|
آزادی، ایخجسته آزادی عليرضا نوریزاده
مجلهی اميد ايران دوشنبه سیويكم ارديبهشت ماه 1358 خوشيدی دموكراسي يعني حكومت مردم بر مردم، و«آزادی» يعني داشتن ارادهیيكامل برایيادارهیيخود. جامعه در كوچكترين مفهوم، دل و انيدشهی شخص است، زمانيكه فكر ميكني ميتواني به دلات دروغ نگويي، دموكراسي را در كوچكترين واحدش تجربه كردهای. و اينجاست كه آزادی در شكل وسيعتری گسترش مييابد و دموكراسي در جامعهی بزرگتر كه خانهی توست متولد ميشود. تلاش ميكني زور نگويي، همهی كوشش تو بر اين است كه ارادهی خود را بر ديگران تحميل ننمايي و بعد پا از خانه بيرون ميگذاری. برای يافتن مفهوم آزادی، نخست دركوچه، بعد در خيابان و شهر و سپس در ميهنات. اگر آنرا يافتي، خوشبختي اينرا داری كه در جامعهای زندهگي كني كه در آن هيچ نقطهای فراتر از نقاط ديگر نيست و هيچ دايرهای قصد ارعاب نقطهها را ندارد. غربيها اسم اين جامعه را جامعهی آزاد و دموكراتيك ميگذارند. من و تو در مفهوم شرقي برایاش كلمهای مييابيم درخور عادات و اخلاقمان. در يونان افلاطون پيش از آنكه بشر تعابير گوناگون امروزی را از آزادی بهدست بياورد، با ارايهی تصاويری از مدينهی فاضله و حكومت مردم بر مردم، ايدهآل انسان كهن را نقش زد. افلاطون گمان ميكرد در نظام آزاد، حضور«برده» لازم است، گناهي نداشت، آنروز بردهداری گناه نبود و برده حتا در انيدشهی متفكرين مجبور بود كه بردهگي كند. يك گلادياتور رومي با نام«اسپارتاكوس» فكر افلاطون را تصحيح كرد و ثابت نمود بردهها نيز به همان اندازه هوا نياز دارند كه اربابان. دنيا با شگفتي اين فرياد را شنيد. در آغاز به لرزه درآمد، ولي تسلط كليسای كاتوليك باعث شد ده قرن بعد نظام بردهداری ملغا شود. در مقابل، اين سو، در شرق محمد عربي با فرياد برابری سيد قريشي و سياه حبشي، نخستين انقلاب جهانشمول را رهبری كرد . شرق را كه در گيرودار نظامهای طبقاتي و اشرافي ايران و مصر و شام و انطاكيه و مغرب بود به صبح رهايي رساند. با ظهور محمد، كلمهی حريت در فرهنگ اسلامي حضور يافت و با رحلت او و بيعت مسلمين با نخستين خليفه، جمهوری غريبي متولد شد كه در آن آحاد ملت از برده و صاحب، امير و فقير و بيمكنت و دارا از دستهای خود ورقهی رای ساختند و اين ورقه را در دست رهبر خود نهادند. در واقع«بيعت» نخستين رفراندوم تاريخ بود. بودند در همان زمان كسانيكه شايستهتر و هزاران بار به رسول اكرم نزديكتر از فرد منتخب مردم بودند. اما حكومت رای و دست حتا فراتر از شايستهگيها بود. در ايران چهارده قرن سلاطين اسلام را به خدمت خود گرفتند و بار ديگر استبداد طبقاتي ساساني را با نام غزنوی و سلجوقي و صفوی و پهلوی در جامعهی ما مستقر كردند. اروپا را انقلاب كبير فرانسه به دامن بورژوازی پرتاب كرد و بورژوازی برای حفظ خود، دموكراسي را بهوجود آورد. «ماركس» عليه بورژوازی شوريد چون گرسنه بود. «انگلس» صاحبمال به ياریاش آمد، بدين اميد كه در دنيا همه مثل انگلس صاحب مال شوند. پس از جنگ بلندگوها چه در دموكراسي ليبرال غربي و حكومت تراستها و چه در ديكتاتوری پرولتاريای شرقي و حكومت گزيدهگان حزب، سخن از آزادی و دموكراسي ميگفت. در اولي آزادی به صورت بمب بر برنجزارهای ويتنام ميريخت .«الاسدی» و تلويزيون و مردشش ميليون دلاری بردهگان مصرف را سرخوش ميكرد و در دومي ناراضيان، راهي آسايشگاهها ميشدند و ملتهای برونمرز هنگام معامله ارزش بيش از منافع مستعمراتي نداشتند. در گيرودار اين بازی شناختهشده، ناگهان در شرق تو سوسويي از يك ستاره به چشم آمد كه برای شرق و عرب چشمآزار بود. به همين دليل دو بزرگ دست در دست هم «مصدق» را مضمحل كردند و آنسوتر عبدالناصر و سوكارنو و نكرومه را... تا بهمن ماه گذشته، حاكمان تو اسلام را به خدمت گرفته بودند. از اين تاريخ اسلام فريادی شد در گلوی همه و در سينهی پُرزخم و پُرگلولهی برادر و خواهری كه در گسترهی خيابانهای ميهن تو شهادت را پذيرفتند. به دلات نويد دادی كه«حريت» بار ديگر زنده شد و جمهوری خجستهی اسلامي با دستهای تو بنيان گرفت. بار ديگر«بيعت» معنا يافت، اينبار در كاغذی كه تو كلمهی«آری» را بر آن نقش زدی. بدينگونه در برابر شرق و غرب پنداشتي كه اينبار سوسوی چراغي كه افروختهای خورشيد ميشود و جز خاك تو، منطقهات و بعد جهانات را روشن ميكند. در اين گيرودار ميبيني«خوارج» قصد آن دارند كه با تغيير نامها، بار ديگر دين را در خدمت گيرند. پيش از اين حاكمان، تاج بر سر داشتند و اينبار بعضي خواب حكومت بيتاج ديدهاند. يك دلخوشي برايات است اينكه رهبر انقلاب هشيار و بيدار است و حكايت مولا علي و غسل و تدفين محمد و رفتن تاج و افسر بر سر ديگری تكرار نميشود، اما ... به روزنامهها حمله ميشود، كتابها را آتش ميزنند، انگشت اتهام به سوی تو ميكشند، برادرانات را كه در عصر طاغوت خوندل خوردند و قلم زدند و چه شبها كه همراه هم، سر بر سنگ زندان طاغوت نهادند، همان«خوارج» از خانهشان بيرون ميكنند. يكبار غرب و شرق از سردرگمي تو سود بردند و سوسوی«مصدق» را خاموش كردند، اينبار نيز كمين كردهاند. چپ و راست وابسته را در اختيار دارند، چند قدمي نيز برداشتهاند. كافي است يكي دو روزنامه و كتاب ديگر آتش گيرد، چند گلولهی ديگر رها شود، «نقده» و «سنندج» ديگری مشتعل گردد. آنگاه ميبيني كه دست ضد انقلاب از كدام آستين بيرون ميآيد. بيگمان اين استين از آن روزنامهنويس، خردمند روشنفكر و مجاهد و فدايي پاكدل نيست. دست را ميشناسيم و بهمرور آستين را نيز شناختهايم. حركتي ديگر و فريادی ديگر تا روز حادثه باقي است، هشيار باشيم!
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوسه بيستم تيرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |