ الکترونیکی روزهای دل‌شکنی گذشت. برنامه‌ی دوم آگست 2009 تان را شنیدم و اول‌بار دیدم به حال و روزهای امروز میهن بدفرم نزدیک شده‌اید... وظیفه دانستم که نکته‌هایی را با شما درمیان بگذارم. تا بدانید_هر چند می‌دانید_ که این قلم هیچ‌گاه بدخواه نه تنها شما بلکه هیچ هنرآفرینی نبوده و نیست.

این قلم زاده‌ی همین انقلاب بزرگ و باشکوه است. در دوران همین نظام سراپا خون و وحشت زیسته و از مطبوعات و رسانه‌های بعضن بیمار آن استفاده برده و به حکم "ادب از که آموختی" راه راست را از کج تا جایی که در توان و توشه‌اش بوده تشخیص داده و امروز هم سرخوش از آن است که شما نیز هر چند دیر اما عاقبت دانستید که کسانی چون جناب «موسوی» و امثال او، از دل همین رژیم ددمنش سردرآوردند و ندای آزادی سر دادند. ایشان امروز قهرمان جنبش سبز ماست. همان جنبشی که شما تا دیروز می‌گفتید رنگ سبز را مصادره کرده و چنین و چنان است.

آقای قنبری عزیز

من جوانی از نسل روزنامه‌های «هم‌شهری» و «جامعه» و «شرق» و ماه‌نامه‌های وزینی چون «آدینه» و «دنیای سخن» هستم که بزرگانی چون "شاملو" اشعار روزهای آخرشان یا نامه‌هاشان به دفعات در آن منتشر می‌شد و مغضوب حکومت اسلامی بودند. من بزرگانی که امروز به سیاه‌چاه‌های مخوف فرستاده شده‌اند را حس و درک کرده‌ام و اگر از کسی حمایت می‌کنم مطمئنن از روی ناآگاهی نیست. من از نسل هفته‌نامه‌هایی چون «ایران جوان» و «چلچراغ» هستم که روزی شما از آن‌ها شاکی بودید. من مخاطب و بیننده‌ی نمایش تلویزیونی خنده‌دار «هویت» از شبکه‌ی اول سیمای جمهوری اسلامی در اوائل دهه‌ی هفتاد خورشیدی هستم که در آن بزرگان و نویسنده‌گان هم‌میهن را فراماسونر و مهره‌ی غرب می‌دانست تا جایی که حتا از کسانی چون «زرین‌کوب» و «ذبیح‌ا... صفا» هم نگذشت و آنان را مهره‌های خائن به‌شمار ‌آورد.

حال همه‌ی حرف و حدیث این نامه آن‌است که جوانان امروز میهن خاصه آنان که سر در قضایای فرهنگی و هنری و بعضن سیاسی آن داشته‌اند، امروز دشمن و دوست خود را می‌شناسند. شما به‌خوبی اشاره کردید که همکاران شما در شهر فرشته‌گان از چه جنسی هستند و چه کارنامه‌ای دارند. اما همین نشریاتی که بنده از آن‌ها نام آوردم با همه‌ی محدودیتی که داشتند و دارند و البته اکثرشان در نهایت توقیف شدند، امروز نسلی را تربیت کرده‌اند که «امیر جوادی‌فر» دوست عزیزمان یکی از آنان است.

اما متاسفانه روشن‌فکران و نویسنده‌گان و شاعران تبعیدی، امروز به‌جای این‌که بدانند و به‌خوبی تشخیص دهند که راه کدام است و چاه کدام، هنوز ساز مخالف کوک می‌کنند و نمی‌دانند که در این بزنگاه تاریخی باید چشم به داخل میهن دوخت و به جوانان میهن اعتماد کرد. امروز حتا غولی چون «هاشمی رفسنجانی» نیز از این نظامی که خود  به جان‌اش کِشت و به جان دادش آب، امروز به بَرش می‌شکند و دیگر او را پشیزی به حساب نمی‌آورد. (1)

نقاشی - ميرحسين موسوی

آقای قنبری

در همین برنامه‌ی مورد اشاره، شما به‌خوبی راه‌تان را از دیگران سوا کرده‌اید و این نوید دهنده‌ی این است که این‌روزها به‌خوبی شامه‌تان تحلیل‌های خوبی از اوضاع دارد هر چند هنوز دوست می‌دارید، به امثال مخملباف و گنجی و... روی خوش نشان ندهید اما منطقی می‌گویید که پای هر بیانیه‌ای را امضا می‌گذارید و این را تایید می‌کنم.

حکایت دوستانی که در یک نامه آقای مخملباف را نواخته‌اند و به‌زعم خود آزادی‌خواهی یعنی گذشته‌ی کسی را پیش چشم‌اش آورد و او را نامحرم دانست، یعنی این‌که ما هنوز الفبای حکومتی را مدام تکرار می‌کنیم که سی سال بر ما حاکم بوده است. دیگر ملت ایران خاصه جوانان‌اش این تلقی و این مشی سیاسی و اجتماعی که چون در گذشته بدکردار بوده‌ای پس دست رد بر سینه‌ات می‌زنیم و داخل آدم حساب‌ات نمی‌کنیم را برنمی‌تابند آقایان! کمی هوشیار باشید. امروز وقت تسویه‌حساب‌های شخصی نیست! آری تسویه‌حساب‌های شخصی‌ست وقتی کسی را با گذشته‌اش ترور می‌کنید!

آقای «ناصر غیاثی» که همه‌گی تاکسی‌نوشت‌های‌اش را می‌شناسند و مقیم آلمان است در بلاگ‌اش به کوتاهی به همین نامه اشاره کرده و چه خوب آن را کین‌خواهی و تسویه‌حساب شخصی و مغرضانه دانسته است و عده‌ای هم از روی عادت و ناآگاهی و این‌که چه کار سترگی در این وانفسا انجام داده‌اند، پای‌اش امضا گذاشته و سند ناآگاهی خود را از اوضاع و احوال زمانه امضا کرده‌اند. وقتی بزرگان تبعیدی هوشیار نیستند، دیگر چه انتظاری داریم از عامه‌ی مردم درددیده و زجرکشیده که محتاج یک لقمه نان هستند و چشم‌شان به سهام عدالت جناب عدالت‌گستر آقای «احمدی‌نژاد» دوخته شده است.

جناب قنبری

این نامه به قلم درنیامد که خرسندی خود را از حمایت تلویحی‌تان از جناب «موسوی» و جنبش سبز ملت ایران اعلام دارم. این نامه خواهان آن است که برای نزدیک شدن به صفوف و آرمان‌های آزادی‌خواهانه‌ی ملت ایران باید درون سیستم حاکم را به‌وسیله‌ی کالاهای فرهنگی نظام دید و نشریات و کتاب‌های‌اش را خواند. نشریاتی که امروز با دسترسی به اینترنت به سهولت می‌توانید از دل‌شان مبارزه با سیستم حاکم را ببینید و شما که زبان استعاره و ایهام را که امروز تاکتیک مبارزه چون گذشته شده است را به‌خوبی می‌شناسید!

بگذارید از قلم نیاندازم که همه‌ی آن‌چه که امروز به این سیل عظیم آگاهی و باور داده است، نقطه عطف‌اش در دوم خرداد سال 76 خورشیدی است. چه بخواهیم خوش‌مان بیاید و چه نیاید. واین حقیقت مسلمی‌ست که بسیارانی می‌خواهند از تاریخ پاک‌اش کنند. اما من با این تکه از متنی که کسی در بلاگ‌اش نوشته بدفرم موافق‌ام! او می‌نویسد:

«بزرگ‌ترین نگرانی و ناراحتی و فکری که امروز دارم از آن جا شروع شد که مردم گفتند "جمهوری ایرانی" و موسوی گفت "جمهوری اسلامی". حالا هم که بازار پیچیده‌گویی‌ها داغ است، من سعی می‌کنم مستقیم بگویم که من با میرحسین موافق‌ام. من می‌دانم که با وجود نفرت‌ام از بعضی تظاهرات(تظاهر کردن‌های نمایشی) مذهبی، دین در عمق روح و جان این مردم رخنه کرده. با این عقل ناقص‌ام و چند جایی از دنیا را هم که دیده‌ام فهمیده‌ام که نام این دین هرچه می‌خواهد باشد، مردم به آن نیاز دارند. حتا لائیک‌ترین کسانی که در اطراف‌ام دیده‌ام در عمل تناقض زیادی بین رفتار و گفتارشان بوده. فکر می‌کنم تلاش بیهوده و حتا زورگویانه‌ایست که بخواهیم دین را و اعتقاد را از مردم ایران بگیریم. ضمن این که اصلاحات اصولن رفتار و شعارهای خود را دارد و البته روی سخن با کسانی است که قصد عبور از اصلاحات را نداشته باشند. میان تمام گروه‌های خواهان تغییر در ایران من به غیر از اصلاحات، هیچ جبهه‌ای را با قوانین حساب شده و مدون و عقلانی با احتساب شرایط ایران و ایرانی ندیدم. یعنی می‌خواهم بگویم که اصلاح‌طلبان فعلی تنها گروهی هستند که آگاه به زمانه و شرایط و بدون افراط موضع‌ می‌گیرند. پس باید برای فردا روزی که شاید موازنه‌ها به هم خورد و قرار شد تک تک آدم‌ها تصمیم بگیرند از اکنون فکر کرد. اصلاح و اصلاح طلبان را باید با پیش شرط‌های اصلاح‌طلبی خواست و پی‌گیری کرد. اگر غیر از این باشد به تعداد هفتاد میلیون نفر ایرانی راه هست برای اداره‌ی این سرزمین. یکی چپ است یکی سلطنت خواه یکی راست و رادیکال و دموکرات و لائیک و ... کسانی ملغمه‌ی همه‌ی این‌ها.»

دوم خرداد روزی بود که دولت اصلاحات تا جایی که در توان داشت مطبوعات آزاد و بی‌سانسور را اشاعه داد  و هنر فرمایشی را پس زد! کتاب‌های بسیاری از مُحاق سانسور به‌در آمد. سینما جان تازه‌تری گرفت. نوری بر سازمان اطلاعات و امنیت مخوف حکومت جهل و جنون تابانده شد. تا زین پس ملت بداند آن‌همه فرزند روشن‌اندیش و دگراندیش‌اش در کدام پستوها و به چه جرم ناکرده‌ای گلوی‌شان بریده شد. و این حرکت کوچکی نبود که بعضی‌ها بخواهند به تمسخر بگیرند و بگویند مگر «خاتمی» چه کرد؟؟!!

این‌جاست که باید سیاهه‌ای از نام‌ها چون «امیرکبیر» و «مصدق» ... را ردیف کنیم و بگوییم اینان چه کرده‌اند؟ هر چند ما ملت قدرناشناسی هستیم. در طول تاریخ هزاران ساله‌مان به دفعات نشان داده‌ایم که قدر بزرگان و اندیش‌مندان‌مان را در زمان حیات‌شان نمی‌دانیم و به محض ساقط شدن‌شان از دنیا خوب بلدیم عزا بگیریم و خوش‌رقصی کنیم.

ما به دفعات «آتاتورک» داشته‌ایم اما جهل تاریخی‌مان اجازه‌ی رشد و نمو به آن نداده است.

آقای قنبری

اما از این برنامه‌تان امیدوار شدم که شما امروز دیگر به این آقایان بند نمی‌کنید که کارنامه‌تان چیست و چرا نماینده‌ی من هستید وقتی از «رفسنجانی» گفتید! برای ما امثال این آقا و کارنامه‌شان مهم نیست! بلکه مهم این است که از ایشان به سبب آگاهی از هسته‌ی مرکزی و ددمنش حکومت، برای ساقط کردن‌اش استفاده باید برد. برای من سابقه‌ی «موسوی» در دوران نخست‌وزیری‌اش ابدن مهم نیست بلکه پتانسیل فعلی‌اش جهت رهبری و لیدری جنبش مهم است که نشان داده رهبری باهوش و زیرک و شجاع است که با آگاهی از زیر و بم حکومت، می‌تواند حمایت و محبوبیت مردمی داشته باشد. باید از این فرصت پیش آمده و شکاف بزرگ در دل حاکمیت به سود جنبش استفاده برد. نه این‌که این نیروها و فرصت‌ها را یکی‌یکی از دست داد و بایکوت کرد. و می‌دانم شناخت امروز شما از ایشان تا پیش از این قضایای اخیر صدوهشتاد درجه فرق کرده است. و این نتیجه‌ی حرکت و هوشمندی‌شان در مواجهه با اتفاقات اخیر است. اما نکته‌ای ظریف این‌است‌که گاهی به‌اصطلاح روشن‌اندیشانی می‌گویند و می‌نویسند که ملت به ته‌مانده‌ها و پس‌مانده‌هایی دل‌خوش داشته که حکومت در این سی سال به آن‌ها قبولانده است. اما همین پس‌مانده‌ها بسیار شجاعت و جسارت‌شان از آنان که بیرون گود فرمان لِنگ می‌دهند، لیاقت رهبری و لیدری داشته‌اند. و قضایای اخیر این را به‌روشنی اثبات کرده است. که البته خودتان در برنامه کوتاه اشاره کردید و این نکته‌ی کوچکی نیست. خواه جناب «موسوی» مسلمان باشد و قبله‌اش یک گل سرخ. (2)

فاحشه‌سوزان در انقلاب اسلامی

قریب 103 سال از انقلاب «مشروطیت» گذشته است. در این مدت اگر بخواهیم دلیل ناکامی جنبش‌های مردمی و آزادی‌خواهانه را جست‌و‌جو کنیم، ابدن دخالت دین در حوزه‌ی حکومت، محلی از اعراب ندارد چرا که بغل دست‌مان کشور «ترکیه» را می‌شود مثال زد. کشوری با اکثریت مسلمان که توانسته است پس از امپراتوری عثمانی، با حفظ هویت «ملی و میهنی» خود و دین و مذهب‌اش اجازه‌ی فعالیت به همه‌ی گروه‌ها و احزاب بدهد. مشکل مملکت ما خودمحوری و نپذیرفتن قانون است. بی‌سوادی و خرافه‌گی‌ست. این مشکلات تاریخی‌ست. مثل سرطان ریشه دوانده است و همیشه طبیب نسخه‌ی غلط پیچانده است که درد از دین است و لاغیر...

ما روشن‌اندیشانی داریم که هم دین خود دارند و هم قائل به آزادی هستند و این هیچ منافاتی با روح دموکراسی ندارد. برای یک‌بار هم که شده باید در این مسئله تجدیدنظر کرد. اگر کسی خودمحور و دیکتاتورمنش شد فرقی نمی‌کند شاه باشد یا مُلا! با سلاح دین بیاید یا خدا را بنده نباشد. این نکته‌ای است که بیش از صد سال ما ندانسته و به‌دنبال سراب‌ایم.

ما متاسفانه آن‌گونه که پُزش را می‌دهیم هیچ‌گاه خلاق نبوده‌ایم و فقط تئوری‌های سیاست را از بَر می‌کنیم و از روی آن انشا می‌نویسیم. هیچ‌گاه در تئوری‌های دگم شده تجدیدنظر نکردیم و این خوره‌ای شد که روح و جان‌مان را خورد! از درون تهی‌مان کرد.

امروز اما آقای قنبری باید هوشیار بود و زمانه و اجتماع ایران را به‌خوبی شناخت و بهترین گزینه را برگزید. مطمئنن بسیارانی با این کم‌ترین مخالف هستند و شاید مرا تربیت یافته‌ی مکتبی بدانند که جمهوری اسلامی بر آن صحه می‌گذارد. مهم نیست. بلکه مهم آن‌است که این کم‌ترین می‌خواهم بر سفره‌ی فردای میهن‌ام کسی نامحرم تلقی نشود و همه از خوان آن استفاده ببرند. خواه چپ باشند یا راست! خواه بی‌دین باشند یا دین‌سالار! و این همان پیام دیروز اصلاح‌طلبان بود که: ایران برای همه‌ی ایرانیان! خواه خودشان به این پیام ایمان داشته باشند یا خیر، باید به همین راه رفت.

در این خواب بدِ بد

من و تو خوبِ خوب‌ایم

من و تو شرق و غرب‌ایم

شمال‌ایم و جنوب‌ایم(3)

 

پانوشت‌ها:

______________________

(1)- شعر "مهتاب" از نیما یوشیج: نازک‌آرای تن ساقه گلی/که به‌جان کِشتم/و به‌جان دادمش آب/ای دریغا! به‌برم می‌شکند.

(2)- شعر "صدای پای آب" از سهراب سپهری

(3) ترانه‌ی "شب‌تاب" شهیار قنبری- صدا: داریوش، آهنگ: فرید زلاند، تنظیم: واهان

 

محمود بی‌تا - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وهفت

هفدهم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved