بخش دوم

من در شعر خودم چيزی را جست‌وجو نمي‌كنم، بلكه در شعر خودم، تازه خودم را پيدا مي‌كنم. اما در شعر ديگران، يا به‌طور كلي ... مي‌دانيد، بعضي شعرها مثل درهای بازی هستند كه نه اين‌طرف‌شان چيزی هست و نه آن طرف‌شان -  بايد گفت حيف كاغذ. به‌هرحال بعضي شعرها مثل درهای بسته‌ای هستند كه وقتي بازشان مي‌كني، مي‌بيني گول خورده‌ای، ارزش باز كردن نداشته‌اند.

خالي آن طرف آن‌قدر وحشتناك است كه پُر بودن اين طرف را جبران نمي‌كند. اصل كار«آن طرف» است ... خُب، بايد اسم اين‌جور كارها را هم گذاشت چشم‌بندی يا حقه‌بازی يا شوخي خيلي لوس- اما بعضي شعرها هستند كه اصلن نه در هستند و نه باز هستند و نه بسته هستند، اصلن چارچوب ندارند. يك جاده هستند، كوتاه يا بلند، فرقي نمي‌كند، آدم هي مي‌رود، هي مي‌رود و برمي‌گردد و خسته نمي‌شود. اگر توقف مي‌كند براي ديدن چيزی است كه در رفت‌وبرگشت‌های گذشته نديده بود ... آدم مي‌تواند سال‌ها در يك شعر توقف كند و باز هم چيز تازه ببيند. در آن‌ها افق هست، فضا هست، زيبايي هست، طبيعت هست، انسان هست و يك‌جور آميخته‌گي صادقانه با تمام اين چيزها هست و يك‌جور نگاه آگاه و دانا به تمام اين چيزها هست. نمي‌دانم، مثال‌ام خيلي طولاني شد...

قبلم گفتم كه شعر اغلب حاصل دريافت يك لحظه است. به نظر من تمام لحظه‌های زنده‌گي نمي‌توانند ستايش‌آميز باشند. اين‌جور ديدن‌ها گاهي اوقات لازم‌تر وحقيقي‌تر از ستايش پوچ زنده‌گي‌ست. آدم وقتي تمام جنبه‌های مسئله‌ای را ديد و نتيجهی كلي ستايش‌آميزی گرفت، آن‌وقت درست است. من‌كه فيلسوف نيستم، من آدم هستم و ضعيف هستم، گاهي اوقات تسليم ضعف‌هايم مي‌شوم، اگر نشوم كه قدرت پيدا نمي‌‌كنم...

 

 نظر فروغ در مورد چند شاعر:

 - احمد شاملو

اگر نظر مرا در باره‌ی كارهای اخير شاملو بخواهيد – كه چندان هم نظر مهمي نيست – بهتر است بگوييم توقف. اما كسي چه مي‌‌داند، شايد او فردا تازه‌نفس‌تر از هميشه بلند شد و به‌راه افتاد. در مورد او هميشه اين اميدواری هست و اگر هم بناشد، مهم نيست، چون او كار خودش را كرده و به حد كافي هم كرده، لزومي ندارد كه آدم تا آخر عمرش شعر بگويد. با همين مقدار شعر خوب هم كه از شاملو داريم لازم است و بايد به او حق‌شناس  و سپاس‌گزار باشيم. من در اين‌جا راجع به شعرهای او صحبت نمي‌كنم – البته در بعضي موارد با سليقه‌های شعری او موافق نيستم، مثلن در مورد وزن – به‌هرحال ما دو آدم هستيم و هركس مي‌تواند كار خودش را بكند، فقط كافي‌ست كه به كار خودش معتقد باشد، به‌هرحال من فقط راجع به روحيه‌ای كه در شعرهای او وجود دارد صحبت مي‌كنم و هم‌چنين راجع به خود شاملو، نه شعرش.

به‌نظر من شاملو آدمي است كه در بيش‌تر موارد شيفته‌ی مفاهيم زيبا مي‌شود. ستايشي كه در بعضي شعرهای او هست به‌نظر من نتيجه‌ی تجربه‌های او و مخلوط شدن‌های او با اين مفاهيم زيبا نيست، حاصل شيفته‌گي‌های اوست. انسانيت، عشق، دوستي، زن. او نگاه مي‌كند و آن‌قدر مسحور مي‌شود كه فراموش مي‌كند بايد يك قدم جلوتر بگذارد و خودش را پرت كند به قعر اين مفاهيم تا آرام شود.

مي‌خواهم بگويم ترديدی كه او در باطن خودش نسبت به واقعيت اين مفاهيم دارد باعث مي‌شود كه او به‌طور ناآگاهانه‌ای در ستايش اين مفاهيم افراط كند. مي‌خواهم بگويم او از زيبايي دردش نمي‌گيرد، وقتي دردش مي‌گيرد درد مجردی‌ست كه ديگر ارتباطي با زيبايي ندارد. مي‌خواهم بگويم تمام اين مفاهيم برای او پناه‌هايي هستند در بيرون از وجود خودش. اميدوارم شاملو مرا ببخشد. شاملو مي‌‌داند كه من نمي‌توانم دروغ بگويم – او به اين پناه‌گاه‌ها احتياج دارد چون هنوز نتوانسته است رابطه‌ی خودش را با دنيا و زنده‌گي روشن كند...

اما شاملو گاهي اوقات در شعرهايش خيلي مختلف است. اين علت‌اش يك علت روحي است. او هنوز نتوانسته است سكون يك پنجره را و نگاه يك پنجره را و زنده‌گي يك پنجره را به دست بياورد. توي خودش مغشوش است و ناباور است، حتا وقتي دارد با كمال اطمينان صحبت مي‌كند. او پناه مي‌برد به مسايل مختلف، نمي‌گذارد مسايل مختلف خودشان بيايند و از درون‌اش بگذرند و او هرچه را كه مي‌خواهد از آن ميان جدا كند. انگار خودش به تنهايي كافي نيست. بعضي از شعرهای او ريشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمي‌كنند. برای خودشان مجردند و چه عيبي دارد...

 

 - مهدی اخوان ثالث

اخوان به‌هرحال در رديف نيما و شاملوست. يكي از آن آدم‌هايي است كه اگر هم ديگر شعر نگويد، به حد كافي گفته. شعر اخوان به شكل خيلي صميمانه‌ای هم مال اين دوره است و هم مال خود اخوان. زباني كه اخوان در شعرش به وجود آورده برای من هيمشه حالت زبان سعدی را دارد. مشكل است كه آدم كلمات خيلي رگ و ريشه‌دار و سنگين زبان فارسي را بياورد پهلوي كلمات زبان روزانه و متداول بگذارد و هيچ‌كس نفهمد. يعني اين‌كار را آن‌قدر ماهرانه و صميمانه انجام بدهد كه آدم بي‌آن‌كه متوجه بشود بگذرد. مثل شعر سعدی و كاری كه او با كلمات عربي مي‌كرد. اما اين ظاهر شعر است، اصل كار حرفي است كه  با اين كلمات زده مي‌شود.

حرف‌های اخوان، حرف‌های كوچكي نيستند، از غزل‌ها و قصيده‌هايش كه بگذريم آن‌قدر به ما نزديك است كه انگار در خودمان دارد حرف مي‌زند. به نظر من او كامل است. يعني شعرش هم فرم دارد هم زبان جاافتاده  و شكل‌گرفته، هم محتوای قابل تعمق و هم فضای فكری و ديد. فقط به نظرم مي‌رسد كه بعضي وقت‌ها او خودش هم فريفته‌ی مهارت‌ها و تردستي‌هايش در بازی با كلمات مي‌شود، البته اين جزو خصوصيات شعر اوست. به‌هرحال او در جايي نشسته است كه ديگران بايد سعي كنند به آن‌جا برسند.

 

 - نادر نادرپور

عيب كار نادرپور را بايد در روحيه‌ی ناردپور جست‌وجو كرد. به‌نظر من نادرپور آدم اين دوره نيست – حتا اگر بگويد هستم و باز از من برنجد و با من قهر كند -  حالت محافظه‌كاری نادرپور و حساسيتي كه نسبت به عقايد مختلف درباره‌ی شعر از خودش نشان مي‌دهد، بزرگ‌ترين دشمن اوست. به‌نظر من او بايد تكليف خود را با خواننده‌گان شعرش روشن كند. اگر شعر نادرپور در يك حالت ركود باقي مانده – چه از نظر فرم و چه از نظر محتوا – علت‌اش اين است كه او مي‌ترسد عده‌ی زيادی از طرفداران‌اش را از دست بدهد. خُب بدهد، مهم نيست كه ابراهيم صهبا از شعر من خوش‌اش بيايد، اصلن اگر بيايد توهين است و دليل بدی شعر. او شعر مي‌گويد تا ديگران تعريف‌اش را بكنند، حالا فرقي نمي‌كند اين ديگران چه كساني باشند.

شعر نادرپور از نظر محتوا به‌كلي خالي‌ست. او تصويرساز ماهری است اما تصوير به چه درد من مي‌خورد. با اين تصويرها مي‌خواهد چه چيزی را بيان كند؟ چيزی بيان نمي‌كند، حرفي ندارد. از نظر فرم هم كه حساب خط‌كش است و سانتي‌متر. انگار تا يك سيلاب اضافه مي‌شود، سعي مي‌كند در مصراع بعدی از اين گناه و تخطي عذر بخواهد. عيب نادرپور اين است كه شازده است و جرات ندارد. نادرپور روحيه‌ی كهنه و پيری دارد. از هيچ چيز جز از دردهای خودش متاثر نمي‌شود كه آن‌ها هم دردهاي غيرلازمي هستند. نادرپور اگر تكليف خودش را روشن نكند، رفته است. او شاعر است اما حيف كه خودش را به نفهمي مي‌زند. همان‌قدر در مورد خواننده‌گان شعرش و عقايد آن‌ها وسواس دارد كه در مورد شستن دست‌هايش. اي بابا! يك‌روز هم دست‌نشسته غذا بخور، شايد چيزی كشف كني.

 

 - سياوش كسرايي

معذرت مي‌خواهم! مطلقن قبول‌اش ندارم – مي‌خواهد بدش بيايد، مي‌خواهد خوش‌اش بيايد – او نه حرف دارد و نه اگر حرفي داشته باشد، حرف صميمانه‌ای‌ست. زبان‌اش شل و لق است. فرم‌های شعرش خيلي دست‌مالي شده هستند. شعر برای‌اش تفنني است، مثل تمام كارهای ديگرش. شعرش نه خون دارد، نه مغز، نه قلب، نه غم، نه شادی. همين‌طوری برای خودش چيزی‌ست. وقتي هم كه داد مي‌زند، انگار دارد آواز مي‌خواند.

 

 - سايه

غزل‌هايش را ترجيح مي‌دهم. بقيه‌ی شعرهايش هم در حد همان غزل است، زيباست، ساده است، صميمي است، اما كافي نيست. خيلي محدود است، دوره‌اش تمام شده.

 

 - منوچهر آتشي

با ديوان اول‌اش، مرا به‌كلي طرفدار خودش كرد. خصوصيات شعرش به‌طوركلي با مال ديگران فرق داشت. مال خودش و آب و خاك خودش بود. وقتي كتاب اول او را با مال خودم مقايسه مي‌كنم، شرمنده مي‌شوم. اما نمي‌دانم چرا ديگر از او خبری نيست. نبايد به تهران مي‌آمد. بچه‌های تهران آدم را خراب مي‌‌كنند. هرجا شعری از او ديده‌ام با حوصله خوانده‌ام. اگر خودش را حفظ كند خيلي خوب خواهد شد.

 

 - سهراب سپهری

از بخش آخر كتاب «آوار آفتاب» شروع مي‌شود و به شكل خيلي تازه و مسحوركننده‌ای هم شروع مي‌‌شود و همين‌طور ادامه دارد و پيش مي‌رود. سپهري با همه فرق دارد. دنياي فكری و حسي او برای من جالب‌ترين دنياهاست. او از شهر و زمان و مردم خاصي صحبت نمي‌‌كند، او از انسان و زنده‌گي حرف مي‌زند و به همين دليل وسيع است. در زمينه‌ی وزن راه خودش را پيدا كرده. اگر تمام نيروهايش را فقط صرف شعر مي‌كرد، آن‌وقت مي‌ديديد كه به كجا خواهد رسيد.

پايان

 

 آنسه اميری - مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وسه‌

بيستم تيرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved