|
اعترافات تلویزیونی محمد علی ابطحی در راه اندازی انقلاب سبزمخملی ابراهيم نبوی
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وبسایت بهاصطلاح وبنوشتها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسئول دفتر رئیس جمهور( تق توق، چسب زخم، آخ) خاتمی خیانتکار بودم که هنوز معلوم نیست آن سوابق جزو خدمات من محسوب میشود یا جزو خیانت من به حساب میآید. من اعتراف میکنم که در یکی از سفرهایی که به مکهی مکرمه داشتم با یکی از مسئولان سازمان مخوف سیا با نام مستعار حسن آقا( که فکر می کنم اسم واقعیاش راجر واترز یا مایکل لدین بود) با من تماس گرفت و به من پیشنهاد انقلاب مخملی را کرد که شال و دستبند سبز آن را اکنون می بینید.( مددجو در این حال دستبند سبز خود را نشان میدهد) در آن موقع من معاون رئیس جمهور بودم. من از آن مامور سیا پرسیدم «خب، چی به من میرسه؟» گفت: «اگر انقلاب مخملی رو درست انجام بدی تو رو معاون وزیر میکنند.» من گفتم: «من الان خودم معاون رئیس جمهور هستم.» ولی حسن آقا یا در حقیقت مامور مخوف سیا به حرف من گوش نداد و رفت.( تق توق، آخ نزن! چسب زخم، کبود میشود) بله، من قبول کردم که انقلاب مخملی را انجام بدهم، ولی وقتی برگشتم ایران اصلن هیچ امکانی برای انجام انقلاب مخملی نبود، چون رئیس جمهور و مجلس و همه چیز دست خودمان بود و نمیتوانستیم علیه خودمان انقلاب مخملی کنیم. بالاخره یک روز یک آقایی که ریش بزرگی داشت( بوق) آمد سراغ ما. ظاهرن ایشان از طریق وزارت اطلاعات در جریان قرار گرفته بود که طرح انقلاب مخملی دست من است. اسم ایشان مهندس چمران( بوق بوق بوق) بود. ایشان گفت حالا که شما سرکار هستید، این طرح انقلاب مخملی به دردتان نمیخورد، این را بدهید به ما که در آبادگران کلی آدم بیکار داریم، ما یک انقلاب مخملی بکنیم که طرح زمین نماند. گفتم می خواهید علیه کی انقلاب کنید؟ سرش را پايین انداخت و گفت: «علیه شما.» گفتم حالا میخواهید چهطوری انقلاب مخملی کنید؟ گفت: ما چند میلیون بسیجی بیکار داریم که هر روز دارند آسفالت خیابانها را گاز میگیرند، میخواهیم از این طرح برای آنها استفاده کنیم، سپاه و ارتش هم داریم. من به او گفتم اخوی! شما با چند میلیون بسیجی که نمیتوانید انقلاب مخملی کنید، آن هم مسلح، اسم کاری که شما میخواهید بکنید انقلاب مخملی نیست، یا باید جنگ سوم جهانی راه بیندازید یا کودتای خونین نظامی کنید. چمران فکری کرد و گفت: «راست می گويی، به این موضوع فکر نکرده بودم» و رفت. این طرح انقلاب مخملی مانده بود تا همین اواخر که قرار شد انتخابات برگزار شود. من به آقای خاتمی( تق توق چسب زخم، صدای آمبولانس) به همین خاتمی خائن گفتم بیا انقلاب مخملی کنیم. آقای خاتمی نگاهی توی چشمهای من کرد و همین جوری گفت: «مملی! ما انتخابات را همینجوری میبریم، احتیاجی به انقلاب مخملی نداریم.» گفتم: «سید! حالا چه اشکالی دارد که هم انقلاب مخملی کنیم هم برندهی انتخابات بشویم، دوسره بردیم.» ایشان قبول نکرد و اختلاف افتاد بین ما. بعدن ما رفتیم سراغ میرحسین موسوی و گفتیم تو بیا انقلاب مخملی کنیم. میرحسین هم اصلن اینکاره نبود. اگر بگويی یک کلمه حرف زد، نزد. بالاخره تصمیم گرفتیم من و آقای کروبی انقلاب مخملی کنیم. در آن موقع، حدود چهار پنج ماه قبل بهترین مخملی که توی بازار گیر میآمد، مخمل سبز بود. رفتیم با شیخ به بازار و سه تا توپ پارچه مخمل خریدیم، دو تا را ایشان گذاشت روی دوشاش و یکی را من گذاشتم روی شانهام و سوار ماشین شدیم و آمدیم طرف ستاد. یک دفعه داشتیم توی خیابان میرفتیم که دیدیم همهی ماشینها پرچم سبز دارند و پسرها و دخترها شال و روسری سبز سر و گردنشان است و مچ بند سبز دستشان. ما تعجب کردیم. به شیخ گفتم، شیخ! اینها مثل اینکه زودتر از ما انقلاب مخملی را شروع کردند، و اینجوری شد که ما بیخیال انقلاب سبز مخملی شدیم( تق توق، سیلی، آجرپاره، آمبولانس، پنجره شکسته، قمه) بله، عرض میکردم که ما با ستاد موسوی شروع به همکاری کردیم و همین مواقع بود که ما هر شب تظاهرات راه میانداختیم در خیابان و من مقداری پارچهی مخمل سبز وارد کردم از اسرائیل و انگلیس. در تمام این مدت علاوه بر میلیاردها دلار کمک مالی که از طریق کریستین امانپور مستقیمن به دست من رسیده بود، تجارت مخمل سبز را هم به راه انداختیم. البته من بیشتر در ستاد آقای کروبی کار میکردم و ما زیاد کاری به جنبش سبز نداشتیم. چون رنگ سبز در قرعهکشی به نام موسوی درآمده بود( آخ! نزن برادر! چشم، میگم داداش، تق، چکش) بله، عرض میکردم که من برخلاف این که ظاهرن در ستاد کروبی بودم، کل جریان موج سبز را اداره میکردم و معمولن یواشکی به ستاد موسوی میرفتم و از در پشتی وارد میشدم و در ستاد موسوی همه به اسم تاجزاده مرا میشناختند که البته تاجزاده هم در آن ستاد نبود. بیشتر در اینترنت با اسامی مستعار از قبیل نازنین، سکینه، صفورا و صغرا به تبلیغ برای اغتشاشگران سبزپوش میپرداختیم که خدا انشاءالله ما را ببخشد. ما و آقای کروبی آمادهگی زیادی برای برگزاری انتخابات داشتیم و من گزارش آن را از طریق اینترنت، ماهواره و جاهای دیگر مثل فیسبوک منتشر میکردم. حتا در اواسط کار من به آقای کرباسچی پیشنهاد دادم که حالا که انقلاب مخملی افتاده دست آقای موسوی ما انقلاب کرباسی بکنیم که هم از اسم شما استفادهای شده باشد هم کرباس از مخمل ارزانتر است.( تق توق، ویژ، آژیر آمبولانس، سعید حجاریان از پشت دیوار به بیمارستان منتقل میشود.) بله، من اعتراف میکنم که تا آخرین لحظه در کنار موسوی بودم و من خودم هر روز صبح چند هزار متر روبان سبز دور دست دخترها و پسرها گره میزدم تا این جنبش مخملی پیروز شود. صدای بازجو: به کلیهی روابط نامشروع خود اعتراف کن.... ابطحی( بغض میکند): من شرمندهی ملت بزرگ ایران هستم.... من غیر از روابط نامشروعی که با همسرم داشتم با چند زن دیگر هم روابطی در اقصا نقاط جهان داشتم که واقعن خجالت میکشم، ولی اعتراف میکنم که در پاریس با خانمی به نام «آنجلینا جولی» که شوهر خیلی درپیتی داشت رابطه داشتم، البته این خانم میگفت اسماش آنجلیناست ولی توی خانه فرشته یا زینب صدایش میکنند. البته با یک خانمی هم به اسم مریلین مونرو.....( به دوربین نگاه میکند، تق توق، آمبولانس) بله، مریلین خیلی وقت بود مرده بود، یادم نبود، من در لندن با خانم مادونا و مدتی هم در بارسلون با خانم جوهانسون، توی خانه مروارید صداش میکنند، رابطه داشتم و خیلی شرمندهی خانواده هستم. البته در پاریس مدتی با خانم کارلا برونی رابطه داشتم که ایشان گیر داده بود ناجور به ما که آقای خاتمی این وسط لطف کرد و به سارکوزی گفت که او کارلا را بگیرد که ما هم از دستاش راحت شدیم. من واقعن شرمندهی ملت بزرگ ایران هستم. من خجالت میکشم به این دوربین محترم نگاه کنم( چشماش به بازجوهای پشت دوربین میافتد و دردش میگیرد) من از آقای موسوی ریاست محترم جمهوری عذر میخواهم( صدای خمپاره، آمبولانس، کاتیوشا، تق توق) من واقعن از آقای احمدینژاد ریاست جمهور محترم و محبوب و رهبری( صدای انفجار شدید) و خانوادهی شهدا عذر میخواهم. من برای خودم تقاضای اشد مجازات دارم و امیدوارم همیشه در هر انتخاباتی در ایران یا در جهان، آقای احمدینژاد هشتاد تا صد و پنجاه درصد رای بیاورد و پیروز شود و این یعنی انقلاب ما پیروز است و مخملی نابود است. من از همهی بازجویان، قضات، بسیجیانی که مرا کتک زدند عذر میخواهم و از معاونین رئیس جمهور که در دستگیری مردم با موتورسیکلت تلاش میکردند تشکر میکنم و از نویسندهگان روزنامهی کیهان که بارها به اینجا تشریف آوردند و حقایق را به زندانیان فرو کردند ممنونام. من تشکر میکنم و آرزوی موفقیت برای همه برادران را میکنم.... صدای بازجو: شلوارک، شلوارک.... بله، یکی از برادران بسیجی هم تذکر داده بود که من در سواحل بیروت یک بار شلوارک پوشیدم و بازجو گفته بود که این کار من برای امنیت ملی خطرناک است و اقدام علیه امنیت ملی است. من میخواستم بگویم که آن شورت ماماندوز، خدا مادر همهی شهدا را بیامرزد، بود، ولی من بهخاطر شلوارک هم توبه میکنم، یک بار در کلن کلاه کپی و در دمشق کلاه شاپو سرم گذاشتم که از آنها هم توبه میکنم و امیدوارم این ملت بزرگ و این دولت خطرناک ما را ببخشد. والسلام علی عبادالله الصالحین
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهوسه بيستم تيرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |