گنگستر آمریکایی

کارگردان: ریدلی اسکات /  فیلم‌نامه: استیون زیلیان

مدیر فیلم‌برداری: هریس ساویدز /  تدوین: پیترو اسکالیا / موسیقی متن: مارک استریتنفلد

بازیگران: دنزل واشنگتون، راسل کرو، جاش برولین، چیوتل آیفور، لایماری نادال

محصول: 2007، امریکا  /  مدت زمان: 157 دقیقه

 جوایز: نامزد «اسکار» بهترین بازیگر نقش مکمل زن و بهترین طراحی صحنه

 نامزد جایزه‌ی«گلدن گلاب» برای بهترین فیلم درام، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول مرد

 نامزد جایزه‌ی«بافتا» برای بهترین فیلم، بهترین تدوین، بهترین فیلم‌برداری، بهترین فیلم‌نامه و بهترین موسیقی 

 - خلاصه‌ی داستان

در سالهای 1960 فرانك لوكاس «دنزل واشنگتون» راننده و یار و همراه «پامپی جانسن» تبدیل به بزرگ‌ترین فروشنده‌ی مواد مخدر می شود. پامپی بر اثر سكته‌ی قلبی از دنیا می‌رود، و این فرانك لوكاس است كه تصمیم دارد تا امپراطوری خود را بنا نهد. لوكاس به همراه و یاری یك دوست ارتشی كه در ویتنام به سر می‌برد با گروهی از فروشنده‌گان مواد مخدر در آن‌جا رابطه برقرار می‌كند و بدین وسیله هروئین خالص و ارزان فراهم می‌كند و از طریق همان دوست، مواد را با جاسازی در تابوت سربازان كشته شده در ویتنام، به داخل ایالت متحده می‌آورد.

 در این میان پلیسی به نام ریچی (راسل کرو) در برابر او قرار می‌گیرد كه فسادناپذیر است. ریچی خود كه به خاطر این‌كه هم‌رنگ جماعت نیست و سعی در پاك ماندن در میام فساد همه‌گیر دارد از سوی خانواده و همكاران طرد می‌شود. ریچی ماموریت می‌یابد كه سركرده‌ی باندی كه مواد مخدر ارزان و خالص را توزیع می‌كند بیابد. او با پی‌گیری‌های خود در نهایت به سرنخ‌هايی می‌رسد كه  لوكاس سیاه پوست سر منشا تمام این اتفاقات است و ...

ا«تا اون‌جا كه یادمه، همیشه دل‌ام می‌خواست یه گنگستر باشم. برای من، گنگستر بودن حتا بهتر از ريیس جمهور امریكا بودن بود». (رفقای خوب / مارتین اسکورسیزی)

دو روی رویای امریکایی

فیلم با یك صحنه‌ی گیرا كه در همان ابتدا مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد آغاز می‌شود. صحنه‌ی آتش زدن یك مرد توسط پامبی جانسن و مریدش فرانك لوكاس. این صحنه در ابتدا نماینگر قصاوت قلب این شخصیت‌هاست در حالی كه بعدن در نماهای دیگر ما پامپی جانسن را می‌بینیم كه به عنوان یك پدرخوانده برای خانواده‌ی فقرا خیرات می‌كند و در جشن نیكوكاری بوقلمون قسمت می‌كند و درست پس از مرگ‌اش این فرانك لوكاس است كه پدرخوانده‌ی جدید می‌شود و كارهای پامپی جانسون را به همان روش ادامه می‌دهد، این خود نمایانگر تعارض شخصیتی این آدم‌هاست. آتش زدن یك مرد با آن فریادهای دل‌خراش و ایستادن و نگاه كردن به گونه‌ای كه هیچ اتفاق غیرعادی نیفتاده است،  تا انجام اعمال نیكوكارنه، خود نشان می دهد كه ما با شخصیتی دوگانه روبه‌روایم. شخصیتی كه مادرش را به كلیسا می‌برد، عاشق می‌شود و در عین حال قصاوت خاصی را هم دارد. شاید به گزاف نگفته باشیم كه این گونه رفتارها لوكاس را كه بعد مرگ پامپی جانسن به جای او می‌نشیند شبیه به «مایكل كورلئونه» كرده است.

به بخشی از دیالوگ‌های فیلم توجه كنید، سعی داریم. ویژه‌گی‌های شخصیتی «لوكاس» را از لابه‌لای این سخنان او بازشناسی كنیم:

كارگاه رابرتز: جدا از این كه بقیه‌ی مواد فروشا از تو نفرت دارن، اونا از چیزی هم كه نماینده‌ی اونی نفرت دارن.

فرانك لوكاس: من نماینده‌ی خودم‌ام، فرانك لوكاس.

كاراگاه رابرتز: سیاه‌پوست موفقی مثل تو؟ تو نماینده‌ی پیشرفتی.  پیشرفتی كه دنیای اونا رو سیاه می‌كنه، اگه تو بری زندان همه چیز به حالت عادیش بر می‌گرده.

فرانك لوكاس: می‌دونی من به چی می‌گم عادی؟ از شش ساله‌گی تا حالا هیچ چیز عادی ندیدم. شش سالم كه بود، دیدم كه دوتا پلیس یكی از دوستام رو گرفتن و بستن به یه دیرك. اون دوازده سالش بود، اونا با ته تفنگاشون زدن تو دهنش و دندوناشو خورد كردن و بعد هم تو دهنش دوتا تیر خالی كردن و مغزش رو متلاشی كردن. من به این می‌گم عادی، ریچی من هیچ اهمیتی ... (لیوان قهوه را روی میز پرت می‌كند)... هیچ اهمیتی به هیچ پلیس آشغالی نمی‌دادم. الانم نمیدم. توام هیچ فرقی با اونا برام نداری. پس اگه فردام مغز تو متلاشی بشه ككمم نمی گزه. فهمیدی چی می‌گم؟

كارگاه رابرتز: آره، فرانك، برو سر اصل مطلب.

این دیالوگ‌ها بخشی از دیالوگ‌های «گنگستر امریكای» آخرین فیلم ریدلی اسكات، كارگردان بریتانیایی است. گنگستر امریكایی داستان ظهور و سقوط «فرانك لوكاس» سیاه‌پوست در میان مافیای امریكاست. شاید به جرات بتوان گفت این چند دیالوگ زیركانه، به عنوان دیالوگ‌های معرف شخصیت لوكاس محسوب می‌شوند. او سیاهی است كه توانسته در نظام مافیایی كه سفیدها نماینده آنند خلل ایجاد كند و ساختار قدرت مافیایی را به نفع خود تغییر دهد. البته نفرت از او فقط بر اساس قدرت گرفتن او در این نظام ساختار قدرت نیست. نفرتی كه پلیس و نظام‌های مافیایی از او دارند به خاطر این است كه او یك سیاه‌پوست برخاسته از نظام طبقاتی در امریكاست و لوكاس نماینده‌ی پیشرفت آن‌ها یعنی (سیاه‌پوست‌ها) است، كه باید به نوعی توسط قانون محدود شود. اما فرانك لوكاس خود را نماینده‌ی چیز یا گروهی نمی‌داند او نماینده‌ی جاه‌طلبی‌ها و عقدهای درونی خود است. از نگاه او قتل، غارت، تجاوز همه به نوعی از افعال عادی و روزمره به شمار می‌آیند و این چیزی‌ست كه نظام اجتماعی به عنوان یك الگو از ابتدا در ذهن او ایجاد كرده است. ساختار فاسد اجتماعی كه عقده‌های فرو خورده‌ی فراوانی را در او به وجود آورده و او امروز خود را نماینده‌ی طبقه‌ی سیاه‌ها نمی‌داند، او نماینده‌ی گروه‌هایی است كه هنجارهای اجتماعی باعث ایجاد رفتار نامتناسب در آن‌ها شده است. شاید بهتر باشد لوكاس را نماینده‌ی گروه‌های نادیده گرفته شده از سوی اجتماع بدانیم. این چیزی‌ست كه لوكاس می‌فهمد، می‌بیند و بدان اعتقاد دارد.

شاید همین ویژه‌گی‌های لوكاس است كه او را از تبار آن‌چه كه تا حال به عنوان شخصیت‌های ژانر گنگستری می‌شناسیم متمایز می‌كند. از سوی دیگر تاكنون گنگسترهایی كه در سینمای امریكا غالبن به تصویر كشیده شده‌اند افراد مهاجر از كشورهایی چون ایتالیا و یا آسیای شرقی بوده‌اند. اما فرانك لوكاس در گنگستر امریكای برآمده از بطن جامعه‌ی طبقاتی امریكاست.

گنگستر امریكایی سعی دارد با حفظ تمام ویژه‌گی‌های ژانری متفاوت جلوه كند. در این فیلم ما شاهد ردپاهای از دیگر فیلم‌های معروف و غیرمعروف ژانر گنگستری هستیم. كه از آن جمله می‌توان به این موارد اشاره كرد، روزی روزگاری در امریكا (سرجئو لئونه) پدرخوانده (كاپولا) مخمصه (مایكل مان) سرپیكو (سیدنی لومت). در هر صورت اسكات و زیلان خواسته و یا ناخواسته، گاه و بی‌گاه در طول فیلم با اشاراتی از این دست به فیلم‌های مطرح دیگر، به گونه‌ای غیرمستقیم، یادآور گروهی از فیلم‌ها برای مخاطبین جدی سینما می‌شوند. 

گنگستر امریكایی بی‌شك در پی كنكاش خاستگاه‌های فساد در جامعه‌ی امریكایی نیست، اگر چه گاهی اشارت‌های به صورت اجمالی به این امر نیز دارد. اما در كل فقط صرفن بیانگر حضور فساد در این جامعه است. نگاه گنگستر امریكایی مدام در حال چرخش است، گاهی از منظر لوكاس می بینیم، گاهی در مقام كارگاه ریچی و گاهی از منظر دید پیرامون شخصیت‌هايی كه گاه و بی‌گاه در خلال داستان ورود و خروج می‌كنند. شاید در توضیح نگاه هر كدام بتوان چنین گفت:

نگاه لوكاس: دنیا همینه، مهر و محبت كنار خشونت. من همه رو دوست دارم اما خودم رو بیش‌تر از همه. دیگران در خدمت منند پس به آن‌ها محبت می‌كنم، اما جسارت‌شون رو بی‌ترحم پاسخ می‌دم.

نگاه ریچی: به هر صورت كه باشد باید پاك باقی ماند، مهم نیست جامعه یا حتا خانواده دارای چه بستری است و اصلن برای‌ام مهم نیست كه دیگران نیكی مرا حماقت می‌دانند یا شجاعت، مهم این است كه من می‌خواهم نیك بمانم.

نگاه شخصیت‌های دیگر: خوب یا بد زنده‌گی در حال گذار است، گروهی بد هستند و گروهی خوب و عده‌ای زیادی هم هنوز در این میانه سرگردانند. اما آن‌چه مهم است این است كه ما در كشوری زنده‌گی می‌كنیم به نام ایالات متحده‌ی امریكا.

گنگستر امریكایی، بر بستر این سه نگاه روایت خویش را می‌سازد و پیش می‌برد. داستان گنگستر امریكایی بر یك بستر خطی كلاسیك روایت می شود، اما درگیری‌های درونی كه فیلم ایجاد می‌كند، باعث می‌شود كه اثر دچار فراز و فرودها و هم‌چنین شكست‌هایی در نگاه مخاطب شود. از سوی دیگر دو قطبی كه داستان حول محور آن‌ها در گردش است، خود به نوعی مخاطب را در یك خلا بهترین كدام است؟ و بدترین كدام؟ فرو می‌برد. آیا لوكاس خوب است یا بد؟ آیا ریچی كار درستی را انجام می‌دهد یا نه؟ (هر چند شخصیت ریچی دربرابر لوكاس دارای ضعف است) نكته این است مخاطب، لوكاس را دوست دارد و از او متنفر نیز می‌شود و یك چنین رفتاری را هم دربرابر ریچی دارد.

علارغم نگاه چندگانه‌ای كه سعی می‌شود در كلیت فیلم بدان اشاره شود، فیلم سعی دارد خود را از دل حوادث بیرون بكشد و فقط روایت كند، اما گاهی این امر مختل می‌شود مخصوصن با وجود ریچی كه فیلم گاهی با نمایاندن او به عنوان یك پلیس درست كار سعی در ایجاد نوعی الگوسازی یا بهتر است بگوییم نصیحت كردن دارد كه این خود موجب ضربه خوردن آن دید (بیرون نگر) كه فیلم سعی در جفظ آن دارد می‌شود.ا

گنگستر امریكايی مدام در حال باز تعریفی از رابطه مخاطب با شخصیت‌ها به عنوان یك رابطه ذهنی درون متنی است. لوكاس به گونه‌های مختلف در طول پروسه‌ای كه باید پایان پذیرد برای مخاطب تعریف می‌شود. لوكاس سنگ‌دل است (صحنه آتش زدن مرد) لوكاس مهربان هم هست (صحنه‌ی كمك او به سبك پامپی جانسن). لوكاس خانواده‌دوست است (حمایت بی دریغ او از خانواده و مادر و همسرش) و.... می‌بینیم كه از لوكاس در طول فیلم مدام برای مخاطب تعریفی تازه ارائه می‌شود، این درحالی است كه ریچی هم كمابیش چنین سرنوشتی در فیلم دارد و مخاطب همه چیز را درباره‌ی آنان از همان ابتدا به دست نمی‌آورد. بلكه فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویس سعی می‌كنند طی یك پروسه‌ی زمانی برابر با زمان فیلم، شخصیت‌ها را به مخاطب خود معرفی كنند. هر چند شاید یكی از دلایل این‌كه فیلم در طول زمان زیاد خود مخاطب را با خود همراه می‌كند همین امر است.

گنگستر امریكایی با فرمی خطی، حوادث درونی خود را تعریف می‌كند. اما برای روایت این داستان چند چیز مهم را به كار می‌گیرد تا بتواند ذهنیت مخاطب را با خود همراه كند. به ساختار زیر توجه كنید:

رویدادهای استنباط شده  +  رویدادهای آشكار  +  مواد غیرداستانی افزوده شده

در فیلم یك سری رویدادهای آشكار وجود دارد به‌طوری‌که بارز و مشهود و كاملن بدیهی‌اند (لوكاس سنگ دل است) كه نمونه‌های بارز آن را می‌بینیم. از سوی یك سری مواد غیر داستانی وجود دارد كه بسیاری از این مواد غیر داستانی فقط در جهت نمایاندن و معرفی هر چه بیش‌تر شخصیت نخستین صورت می‌گیرد (مردی كه در مهمانی توسط لوكاس كشته می‌شود) این مرد هرگز تاثیر و یا خللی در كلیت روایت قصه ندارد اما در معرفی یك بعد از شخصیت لوكاس داری اهمیت است و عملن به عنوان مواد غیرداستانی افزوده شده حضور دارد. اما رویدادهای استنباط شده آن‌چه است كه مخاطب در ورای آن چیزهايی كه به‌صورت آشكار بیان می‌شود، خود استنباط و دریافت می‌كند.

نكته‌ی درخور دیگر كه می‌توان به آن اشاره كرد این است كه در پایان فیلم، ما با یك گفت‌وگوی دونفره روبه‌رو هستیم كه در نوع خود جالب است. دیالوگ‌ها و نحوه‌ی كارگردانی را كه آنالیز كنیم، می‌بینیم اگر هركدام از این دو عنصر به گونه‌ی دیگر اجرا می‌شد به یقین بخش پایانی می‌توانست كل اثر را با یك علامت سوال مواجه كند. اما دیالوگ‌های دارای ساختار و دكوپاژی به عینه قوی، در حفظ نظام اثر به گونه‌ای بسیار قوی موثر افتاده است. هر چند گروهی از منتقدین بر این باورند كه نمایش این گفت‌وگوی طولانی تا حدودی جایگاه اثر را تضعیف كرده است.

یكی از نكاتی كه در گنگستر امریكایی با زیركی تمام به عنوان حاشیه در متن روایت می‌شود نظر خاصی است كه در فیلم به جنگ ویتنام می‌شود. لوكاس به كمك برخی نظامیان امریكایی حاضر در ویتنام، مواد مخدر را در داخل تابوت‌های سربازان كشته شده‌ی امریكایی وارد امریكا می‌كنند. این تراژدی شاید به گونه‌ای نشانه‌ی این است كه جنگ واقعی در دل خود ایالات متحده در جریان است، و قربانیان واقعی این جنگ جاه‌طلبانه برخاسته از فساد دستگاه‌های امریكايی، جوانان بی‌گناه آن مرز و بوم هستند.

از سوی دیگر در میان شخصیت‌های گنگستر امریكایی با شخصتی به نام »كاراگاه ریچی» روبه‌رو هستیم كه نماد وجدان بیدار در میان نظام فاسد دستگاه پلیس امریكاست، اما شخصیت ریچی دارای ضعف است. او كسی است كه به خاطر درست‌كاری‌هایش، مورد سرزنش دوستان و خانواده‌ی خود است، خانواده‌ی او در حال فرو پاشی‌ست. ضعف او دربرابر چند جوان كه او را در مقابل همسرش مورد تمسخر قرار می‌دهند، همه‌ی این‌ها آیا نمی تواند در تقابل با بعد دیگری از این شخصیت كه در صحنه‌های دیگر می‌بینیم قرار گیرد؟

 صحنه‌هايی كه او كیسه‌ی پول را در عین مشكل مالی بی‌هیچ تردیدی به مسئولین اداره تحویل می‌دهد و یا آن‌جا كه با اقتدار در برابر لوكاسی كه مطمئنن ابهتی بیش از چند نوجوان دارد می‌ایستد. اگر چه این شخصیت با بازی خوب «راسل كرو» تا حدودی از ضعف‌هايی كه هركدام به نوعی بارز است گریخته، اما در كل در برابر شخصیت اصلی (لوكاس) با بازی فوق‌العاده دنزل واشنگتون واقعن دچار شكننده‌گی‌های بسیاری است. هر چند كه گروهی از منتفدین بعد از دیدن فیلم به این نكته اشاره كرده‌اند كه حضور«ریچی» به عنوان یك پلیس درست‌كار (یادآور سرپیكو) تا حدودی گنگستر امریكایی را در محدوده‌ی ژانرهای پلیسی نیز وارد كرده است و صرفن این فیلم را در قالب گنگستری باقی نگذاشته است. شاید یكی از نقاط ضعف فیلم این باشد كه در پی ایجاد یك توازن پایاپای بین «لوكاس» و «ریچی» است.

گنگستر امریكایی دارای یك اختتامیه‌ی غافلگیرکننده است، كه این برخلاف قواعد ژانر است. چرا كه غالبن در ژانرهای گنگستری، ما كمتر با یك پایان‌بندی از این دست روبه‌روایم. كه این نكته خود نیز می‌تواند به عنوان یك ویژه‌گی قابل توجه در فیلم مورد توجه قرار گیرد.

ریدلی اسكات كارگردانی است كه در اكثر ژانرهای سینمايی، خود را محك زده و كارهایش هم مقبول معمولن افتاده‌اند. گلادیاتور (تاریخی)، هانی‌بال (وحشت)، سقوط بلاك‌هاك (جنگی) و.... بالاخره گنگستر امریكایی (گنگستری) كه این آخرین اثر او را شاید اگر نشود در زمره‌ی آثار شاهكار این ژانر قلمداد كرد، ولی به جرات می‌توان گفت با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌های موجود، اسكات ما را به دیدن یك فیلم خوب دعوت می‌كند.

 

برش‌های بلند - پايگاه تحلیلی خبری سينما


مجله‌ی اپیزود - شماره‌ی پنجاه‌وپنج

سوم امرداد ماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved