هوا كه  تاريك شد  برگشتم، وقتي در را باز كردم ديدم زني روبه‌رويش نشسته است، هِِلويي گفتم و سري تكان دادم. بانويي به فارسي گفت: اين خانم همين طوري آمده مي‌گويد نقاش است و اين دور و برها مي‌گشته، حالا آمده سري به ما زده...

خودم را معرفي كردم و دست داديم. بانويي گفت كه اسم‌اش آنه پترز است.

آنه به انگليسي گفت: يك كلمه نفهميدم!

بانويي توضيح داد به فارسي حرف زده.  قهوه مي‌خورند. كليد  آب‌جوش‌ساز برقي را چرخاند. چند ماهي بايست همين طورها  قهوه و چاي مي‌خورديم:  پيچ  را مي‌گردانيم و آب كه در محفظه‌ جوش مي‌آمد سوتي  مي‌كشيد بعد ديگر توي فنجان مي‌ريختيم و يكي دو قاشق قهوه يا  يك كيسه چاي تويش مي‌انداختيم.

با بانويي داشت حرف مي‌زد.  گوشواره‌اش حلقه حلقه بود زنجيروار، موهاش  دودي رنگ  بود و گردن‌اش بلند  با پوستي سفيد و چين‌هايي ريز در گوشه‌ي چشم‌ها و بالاي لب. چهل و پنج سالي داشت يا شايد  پنجاه!  بلوزي سياه به تن داشت و شالي سياه با حاشيه‌اي سفيد  بر شانه.  پريدم: تنها سفر مي‌كنيد؟

گفت: چند ماهي است  با دوست‌ام قطع رابطه كرده‌ام.

و خنديد به ناگهان كه دو رديف دندان‌هاي سفيد و درشت‌اش را ديدم.

چشم‌هايش آبي كم‌رنگ بود، حالا داشت با فنجان  قهوه‌اش بازي مي‌كرد، سر به زير!

 - فرزند چي؟

 - يك دختردارم، بزرگ است.

باز خنديد با تمام شانه و شال روي شانه.  نيم‌رخ‌اش پاك و محكم  بود: با هم رفيق‌ايم.

باز پرسيدم: تنها سفر مي‌كني؟

گفت: بله، ماشين دارم، پتوهاي گرم دارم.

رو به بانويي گفت: ديشب رفتم همين طرف‌ها ( با دست اشاره كرد به آن طرف چمن پشت پنجره و يا حتا درخت‌هاي بعدش و بعد با دست راست  انحناي دره طوري را ساخت و با انگشت همان دست،  به جايي  در ته دره‌اي كه نبود اشاره كرد )‌ پتوها را كشيدم روي سرم تا اين‌جا (‌ به پل بيني‌اش اشاره كرد )  شب آسمان باز بود،  ستاره بود، صبح چه‌طور بگويم؟ چه ... چه ...

بانويي گفت: شكوه؟

 - نه، شكوه نه، شكوه زيادي انساني است، توش غرور است، صبح ملايم است مثل...

 و با دست‌اش بر پر شال‌اش كشيد و باز رو به بانويي گفت: مثل...

 - مخمل؟

باز خنديد: مثل مخمل. اول مه است،  توي هوا مثل شيشه كه بخار بر آن  نشسته باشد.

سرش را زير انداخت: به انگليسي نمي‌توانم خوب حرف بزنم،  فرانسوي مي دانيد يا اسپانيايي؟

سري به نفي تكان داديم.

آلماني بود با موهاي بلند و صاف و ريخته بر شال، بر شانه.  جرعه‌اي خورد...

بانويي پرسيد: بازهم قهوه مي‌خوريد؟

گفت: نه.

 - چاي چي؟

به فارسي پرسيدم: چه‌طور پيداي‌اش شد؟ اصلن كي هست؟

گفت: من هم نمي‌دانم، در زد  فكر كردم كه از كاركنان بنياد است يا مثلن همسايه است، خودش گفت: اجازه مي‌فرماييد بيايم تو؟  بعد هم گفت كه نقاش است و آمده اين طرف‌ها مي‌گردد و نقاشي مي‌كند،  شب‌ها هم بيرون مي‌خوابد.

آنه گفت: زبان قشنگي است.

گفتم: تنها نمي‌ترسي؟

 - البته كه مي‌ترسم،  ترس هست.

گفتيم خيلي شجاع‌ايد!

 - شجاع نه، من خيلي ...

برگشت رو به بانويي.  بانويي  با  كلاه بره‌ي من بازي مي‌كرد.  هر وقت بيرون مي‌رفت سرش مي‌گذاشت مي‌گفت: سرم سردش مي‌شود،  موهاش را  كوتاه كرده بود،  سياه بود و بلند  شلال صاف و سياه را  بر شانه‌هاش مي‌ريخت،  موخوره كه امان‌اش را بريد، رفت كوتاه‌اش كرد گفت: وقتي تمام  روز هوا نخورد موخوره مي‌گيرد.

گفتيم:  نشنيدي چي پرسيد؟

رو به آنه گفت: عذر مي‌خوام نشنيدم!

 به انگليسي  نه شجاع چه مي‌شود؟

 - ترسو.

 - بله، ترسو. من خيلي ترسو هستم اما آسمان خيلي شب‌ها  زيبا  مي‌شود و صبح  آن  مه، چي  بايد گفت؟  مثل پرده‌اي از آن با دانه‌هاي ريز و سرد  و شفاف كه روي برگ‌هاي صبح زود،  روي برگ‌ها  مي‌نشيند ( با دو سر انگشت ريزي‌شان را نشان داد ) مثل كريستال...

بانويي گفت به فارسي: مي‌بيني موهاش را؟

و به آنه  به انگليسي گفت: شبنم...

آهان شبنم.  اول تاريك  است بعد  به هر جا  نگاه مي‌كنم هوا مثل شيشه  است هوا يخ بسته است انگار كه پشت حجم هوا هيچ نيست، هيچ‌وقت نمي شود حدس زد كه صبح ازكجا پيداش مي‌شود، وقتي هم اين طرف يا آن طرف افق روشن مي‌شود  فقط  يك خط  پهن است مثل يخ  به رنگ يخ...

بانويي دو تا قهوه درست كرده بود براي خودش شير هم ريخت،  پرسيدم: كسي مزاحم‌ات نمي‌شود؟

گفت من كه چيزي ندارم ماشين‌ام كهنه است چند تا هم پتو دارم كهنه‌اند اما خيلي گرم‌اند ، ده بيست تا هم بوم دارم رنگ و قلم‌مو هم هست

 - پول چي؟ كارت اعتباري چي؟

 - خيلي نيست به زحمت‌اش نمي‌ارزد.

بانويي گفت: خودت چي؟  زني بالاخره!ا

بلند خنديد: خوب نگاه مي‌كنم. دوراز بزرگ‌راه‌هال  پرت، دوراز آبادي‌ها مي‌ايستم فقط  گاهي شكارچي‌ها با سرو صداهاشان ( با دست شكل تفنگ ساخت )  بومب!‌ نمي‌گذارند صبح را ببينم، اين‌جا ها چند روز است فصل شكار شروع شده؟

گفتم: امشب چي؟ مي‌خواهي اين‌جا سر كني؟

نگاه‌مان كرد، سري تكان داد، گوش‌واره‌هاش حلقه در حلقه  لنگر برداشته بود.

بانويي گفت به فارسي: ما كه نمي‌شناسيم‌اش،  آن هم اين‌طو كه پيداش شده تازه شب اول‌مان است!

 - آن يكي اتاق كه هست يك تخت هم دارد.

به آنه به انگليسي گفتم: ما همين امروز آمده‌ايم، اين‌جا ميهمان بنياد هستيم با اين‌همه اگر خواستي مي‌تواني شب را اين‌جا سركُني!

آنه گفت: من خانه دارم نزديك هانوفر، خانه‌ي بدي نيست، براي آسمان آمده‌ام.

بيرون براي ديدن صبح، مي‌كشم...

و با دست‌اش گرفتن قلم‌مويي را نشان داد و بر بومي كه نبود خطي كشيد...

بانويي به انگليسي توضيح داد: همين چندماه پيش نمايشگاه داشته...

آنه جايي را گفت و خنديد: هيچ فروش نداشتم.  من مشهور نيستم اين‌جا بيش‌تر نقاشي كساني را مي‌خرند  كه مُرده‌اند تازه( خنديد و به خودش اشاره كرد ) من خيلي مدرن‌ام.

 پرسيدم: حتا يك تابلو؟

 - هيچ.

پس چ‌طور زنده‌گي مي‌كني؟ با اعانه‌ي دولتي؟

 - نه.  نه بد است، خيلي بد. آدم تحقير مي‌شود، شخصيت آدم را مي‌شكند.

بانويي با دو دست بر موهاي  كوتاه‌اش كشيد،  همين مانده بود كه ناخن‌اش را هم بجود،  تمام راه از تهران تا فرانكفورت ناخن مي‌جويد، سرانگشت ميانه‌ي  دست راست‌اش به خون افتاده بود، دست راست‌اش را ميان زمين و هوا گرفتم و به آنه گفتم: ما اگر بمانيم مجبور مي‌شويم ...

ماندگار يادم نيامد، بانويي نگاه‌ام كرد. به فارسي پرسيدم: ماندگار چه مي‌شود؟  بانويي به آنه گفت: بچه‌ها آن‌جا هستند نمي‌مانيم، من نمي‌مانم

آنه گفت: بچه چند تا داريد؟

 - دو تا، يك پسر يك دختر. دخترم حالا پانزده سال‌اش است.

من پرسيدم: پس چه‌طور زنده‌گي مي‌كني؟ بي پول؟

دست‌اش را به شكل قلم‌موي نقاشي كرد و رو به ديوار بالا و پايين برد: گاهي خانه‌هاي مردم را نقاشي مي‌كنم، هنوز مي‌توانم.

بانويي دست‌اش را آرام از دست‌ام بيرون كشيد پرسيد: حالا چي؟ بي پول يا يك ماشين قراضه وچند پتو؟

گفت: يك چراغ گازي هم دارم ( به دستگاه آب‌جوش‌ساز اشاره كرد )  براي قهوه.  روزي سه تا فقط مي‌خورم، غذا هم يك چيزي مي‌خورم توي راه  غروب هم دنبال يك‌جايي مي‌گردم كه دور باشد ( به بانويي نگاه كرد) به انگليسي چي مي‌شود؟

بانويي داشت ناخن اشاره‌ي دست چپ‌اش را مي‌جويد،  زيرچشمي نگاه‌ام كرد و دست‌اش را برچانه‌اش كشيد و به انگليسي گفت: دنج.ا

آنه گفت: يك جاي دنج  پيدا مي‌كنم و مي‌خوابم تا صبح، صبح خيلي خيلي زيباست، زيبا نه،  يك چيز زيبا هميشه همان‌طور است كه بوده اما صبح فرق  مي‌كند، هربار  يك‌طور ديگرست، به يك رنگ ديگر است،  امروز صبح چه طور بگويم؟ همه‌ي هوا، حجم هوا  يك پارچه يخ بود، يخ‌هاي قطبي قبل از اين‌كه شروع كنند به آب شدن،  نه، بد شد... مثل هيچ چيز نيست، صبح هر بارهم همان‌طور است كه هست، نمي‌شود كشيد، هرقدر هم تندتر بكشم  عقب مي‌مانم.ا

گريه كردم...

بانويي گفت: خيلي خوب به انگليسي وصف كردي!

به آلماني هم حتا نمي‌توانم، هوا يك‌دست يخ بسته بود، بعد يك باريكه‌ي سفيد مثل همان يخ‌هاي قطبي سرتاسر افق را...ا

شانه بالا انداخت و بعد شال‌اش را دور شانه‌هاش پيچاند وجلوش گره زد گفت: رنگ نارنجي صبح را من خيلي دوست دارم، نمي‌پوشم...ا

بانويي گفت:‌ غذاچي؟ همه‌اش كه نمي‌شود سوسيس خورد يا كالباس و پنير!ا

غذا مهم نيست، شوهرم غذاي گرم خانه‌گي دوست داشت، گفتم: نمي‌توانم.  رفت. حالا  بايك  دختر جوان‌تر از من زنده‌گي مي‌كند. حالا راحت‌ترم، از جايي چيزي مي‌خرم و توي راه مي‌خورم تا برسم به يك جاي ديگر دنج( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم براي اين  دنج.  قبل از خواب هم همه چيز را آماده مي‌كنم.

صبح هوا ...( دستي تكان داد انگار چيزي را در هوا براند )‌ نمي‌شود گفت فرق مي‌كنند اما من دل‌ام مي‌خواهد همه‌شان را بكشم، از هر تكه زمين كه هست.

گفتم: چند سال است نقاشي مي‌كني؟

داشت گره‌ي شال‌اش را باز مي‌كرد، نگاه‌ام كرد با خم ابروها رو به بالا : چند سال؟  حساب نكرده‌ام، از بچه‌گي مي‌كشم، اين فصل بهار كه مي‌آيد و گاهي تابستان كه هوا كمتر ابري است مي‌زنم بيرون.  حالا  فقط  صبح مي‌كشم ، مشهور نيستم گفتم اما مي‌كشم هر روز چند تا صبح،  بعد راه مي افتم به هرطرف كه دل‌ام بخواهد اگر هوا ابري باشد چند روز مي‌مانم تا باز ببينم‌اش، وقتي كه هوا ابري نيست قبل از طلوع شروع مي‌كنم سبزي يك چمن، سايه‌ي چند شاخه...ا

چشم‌هايش را بسته بود و با دست بر هوا مي‌كشيد.

بانويي به فارسي گفت: دعوت‌اش بكنم؟ مي‌تواند آن اتاق سر كند،  يك تخت كه هست!

گفتم: خودت گفتي ما اين‌جا غريب‌ايم نمي‌شناسيم‌اش.ا

آنه گفت: زبان قشنگي است!

گفتم صبح چي؟

گفت: فقط  قشنگ نيست يك طوري است مثل  شيشه نه مثل  يخ به سفيدي و سردي يخ، با رنگ هم نمي‌شود نشان‌اش داد تا رنگ سبزي روي بوم  بريزم و يك سبز قهوه‌اي براي درخت‌هاي آن طرف و به جاي آن سايه‌ي دورتر كه جنگل است سياه كم‌رنگي درست كنم، رنگ‌شان عوض مي‌شود،  من آن‌جا را نگاه مي‌كنم نه بوم را مثل وقتي تايپ مي‌كنيم باز نمي‌شود.

بانويي گفت: ما يك تخت اضافه داريم اگر بخواهي مي‌تواني امشب را اين‌جا سركني!

دستي تكان داد: نه من زير آسمان مي‌خوابم.

بانويي يك بسته شيريني زنجفيلي آورده بود، باز كرد و تعارف كرد.  آنه پرسيد چي هست؟ از چي درست شده؟

بانويي توضيح داد. آنه برداشته بود و چشم‌بسته حتمن به مزه فكر مي‌كرد گفت: خوش‌مزه است( بلند شده بود) من  يك نمونه از كارهام دارم عكس  است مال نمايشگاه‌ام.

و رفت بيرون. بانويي گفت: عجيب است همين‌طور آمد در زد و راحت آمد  تو، همه چيزش را گفت از شوهر سابق‌اش گفت و دعواهاشان  و بعد از دخترش از خانه‌اش كه نزديك هانوفر است گفت كه:  شنيده‌ام اين‌جا هنرمندان زنده‌گي مي‌كنند؟ گفتم كه: نه بنياد هر به چند ماهي كساني را از سراسر  جهان دعوت مي‌كند، ما هم دعوت شده‌ايم وامروز صبح رسيده‌ايم.

در زدند آنه بود يك پوستر بزرگ و يك كارت پستال دست‌اش بود،  به بانويي داد،  اين‌جا و آن‌جا طرح چمن و درخت و سايه‌ي تپه‌اي به حدس مي‌شد فهميد كه چيست يا فقط رنگ بود و سايه‌اي از قهواي در سبز و يا تم شاخه‌اي معلق بر سفيدي متن افق.ا

گفتم: صبح پس كو؟

نشسته بود و با دسته‌ي فنجان خالي‌اش بازي مي‌كرد گفت: بهار كه مي‌شود راه مي‌افتم اما  فقط  بعضي  روزها صبح مي‌شود وقتي ابر نباشد

گفتم: كسي هم نمي‌خرد!ا

بلند خنديد: من مشهور نيستم!

بانويي پرسيد:هيچ‌وقت كسي مزاحم‌ات نشده؟  رهگذري، مستي؟

 - من چيزي ندارم!

 - خودت چي؟   زيبايي، زني؟

شوهرم مي‌گفت: آخرش كشته مي‌شوي، گفتم من كه مي‌ميرم بگذار اين‌طور باشد، چه فايده دارد پير بشوم و ديگرنتوانم خانه‌ها را رنگ بزنم؟

بلند شد گفت: بايد بروم يك جاي تازه پيدا كنم شايد هم رفتم همان جاي ديشب،  جاي دنجي است ( به بانويي نگاه كرد ) متشكرم. هر وقت يه كار مي برم ياد تو مي‌افتم.

بانويي داشت  تبليغ  نمايشگاه‌اش  را به ديوار سنجاق مي‌كرد، آنه گفت: اين را پارسال كشيدم حالا فقط  صبح مي‌كشم ديروز چند تا كشيدم خيلي خوب بود مهربان بود توي آن دره، آن روبه‌رو،  افق مثل  ... مثل...

بانويي گفت: مخمل!

 - مخمل سفيد اما سرد.

و دستي تكان داد: به اميد ديدار!

با هم گفتيم: به اميد ديدار!

آلمان-خانه‌ي هاينريش بل- نيمه‌ي فروردين  1376

 

 مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌وسه

بيستم تيرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved