|
مريم: کاملن درست گفتید، باید تحقیق کنیم و ببینیم دنیا چهگونه به اینجا رسیده، این مهمترین کاری است که باید انجام دهیم. همانطور که گفتم هنرمندان جهان بهای سنگینی پرداخت کردند و بسیاری حتا از جانشان گذشتند تا به این هدف بزرگ برسند و این حرف شما هم کاملن درست است که هرکس باید ازخودش شروع کند یا به قول «مایکل جکسن» نازنین که همین دو هفتهی پیش از بین ما رفت بهتر است بگوییم:
I'm Starting
With The Man In The Mirror و در همین رابطه هم «گاندی» بزرگ جملهی زیبایی دارد که میگوید: « تو خود باید همان تغییری باشی که میخواهی در جهان رخ دهد.» و اینکه گفتید: « جالب اينجاست كه تا کسی خودش توسط چهرههای مطرح مجروح نشده باشد، به فكر روشنگری و تحول نمیافتد.» شاید دلیل اینکه من تا این اندازه براین موضوع پافشاری میکنم این است که خودم به دست یکی از همین چهرهها به شدت زخمی و مجروح شدهام و شما کموبیش در جریان هستید و فکر میکنم شاید اگر حقیقت را میدانستم یا کسی زودتر به من میگفت یا خودم هوشیارتر بودم و حقیقت را زودتر میفهمیدم، تا آن اندازه زخمی و صدالبته خشمگین نمیشدم و دوستیام با آن هنرمند که از حق نباید بگذریم در کار هنریاش یکی از بهترینهاست، به آن پایان تلخ نمیانجامید. به قول «حمید مصدق»: ای کاش آن حقیقت عریان محض را هرگز ندیده بودم دیدم که بیدریغ با رشتهی فریب، این رقعه رقعهی زندهگیام کوک میخورد داناییام به ناتوانیام افزود دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من مکتوم مانده بود در زیر چشم باز من، - اما همیشه کور در شهرهای پاک مقدس در شهرهای دور دیو و فرشته وعدهی دیدار داشتند. شاید بههمین دلیل است که دنبال «مقصر» میگردم اما ازسویی هم فکر میکنم شاید بهتر باشد بهقول شما از خودمان شروع کنیم و هر یک تقصیرهای خودمان را به عهده بگیریم. اینگونه دیگر خشم و عصبانیتی نيز از دستهم نخواهیم داشت. به هرحال دغدغهی من یکی این است که همواره بکوشم با«حقیقت» زندهگی کنم و حقیقت را هرآنچه که هست، چه خوب، چه بد، چه به دلخواه من و چه خلاف میل من، بپذیرم و با آن کنار بیایم. دربارهی آن هنرمند مورد نظر هم که میدانید، باید بگویم امروز دیگر کینه و رنجشی از او به دل ندارم و این حقیقت را پذیرفتهام که او هم به نوعی قربانی همین فرهنگ غلط و جامعهی سنتی ما بوده و شاید نمیتوانسته یا جراتاش را نداشته که این سنتشکنی را بکند و حقیقت خودش را «برهنه» کند. اما اگر چنین میکرد، مسلمن برای من ارزشی بیش از پیش پیدا میکرد. بگذریم، و برسیم به اين پرسش که ظاهرن کمی متفاوت با چهار پرسش پیشین است اما درحقیقت و درباطن به آنها مربوط میشود: برای شما بهعنوان یک انسان، در یک رابطهی دوستانه یا همکاری، چه چیز غیرقابل بخشایش است که اگر اتفاق بیفتد دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیستید با آن دوست یا همكار ارتباط داشته باشید و به دوستی یا همکاری با او ادامه دهید؟ به عبارت دیگر خط قرمز یک رابطه برای شما کجاست؟ که اگر کسی از آن بگذرد برای همیشه از زندهگی خصوصی و حرفهای شما حذف میشود؟ برای مثال خیانت؟ دروغ؟ حسادت؟ تهمت؟ توهین علنی یا ضمنی به شما یا خانوادهتان؟ بیچشم و رو بودن و به یاد نداشتن خوبیهایی که درحق او کردهاید؟ از کدامیک از این موارد میگذرید؟ و از کدامیک هرگز تحت هیچ شرایطی نمیتوانید بگذرید؟ و باز درهمین رابطه، به نظر شما آیا همکاری یا دوستی با کسی که سابقن «بهترین دوست» بوده اما به دلائلی که ذکر شد دیگر آن آدم سابق نیست، ارزش این را دارد که آدم در حق او گذشت کند و به رابطهی دوستی یا همکاری با او ادامه دهد؟ مهرداد: فرصتدادن مجدد به کسیكه جدا از ارتباطهای اقتصادی، ارتباط عاطفی هم با او داشتهام، هميشه برایام لذتبخش و زيباست. من معتقدم كه دوست صمیمی و صادق كه بدون چشمداشت، در همهی شرايط زندهگی همراه من باشد را بهندرت پيدا میكنم. حال اگر به دلایلی اشتباهی از او سر زد، اول به قلب خودم مراجعه میكنم كه آيا دوستاش دارم يا خير؟ به من چه خوبیهایی كرده؟ كجاها به دادم رسيده؟ لحظات تنهاییام را صادقانه با حضورش چهگونه پُر كرده؟ حضورش چه تاثيری در زندهگی من داشته؟ خلاصه همهی لحظاتی كه با اين دوست داشتهام را در نظر میگيرم و در صورت امكان، فرصتی دوباره به او خواهم داد. من اصولن روی کسی به اين سادهگی خط قرمز نمیكشم، اما اگر كشيدم، هرگز به پشت سرم نگاه نخواهم كرد. در اين چند سالی كه از عمرم میگذرد با دو نفر بهطور جدی قهر كردهام و بهقول شما «خط قرمز» كشيدهام كه تا آخر عمرم هم هرگز با آنها روبهرو نخواهم شد، كه هردو هم برایام بسيار عزيز بودهاند و هرگز دلام نمیخواهد اتفاق بدی برایشان بيفتد، اما من با آنها به آخر خط رسيدهام. قبل ازاينكه به اين خط قرمز برسم، به خودم و به عزيزانام فرصتهای زيادی دادم. تلاش كردم با حرفزدن و توضيحدادن و توضيحخواستن، همهی تلاشام را برای حفظ دوستی بكنم تا دچار اشتباه نشده باشم و درنهايت به جایی رسيدم كه امروز برای شما تعريف كردم و به خودشان هم اعلام كردم كه ديگر باهم كاری نداريم. بدشان را نمیخواهم و دوست ندارم خبر بدی در موردشان بشنوم، اما به هيچ عنوان با آنها روبهرو نخواهم شد. خط قرمز برای من زمانی میرسد كه کسی به خانوادهام بد كند، قلب خانوادهام را بشكند. همهی كسانی كه خانوادهی مرا میشناسند میدانند كه بسيار مهربان و صمیمی هستند، ميهماننواز و دلسوز هستند و آزارشان به کسی نمیرسد. هيچ چيزی در اين دنيا برایام عزيزتر از خانوادهام نيست. با كمتر کسی معاشرت دارم، كمتر کسی را به حريم خانوادهام راه میدهم، ولی اگر کسی آنقدر برایام عزيز بوده كه كنار خانوادهام بنشيند و محرم حريم خانوادهام باشد و كاری كند كه خانوادهام را برنجاند، هرگز با او كاری نخواهم داشت. اما در رابطه با قسمت آخر سوالتان بايد عرض كنم كه رابطهی كاری و حرفهای برای من، جدا از روابط خانوادهگیست. من همكارانی دارم كه قبلن با آنها كار میكردم و شايد مدتی كار نكردم و دوباره با آنها كار كردم. شايد اشكال اخلاقی هم داشتهاند و خودشان هم میدانند كه داشتهاند اما در جايگاهی قرار نگرفته بودند كه به خانوادهی من بد بكنند، پس اگر به خودم بدی كردند، گذشت كردم، يا اگر من به آنها بدی كردم، آنها گذشت كردند و دوباره با هم كار كرديم. اما اگر کسی ارزش همكاری نداشته باشد، ديگر وقتام را تلف نمیكنم.
مريم: مرسی از این پاسخ زیبا و روشن. آخرین پرسش من اين است كه با توجه به فيلم «سيمون» همانطور كه هوادران متعصب سيمون دوست نداشتند حقيقت را بفهمند، سيمونهای ايرانی هم هوادارانی دارند و از آنجایی كه مواردی از اين دست، نوع ايرانیاش خندهدارتر از آب درمیآيد، تعصب هواداران سيمونهای ايرانی هم از نوع عجيب و غريب است و حرفهایی را از سوی اين سيمونپرستان شنيدهام و میخواهم موردی كه نام شما هم درميان است را در اينجا مطرح كنم و آن اينكه: برخی سيمونپرستان وطنی، وقتی در مقابل حقايق مطالبی كه در«دلكده» نوشته میشود، تاب نمیآورند، برای مثلن توجيه رفتارهای غيرمتعارف خود يا سيمونشان، چنين میگويند كه مطالب دلكده را «مهرداد آسمانی» ديكته میكند!!! من خودم سالهاست با «آنسه» دوست هستم و روحيات و شخصيت و نوع افكارش را بهخوبی میشناسم و به همين دليل حرفهای هواداران سيمون برایام خندهدار است. فقط دوست میدارم در اين باره نظر شما را نيز بپرسم؟ مهرداد: چند سال پيش اين ماجرا برایام بسيار اهميت داشت، در مقابل هر حرفی، بهسرعت برآشفته میشدم و هرجوری كه شده بود میخواستم جواب بدهم. اما امروز اصلن برایام مهم نيست كه چه میگويند. اصلن همينست كه میگويند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من اصلن تلاشی برای عوض كردن فكرشان ندارم و از اينكه اينگونه فكر میكنند ناراحت هم نيستم. پس اگر جوابی به اين سوال میدهم فقط برای رسيدهگی به یکی از مشكلاتیست كه جامعهی هنری با آن روبهروست. در اين يكسال گذشته، چند بار به آنسهی عزيز توصيه كردم ديگر در اين رابطه مطلبی ننويس و اين ماجرا را رها كن، وقتات را برای كارهای مهمتر مصرف كن. با اينكه شاهد زحماتاش برای سايت«حرف» و پروژههای ديگری كه انجام داد، بودم و احساساش را كاملن درك میكنم، هنوز معتقدم بايد اين ماجرا را رها كند و به كارهای جدیتر بپردازد. معنی خاكغربت را داريوش، شهره، ابی، ليلا، شهرام شبپره، معين، بيژن مرتضوی و ديگر هنرمندانی كه خاك غربت روی شانههایشان نشسته است، خوب میدانند. در نتيجه طوری رفتار كردهاند كه هوادارانشان هم میدانند كه غربت با آنها چه كردهاست. بارها جلوی چشمشان، سركيسهشان كردند. بارها ضبط آلبومشان را متوقف كردند، تا تكليف يككار و صد صاحب را روشن كنند. اين هنرمندانی كه نام بردم و ديگرانی كه نام نبردم خوب میدانند من چه میگويم. بارها دستمزد كنسرتهایشان را خوردند و آنها چارهای جز سكوت نداشتند. معنی بیپولی را هم چشيدهاند. خوب میدانند كه نشست و برخاست با كسانی كه فقط بنابر اجبار، تحملشان میكردند یعنی چه؟ شما نمیدانيد اين خاك غربت چه میكند!! صبر داشته باشيد! شايد يكروز فهميدند كه حضور من چه اهمیتی داشته است يا چهقدر بیاهميت بوده است. شايد هنرمندان ظاهرن خوشحال باشند ولی هرگز راضی نيستند. تفاوت خوشحال بودن و راضی بودن از زمين تا آسمان است. هيچكس از دل ديگری خبر ندارد، من خوب میدانم كه چه میگويم چرا كه تجربه كردهام. پس بگذاريد هرچه میخواهند راجع به من و هنرمندان ديگر بگويند، آينده نشان خواهد داد كه چه اشتباه بزرگی را مرتكب شدهاند. طرح اين موضوع هم هدفمند و از بازیهای قدیمی اين شهر است كه شايد برخی هنوز با اين بازی آشنا نيستند. من بهتر از هر کسی میدانم كه چه کسی پشت اين داستان است، میدانم از كجای قضيه هراس دارند كه اينگونه خود را به در و ديوار میكوبند. من هرگز به کسی باج ندادم و نمیدهم، باج هم نمیگيرم، پس هركس كه پایاش را از گليماش بيشتر دراز كند جلویاش را خواهم گرفت، كما اينكه در طول اين سالها به هيچكدامشان باج ندادم تا قربان صدقهام بروند و از كارهايم تعريف كنند. من رفيقفروش نبودم و اجازه نمیدادم کسی از هنر و هنرمند و سوءاستفاده كند. من با کسی دستبه یکی نكردم و نخواهم كرد تا سر رفيقام را كلاه بگذارم. پس کسی كه منافعاش با حضور من بهخطر افتاده، از روز مبادا میهراسد و با توجه به تماسهای شبانهروزی كه با برخی از همين طرفداران دارد، احمقانه خط میدهد و خودش هم بیخبر است كه تعدادی از اين ايميلهايش را برایام فرستادهاند و از همه چيز خبر دارم. همين جا به شما قول خواهم داد كه روزی همهی اين ايميلها را در اختيارتان خواهم گذاشت. قرار نيست كه هنرمندان به طرفداران يكديگر باج بدهند تا مورد لطفشان قرار بگيرند. من دَم کسی را نمیبينم تا از «كيوكيوبنگبنگ»، «آخرينخبر» و«مانيفست» تعريف كنند. اصلن بدترين كارهای اجراشده را من ساختم، لطفن فراموششان كنند و به آينده اميدوار باشند. بازهم درحضور دوستان اينترنتی به آنسهی عزيز توصيه میكنم اين ماجرا را رها كن! روی مبل خانهات بنشين و اين «شو» را تا آخر تماشا كن. من آدم بیهوشی نيستم پس حرف مرا بپذير و با صبر و حوصله، نتيجهی رفتار غلط اين بیخبران را ببين. آنسهی عزيز با بسياری از هنرمندان و صاحبان رسانهها در تماس است و دوستان زيادی در لسانجلس دارد. گاهی اوقات من خودم از طريق«دلكده» از اخبار باخبر میشوم. در طول اين مدت هرگز از آنسه نپرسيدم با چه کسی حرف میزنی يا نمیزنی. من به شما دوستانی كه وقت گذاشتيد و با من گفتوگو كرديد اعلام میكنم مطالب«دلكده» هيچ ربطی به من ندارد، قلم و نظريات شخصی آنسهی عزيز است كه من با برخی از آنها موافقام. آنسه را بسيار باهوش و كوشا میشناسم. در بدترين شرايط كنونی، مجلهی اپيزود را با كمك ياراناش بهروز میكند و با وجود فيلتر شدن و سرعت كم اينترنت در ايران، با زحمت شبانهروزی مجلهای زيبا و خواندنی را به چاپ میرساند. من برایاش احترام زيادی قايل هستم، اما گاهی با افكار و نوشتههايش مخالفام و گاهی هم موافق. اينها آرزو نكنند كه من حرف بزنم كه گفتنی برایشان بسيار دارم، اما حرمت نگه میدارم، به خودم و همكارانام احترام میگذارم، به حرفهی موسیقی احترام میگذارم و جوابی به اين آدمها نمیدهم. اينها بايد آموزش ببينند كه حرمت نگه دارند و حداقل برای آثاری كه توليد شده، احترام قايل باشند. وظيفهی هنرمندان است كه هوادارانشان را آموزش بدهند كه با همكارانشان چهگونه بايد رفتار كنند. هوادارن كاری نكنند كه بيش از اين به هنرمند محبوبشان ضرر برسانند. اينها نمیدانند با اين حرفها فقط برای هنرمندشان دشمن درست میكنند. من توصيه میكنم بهجای غرضورزی و حرفهای بيهوده، كاری كنند كه برای هنرمند آرامش و عشق به ارمغان بياورند، نه كينه و دشمنی. كاری نكنند كه هنرمندشان از اين ارتباط حاصله پشيمان شود. آنسه جان! از دلكده برای كاری تحقیقی و بزرگ استفاده كن. گذشته را فراموش كن، درس بگير و به فكر خانوادهات باش. هرآنچه كه تا ديروز بر دلكده نوشتی را پاك كن و نهايتن از صفحهی ذهنات پاك كن. زندهگی فقط اینی نيست كه اينها میبينند، زندهگی زيباست. با زندهگیات عشق كن و اين ماجرا را رها كن.
مريم: ممنونام. اتفاقن من هم با شما همعقیدهام که باید این داستانها را رها و وقت باارزش را صرف کارهای بهتر کرد ومن هم مثل شما همواره به «آنسه» همین را میگویم که ماجراهای کودکانهی سیمون از نوع ایرانیاش و حرفهای بیشتر احمقانهی هواداران متعصباش را کنار بگذارد و به زیباییهای جهان که کم هم نیستند بپردازد و شک ندارم که درآیندهی نزدیک چنین خواهد شد. در مورد اینکه گفتید: «قرار نيست كه هنرمندان به طرفداران يكديگر باج بدهند تا مورد لطفشان قرار بگيرند. من دَم کسی را نمیبينم تا از كيوكيوبنگبنگ، آخرين خبر و مانيفست تعريف كنند.» نخست باید بگویم به قول قدیمیها «مُشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید» هرکس حتا ذرهای هوش هنرشناسانه داشته باشد، متوجهی ارزشهای هنری کارهایی چون «کیوکیوبنگبنگ»، «آی مردُم مُردم»، «دلکوک»، «چله نشین»، «شب سپید»، «شکمیکنم» و چند ترانهی دیگر از کارهای مشترک شما، گوگوش، شهیارقنبری و خانم زاکاریان میشود و واقعن نیازی نیست که هیچ یک از شما دراین میان باجی بپردازید تا از کارهایتان تعریف شود و تعریف الکی هم واقعن ارزشی ندارد. اینکه چند هوادار بیسواد که حتا سادهترین واژههای زبان مادریشان را هم غلط مینویسند و هرخط از پیامهایشان پُر از ایرادهای وحشتناک دیکتهای و دستوری و نگارشی است بیایند برای آدم هورا بکشند، بهراستی که کمترین ارزشی ندارد. اگر کسی آمد و با معیارهای هنرشناسانه و رویکردهای تخصصی نقد هنری، دربارهی ترانه یا آهنگی نظر داد، آن زمان میتوان گفت که آن نقد یا نوشته درخور توجه است. درغیر اینصورت همانطور که شما گفتید اینجور تعریف و تمجیدهای جانبدارانه و سطحی، کمترین اهمیتی ندارد. در زمینهی نقد آثار هنری هم باید بگوییم که متاسفانه ما هنوز خیلی خیلی از جهان عقبایم، بهویژه در زمینهی ترانه که در این سالها کار چندان مهمی صورت نگرفته و به جرات میتوانم بگویم از زمانی که خودم و دوستانام (که پیشتر درسایت «حرف» و وبلاگی که به هوادارای از شهیارقنبری داشتم مرا همراهی میکردند) کار نقد ترانه را کنار گذاشتیم، باید بگویم هیچ کجا نقد درخور توجهی در مورد ترانه ندیده و نخواندهام چراکه عمیقن براین باورم که از نظر ترانه، کار هیچ ترانهسرای دیگری به اندازهی کارهای«شهیار قنبری» قابل نقد به شیوهی نقد مدرن و امروزی نیست چون شهیارقنبری(صرف نظر از همهی آنچه بین ما رخ داد و همهی دلخوریهای من از او) بهراستی تنها ترانهنویسی است که ترانههایش از نظر استانداردهای جهانی قابل نقد است. بالطبع آهنگسازی هم که روی ترانههای «شهیار» کار میکند باید آهنگی ارایه دهد که همپای ترانه باشد، اگر بیشتر نیست، کمتر هم نباشد. پس نتیجه میگیریم که نظر دادن دربارهی ترانههایی که کارهای مشترک شما دراین چندسال اخیر بودند، کار هرکسی نیست و اگر کسی به هردلیلی با صاحبان اثر مشکل شخصی دارد، حق ندارد که ارزشهای هنری این کارها را نادیده بگیرد. خود من نمونهی کاملی از کسی هستم که پس از شش سال هواداری علنی و یک عمر هواداری غیرعلنی از شهیارقنبری، درگیری بسیار حاد و شدیدی با او داشتم، اما مشکل شخصی من با شهیار دلیل نمیشود که ارزشهای هنری کارهای زیبایاش را نادیده بگیرم و به آسانی از آنها بگذرم. این اخلاقی است که امیدوارم بین همهی مخاطبان ترانهی فارسی جا بیفتد تا دیگر کسی بیخودی و از روی غرضورزی محض، دربارهی ترانه یا اثری هنری نظر ندهد. اما در مورد باج دادن ِ بعضی از مثلن هنرمندان شما راست میگویید. متاسفانه بعضیها چنین میکنند و صدافسوس که هوادران متعصب حافظه ندارند و رفتارها و گفتارهای سابق این «باجدهندهگان» را از یاد میبرند. یکی از این حضرات که آهنگسازی است با ملیتی غیرایرانی، حتا خود مرا در زمانی که مدیر وبلاگ هواداران شهیارقنبری بودم نشانه گرفته بود و به واسطهی یکی از هوادران «داریوش» حتا شمارهی تلفناش را دراختیار من قرار داد (که البته من هرگز با ایشان تماسی نگرفتم) تا به نوعی نظر هواداران شهیارقنبری را هم نسبت خودش مثبت کند. اما از سوی دیگر وقتی با سایت دیگری که از هواداران سرسخت «ایرج جنتی عطایی» بودند مصاحبه میکرد، جوری حرف میزد که همهی اعتبار ترانهی نوین ایران را به ایشان نسبت میداد و در گفتوگویی هم که با تلویزیون تپش داشت، به کنایه به بداخلاق بودن شهیارقنبری اشاره کرد. که من همان زمان روی وبلاگام واکنش نشان دادم و این رنگبهرنگ شدن و دو دوزهبازی این حضرت را به باد انتقاد گرفتم که گویا ایشان از همان زمان هم با من دشمن شد و بلافاصله پس از به هم خوردن رابطهی «شهیار» با هواداراناش به سوی او رفت و همهی حرفهای گذشتهاش علیه شهیار را تغییر داد و ایبسا در زمان حملهی غیرمنصانهی شهیار به من، ته دلاش خوشحال هم بود چراکه دید من اهل باج دادن به او نیستم و علاقهای به این شیوهی جلب حامی برای خودم ندارم. اما خُب، خیلیها مثل من و ما نیستند و هم خوب باج میدهند و هم خوب باج میگیرند تا هوای هم را داشته باشند و به قول شما همان «رفیقبازیها» را بیش از پیش رواج میدهند، بیآنکه دلشان برای ارزشهای هنری یک کار و بالا بردن سطح شعور و آگاهی جامعهی مخاطبان بتپد که از نظر من هم، کار اینها بهراستی هیچ اعتبار و ارزشی ندارد. این «زمان» است که دربارهی ارزشمند بودن یک کار هنری قضاوت میکند نه هواداران متعصب هنرمندان. مطمئنام «واروژان» تا زمانی که زنده بود به کسی باج نداد که از کارش تعریف کنند، اما امروزه او هنوز بی رقیب و بیهمتا بر قلهی موسیقی پاپ ایران میدرخشد و یاد و خاطرهی کارهای زیبایاش هنوز در دل همهی ما زنده است.ا و اما اینکه گفتید :« اينها آرزو نكنند كه من حرف بزنم كه گفتنی برایشان بسيار دارم» راستاش را بخواهید من یکی آرزو میکنم شما حرف بزنید و گفتنیها را بگویید که به قول «حمید مصدق»: حرف را باید زد! درد را باید گفت! من این شعر را خیلی دوست دارم و چون فکر میکنم بخشی از آن با حال و هوای گفتوگوی ما بسیار جور است، به عنوان حسن ختام پرسشهايم، این قسمت را به شما تقدیم میکنم: از کجا که من و تو شور یکپارچهگی را در شرق باز برپا نکنیم از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم.
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟ چه کسی با دشمن بستیزد؟ چه کسی پنجه در پنجهی هر دشمن دون - آویزد کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند.
حرف را باید زد! درد را باید گفت!
در مورد آن ایمیلها که گفتید «روزی همهی اين ايميلها را در اختيارتان خواهم گذاشت.» من بدون دیدن آنها هم صد در صد نظرشما را تایید میکنم و شک ندارم که داستان همان است که شما گفتید. بیاندازه سپاسگزارم که پرسشهای طولانی مرا با حوصله پاسخ دادید و از پاسخهای صادقانه و روشنتان ممنونام و امیدوارم شاهد موفقیت بیش از پیش شما در همهی جنبههای زندهگی باشیم . برای شما و خانوادهی گرامیتان آرزوی تندرستی و شادکامی دارم. اينك «فواد» عزيز مدير وبسايت «راه من» پرسشهای خود را مطرح میكند:ا
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |