|
به جستوجوی تو بر درگاه کوه میگریم،ا در آستانهی دریا و علف.ا
به جستوجوی تو در معبر بادها میگریم،ا در جار راه فصول،ا در چارچوب شکستهی پنجرهای که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه میگیرد.ا ....... به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن،ا و عشق را که خواهر مرگ است.-ا و جاودانهگی رازش را با تو در میان نهاد.ا پس به هیات گنجی درآمدی: بایسته و آزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این سان دلپذیر کرده است!ا
نامات سپیدهدمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد متبرک باد نام تو و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را...ا
در نیمههای شامگاهان، آنزمان که ماه زرد و شکسته، میدمد از طرف خاوران استاده در سیاهی شب، مریم سپید آرام و سرگردان
او مانده تا که از پس دندانههای کوه مهتاب سر زند، کشد از چهر شب نقاب.ا بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف در نور ماهتاب
بستان بهخواب رفته و میدزدد آشکار دست نسیم، عطر هر آن گل که خرمست.ا شب خفته در خموشی و شبزندهدار شب چشمان مریمست.ا
مهتاب، کم کماک ز پس شاخههای بید دزدانه میکشد سر و میافکند نگاه.ا جویای مریمست و همی جویدش به چشم در آن شب سیاه.ا
دامنکشان ز پرتو مهتاب، تیرهگی رو مینهد به سایهی اشجار دور دست.ا شب دلکشست و پرتو نمناک ماهتاب خوابآور است و مست
اندر سکوت خرّم و گویای بوستان مه موج میزند چو پرندی به جویبار میخواند آن دقیقه که مریم به شستوشوست مرغی ز شاخسار.
ازپس این پردهی لرزندهی میبینم که میخندی چو میگریم.ا نیز میبینم، به نادلخواه،ا که، چو هر باریدن و تابیدن دیگر، اشک من بیسود و لبخند تو بیهودهست.ا
بیخیال از ما، جهان سرگرم کار خویش:ا هرچ از او امروز بینی،ا ور به دیگرسانی و گونی،ا نیز دی بودهست؛ا
و جنین بودناش،ا خفته به زهدان مام امکان را،ا همچنان تا بوده میبودهست.ا
بیکرانی تیرهدل گسترده از هر سو:ا سهم پهنا و بلندا و درازایش؛ گرم بالیدن در اقصایاش همچو غول جادوی قصه مادهی کور کر بیجان ناآگاه.ا تا کجا؟ تا چند؟ نک معمایی که نتواند گشودن هیچ داناییاش.ا سوی چارم: سهمگین زنجیر زنگاندودهی ایام؛ا گرچه نهاش انجام و نهاش آغاز،ا بستر امکان هر آغاز و هر انجام.ا
وینک اینجا ما نشستهایم،ا با همهی دوری از یکدیگر، به هم نزدیک:ا همچو گامی پیشتر ز آغاز و گامی پستر از فرجام.ا و من انگار از پس این پردهی لرزنده میبینم که میخندی چو میگریم.ا و نمیدانم چرا آن خندهی خوشحالتِ شیرین؛ا و نمیدانم چرا این گریهی بیحال بیتسکین.ا
و نمیدانم...ا باری،ا ای از گریهی اینجا که من تا خندهی آنجا که تو گمنای هر شب راه!ا هیچ میدانی که ستارهی بامدادان و ستارهی شام تکستارهایست با دو نام؟
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوهفت هفدهم امرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |