|

تدفین یک مبارز دیگر جنبش سبز ایرانیان: شهید محمد کامرانی
سايت ميهن
محمد کامرانی که تنها هجده سال داشت و جمعه گذشته قرار بود در کنکور پزشکی
دانشگاه آزاد شرکت کند، روز هجدهم تیر در حوالی میدان ولیعصر تهران دستگیر
و به بازداشتگاه کهریزک منتقل شده بود.
این جوان هجده سالهی جنبش سبز، چند روز پس از بازداشت، به همراه گروه دیگری از بازداشت
شدهگان به زندان اوین منتقل شد. خانوادهی این محمد
كامرانی وقتی از محل نگهداری او
خبردار شدند که یک مامور زندان اوین در جمع خانوادهی بازداشتشدهگان فهرستی
از اسامی افراد بازداشت شده راخواند و از انتقال آنها از کمپ کهریزک به
زندان اوین خبر داد.
پیگیری خانوادهی او به اینجا رسید که مطلع شدند دستور آزادی وی نیز صادر
شده و به همین منظور صبح روز چهارشنبه بيستوچهارم تیرماه به زندان اوین مراجعه
کردند، اما در آنجا به آنها گفته شد که فرزند شما مجروح بوده و به
بیمارستان منتقل شده است.
وقتی این خانواده به بیمارستان لقمان رفتند، با پیکر نیمهجان محمد کامرانی
روبهرو شدند که همچنان تحت کنترل ماموران بود. آنها با هماهنگی مسئولان
بیمارستان و باز تحت کنترل شدید ماموران، فرزند خود را به بیمارستان مهر
منتقل کردند، اما تلاشهای کادر پزشکی در نهایت بینتیجه ماند و محمد
کامرانی هجده ساله نیز به «ندا آقاسلطان»، «سهراب اعرابی» و دیگر شهیدان جنبش سبز
پیوست.
پیکر شهید محمد کامرانی صبح روز شنبه ۲بيستوهفتم تیرماه، در میان حزن و اندوه دوستان و خانوادهی داغدارش تشییع و در
قطعه ۲۲۱ بهشت زهرا مدفون شد.
حرفهای
مادر« مسعود هاشم زاده»
از كشتهشدهگان وقايع اخير
وبلاگ aminmovahedipress

اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمیزدم چون پسر دیگرم «میلاد» و دوستاش را
هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتا سر مزار
پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر میکنم چرا حرف نزنم؟ چرا از پسرم
نگویم؟ من رشت بودم که این اتفاق افتاد. مسعود به پدرش گفته بود میروم
منزل دوستام، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود، میلاد پسر دیگرم تصادفن
میبیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعتاش میشناسد که
مسعود است و همرا مردم مسعود را میبرند به اولین درمانگاه و همانجا تمام
میکند. من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود
دستگیر شده، همان موقع قلبام فرو ریخت، گفتند بیایید تهران. ما خواستیم
حرکت کنیم، دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما میآییم .
دلام گواهی بد داد. دیدم فامیل ها آمدند و خانه پر شد .پسرم میلاد بعد
از اینکه برادرش تمام میکند به پدرش خبر میدهد و مسعود را با هزار
مکافات با ماشین شخصی به روستای ولیآباد روستای خودمان در
خشکبیجارمیآورند چون نمیخواهند مسعود به دست مامورین بیافتد. ما هم رفتیم
ولیآباد نزدیک صبح شده بود در روستای ما در مسجد غسالخانه هست و همان جا
غسل میدهند، برادرش گفت خودم غسلاش میکنم که مامورین ریختند و گفتند
باید جسد را به پزشک قانونی ببریم و میلاد و راننده را هم دستگیر کردند و
به رشت بردند در حالی که پزشک درمانگاه گواهی فوت صادر کرده بوده و مدتی هم
منتظر آمبولانس مانده بودند اما چون تهران حالت عادی نداشت تصمیم گرفتند با
ماشین یکی از دوستان در واقع جسم بیجان برادر را حفظ کنند.
همهی فامیل اعتراض داشتند ولی چون دو نفر را دستگیر کرده بودند نگران
بودند که بلایی سر این دو نفر بیاورند. من هم حاضر نشدم در روستا بمانم و
همراه بقیه به رشت رفتیم، تا ساعت يك بعدازظهر مقابل پزشک قانونی ایستادیم
تا بالاخره مسعود را تحویل ما دادند. برگشتیم روستا، مسعود آنجا را خیلی
دوست داشت، سعی کردیم نزدیک دریا که مادر بزرگاش هم آنجا دفن شده بود به
خاک بسپاریماش که باز بنا به دلایلی نشد، بالاخره مراسم خاکسپاری تمام شد
و شما تصور کنید من چه حالی داشتم، خدا نصیب دشمن نکند یک پسرم را از دست
دادهام پسر دیگرم با دوستاش که لطف کرده و تا ولیآباد در آن شرایط سخت
رانندهگی کرده، بازداشت شدهاند و در انفرادی نگهشان داشتهاند و ماموران
امنیتی هم مرتب ما را تهدید میکنند که حداکثر سر مزار باید پنج نفر باشند
و با صدای بلند حتا گریه نکنید.
تمام اعلامیهها را از دیوارهای روستا کندند و اجازه ندادند مراسمی
برگزار کنیم و هر روز هم میگفتند به تهران برگردید نتوانستم حتا راحت سر
خاک بچهام گریه کنم. جواب خدا را چه خواهند داد. دلام از این میسوزد که
پسرم خیلی مظلوم رفت حتا یک مراسم هم نداشتیم. البته وقتی آمدیم تهران مردم
خیلی لطف کردند هر کسی فهمید آمد دیدن ما. حتا آقای موسوی. کاش خود مسعود
میدید خیلی به آقای موسوی علاقه داشت. جمعه روز رایگیری با چه ذوقی من و
پدرش را برد و ساعتها هم در صف ایستادیم و خودش برگهی رای را نوشت و
خوشحال برگشتیم و رفتیم پارک چیتگر وقتی عصر از پارک برگشتیم رفت محل
رایگیری دید تعطیل شده، برگه نداشتند یا تمدید نشده بود، خلاصه خیلی کلافه
به خانه برگشت که خیلیها نتوانستند رای بدهند.
نمیدانید چه موجودی بود، آرام، صبور و مودب. هیچوقت کسی را ناراحت
نمیکرد. همیشه سرگرم کاری بود وقتی از سر کار میآمد در اتاقاش یا مشغول
کتاب خواندن بود یا موسیقی کار میکرد یا فیلم میدید. دوست دارم اتاقاش
را ببینید، صدها فیلم دارد، فیلمهای خوب. به فیلمهای سینمایی خیلی
علاقهمند بود. هر کاری را که شروع میکرد میخواست تا درجهی استادی پیش
برود. استاد سنتور و سازدهنی بود. طراحی و نقاشی میکرد، میخواست
مجسمهسازی را هم شروع کند که .... هر شب باید سازدهنی میزد و یک فیلم هم
میدید خیلی از وقتاش خوب استفاده میکرد. بيستوهفت ساله بود ولی شاید به
اندازهی دو برابر سناش تلاش کرده بود.
مادر«هنگامه شهیدی»: سلامتی هنگامه در خطر است
سحام نيوز
مادر هنگامه شهیدی ضمن اعلام نگرانی نسبت به وضعیت جسمانی دخترش گفت: سلامتی دخترم در خطر است ولی نمیدانم که باید به کجا اعتراض کنم . مادر
هنگامه که با چشمانی اشکآلود به دفتر روزنامهی اعتمادملی آمد، با اشاره به
بیماری قلبی هنگامه گفت: از صبح تاکنون به مراجع مختلفی مراجعه کردهام.
هنگامی که به مقابل زندان اوین رفتم دنبال ما کردند و با الفاظی رکیک
خانوادههای بازداشت شدهگان را مورد اهانت قرار دادند. به دادگاه انقلاب هم
رفتم ولی آنجا هم همین گونه با ما برخورد کردند و هیچ پاسخی به ما ندادند.
وی تاکید کرد : هنگامه دارای ناراحتی قلبی است و سلامتی وی در خطر است و
من نمیدانم که حرفهایم را به کدام مرجع قضایی مطرح کنم. وی تاکید کرد:
به ما اعلام میکنند که با رسانهها مصاحبه نکنید ولی آیا عدم سخن گفتن از
مشکلاتمان باعث حل مشکل آنها میگردد؟ من حدود سه هفته است که از فرزندم
بیخبر هستم . مادر هنگامه شهیدی با اشاره به شهادت ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی
گفت: من یک مادر هستم و میفهمم که آنها چه حالی دارند. ولی دیگر نمیتوانم صبر کنم چرا که هیچ خبری از دخترم ندارم و با توجه به بیماریاش
نگران حال وی هستم.
نامهی
«شيرين عبادی» به مادران عزادار
sign4change

یاد آر
ز شمع مرده یاد آر!
زنان آزاده جهان
وبلاگ مادران عزادار
ابعاد فاجعه گستردهتر از آن
بود که میپنداشتیم. مردمی معترض به نتیجهی انتخابات در تهران و شهرستانها،
به خیابانها آمدهاند تا به طریقی مسالمتآمیز اعتراض خود را بیان کنند،
اما جواب آنها تنها گلوله بود و چوب و چماق - تعدادی هم که جان به در
بردند، روزهای بعد دستگیر شدند. رادیو و تلویزیون دولتی ایران تعداد
کشتهشدهگان را در ابتدا هشت نفر و سپس یازده نفر اعلام کرد، اما با گذشت مدتی
بیش از بيستوپنج روز هنوز افرادی بودند که نامشان نه در لیست کشتهشدهگان بود و نه
در طومار دستگیر شدهگان. مادران سرآسیمه به هرجایی که ممکن بود نشانی از
گمشدهگان خود بیابند مراجعه کردند اما پاسخی نبود .
اکنون که مادران به تدریج
اجساد جگرگوشهگان خود را تحویل میگیرند، مشخص شده که تعداد کشتهشدهگان
بسیار بیشتر از آن ارقامیست که دولت جمهوری اسلامی رسمن اعلام کرده است و
طرفه آنکه هنگام تحویل جنازه، از خانوادهها تعهد میگیرند که در مورد
تاریخ و چهگونهگی فوت ِ عزیزشان با کسی سخن نگویند. اما حقیقت را نمیتوان
برای همیشه کتمان کرد و ناله را نمیتوان تا ابد در سینه نگه داشت و بنابر
این ابعاد فاجعه هر روز گستردهتر از روز قبل در برابر چشمان مردم ایران
ظاهر میشود.
مادرانی که فرزندان خود را
ازدست داده یا جگرگوشهگانشان هنوز جزو مفقودین بوده یا در زندانها بهسر
میبرند، کمیتهی مادران عزادار ایرانی را تشکیل دادهاند.
اعضای این کمیته و سایر
زنانی که با آنان همدردی میکنند، هر هفته روزهای شنبه از ساعت هفت الی
هشت بعد از ظهر در یکی از پارکهای شهر حود با لباسی به رنگ سیاه به نشانهی عزاداری گرد هم میآیند تا با لبهای خاموش غم خود را بیان کنند.
ضمن تسلیت به مادرانی که
جگرگوشهگانشان را در راستای آزادی و دموکراسی از دست دادهاند و با اعلام
همدردی با زنانی که هنوز در جستوجوی فرزندان گم شدهشان سرگرداناند و با
ابراز تاسف از این که تعداد کثیری از جوانان ایرانی به خاطر فعالیتهای
مسالمتآمیز مدنی در زندان هستند، از زنان آزادهی جهان دعوت میکنم
روزهای شنبه هر هفته از ساعت هفت الی هشت بعد ازظهر با گردهمآیی در یکی از
پارکهای شهر خود، با پوشیدن لباس سیاه با مادران عزادار ایرانی همدردی
نمایند و صدای آنان را به گوش جهانیان برسانند.ا
شیرین عبادی
مجسمهی
(نیم تنه)ی
ندا آقا سلطان توسط استاد مجسمه ساز Paula Slater ساخته شد
bignews

مجسمهی (نیم تنه)ی ندا
آقا سلطان توسط استاد مجسمه ساز Paula Slater ساخته شد. وی که شدیدن تحت
تاثیر فیلم کشته شدن وی قرار گرفته بود، نیمتنهی وی را ساخته که قرار است
حین تظاهراتی که قرار است بيستوپنجم جولای در سن فرانسیسکو برگزار شود، رو
نمائی كند.
حالا ما را به اسم ندا میشناسند، نه احمدینژاد!
وبلاگ
werraj.wordpress
روز یکشنبه، قبل از ظهر
برای پیادهروی رفتم بیرون. هوا مطبوع بود و خیابان خلوت. خلاصه شرایط مهیا
بود برای شیرجه زدن به بحر تفکر. موقع عبور از خیابان همینطور که توی
افکارم غرق بودم یکدفعه این پایام به آن یکی پیچید و “گروپ” خوردم زمین! آن
هم چه زمین خوردنی. عینهو پاکت آبمیوه که ماشین از رویش رد میشود چسپیدم
به آسفالت خیابان. گوشی موبایلام یک طرف، کیف پولام یک طرف و خلاصه از پیشانی
مبارک هم که به زمین خورده بود یک خط باریک خون جاری بود. تا آمدم تکان
بخورم طرفهالعینی دیدم یک زن و مرد آمدند و با احتیاط بازوی من را گرفتند
که آقا حالتان خوب است؟ لطفن سریع بلند نشوید و تکان شدید نخورید و از این
حرفها.
یکكمی که همانجا کف آسفالت
نشستم تازه متوجه شدم که مقصر زمین خوردهگی، خودم نبودم بلکه برخورد سپر عقب
ماشین همین زوج به پای اینجانب علت سرنگونی من بوده است. ظاهرن خانم محترم
داشتند عقبکی میآمدند که این طرف خط عابر پیاده پارک کنند و به این ترتیب
بنده را به خطوط عابر پیاده پیوند دادند.
بعد از چند ثانیهای که
سرگیجهام برطرف شد و حواسام جمع، اصرار کردند که من را به بیمارستان ببرند.
خلاصه دو نفری زور زدند و تا آن وقت یکی از عابران هم اضافه شد و مثل آدامس
چسپیده به زمین، از روی آسفالت بلندم کردند و در ماشین چپاندند. در مسیر
کوتاه مدام عذرخواهی می کردند تا به یک کلینیک رسیدیم. در حین پانسمان سرم،
پرستار پرسید اصالتن کجایی هستم وقتی گفتم ایران، خانم راننده که روبهروی
من نشسته بود و قبل از آن انگار حالاش بهتر از من نبود، ناگهان مثل برق
گرفتهها از روی صندلی پرید و گفت: نیدااااااااااااااااااا (ندا).
گفتم مخلص شما آقای … هستم.
ولی ندا همشیره و هموطن ما بود که خدا بیامرزدش. خانم با هیجان در مورد ندا
از من میپرسید و من درحالی که جواب سوالهای او را میدادم با خودم گفتم
روحاش شاد. تا چند ماه پیش تا میگفتیم ایرانی هستیم خیلیها میگفتند: اَه،
احمدی نژاد؟ حالا میگویند: اوه، ندا! حداقل او توانست به بهای جان خودش،
برای ما مردم آبرویی بخرد.
نیویورک تایمز: حاکمیت ایران دیگر یک حکومت دینی
نیست، بلکه یک حکومت نظامی است با رونمای تشیع
nytimes
در مقالهی روز بيستم ژوئیهی «نیویورک
تایمز» نوشتهی «مایکل اسلکمن» آمده است:
همزمان با فروپاشی نهادهای نخبهگان و
روحانیون در ایران، قویترین نهاد اقتصادی،
اجتماعی و سیاسی کشور - سپاه پاسداران انقلاب
اسلامی- به عنوان اصلیترین نیروی پشتیبان
سرکوب حرکتهای ادامهدار مخالفان نمایان شده
است.
سپاه پاسداران از سی سال پیش که به عنوان
یک گروه ایدولوژی محور در خدمت رهبران انقلاب
اسلامی قرار داشت، تقریبن در تمام ابعاد
اجتماعی ایران رشد فزاینده داشته و ریشه
دوانده است. حرکت خشن و تند سپاه در سرکوب
معترضان و تلاش برای خاموش کردن آنها، باعث
شده که بسیاری از کارشناسان سیاسی، وقایع
مربوط به بعد از انتخابات بيستودوم خرداد را
کودتا قلمداد کنند.
در این مقاله از قول «رسول نفیسی»
نویسنده و محقق آمده است که این حکومت دیگر یک
حکومت دینی نیست، بلکه یک حکومت نظامی با
رونمای نظام روحانیت شیعه است. سپاه اکنون
ملقمهای از قدرت نظامی، کنترل کنندهی
سامانهی موشکی ایران، کنترل کنندهی برنامهی
هستهای ایران و یک امپراتوری چند میلیارد
دلاری تجاری که بر هر بخش اقتصاد ایران پنجه
انداخته است. برای نمونه از قول برخی
کارشناسان آمده است که سپاه صاحب درمانگاههای
جراحی لیزی چشم، کارخانهی تولید خودرو،
شرکتهای پیمانکاری راه و پلسازی، شرکتهای
توسعهی میادین نفت و گاز و کنترل کننده قاچاق
اجناس بازار سیاه است.
مقالهی تحسین برانگیز نیویورک تایمز: شوخی غمانگیز ایران
nytimes.com
نویسندهی
مقاله آقای«راجر کوهن» مطلب خود را با نقل قولی از مارتین آمیس (در گاردین)
اینگونه آغاز می کند: « تمدن ایران یکی از قدیمیترین و قابل تحسین
برانگیزترین تمدنها بر روی زمین است. تمدن چین در برابر آن نابالغ و امریکا
مانند نوجوانی خام است.» ایرانیان مردمی مغرورند که دستآویز قرارگرفتن و
استهزا شدن را نمی پذیرند. آنها خاطرات یک مبارزهی انتخاباتی که به سناریویی
از پیش تعیین شده شبیه بود و نیز هوا و هوس سادیسمی یک خیمهشب بازی را
دوست ندارند...
او در ادامه سخنان هاشمی رفسنجانی را نقلقول میکند که گفته
است: «ما نباید کاری کنیم که دشمنان ما را به خاطر زندانی کردن ملت خود
مسخره کنند.» ...
پس از ان به انتقاد از حاکمان جمهوری اسلامی پرداخته و میگوید کدام دولت است که صدها خبرنگار را برای پوشش انتخابات دعوت میکند و
پس از آن، همه را اخراج میکند؟ کدام رژیم انقلابی است که مدعی اخلاق و
دمکراسی اسلامی بوده در حالیکه به لباس شخصیها اجازه
م دهد زنان را در
خیابان کتک بزنند؟
اين مقاله در ادامه، رفتارهای اخیر سیاستمداران مخلف مانند
هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد و خامنهای را مورد بررسی قرار داده و ضمن تاکید
بر ارزش و استحقاق بالای ایرانیان معتقد است که عملکرد اخیر نظام حاکم به
مثابهی جوک احمقانهای بوده که مردم آن را نپذیرفتهاند.
مجلهی اپیزود
، شمارهی پنجاهوپنج
سوم امرداد ماه
1388 خورشیدی
Home
|