شب به یغما رسید و دست گشود

در ته دره هرچه بود ربود

رود دیری‌ست تا اسیر وی‌ست

بشنو این های‌های زاری رود

 

گنج باغ از سپید و سرخ و بنفش

همه در چنگ شب به یغما رفت

شاخ گردو  ز بیم پای نهاد

بر سر شاخ سیب و بالا رفت

 

شب چو دود سیه تنوره کشید

رو نهاد از نشیب سوی فراز

دست‌ و پای درخت‌ها گم شد

برنیامد ز هیچ یک آواز

 

بانگ برداشت مرغ حق: شب! شب!ا

برگ بر شاخ بید لرزان شد

راه فرسوده بر زمین بخزید

لای انبوه پونه پنهان شد

 

شب دمی گرم برکشید و بخفت

اینک آسوده از هجوم و ستیز

یک سپیدار و چند بید کهن

بر سر پشته‌اند پا به‌گریز

ا«- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.ا

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.ا

دست از گمان بردار!ا

با مرگ نحس پنجه میفکن!ا

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...»ا

 

نازلی سخن نگفت؛ا

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت ...ا

 

ا«- نازلی! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»ا

نازلی سخن نگفت؛ا

چو خورشید

از تیره‌گی برآمد و در خون نشست و رفت...ا

 

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک‌دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...ا

 

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست!»ا

و

رفت...ا

باز کن پنجره‌ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی‌ها را

جشن می‌گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده‌ست

 

همه‌ی چلچله‌ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یک‌پارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه‌ی جشن اقاقی‌ها را

گل به‌دامن کرده است.ا

 

باز کن پنجره‌ها را، ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ‌ها پژمردند؟

تشنه‌گی با جگر خاک چه کرد؟

 

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب‌های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه‌ی گل‌های سپید

نیمه‌شب باد غضب‌ناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه‌ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه‌ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی‌ها را

جشن می‌گیرد!ا

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این‌همه دل‌تنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را

و بهاران را

باور کن.

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وشش

دهم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved