اسماعیل فصیح، نویسنده‌ی رمان‌‌های به‌یادماندنی «ثریا در اغما»، «زمستان 62» و»داستان جاوید» که سال‌های اخیر به‌خاطر ممیزی شدید کتاب‌هایش از سوی وزارت ارشاد زیر فشار عصبی خطرناکی بود، پنج‌شنبه بيست‌وششم تيرماه 1388 در هفتاد‌وپنج ساله‌گی و در بیمارستان شرکت نفت تهران  با زنده‌گی وداع گفت.

اسماعیل فصیح در سال 1386 رمان «تلخ کام» را تحویل ناشر داد. او در همين بيمارستان فوق‌تخصصی شركت نفت بستری بود، شرکتی که فصیح سالیان سال از عمرش را آن‌جا سپری کرده و خاطرات بسیاری از آن داشت. او در اين باره به«سعيد كمالی دهقان» مدير سايت «سيب گاززده» گفته بود: «نه ماه است که در انتظار مجوز است.

سعيد كمالی دهقان مي‌نويسد: رمان«تلخ‌كام» کتابی بود که مجوز نگرفتن اش فشار عصبی بسیاری بر او وارد کرد، فشاری که آن قدر سهمگین بوده که به‌جز بستری کردن‌اش در بیمارستان توانسته زبان اعتراض این نویسنده‌ی به شدت منزوی معاصر را پس از نیم قرن بگشاید و بگوید:«وقتی یک نویسنده‌ای مثل من که تمام عمرش را فقط نوشته و نوشته اجازه ندهند که کتاب چاپ کند، پس برای چه و به چه امیدی باید زنده باشم؟«

اگر قرار باشد یکی از پرکارترین و در عین حال کم‌‌حاشیه‌ترین نویسنده‌گان معاصر را نام ببریم، اسماعیل فصیح بی‌شک یکی از اولین ایشان خواهد بود. نویسنده‌ای که برخلاف تیراژ چشم‌گیر کتاب‌هایش در گیر و دار این سال‌های ادبیات ایران، بجز یک‌باری که در سال 1372 با مجله «کلک» گفت‌وگو کرده، تن به مصاحبه نداده و در بین دوست‌داران ادبیات به گوشه‌گیری معروف است و کمتر کسی است که از زنده‌گی و تجربیات‌اش خبر دارد.

 انزوای ادبی فصیح شاید دو عامل عمده داشته باشد، یکی درد و رنج بسیاری که در سالیان اول اقامت‌اش در ایالات متحده از مرگ همسرش کشید و دیگری دوری از وابسته‌گی‌های حزبی و جناهی و زد و بندهای ادبی، دلایلی که باعث شده فصیح از محافل ادبی ایران دوری کند و به جای آن تنها بنویسد. انزوای بیش از حد فصیح، هر چند باعث شده تنها به مهم‌ترین خواسته و علاقه‌اش یعنی نوشتن بپردازد و نویسنده‌ی پُرکاری باشد، او را تا حدی از فضای ادبی کشور دور کرده و تبدیل شد به نقطه‌ی مشترکی که منتقدان آثار فصیح روی آن انگشت می‌گذارند و معتقدند به همان دلایل، نسل امروز کمی از اسماعیل فصیح و آثارش فاصله گرفته است.

سعيد كمالیدهقان در گفت‌وگويیكه در سال 1386 با اسماعيل فصيح در بيمارستان شركت نفت داشت می‌نويسد:ا

 اسماعیل فصیح به قول نزدیکان‌اش هنوز همان آدم گذشته است: مهربان، دوست داشتنی، منزوی و البته کمی هم خجالتی. او تنها در فشار عصبی مجوز نگرفتن کتاب جدیدش از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است، علتی که فصیح خود عمده دلیل بستری شدن‌اش در بیمارستان می‌داند، در این حال پزشکان هم فشار عصبی زیاد را عامل بروز عارضه‌ی مغزی فصیح معرفی می‌کنند. فصیح از آن دسته عصبی‌هایی است که مارسل پروست در کتاب معروف خود درباره‌اشان می‌نویسد:

 «همه‌ی چیزهای عظیم و مهمی که می‌شناسیم کار عصبی‌هاست. همه‌ی مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چه‌قدر به آن‌ها مدیون است و به‌خصوص آن‌ها برای ارائه‌ی این همه چیز به بشریت چه‌قدر رنج کشیده‌اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می‌بریم، اما نمی‌دانیم که برای سازنده‌گان‌شان به چه بهایی تمام شده‌اند، به قیمت چه بی‌خوابی‌ها، چه گریه‌ها، چه خنده‌های عصبی، چه کهیرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن‌های دیگر بدتر است »

 فصیح، دوازدهمین فرزند«ارباب حسن» و «توران خانم» بوده و دوم اسفند سال 1313 به‌دنیا آمده. درباره‌ی آشنایی پدر و مادرش می‌گوید: «روزی که داشتند جنازه‌ی ‌ناصرالدین شاه را با درشکه از شاه‌عبدالعظیم می‌آوردند کاخ مرمر، سر جاده‌ی گلوبندگ شلوغ بوده و ارباب حسن آن موقع شانزده سال‌اش بوده. یک دختر یازده ساله را می‌بیند که چادر سرش کرده و دارد گریه می‌کند، بعد می‌فهمد که این دختر یکی از همسایه‌های خودش است و سه شب پس از آن می‌رود خواستگاری‌اش و با او ازدواج می‌کند. من بچه‌ی ته‌تغاری آن‌ها بودم، بچه‌ی دوازدهم.«

»ابتدایی دبستان عنصری بودم. شش سال دبستان بود و بعدش دبیرستان و من طبیعی خواندم. جالب این‌جاست که در دبستان یک رئیس داشتیم محکم زنگ می‌زد تا بچه‌ها توی صف بایستند و یکی باید آن وسط دعای پهلوی می‌خواند. مدیر، من را انتخاب کرد. من می‌رفتم وسط مدرسه و با صدای بلند داد می‌زدم «ای خدای یگانه‌ی مهربان». چون اسمم فصیح بود فکر می‌کردند که من حتمن یک چیزی سرم می‌شود. «ما را به راه راست هدایت فرما.» بعد از دبستان، رفتم دبیرستان «رهنما» که توی کوچه‌ای بود نزدیک فرهنگ.

ازهمان دبستان به داستان علاقه‌مند شده و خواهرش برای‌اش کتاب می‌خواند: «وقتی دبستان می‌رفتم، کتاب اجاره می‌کردم، خیلی از کتاب‌های جمال‌زاده. بعد می‌آمدم خانه و خواهرم برای‌ام بلند بلند می‌خواند. خواهر قبل از آخری. عزت‌الملوک که هنوز هم زنده‌است.»

فصیح به خوبی محله‌اشان را به یاد می‌آورد: «گلوبندک را بلدی؟ ته بازارچه‌ی درخونگاه می‌خورد به بازارچه‌ی گمرک. پایین‌تر از خیابان بوذرجمهری، یک پمپ بنزین بود که روی‌اش نوشته بود «شرکت نفت انگلیس و ایران». بعد می‌خورد به میدان شاهپور.»

 فصیح یاد آن زمان‌ها که می‌افتد یاد «شعبان بی‌مخ» معروف می‌کند که اتفاقا هم‌محله‌ی خانواده‌ی فصیح بوده: «شعبان جعفری یا همان شعبان بی‌مخ گردن کلفت محله‌امان بود. ژست می‌گرفت که مثلن دارد روزنامه می‌خواند اما روزنامه را برعکس می‌گرفت تا این‌که یک دفعه به یک صفحه‌ی عکس‌دار می‌رسید و روزنامه را وارونه می‌کرد و ما هم می‌خندیدیم و در می‌رفتیم«.

اسماعیل فصیح بعد از معافی سربازی برای تحصیل در امریکا اقدام می‌کند .امریکا روبروی سفارت خودش در خیابان ویلا ساختمانی باز کرده بود به نام»امریکاییان دوستان خاورمیانه». من دیپلم‌ام را برداشتم بردم آن ساختمان. از من پرسیدند که کدام دانشگاه می‌خواهم بروم و من گفتم برای ارزان‌ترین دانشگاه اقدام کنند و به‌همین خاطر دانشگاه «مانتانا» را به من معرفی کردند. خرداد ماه 1335 یا همان 1956 بود که رفتم امریکا.

می گوید: «از تهران با هفتاد تومان رفتم استانبول و سه روز هم طول کشید. بعد از استانبول با قطار زمینی Orient Express رفتم پاریس و از پاریس هم با ارزان‌ترین بلیط طیاره که گیرم آمد رفتم نیویورک و بعد رفتم مانتانا، یعنی از این سر امریکا رفتم آن سر امریکا تا در Montana State College درس بخوانم.

 چهار سال شیمی خواندم و از همان ماه اول هم چون انگلیسی‌ام خوب بود، اجازه یافتم تا ساعات آزادم را در هفته برای دانشگاه کار کنم. استادم که از من خوش‌اش آمده بود، گفتDo you know how to wash the test tubes?  و من هم گفتمSure, I know how to wash the test tubes since I was four years old. به همین ترتیب تا آخر آن سال آن قدر پول در آوردم که ماشین خریدم.

 آن چهار سال خیلی خوب بود، پس از آن که لیسانس شیمی گرفتم، با ماشین رفتم کالیفرنیا. یعنی سال 1961توی راه که بودم و رادیو گوش می کردم شنیدم که «ارنست همینگوی» خودکشی کرده. اتفاقن همینگوی ژوئیه سال 1899 متولد شده بود و دقیق در همان ماهی که متولد شده مرده. اول نگذاشتند که جنازه‌ی همینگوی دفن بشود چون ایالتی که آن‌جا زنده‌گی می کرد، ایالتی کاتولیک بود و دو سه روز جنازه مانده بود و چون خودکشی کرده بود نمی‌گذاشتند دفن بشود. تا این که خبر به پرزیدنت «کندی» رسید و او هم فورن دستور داد که من به‌عنوان پرزیدنت و یک کاتولیک متعصب می‌خواهم که همینگوی دفن شود. بعد دفن‌اش می کنند و روی آن تنها می‌نویسند Ernest Hemingway(1899-1961)درست شصت و دو سال

اسماعیل فصیح در همان سال‌های اول اقامت در امریکا کتاب‌های ارنست همینگوی را می‌خواند، به قول خودش عاشق کتاب «وداع با اسلحه» است و یک‌بار هم در آوریل 1961  یعنی درست دو ماه پیش از خودکشی همینگوی، این نویسنده‌ی مشهور امریکایی را که نزدیک ایالت مانتانا زنده‌گی می‌کرده، دیده است. فصیح ماجرا را این طور تعریف می‌کند:

«وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه، همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقت‌ها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زنده‌گی می‌کرد، مانتانا یکی از ایالت‌های بزرگ امریکا بود و همان جا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیم دایره دور همینگوی نشستیم و به سوال‌های مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالن باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت Where are you come from? و به زبان انگلیسی خیلی خوب و همان طور که امریکایی‌ها «ایران» را تلفظ می‌کنند، جواب دادم  Iran و او هم گفت You ran?  و من هم جواب دادم Yes, from Iran.‍

[فصیح با صدای بلند می‌خندد] و بعد گفتTry very hard و من هم گفت Yes I’ll try و بعد پرسیدم Writing or something else? و گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم که منظورش کدامیک است، که البته احتمالن منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامی‌ها دست راست‌ام را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم .مجله‌ی رودکی هم جدیدن یک ویژه‌نامه درباره‌ی همینگوی منتشر کرده که برای‌ام فرستاند و آن را خواندم. یک نکته‌ی خیلی بامزه‌ای هم که درباره‌ی همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و با خودش می‌گوید کبدم خیلی وضع‌اش خراب است، تا شب باید فکری به حال‌اش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت

فصیح با تمام خاطرات خوشی که از امریکا دارد، وقتی یاد مرگ همسرش می‌افتد، چهره‌اش را غم می‌گیرد، چشمان‌اش کمی تر می‌شود و می‌گوید که سالیان سال تلاش کرده این بغض گلو را فراموش کند و به اشارات کوتاهی در کتاب‌هایش به این موضوع بسنده کرده، تا آن که در سال 1383 تصمیم به چاپ کتابی می‌گیرد به نام «عشق و مرگ» که نزدیک‌ترین روایت را به زنده‌گی شخصی‌اش دارد و به قول خودش «جلال آریان» در آن exactly با خود اسماعیل فصیح شباهت دارد.

 فصیح ماجرای واقعی بودن رمان «عشق و مرگ»، آخرین کتابی که از او منتشر شده را تایید می‌کند و می گوید که «جلال آریان» کارآکتر نامآشنای رمان‌های او در این کتاب نزدیکی بیش‌تری با خود شخصیت نویسنده دارد: «اولین ازدواج‌ام با یک دختر نروژی به نام آنابل کمبل بود در سانفرانسیسکو که تازه آمده بود به کالیفرنیا و من هم عاشق‌اش شده بودم. اما هنگام وضع حمل بچه در شکم مادر میمیرد، و مادر و کودک با هم هم‌زمان می‌میرند.» در این بین فصیح عبارتی از دکتر فراهام در رمان «عشق و مرگ» را به یاد می‌آورد که به قهرمان داستان می‌گویدIf you love her don’t marry her.

مرگ آنابل کمبل، فصیح بیست‌ونه ساله را تحت تاثیر قرار می‌دهد، طوری که خود میگوید امریکا بعد از مرگ همسر برای‌اش «تحمل ناپذیر» می شود و تصمیم می‌گیرد تا در بازگشت به ایران به جای آن که سوار هواپیما بشود، با کشتی Queen Merry و در طول چهارده شبانه روز به جنوب فرانسه برود و دو هفته‌ای را هم در ونیز سپری کند و بعد با هواپیما بیاید ایران، تا شاید حال و اوضاع‌اش بهتر شود.

فصیح وقتی به تهران می‌رسد دوستان جدیدی پیدا می‌کند که صادق چوبک، نجف دریابندری، احمد محمود، غلامحسین ساعدی و کریم امامی از مهم‌ترین آن چهره‌ها هستند، فصیح در این باره تعریف می کند:

«وقتی رسیدم ایران، رفتم پیش صادق چوبک که چهره‌ی خاصی بود در شرکت نفت و بعد هم نجف دریابندری را دیدم که آن موقع در انتشارات فرانکلین بود. یک بار که رفته بودم پیش صادق چوبک در تهران، کتاب «خاک آشنا» را برای‌اش بردم و وقتی آن را دید گفت فعلن دست نگه دار و برو جنوب شرکت نفت. بعد نامه‌ای نوشت برای رئیس کارگزینی و او هم حکم مرا نوشت و داد دست‌ام. بعد از این ماجرا چوبک را چند بار هم جنوب دیدم. بعد یک رئیس انگلیسی پیدا کردیم که من از او خوش‌ام نمی‌آمد و کار را ول کردم و آمدم تهران و گفتم می‌خواهم استعفا بدهم. صادق چوبک گفت که نه، استعفا نده و برو به مسجد سلیمان. شش ماهی آن‌جا بودم و بعد دوباره برگشتم امریکا.»

فصیح در ادامه می‌گوید: «دو سال بعد از این که از امریکا برگشتم ایران، به‌واسطه‌ی یک دوست قدیمی که در دبیرستان«رهنما» داشتم، با خانم «پریچهر عدالت» ازدواج کردم. بعد دخترم« سالومه» که نقاشی‌های کتاب «دل کور» را کشیده، به‌دنیا آمد و الان هم در شیکاگو زنده‌گی می‌کند. یک پسر هم دارم به نام شهریار که کرج است

فصيح یکی از خاطرات بامزه‌اش با دوست چندین و چند ساله‌اش «غلام‌حسین ساعدی» را چنين تعریف می‌کند: «یک‌بار ساعدی برای‌ام ماجرای فرارش از ایران را تعریف کرد و گفت: قرار شد قاطی یک گله گوسفند از مرز ترکیه از کشور خارج شوم. چوپان گفته بود که وقتی از مرز رد شدیم، داد می زنم «بلند شو و در رو»، بعد لباس‌هایم را در آوردم و یک لباس که از پشم گوسفند درست شده بود پوشیدم، بعد که از مرز رد شدیم ناگهان شنیدم که چوپان داد می زند «بلند شو، در رو» که وقتی بلند شدم دیدم چهل‌ودو نفر بلند شده‌اند و دارند درمی‌روند«.

فصیح خود را بیش‌تر از همه تحت تاثیر«جمال‌زاده» و «احمد محمود» و «بزرگ علوی» می‌داند و می‌گوید:«بیش‌تر از همه با «احمد محمود» ارتباط داشتم که زیاد هم‌دیگر را می‌دیدم و هم‌چنین غلامحسین ساعدی، که وای چه قدر آدم خوبی بود«.

فصيح عاشق شعرهای فروغ فرخ‌زاد بود. او درباره‌ی فروغ می ‌گوید: «من و فروغ فرخ زاد زیاد هم‌دیگر را دیدیم. فروغ را قبلن یک بار در مسجد سلیمان دیده بودم و آشنا بودیم و آن جا داشت با آقای گلستان فیلم می‌ساخت. یک بار که من قرار بود بیایم تهران برای کار شرکت، از قبل به فروغ خبر دادم و قرار گذاشتیم ناهار را با ابراهیم گلستان و غلامحسین ساعدی توی خیابان نادری بخوریم، یک خیابان فرعی بود توی نادری به نام قوام السلطنه که ناهار را آن‌جا خوردیم. با فروغ قرار گذاشتیم و باز برای شام هم‌دیگر را در هتل هیلتون دیدیم«.

فصیح تقریبن نخستین نویسنده‌ی ایرانی‌است که از یک شخصیت ثابت در رمان‌های متعدد خود استفاده کرده. پُرکار بوده و از ایده‌های نویی در داستان‌سرایی بهره برده است و در عین حال، با کمال تعجب در مورد موضوعاتی صحبت کرده که نویسنده‌های «ایرانی‌تر» در مقایسه با او از آن کمتر حرفی به‌میان آورده‌اند.

»جلال آریان» برای دوست داران فصیح کاراکتر نام آشنایی است، قهرمانی که در بیش‌تر کتاب‌های فصیح حضور دارد و خیلی‌ها به قول فصیح به اشتباه او را در همه جای کتاب ،خود نویسنده تصور می‌کنند. فصیح درباره‌ی انتخاب نام این کاراکتر می‌گوید: «یک روز وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زنده‌گی‌ام انتخاب کنم به نام جلال آریان». فصیح درباره‌ی «جلال آریان» می‌گوید: «در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج می‌برد و تلاش‌اش را می‌کند، اما ماجرا به مرگ ختم میشود در نهایت یا مُرده‌ی آن فرد را حمل می‌کند مثل زمستان 62 یا «...

فصیح با آغاز کار در جنوب ایران، نگارش «شراب خام» را هم آغاز می‌کند، رمانی که خود درباره‌اش می‌گوید: «شراب خام را نوشتم و سال 1347 آن را بردم انتشارات فرانکلین و به‌واسطه‌ی نجف دریابندری و با ویراستاری کریم امامی منتشر شد. البته الان سال‌هاست که آقای دریابندری را ندیده ام و تماس آن‌چنانی نداریم.»

 اغلب کتاب‌های اسماعیل فصیح را که نگاه کنید، شعری در آغاز آن آمده است که به قول فصیح، کلید اصلی داستان است، شراب خام هم کلیدی داشته که در همان چاپ‌های اول به توصیه‌ی نجف دریابندری حذف شده: «هر کدام از کتاب‌ها چند بیت شعر در ابتدای‌اش دارد که تز داستان را تشکیل می‌دهد، برای شراب خام هم بیتی نوشته بودم از حافظ که می‌گفت: اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته/ به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی، که آقای دریابندری آن موقع به دلایلی گفت این را حذف کن.»

فصیح در این لحظه یاد شعر کتاب «نامه‌ای به دنیا» می‌افتد و میگوید: «کتاب «نامه‌ای به دنیا» ابتدا در امریکا چاپ شد و براساس یک شعری از امیلی دیکنسون بود: این نامه‌ای است به دنیا، که هرگز به من ننوشت«.

اسماعیل فصیح پس از «شراب خام» کتابی نوشت به نام «دل کور» که ماجرای‌اش را از فضاها و خاطرات کودکی الهام گرفته است، همان فضاهای محله‌های قدیمی تهران به خصوص زیر بازارچه درخونگاه و خانه‌ی پدری‌اش که همیشه‌ی خدا شلوغ بود و پر از ماجرا. فصیح درباره‌ی شخصیت «رسول» در «دل کور» می‌گوید:«رسول بهترین برادرم است، البته نام واقعی‌اش محمد بود، که توی کتاب، خودش را می‌کشد چون وصیت کرده بودند که به مادرم ارثی نرسد، برادر واقعی‌ام محمد هم مثل رسول، آدم با استعداد و باهوشی بود و همه‌ی شعرها را از بر می‌خواند«.

»داستان جاوید» از کارهای موفق«اسماعیل فصیح» است، اثری که نزدیک به ده بار تجدید چاپ شده و علاقه‌ی بی‌شمار فصیح را به ایران باستان نشان می‌دهد.  فصیح برخلاف آن‌چه در مقدمه‌ی کتاب آورده، ماجرای داستان را ساخته و پرداخته‌ی ذهن‌اش معرفی می‌کند و می‌گوید»:اصلن هیچ کس نبوده، هر چیز بوده توی این کامپیوتر ذهن‌ام بوده.»

 نوشتن داستان جاوید شش سال طول کشیده، فصیح درباره‌ی کتاب می‌گوید: «بعد از آن که دو تا کتاب نوشتم، شروع کردم به نوشتن رمان «داستان جاوید»، در حالی که نه کسی را می‌شناختم به نام «جاوید» و نه از دین زرتشتی خبر داشتم، ناگهان یک روزی خلاصه‌ای به ذهن‌ام رسید و داستان را که شروع کردم، نوشتن‌اش شش سال طول کشید.»

اسماعیل فصیح برخلاف گوشه‌گیریهای همیشه‌گی‌اش، یک‌بار به بهمن فرمان‌آرا که از او خواسته بوده فیلمی بر اساس رمانهایش بسازد، خلاصه ای از «داستان جاوید» را می‌دهد، اما ارشاد به او اجازه نداد.

»ثریا در اغما» که در کنار «زمستان 62» و «داستان جاوید» از مهم‌ترین آثار اسماعیل فصیح است، نقدی است اجتماعی بر فضای روشن‌فکری پس از انقلاب. می‌گوید: «یک سری آدم سیر در رفته بودند از ایران به ترکیه و کشورهای غربی و در کافه‌ها و مهمانی‌های آن‌چنانی خوش می‌گذراندند، بعد این طرف توی ایران ماجرایی بود که نگو و نپرس«.

فصیح در این باره می‌گوید: «وقتی ثریا در اغماست، انگار دنیا در اغماست. ایرانی‌های خوش گذران ساکن پاریس و این طرف هم یک سری فلاش‌بک به خرم‌شهر و بلوچستان و … آدمهای خوش‌گذرانی که در کافه‌های پاریس دنبال خوشی و شادی خودشان هستند و تازه دارند از آن جا برای ایرانی‌های داخل ایران هم تز می‌دهند و راه حل نشان می‌دهند.»

 ثریا در اغما را انتشارات Zed Books Ltd. با ترجمه‌ی خود فصیح در سال 1985 منتشر کرده است و به قول فصیح «دو مقاله هم دربارهاش در نشریات انگلیسی نوشته شد.» ثریا در اغما هم‌چنین در سال 1997 در قاهره و بدون اجازه‌ی «فصیح» به عربی منتشر شده است.

و اما بعد از  چاپ کتاب «درد سیاوش» در سال 1364 نوبت به نوشتن «زمستان 62» می‌رسد، کتابی که به اعتقاد بسیاری از منتقدان، بهترین اثر فصیح است، کتابی که هشت سال توقیف بود و خود فصیح هم بیش‌تر از دیگر کتاب‌هایش آن را دوست دارد و می‌گوید:

«زمستان 62  بیرون آمد و بعد از هشت سال توقیف شد. فکر می‌کنم چون اوایل جنگ بود و در آن وضعیت منصور فرجام عاشق دختری به نام لیلا شده بود. وقتی کتاب به چاپ دوم رسید، دستور میآید که «کتاب‌ها خمیر شود» و کتاب‌ها را خمیر می‌کنند. ایران جزو کپی رایت بینالمللی نیست، زمستان 62 را یک ایرانی که در آلمان کتاب‌فروشی بزرگی دارد، به آلمانی ترجمه و چاپ کرد و بعدن پنج نسخه هم برای من فرستاد.

 زمستان 62 توقیف بود تا آن که یک روز آقای عطاالله مهاجرانی آمد خانه دیدن‌ام، دوباره اجازه چاپ گرفت و ناشر هم بلافاصله ده هزار نسخه منتشر کرد و آن قدر عجله‌ای این کار انجام شد که یادشان رفت آن شعر اول کتاب را روی صفحه‌ی اول بیاورند، که من روی آن خیلی حساس بودم.»

 راوی کتاب‌های فصیح هر از چند گاهی در کتاب، مشغول خواندن کتابی از یک نویسنده است که به قول فصیح «همان تز اصلی داستان است.» که این کتاب داخل داستان در «زمستان 62» کتاب»در انتظار گودو» نوشته‌ی «ساموئل بکت» است.

 اسماعيل فصيح درنامه‌‌ی منتشر نشده‌ای كه خطاب به همسرش نوشته بود، در بخشی از آن چنين نوشته:

نوشتن چیز ساده و آسانی نیست (یعنی خوب نوشتن کار ساده و آسانی نیست.) نویسنده‌های حقیقی آدم‌های تنهایی هستند: برای آن‌ها نوشتن رگ ناف به زنده‌گی است. نوشتن یک مرحله‌ عرق ریختن و خون خوردن و بی‌خوابی و رنج است. پس چرا؟ من نمی‌دانم. چرا یک نویسنده می‌خواهد با صدای گمشده‌ی خود در زمان‌های گمشده، با آدم‌هایی که او هرگز نخواهد دید و نخواهد شناخت، رابطه برقرار کند؟ چرا؟ ما در ایران هستیم و ایران قربان‌اش [...] با تمام عظمت و زیبایی گنجینه‌ی‌ ادب‌اش (و فراموش نکن که واقعن داشته) امروز هنوز در خم اول کوچه‌ای‌ست که نوشتن مستقل هنری را قبول کند یا حتا بفهمد.

 ولی این هم یک مرحله‌ی گذران است. البته من نه امید دارم و نه مطمئن‌ام که اوضاع بهتر شود و آخر از همه من خودم کسی نیستم که پیغمبر و راهنما یا شوالیه‌ی کاذب نجات اوضاع ادبی باشم. ولی مطمئن‌ام تجربه و وجود انفرادی هر کدام از ما، راه تازه و رنگ تازه‌ای به امکان روشن ساختن (و زیبا ساختن) مسئله‌ی کلی زنده‌گی است. من حالا امشب نمی‌خواهم زیاد وارد فلسفه‌ی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیل ساده و اصل قابل توجیحی ندارد و تحریکات روحی من هم پیچیده و عمیق است ولی من یک قول به خودم داده‌ام: که هرگز کتاب‌هایم را با کسی بحث نکنم و به انتقادات خوب یا بد توجه نکنم و حتا نخوانم، مگر این‌که خصوصی و انسان به انسان باشد.

 

منابع:

گفت‌وگوی سعيد كمالیدهقان با اسماعيل فصيح – سال 1386

زنده‌گی‌نامه‌ی‌ اسماعيل فصيح - وب‌سايت «سيب گاززده» - سعيد كمالی‌دهقان

روزنامه‌ی اعتماد - دوازدهم مرداد 1388

 

آنسه اميری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وهفت

هفدهم امردادماه 13878 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved