|
با سپاس بیكران از «مهرداد آسمانی» كه با وجود همهی مشغلههای حرفهای و زندهگی، برای انجام اين گفتوگو صبر وحوصلهی فراوان نشان داد، ازطرف هرچهار پايگاه اينترنتی كه در اين گفتوگو حضور دارند، روز بيستوپنجم تيرماه سالروز تولد مهرداد عزيز را به او صميمانه شادباش میگوييم و روزهایی خوشرنگتر و لحظاتی پُرثمرتر و پيروزیهای بيشتر برای اين هنرمند باارزش سرزمينمان آرزومنديم. اين گفتوگو به دليل مفصل بودن، در دو بخش منتشر خواهد شد:
مريم.ب.آزاد - مجلهی اپيزود: با درود آقای آسمانی، این نخستین تجربهی من در زمینهی گفتوگو با یک هنرمند است و خوشحالام که این مهم را برای نخستین بار درگفتوگو با شما و از طریق مجلهی«اپیزود» تجربه میکنم. همیشه «نخستینها» بهیادماندنیترینها هستند و امیدوارم این تجربه برای هر دوی ما ارزش به یاد سپردن داشته باشد چرا که در بیشتر مصاحبههای مثلن«هنری» امروزی، چه از مصاحبهشونده و چه از مصاحبهکننده، حرفهایی میشنویم که ارزش به یاد سپردن ندارند و تنها خاصیتی که دارند این است که ما را بیش از پیش با توخالی بودن و پوشالی بودن بعضی از مثلن «ابرستارههای هنریمان» آشنا میکنند که بهراستی هیچ حرف تازهای برای گفتن ندارند. با این مقدمه نخستین پرسش را مطرح میکنم: - نمیدانم آیا شما فیلم Simone به کارگردانی Andrew Niccol با بازیگری آقای آل پاچینو Al Pacino را دیدهاید یا نه؟ اگر پاسخ مثبت است و سوژهی فیلم را به یاد دارید که چه عالی و اگر نه ضمن اینکه پیشنهاد میکنم حتمن این فیلم را ببینید، مختصری ازداستان فیلم را بازگو میکنم که بر اساس آن پرسشهايم را مطرح کنم. داستان از این قرار است که آقای آل پاچینو در نقش یک کارگردان معروف به دنبال يك بازيگر زن برای نقش اول یکی از فیلمهای هنریاش است و هیچ کدام از بازيگران معروف هالیوودی با درخواست دستمزدهای بالا و دهها ادا و اصول دیگرشان، نظر وی را تامین نمیکنند تا اینکه یک مهندس کامپیوترنابغه که از طرفداران سرسخت فیلمهای این کارگردان بوده، یک مُدل شبیهسازی شدهی کامپیوتری و روش کار با آن را در یک دیسک کامپیوتری جا میدهد و پیش از مرگاش آن را به این کارگردان هدیه میکند. نام این مُدل را Simone میگذارد که کوتاه شدهی Simulate One است. خلاصه اينكه کارگردان پشت کامپیوتر مینشیند و جزء به جزء حرکات و گفتار و حالات چهرهی دلخواهاش را روبهروی صفحهی مانیتور بازی میکند و Simone هم همهی آنها را مو به مو تقلید میکند و بعد کارگردان با جادادن صحنههایی که این مُدل شبیهسازی شده بازی کرده، لابهلای صحنههای دیگری که بازيگران دیگر فیلماش بازی کردهاند و ادیتکردن این صحنهها، فیلم مورد نظرش را میسازد و با همین یک فیلم ناگهان Simone تبدیل به یک ستارهی نوظهور میشود و در بین مردم محبوبیتی عجیب پیدا میکند و تقاضاها برای دیدن فیلمهای بیشتر از Simone و همچنین انجام گفتوگوهای مختلف با او روز به روز بیشتر میشود و کارگردان، همچنان خود در نقش Simone جلوی کامپیوتر بازی میکند و از احساسات و اندیشههای خودش مایه میگذارد، درحالی که مردم بر صفحهی تلویزیون Simone را میبینند و همهی اعتبار این حرفها و احساسات زیبا را به او نسبت میدهند و به قول معروف Fan او میشوند و خواهان دیدار حضوری با او میشوند و این شور و هیجان برای سیمون آنقدر بالا میگیرد که کارگردان به فکر میافتد حقیقت سیمون را برای مردم فاش کند و بگوید که او جز یک مدل شبیهسازی شدهی کامپیوتری چیزی بیش نیست و همهی آنچه آنها را مجذوب سیمون کرده احساسات و اندیشههای کارگردان است نه چیز دیگر. اما متوجه میشود که شدت علاقه و شیفتهگی و تعصب مردم به این بُت نوظهور آنقدر زیاد است که امکان ندارد حرفهای او را باور کنند و بعد تصمیم میگیرد «سیمون» را از بین ببرد و اعلام میکند که سیمون دراثر ابتلا به یک بیماری کُشنده درگذشته است. اما کسی باور نمیکند و طرفداران سیمون از پلیس میخواهند که او را به جرم قتل سیمون دستگیر و محاکمه کنند. که بعد با کمک دختر کارگردان که مُدل شبیهسازی شده را روی کامپیوتر پدرش دوباره احیا میکند، پدر از محاکمه و زندان نجات پیدا میکند اما تصمیم میگیرد حالا که مردم اینقدر دیوانهوار شیفتهی سیمون هستند، به قصهی او ادامه دهد و اینبار در یک گفتوگوی تلویزیونی، سیمون اعلام میکند که میخواهد وارد دنیای سیاست هم بشود. البته فیلم پُراز نکات جالب توجه است که نکته به نکتهاش جای بحث و تامل دارد، اما با توجه به این مختصری که از داستان فیلم بازگو شد و مطمئنام که شما متوجهی منظورم از پیش کشیدن این مثال شدهاید، فکر میکنید چند درصد از«ابرستارههای» جامعهی هنری ما Simone هستند، یعنی یک مُدل شبیهسازی شده هستند که احساسات و اندیشههای کارگردانان، نویسندهگان، شاعران و آهنگسازان را فقط و فقط «اجرا» میکنند بیآنکه خودشان کمترین درکی از آنچه اجرا میکنند داشته باشند؟ و به نظر شما اینکه مردم همهی اعتبار یک کارهنری را فقط و فقط به آن Simone که روی صحنه میبینند نسبت میدهند، تقصیر چه کسی است؟ تقصیر مردم؟ یا آن کارگردانان پشت صحنهای که خودشان در ساختن و پرورندان و بزرگ جلوه دادن «سيمون»ها نقش داشتهاند و حقیقت را از روز اول به مردم نگفتهاند؟ که حالا اگر هم بگویند، به سبب تعصب و شیفتهگی بیش از حد به سیمون، کسی حرفهایشان را باور نخواهد کرد و آنها را مثل همین فیلم، متهم به دروغگویی و حسادت خواهند کرد؟ مهرداد: همانطور كه شما توضيح داديد اين یکی از مشكلات بزرگ جوامع هنری در سراسر جهان است. البته فراموش نكنيم كه چهرههای مطرح هنری در هر رشتهای كه فعاليت میكنند برای ارايهی هنرشان از سبكهای متفاوت و از زبانهای متفاوت استفاده میكنند. پس بايد ابتدا به انتخاب راه و روشی كه پيشه میكنند بپردازيم. پيش از مطرح شدن و به شهرت رسيدن اين چهرهها، هميشه عواملی، بانی به شهرت رسيدن و مطرح شدنشان میشود. كمكم و به مرور زمان همين چهرههای هنری با كسب تجربه و با پيدا كردن سبك كاریشان، كارنامهی هنریشان را میسازند. در آغاز كار شايد به بیراهه بروند، اشتباه كنند و كارهای سبك و بیارزش اجرا كنند. حال تعدادی به راه خود ادامه میدهند و تا ابد به بیراهه میروند و تعدادی هم راه درست را پيدامیكنند و به اوج میرسند. همينجا بايد به انتخاب و سليقهی اين چهرههای هنری امتياز داد يا برعكس هيچ امتيازی نداد. پس من معتقدم انتخاب صحيح و پيدا كردن راه درست، مهمترين بخش كار يك چهرهی هنریست. در همينجا میخواهم عرض كنم كه اين امتياز بزرگ را بايد برای چهرههایی كه تبديل به هنرمندان بزرگ جامعه شدهاند قايل باشيم كه با استفاده از استعداد خدادادیشان، بلندگوی خوبی برای بيان و انتشار افكار نويسنده و يا خالق اثر بودهاند. حتمن لازم است اشاره كنم كه همان آثار ساخته شده با اجرای استثنایی و بینظير هريك از مجريان آثار، زودتر و راحتتر به دل شنونده يا بيننده مینشيند و اثرگذاریاش حتمن از چاپ در كتاب بيشتر خواهد بود. چه بسا شاعران و نويسندهگانی هستند كه آثارشان هرگز اجرا نشده و هرگز به شهرت نرسيده، با اين حال اين دليل نمیشود حقوق خالق اثر نديده گرفته شود. اما مشكل بزرگ از جایی آغاز میشود كه پس از گذشت زمان، همان چهرهی نهچندان سرشناس كه امروز تبديل به يك قهرمان هنری شده( البته به واسطهی همان افكار متفاوت و جلوتر از زمان نويسندهگان و خالقين اثر) گمان میكند كه اين حرفها و يا افكاری كه بلندگوی خوبی برای انتشار آنها بوده، متعلق به خودش میباشد و ناخودآگاه ژستهای عجيب و غريب میگيرد، حرفهای بزرگتر از خودش میزند، جامعه هم ناآگاهانه همهی اعتبار را به مجری اثر میدهد و همين میشود كه شما اشاره كرديد. خالق اثر هم خوب میداند كه مجری افكارش و آثارش چه میكند و چهگونه میانديشد، به واسطهی اينكه هميشه پشت صحنه بوده و به اندازهی مجری آثار، طرفدار سينهچاك ندارد، يا مجبور به سكوت میشود و به دليل نياز مالی مجبور به ادامهی اين همكاری میشود و يا راهی ديگر را انتخاب میكند و پشت سرش را هم نگاه نمیكند كه اين مورد دوم كمتر ديده میشود. البته بايد قبول كنيم كه امروز جامعه آگاهتر از گذشته است. فرق بين «اجراكننده» و «خالق اثر» را میدانند. برای اين آگاهی بيشتر، خالقين آثار بسيار كوشيدهاند تا جامعه را متوجهی اين تفاوت بكنند. نمونهاش همين فيلم«سيمون» كه شما اشاره كرديد، كارگردان هوشمندانه به سوژهای پرداخته كه جامعه را آگاه كند فرق بين مجری و نويسنده و خالق را به مردم بفهماند. بايد بدون تعصب قبول كنيم كه در كشور ما، همه چيز متفاوت با همهی جهان است. مثلن برای اينكه از چشم و ابروی کسی خوشمان میآيد يا به هر دلیلی دوستاش داريم، میخواهيم سر به تن ديگران نباشد. اگرحقی از کسی ضايع شد و فريادی از جایی برآمد، به واسطهی عشق به چشم و ابرو، بدترين ناسزاها را نثارش میكنيم كه چرا فرياد زدی و حقات را خواستی؟ اصلن چرا فكر میکنی كه حق داری؟ اگر میخواهيد به دنبال مقصر بگرديد بايد به عقب برگرديد، بايد از خانهی اول پیگيری كنيد . بگذاريد فقط در مورد ترانه حرف بزنيم. در دورانی كه ترانه شكل تازهای به خودش گرفت، نويسندهگان ترانه و سازندهگان موسیقی، همه فقط به فكر توليد و انتشار آثارشان بودند، عاشقانه و بدون درنظر گرفتن حقوق قانونیشان، فقط مینوشتند و با هنرشان عشق میكردند. مردم هم حريص شنيدن بودند، يك راديو و يك كانال تلويزيونی، يكشبه ترانه به اوج میرسيد، آثار بر سر زبانها میافتاد و البته مجری آثار بيشترين استفاده را میبرد. پولهای كلان هم نصيب مجری آثار میشد نه نصيب خالق اثر. خالق، عاشق بود، به فكر فردای خودش نبود، به دليل اينكه اول راه بود، حقوق قانونی خالق اثر را نمیدانست. میتوانيد از قدیمیترها بپرسيد كه مجريان بهشهرت رسيده، با چه افاده و نازی به استوديو میرفتند تا منت بگذارند و آثار ساخته شده را اجرا كنند. همين دستزدنها و تشويقهای مردم كه حتمن به واسطهی صدای خوش و اشعار زيبا و موسیقی دلنشين نصيب مجری آثار میشود، ناخودآگاه رفتار آوازخوان را عوض میكند. هرچه بيشتر به شهرت میرسد، خودخواهیهای كودكانهاش بيشتر میشود، هركس هر لطفی به او میكند فقط انجام وظيفه میكند و فراموش میكند كه بايد قدردانی كند و مردم هم به واسطهی آثار اجرا شده و خاطراتی كه با اين آثار ساختهاند، چشمشان را به روی حقيقت میبندند و تعداد مقصرين را به عدد سه میرسانند. پس اول خالقاثر است كه حقوق قانونی خود را نمیداند ( البته امروز همهی خالقين آثار به حقوق قانونی خودشان واقف هستند). آثارش را با كمترين دستمزد در اختيار تهيهكننده قرار میدهند. هيچ شرط و شروطی هم برای تهيهكننده و يا آوازخوان نمیگذارند كه البته اشاره كردم كه در مورد سالهای نخست تغيير شكل ترانه در ايران حرف میزنم. دوم «اجراكننده» است كه به شهرت رسيده. مجلات و روزنامهها با چاپ عكسهای پیدرپی از او، راديو با پخش پیدرپی صدایشان و اين اواخر هم تلويزيون رنگی كه جعبهی جادویی نام گرفت، همه وهمه به شهرت هرچه بيشتر مجری آثار كمك میكنند و مردم هيچكس را، به جز اجراكننده نمیبينند. از همينجا و به واسطهی همين شهرت، آقا و يا خانم مجری دچار اشتباهحساب بزرگی میشوند كه در نهايت اغلب فراموش میكنند آثاری كه اجرا كردهاند متعلق به شخص ديگریست. در نتيجه شنونده كه آگاهی درستی از خالق اثر ندارد، مجذوب صدا، حركات، صورت و تبليغات رسانهای میشوند، با آن اثر خاطره میسازند و همهی اعتبار را به اجراكننده میدهند. آندرو نيكل كه كارگردان و نويسندهی اين فيلم هست حتمن خودش یکی از همين مجروحان هنریست كه با ساختن اين فيلم، پياماش را به مردم رسانده. برای همين است كه در مراسم اسكار به همهی عوامل توليد اثر در رشتههای مختلف جايزه میدهند. كارگردان و نويسنده را معرفی میكنند، سازندهی موسیقی فيلم را در بخشی مجزا به مردم معرفی میكنند و فقط به بازيگر فيلم جايزه نمیدهند.
مريم: بله، کاملن درست است. میبینم که جهان با ساختن فیلمهایی چون«سيمون» و داشتن مطبوعات آزاد و مستقل، بهدرستی و با هوشیاری تمام همواره سعی در معرفی چهرهی واقعی هنرمندان و کارورزان جامعهی هنری به جامعهی مخاطبان دارد. اخيرن من کتابی را ترجمه میکردم نوشتهی یکی از مدیران سابق رادیو «بیبیسی» بریتانیا که دراین کتاب به نکات جالبی برخوردم، اینکه هنرمندانی چون «اورسون ولز»، «کریس موریس»، «لوئیس اسمیت» و «هووارد استرن»، به شیوههایی خلاقانه، برنامههایی میساختند و اجرا میکردند که به واسطهی آنها، تزویر و ریاکاری چهرههای معروف و سرشناس سیاسی و هنری را برای مخاطبان افشا میکردند و همچنین اعتماد بیشاز حد مخاطبان را به رسانهها و کارورزان آنها به چالش میکشیدند. از پرنسس «دایانا» تا «تونی بلر» و ملکهی انگلستان، از «کیم وایلد» تا «لری کینگ»، هیچکس از دست این هنرمندان نابغه درامان نبود و اینها بیوقفه درتلاش بودند تا با طرحها و برنامههای جدید، واقعیت چهرههای بُتمانندشان را برای مردمشان فاش کنند. از طرف دیگر جهان، منتقدان و هنرشناسانی چون «رولان بارت» دارد که معتقدند: « دردنیای مدرن به ستارهی فیلم و هنرمندان مشهورموسیقی و ورزشکاران جایگاهی بُتمانند و از نظرمادی قدرتمند داده میشود. اما آیا این جایگاه بازیگر، سبب خودبزرگبینی وی نمیشود؟ اعتقاد به نقشهای قهرمانی که در فیلمها، تئاتر و تلویزیون اجرا میشود، یک واقعیت اشتباه برای بازیگران میسازد که فراتر از ارزشهای واقعی مربوط به مشارکت آن افراد درجامعه است.» بنابراین مردم به کمک چنین افراد شجاع و با دل و جرات و صدالبته آگاهی از واقعیت هنرمندان و جامعهی هنریشان و از چهگونهگی بُت شدن یک بازيگر یا خواننده باخبر میشوند و اگر هنرمندانشان را دوست دارند، با آگاهی از هرآنچه هستند آنها را دوست میدارند. شما فکر میکنید چرا در بین هنرمندان یا کارورزان رسانههای ارتباط جمعی ما، چنین افراد شجاع و دلسوزی نداریم که همهی تلاششان معرفی چهرهی واقعی جامعهی هنری ما به مخاطبان باشد؟ مهرداد: قبل از اينكه به مرحلهی افشاگری در رابطه با چهرههای هنری برسيم، ابتدا بايد جامعهیی پويا و آماده برای شنيدن حقيقت داشته باشيم و برای رسيدن به اين منظور بايد سخت كار كرد و ابزار لازم را نيز در دست داشت. بايد به اين حقيقت اعتراف كنيم كه از بابت كار رسانهای و كارشناسانه، ما از جهان مدرن پنجاه سال عقبايم. اگر در سرزمين مادری بوديم، اگر اين اتفاقات تلخ تاریخی برای ملت و كشورمان نمیافتاد و اگر نظامی مدرن و همسو با جهان پيشرفته، بر افكار مردم حكومت میكرد شايد ما هم از اين مرزها عبور میكرديم. افشاگری در رابطه با شخصيت هنرمندان يا چهرههای مطرح یکی از كارهاییست كه بايد انجام بدهيم، نياز به كار فرهنگی داريم، بايد تحول فرهنگی ايجاد كنيم. به نظرم هرکسی بايد از خودش شروع كند تا جامعهیی حقيقتجو، و نه خرافاتی و بُتپرست داشته باشيم. هنرمندان و چهرههای سرشناس داخل كشور هم با توجه به حضورشان در سرزمين مادری و محدوديتهای سياسی- مذهبی، توليداتی نداشتند كه بتوانند به تحول فرهنگی جامعه كمك كنند. فرهنگ مردمی كه اساساش بر كار يواشکی و پنهانی باشد و نظامی كه خودش مردم را به پنهانكاری تشويق میكند، رسانهاش هم در خدمت نظام است، چهگونه میتواند از اين مرزها عبور كند؟ آيا اگر در خانوادهی هركدام از ما، یکی از اعضای خانواده مشكل اخلاقی داشته باشد، حاضريم دست از خانواده بكشيم و افشاگری كنيم؟ تجربهی دنيای مدرن ثابت كرده كه بايد چنين كرد، بايد جامعه را رو به جلو هدايت كرد، بايد خطاكاران را مجازات كرد تا درس عبرتی برای ديگران باشد. اگر هر كدام از چهرههای هنری بدانند كه اعمالشان زير ذرهبين جامعه و افكار عمومی است، ديگر هرچه كه بخواهند نمیكنند. ولی ابتدا بايد جامعه آمادهی عبور از مرزهای پنهانكاری و خرافات باشد كه آنهم با توجه به شرايط داخل كشور و خارج از كشور، رسمن عملی نيست. من كاملن با شما موافقام كه بايد بچههای بیگناهی كه برای خودشان بُتهای پوشالی میسازند را آگاه كرد، بايد جلوی كجرویهای جامعه را گرفت، اما قبول كنيد كه خیلی راه داريم تا به آنجا برسيم.
مريم: بله قبول دارم که خیلی راه داریم تا به آنجا برسیم. اما اگر اینطور فکر کنیم حکایت، حکایت آن ماری میشود که دُم خودش را گاز گرفته و یک چرخه یا یک دور تسلسل باطل بهوجود میآید، یعنی جامعهی هنری میگوید باید اول جامعه و مردم ظرفیت پیدا کنند تا همه چیز افشا بشود و از این طرف هم تا همه چیز برای مردم فاش نشود، ظرفیت پیدا نمیکنند. اما سرانجام یکجایی این چرخه باید شکسته شود و از نظر من بهتر است که از جامعهی هنری شروع شود. شما فکر میکنید این امر چهقدر ضرورت دارد که نسل جوان و نوجوان امروز و فردا از واقعیت جامعهی هنری و بهویژه «ابرستارهگان» پوشالی و «سيمون»های ایرانی باخبر شود؟ و برای این مهم چه باید بکند و از چه منابعی کمک بگیرد وقتیکه همهی رسانههای شهر دراختیار مافیای مثلن هنری است که اجازه نمیدهند هیچ خبری در این زمینهها در جایی درز کند؟ به طور مثال نشریات و رسانههای شهر فرشتهگان که مثلن آزاد و مستقل هستند و مثل نشریههای داخلی دراختیار و انحصار دولت و خواستههای آن نیستند، آیا شده دراین زمینهها اقدامی بکنند؟ مهرداد: گفتم كه حتمن لازم است كه نسل تازه از همه چيز باخبر باشد و كوركورانه دنبال هيچكس راه نيفتد، اما هنوز مشكل فرهنگی در سرجای خودش باقیست. من اصلن به مافيای هنری اعتقادی ندارم، كدام مافيا؟ امروز هركس از راه میرسد با چندهزار دلار، آوازخوانی كمنظير میشود و همين مثلن مافيا چه میتوانند بكنند؟ جلوی چه کسی را گرفتهاند؟ خودشان از همان كسانی هستند كه با ديدن دلار هزار پشتك وارو میزنند. كدام مافيا؟ اينها ادای مافيا را درمیآورند، جوجه مافيا هم نيستند. من فكر میكنم منظور شما رفيقبازی باشد، رفيقبازی میكنند و حقيقت را به مردم نمیگويند. من میپذيرم كه رفيقبازی هست. اما در مورد نشريات هم بايد عرض كنم كه صاحبان و سردبيران نشريات هم خوب میدانند كه جامعه آمادهی پذيرش حقيقت نيست، میدانند كه اگر مطلبی يا عکسی چاپ كنند كه با فرهنگ ايرانی همسو نباشد، گرفتار خواهند شد. به ياد دارم كه یکی از دوستان من كه برنامههای شبانه را در لسانجلس میساخت و آنزمان اصلن تیویهای بيستوچهار ساعته وجود نداشت در رابطه با یکی از هنرمندان مرد سرشناس، دست به افشاگری زد و انصافن يك كلمه هم دروغ نگفت. فردای آن شب به من زنگ زد و گفت وقت داری كه همديگر را ببينيم؟ باتوجه به اينكه مدتی بود با او حرف نزده بودم به ديدناش رفتم. بسيار آشفته بود، گفت فقط میخواهم دستگاه پيامگير مرا گوش کنی. برایام پيامها را پخش كرد، من چنان فحشهایی در عمرم نشنيده بودم!! بيش از صد پيام و همه فحشهای خانوادهگی و بسيار زننده!! خُب از شما میپرسم چنين جامعهای آمادهی شنيدن حقيقت هست؟ مگر نشريات يا رسانههای تصويری قصد درگيری با مردم را دارند؟ قبول دارم كه بايد از يكجا شروع كنيم، اما معتقدم كه بايد يك نسل فدا شود تا نسل بعدی به شنيدن حقيقت عادت كند و همچنين معتقدم كه اينكار فرهنگی بايد از سرزمين مادری آغاز شود. مهاجران ايرانی در رسانههای غيرايرانی میبينند كه با چهرههای سرشناس چه میكنند. نسل تازهی همين مهاجران كه اينجا متولد شدهاند، فرهنگی كاملن متفاوت با خانوادهشان دارند. هرچند كه پدران و مادران ايرانی تلاش میكنند كه زبان مادری و رسم و رسومات خوب ايرانی را به فرزندانشان بياموزند اما باز هم اين بچهها در مدرسه، دانشگاهها، مجلات، فيلمها . راديو با فرهنگ كاملن متفاوت روبهرو میشوند و بسيار آمادهتر و امروزیتر فكر میكنند. نسل تازه هرگز به آن تلويزيونی كه افشاگری كرده بود زنگ نمیزند كه فحشهای ناموسی بدهد. اینی كه فحش میدهد همان نسلیست كه فرهنگ پنهانكاری و خرافه و بُتپرستی را به همراه دارد.
مريم: شما درست میگویید اما از یاد نبریم که همین جهان مدرن هم بهای زیادی پرداخت کرده تا بدین جا رسیده که نسل امروزش با شنیدن حقیقت یک هنرمند از یک رسانه، آن رسانه را فحشباران نمیکند. برای مثال در همین کتابی که گفتم اخیرن ترجمه میکردم سرنوشت بعضی از همان هنرمندان شجاع که گفتم هدفشان افشای تزویر و ریای چهرههای سرشناس بود آورده شده که حتا کشته شدند یا کارشان را از دست دادند یا تبعید شدند اما از گفتن حقیقت نهراسیدند ازجملهی اینها میتوانم به «آلن برگ» اشاره کنم که با شلیک گلولهی تفنگ یک کوکلاکسکلان متعصب هنگام رانندهگی در مسیر کار تا منزلاش در دِنور، درهجدهم ژوئن 1984 کشته شد. چراکه حقیقتگوییهای او، جناح راست سازمان نئوفاشیست را خشمگین کرد. او یک برنامهی رادیویی در KOA-AM و مخاطبان زیادی در سراسر امریکا داشت، حقیقتگوییهای او دربارهی کنترل اسلحه، نژادپرستی و مسیحیت، یک فعال کوکلاکسکلان را چنان خشمگین کرد که با اسلحه و فریاد «برای مُردن آماده باش» به استودیوی او حمله کرد. یا مثلن «کریس موریس» به سبب این نوع فعالیتهایش از سوی رادیو BBC ممنوعالاجرا شد و کارش را در آن رسانه از دست داد و حتا دادگاهی شد. پس میبینم که هنرمندان جهان بهای گزافی پرداخت کردند تا جامعهشان را به آن رشد و ظرفیت لازم برای درک حقیقت برسانند. با این وصف، این پرسش جالب باقی میماند كه: شما به عنوان یک هنرمند جوان امروزی که خود جزئی از جامعهی هنری هستید، تا چه حد حاضرید دراین زمینه نسل جوان امروز و فردا را یاری کنید و به واقع سنتشکنی کنید و برخلاف فرهنگ غلط اما رايج فعلی، اجازه دهید خبرهای مهم پشت پردهی جامعهی هنری درز پیدا کند و دورویی و ریای بسیاری از هنرمندنماها برای مردم فاش شود؟ آیا حاضرید این خطر را به جان بخرید که حتا مورد اتهامهای ناروایی چون دروغ گفتن و حسادت کردن قرارگیرید اما «حقیقت» را برای نسل فردا فاش کنید؟ مهرداد: من حاضرم از خودم شروع كنم. بايد به جایی برسيم كه شهامت از خود گفتن را داشته باشيم. به جای پرداختن به ديگران چرا از خودم شروع نكنم؟ اگر قرار باشد هركس بيايد و راجع به ديگری حرف بزند، برای ما كه مشكل فرهنگی داريم، به جای روشنگری و تحول فرهنگی، كار به تسويه حسابهای شخصی و تشويق هرچه بيشتر جامعه به پشت سر همديگر حرف زدن و برای هم چاله كندن میكشد. جالب اينجاست كه تا کسی خودش، توسط چهرههای مطرح مجروح نشده باشد به فكر روشنگری و تحول نمیافتد. اصلن باور نمیكند چنين اشكالی وجود دارد. در مورد ديگران حاضر نيستم حرف بزنم چرا كه میدانم كار به كجا خواهد كشيد. از فردا هركس دلاش خواست يكمشت دروغ سرهم میكند و با آبروی ديگری بازی میكند. اما اگر اول از خودمان شروع كنيم و فقط قرار باشد از اشتباهاتمان بگوييم، به خودمان حتمن تهمت نمیزنيم، به شرط اينكه همهی مشكلات اخلاقیمان را بازگو كنيم و تمرين كنيم كه پنهانكاری را از فرهنگمان دور سازيم. بايد کمی تحقيق كنيم و ببينيم دنيا چهگونه به اينجا رسيده؟ چهگونه مردمشان را به شنيدن حقيقت عادت دادهاند؟ اين تنها راهحلیست كه به فكر من میرسد. يك كار فرهنگی بزرگ با كمك چهرههای مطرح و كاربلدانی كه هدفشان خدمت به جامعه باشد.
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |