|
بيشتر آرتيستهای سريال يك كمربند پهني داشتند كه وسطاش علامتي بود. من در تمام آن سالها كه هيچكدام از وسايل آرتيستي را نداشتم، فكر كردم كه شايد آسانترين آنها فراهم كردن اين كمربند باشد. شنل و نقاب و كلاه چرمیِ قالب سر و عينك پهن خلبانی را نداشتم. گير نمیآمد. در هيچ جا نمیشد سراغ گرفت. كمربند خودمان يك كمربند نازك قهوهای بود. اما شايد میشد كمربند پهن و سياه آرتيستي را يك جايي گشت و پيدا كرد و يا درست كرد. جاهایی را كه كمربند میفروختند سر كشيده بودم. هيچكدام كمربند آرتيستي نداشتند، يا كمربندهایی مثل كمربند خودم برای آدمهای حقير گمنام، بچه مدرسهایهای محكوم به چوب و فلك، كارمندهای محكوم به دفتر و دستك و دامادهای محكوم به عروسي داشتند كه كمر سياه میبستند. كمربند بزرگواری و دلاوری، كمربند آرتيستي در هيچجا نبود. نمیدانم به چه مستمسكي، با چه دروغ و بهانهای، يكي از خواهرها را كه همراهتر بود راضي كردم كه از پارچهی سياهي، كمربند پهني برای من درست كند. كمربند براقِ چرمی نمیشد، ولی يك اميدواری بدبخت دوری، يك اميد به معجزهای داشتم كه شايد اين كمربند برق صندلیهای چوبی قهوهای سينمای سريال، بوی سينمای سريال و ذوق و التهاب تاريكي تالار سينما را با خودش بياورد، چيزی از رنگهای خاكستری، سياه و سفيد براق فيلم را در خودش داشته باشد، چيزی از دشتها و درهها و جادههای آسفالت را، برق بالهای هواپيماها را، برق آسمان سريال را در عينك خلبانی قهرمانها، برق لبخند آرتيسته را در لحظهای كه دختره را پشتِ پناه میگرفت، چيزی از موج موج يال سفيد اسب يكهسوار را، چيزی از آن همه دلاوری و سرزندهگی را كه در ميان رخوت و خفت خاكستری زندهگی يك دم میدرخشيد و باز برچيده میشد و باز آسمانِ سياهِ سنگشده به جا میماند، چيزی از آن جادوی جاری در تالار سينمای فقير سريال را باز بر سرهای ما نثار كند و سر ماها بلند شود، موهای ما بلند شود و دلمان آخر در تهاجم اين همه خوف و حقارت و غم و فقر بیامان يك ذره، يك جرعه درمان شود. اين خواب را در دلم و در سرم با هول، با اشتياق میپروراندم، كه با دروغ و بهانه، خواهر مهربان را كه همدل من بود (و او هم شايد رويای خلبانهای جذاب بلندپرواز را داشت) راضي كردم كه از چيزی به رنگ سياه، هرچه میخواهد باشد، كمربند پهني برایام درست كند. بهش گفته بودم كمربند بايد به جای قلاب كمر، چيزی، نقشي مثل يك دايرهی بزرگ داشته باشد، يك حلقه باشد و در وسط آن نقش صاعقه، فلش شكستهای، و اين حلقه و صاعقه، در قبال سياهي كمربند به رنگ سفيد درخشان بايد باشد، خيلي سفيد، به رنگي كه من مدافع آن بودم. رنگ پر كبوترها. كمربند پهن درست شد. پنهان از چشمهای ديگران هم درست شد. رازی بين من و خواهر مهربان بود، يك بازی شوخ كه خواهر را به بچهگی برمیگرداند. كمربند را با پارچهی كلفت سياهي، مخمل سياهي شايد، درست كرد. قلابدوزی و اينها را دوست میداشت و بلد بود. كمربند پهني، گفته بودم، كه پشت كمرم بايد بسته شود، كه گره يا قلاباش از جلو معلوم نباشد. اين جلو، به جای گل كمر، حلقهی بزرگی از پارچهی پاكيزهی سفيد درست كرد. پارچه را روی مقوای كلفتي دوخت و علامت صاعقه را، فلش شكسته را وسط حلقه نشاند كه سر و تهاش به پيرامون حلقه متصل میشد. كار دوخت و دوز را با شوق و انتظار دنبال كرده بودم. روزی كه كمر آماده شد اشاره كرد، پنهان از ديگران (روز تعطيلي بود؟) از او گرفتم. دستام را به سينه فشرده بودم، و دلام گرم بود. به صندوقخانه رفتم. تنها جايي كه در خانهی شلوغ و پر از آدم گاهي میشد تنها ماند، و در آنجا پيت حلبي بساط زندهگی من بود، كتاب و كتابچهها بود و گاهي میگذاشتند كه آدم آنجا به حال خودش بماند و پشت پردهی دختر ترسا و شيخ صنعان با خودش خلوت كند. صندوقخانه، نزديك به سقف، زير سقف، سوراخ گردی مثل يك پنجره به خانهی همسايه يا به هرجای ديگری كه پشت اين خانه بود داشت؛ يك پنجرهی گرد كه شيشهای، چيزی نداشت و زمستانها آن را با چيزی مثل دمكني میبستند كه سرما نيايد، و تابستانها باز میكردند كه دختر ترسا در برابر شيخ صنعان در پيچ و تاب رقصي دائمي باشد. شيخ، انگشت در دهان، پيش پای دختر نشسته بود و حيران نگاه میكرد. نور شيری رنگ ملايمي، مثل نور زير سقف حمام، صندوقخانهی تاريك را كمي روشن میكرد. بساط چادرشب رختخواب، صندوق مخملپوش مادربزرگ و يخدان بنشن و خوراکیهای پنهان كه قفل بود، فضای نيمهتاريك صندوقخانه را محدودتر میكرد. عطر جوزقند و نعنای خشك بود. چادرشب ياد بام تابستان را میآورد. صندوقخانه امنترين و زيباترين مكان خانهی قديمي بود. در خلوت نيمهتاريك معبد صندوقخانه، كتِ خانهام را درآوردم. كمربند را كه زير كت پنهان كرده بودم باز كردم. با تمام طول قامتِ سياهِ نویِ قشنگاش آويخته شد. در ميان دو بازو، در طول دو بازوی از هم گشوده نگاهاش كردم. پشت و پيشاش را نگاه كردم. حلقهی سفتِ سفيد و در وسط آن علامت پاكيزهی صاعقه، درست همان چيزی بود كه آرزو كرده بودم (و اميد نداشتم) كه از كار دربيايد. كمربند را با آهستهگی و ملايمتي كه در خور آداب عزيز است به دور كمر پيچيدم. دو انتهايش را با دو سگك سياه كه به اندازهی كمرم نشان شده بود، محكم كردم. كمربند بر پيكرم، دور كمرم محكم ماند. من حالا نه فقط صاحب كمربند كه لايق كمربند بودم و تمامی بدنام از نژاد كمربند بود. در صندوقخانه بودم و مكلف به ديوارهايي كه به خانه میرسيد كه خويشانام آن را انباشته بودند. اين را تا اين سنِ عمرم، ده، يازده سال، با تمام وزنی كه خانهی قديمي در محلهی قديمي داشت، در خواب و بيداری سنجيده بودم. پردهی شيخ صنعان را در روزها و شبهای تب، در ساعتهای بیانتها، بسيار نگاه كرده بودم و صورت دختر ترسا را آشناتر از هر رهگذری میشناختم. اما كمربند را كه بستم بازوهايم به اقتضای عمر جديدشان كمي از بدنام فاصله گرفتند. پاهايم بر زمين محكمتر شد. با شادی و ناباوری به رویاش بازوهای ستبرم، به ساق پاهايم كه مثل كرم ابريشمي در پيلهاش، گرداگردش بلوز سياه چسبان، شلوار و پوتينهای سياه چسبان، بافته میشد نگاه كردم. سرم را انباشته از موهای تابدار، به سوی پنجرهی كوچك بلند كردم. به حسب دورههای عمرم، آن سوی پنجره بيابان ديوها، دشت، جنگل، مزرعهی گندم، باغ طلسم را آورده بودم. صندوق و چادرشب رختخواب، مثل پشت بخار حمام، رنگهایشان محو بود. قلبام در جريان نسيم و سپيدهدمی كه در تنم میوزيد، با سلامت و شوق، تندتر میزد. خون در رگهايم آزادتر و آوازخوان میتپيد. گرداگرد، محو، چهرههای خردسالانِ خوابگير تالار نيمهتاريك سينما را میديدم كه غرق تحسين پيكر من هستند. خودم هم در بين آنها محو بالای بلند اين پيكر برومند بودم كه در وسط طول قامتاش صاعقه میدرخشيد و بارانی نقرهای و جانبخش بر پيكرش میباريد. درنيمه تاريك گرداگردم، نيمه تاريك تالار سينما را میديدم. بوی بنشن به بوی بدنهای بچهها و بوی «نا»ی تالار پيوسته بود كه آنقدر و به آن شكل ناگفتني از جنس آن ماشينهای تازان، طيارههای پشتكزنان، از جنس در و ديوار انبارهای متروکی بود كه در آن هر لحظه میرفت كه نقابپوش دلاور، در ميان جمع دزدان ظهور كند و صدای ضربههای مشت زير سقف تيرهی تالار سينما طنينانداز شود. برق تيرهی دستهی صندليهای قهوهای سينما را زير اين نور شيریِ اندك صندوقخانه میديدم. نور اندك انتهای صندوقخانه، نور آپارات بود. شيخ صنعان از پيش پای دختر برخاست. دختر حيران بود. باد جامههايش را برآشفت. گوسفندها از گرداگرد شيخ با صدای زنگولهها به پشت تپه گريختند. شيخ برگشت. صورتاش، صورت شاد «علي بابا» بود، كه سربندی مرصع داشت و يك ريش كوتاه چهرهاش را تزيين میكرد. اسب سفيدی آمد. شيخ دست بر پشت زين بالا رفت. دختر گريان شد. به صاعقهی سفيد وسط كمربند دست كشيدم. بازارچه، از پشت ديوار، طراوات و اعجاز اولين قدمهای لرزان كودکیام را داشت كه هوا هميشه هوای دم عيد، و فصل، فصل چاغاله بادام بود. به دو سوی خودم بازوها را باز كردم. ديوارها فرو ريخت. اسبي آمد سياه. دست بر پشت زين سوار شدم. دختر برای آخرين بار چشمان گرياناش را به سوی من برگرداند. وظيفه از عشق مهمتر بود. صدای زنگولهی گوسفندها پشت تپه محو میشد. پرده آشفته شد و ديوارها از انتهای صندوقخانه پيش آمدند و اطرافام را گرفتند؛ از بيرون صدایام میكردند. صدا كه ابتدا محو بود مشخصتر میشد: «كجا هستي؟ به سنگ بكنن! ناهار يخ كرد ...» كمربند را به سرعت باز كردم. جايي لای چادرشب رختخواب پنهان كردم. لبخند «علي بابا» را از چهرهام ستردم. نگاهي به اطراف انداختم. صحرا و موج علف پشت مه دور میشد. با دست از اسبام خداحافظي كردم. پرده را كنار زدم و به اتاقي قدم گذاشتم كه بوی آبگوشت در فضايش بود و صدای گوشتكوب كه در باديه با ضربههای يكسان میكوفت.
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوپنج سوم امرداد ماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |