|
شعر، اصلن جزيی از زندهگیست و هرگز نمیتواند جدا از زندهگی و خارج از دايرهی نفوذ تاثراتی باشد كه زندهگی واقعی به آدم میدهد. زندهگی معنوی، حتا زندهگی مادی را هم میشود كاملن با«ديدی شاعرانه» نگاه كرد. قالب و مضمون؟ طبيعیست من با طرز فكری كه دارم به مضمون بيشتر اهميت میدهم. اصلن به نظر من، مضمون است كه قالب را بهوجود میآورد، یعنی فرم قالب را به قالب تحميل میكند. مضمون بهخاطر قالب بهوجود نمیآيد، قالب است كه بهخاطر مضمون بهوجود میآيد. اصلن من به قالب زياد اهميت نمیدهم. متاسفانه شما میبينيد یکی از عيبهای بزرگ شعر امروز ما همين است. يعنی بیهدف بودن شاعر، مثل نقاشی كه يك مقدار خط روی كاغذی رسم میكند، منظرهای میكشد، فقط به اين خاطر كه منظرهای كشيده باشد، ولی يك نقاش ديگر، همان منظره را میكشد و توی هر خط تابلو، میخواهد حرفي را بزند. یعنی هدفی دارد كه میخواهد بهوسيلهی آن منظره و آن خطها بيان كند. البته من اين حالت دوم را ترجيح میدهم و معتقدم كه بايد اينجوری باشد، چون بیهدفی نمیتواند توی هنر وجود داشته باشد. شعر امروز ما هم مقدار زيادی اينشكلی است. از يك مقدار ايماژ و يك مقدار تصويرهای زيبا استفاده میشود، بدون اينكه هيچ هدفی در كار باشد، هيچ منظوری باشد، هيچ حرفی باشد و هيچ دردی باشد. فقط يك شكل میكشند و میدهند دست مردم. اما يك شعر خوب مثل شعر نيما. من خودم را خيلی كوچكتر از آن میدانم كه اصلن در مورد او حرفی بزنم. او شاعری بود كه در شعرش برای خودش فضا داشت، يك دنيای فكری و حسی داشت و تمام زندهگیاش را هم وقف شعرش كرد و امروز هم هستند شاعرانی كه میبينند خيلی خوب شعر میگويند و من به آنها احترام میگزارم، يعني شاعر هستند، هدف دارند، توی زندهگیشان بیخودی شعر هم نمیگويند. شعر، نو و كهنه ندارد. آنچه شعر امروز را از شعر ديروز جدا میكند و به آن شكل تازهای میدهد همان جدايیست كه بهاصطلاح ميان فرمهای مادی و معنوی زندهگی امروز با ديروز وجود دارد. من فكر میكنم كار هنری يكجور بيان كردن و ساختن مجدد زندهگیست و زندهگی هم چيزیست كه يك ماهيت متغير دارد، جريانیست كه مرتب در حال شكل عوضكردن و رشد و توسعه است. در نتيجه اين بيان، كه همان هنر میشود در هر دوره روحيهی خودش را دارد و اگر غير از اين باشد اصلن درست نيست، يكجور تقلب است. فكر میكنم شعر دورهی ما، يعني شعری كه در ظرف اين ده سال شروع شده – بيشتر چون شروعكنندهی اين نوع شعر نيما بود و موفقترين شاعر دوره- يكی از خصوصيات شعر دورهی ما، كه واقعن ارزش دارد اين است كه به جوهر شعری نزديك شده، از صورت كلیگويی درآمده، از اين حالت كه هر بيتی شامل يك معني باشد و در نتيجه نه حالتي را در شعرمان توسعه بدهيم و روشن كنيم و نه اينكه اين حالت را برای خواننده بهوجود بياوريم كه يك حالتی صددرصد آشنا بشود، از اين حالت كلیگويی درآمده و به زندهگی، به آدم، به مسايل انسانی نزديك شده و به مسايلی كه ريشهی هنر در اينهاست و هنر خوناش را از اينجور چيزها میگيرد، به اين مسايل نزديك شده و اميدواريم بيشتر نزديك شود. در شعر امروز، كه ما به اين علت میگوييم كه در امروز زندهگی میكنيم، اصل شعر بودن است. شعرهايی كه پُراز آه و ناله است، پُراز غم است، پُراز ستاره است، پُراز خيمه است، پُراز كاروان است، نه. البته اگر اينها هم اگر با يك «ديد» امروزی باشند اشكالی ندارد، ولی اشكال اين است كه دنيای اينجور آدمها، اصلن يك دنيای بهكلی ، بهكلی بدون پيشرفت است و ارتباطي با ما ندارد وگرنه كلمات مهم نيستند. آنچه در شعر مهم است محتواست، نه قالب. حتا در قالب غزل، يك آدم امروزی، يك آدم صميمی، يك آدم كه حساسيتی نسبت به زندهگی دارد و نمیخواهد به خودش دروغ بگويد، فقط به اين خاطر كه مدال شاعر بودن را به سينهاش بزند، فقط به اين خاطر كه میخواهد بسازد، خلق كند، در قالب غزل هم میشود مسايلي را مطرح كرد، همين مسايل امروزی را و يك شعر بسيار زيبايی ساخت. چيزی كه در يك شعر مطرح است فرم و قالباش نيست، محتوايش است و اگر محتوای يك شعر، آن محتوايی باشد كه من در دورهی خودم احساس كنم كه میتوانم با آن ارتباط داشته باشم، بنابراين صددرصد شعر است. نيما برای من آغازی بود. میدانيد نيما شاعری بود كه من در شعرش برای اولين بار يك فضای فكری ديدم و يكجور كمال انسانی، مثل حافظ. منكه خواننده بودم فكر كردم كه با يك آدم طرف هستم، نه يك مشت احساسات سطحی و حرفهای مبتذل روزانه. میدانيد، من آدم سادهای هستم، بهخصوص وقتی میخواهم حرف بزنم نياز به اين مسئله را بيشتر حس میكنم. من هيچوقت اوزان عروضي را نخواندهام، آنها را در شعرهايی كه میخواندم پيدا كردم. بنابراين برای من حكم نبودند، راههايی بودند كه ديگران رفته بودند. یکی از خوشبختیهای من اين است كه نه زياد خودم را در ادبيات كلاسيك سرزمين خودمان غرق كردهام و نه خيلی زياد مجذوب ادبيات فرنگی شدهام. من دنبال چيزی در درون خودم و در دنيای اطراف خودم هستم - در يك دورهی مشخص كه از لحاظ زندهگی اجتماعی و فكری و آهنگ اين زندهگی خصوصيات خودش را دارد. راز كار در اين است كه اين خصوصيات را درك كنيم و بخواهيم اين خصوصيات را وارد شعر كنيم. برای من كلمات خيلی مهم هستند، هر كلمهای روحيهی خاص خودش را دارد، همينطور اشيا. من به سابقهی شعری كلمات و اشيا بیتوجهام، به من چه كه تا به حال هيچ شاعر فارسیزبان مثلن كلمهی«انفجار» را در شعرش نياورده است. من از صبح تا شب به هر طرف نگاه میكنم میبينم چيزی دارد منفجر میشود. من وقتی میخواهم شعر بگويم ديگر به خودم كه نمیتوانم خيانت كنم. اگر ديد، ديدِ امروزی باشد، زبان هم كلمات خودش را پيدا میكند و هماهنگی در اين كلمات را. وقتی زبان ساخته و يكدست و صميمی شد، وزن خودش را با خودش میآورد و به وزنهای متداول تحميل میكند. من جمله را به سادهترين شكلی كه در مغزم ساخته میشود، به روی كاغذ میآورم و وزن مثل نخی است كه از ميان اين كلمات رد شده، بیآنكه ديده شود فقط آنها را حفظ میكند و نمیگذارد بيفتند. اگر كلمهی«انفجار» در وزن نمیگنجد و مثلن ايجاد سكته میكند، بسيارخوب، اين سكته مثل گرهای است در اين نخ. با گرههای ديگر میشود اصل«گره» را هم وارد شعر كرد و از مجموع گرهها يكجور همشكلی و همآهنگی بهوجود آورد. مگر نيما اينكار را نكرده؟ بهنظر من حالا ديگر دورهی قربانی كردن«مفاهيم» بهخاطر احترام گذاشتن به وزن، گذشته است. وزن بايد باشد، من به اين قضيه معتقدم. در شعر فارسی وزنهايی هست كه شدت و ضربههای كمتری دارند و به آهنگ گفتوگو نزديكترند، همانها را میشود گرفت و گسترش داد. وزن بايد از نو ساخته شود و چيزی كه وزن را میسازد و بايد ادارهكنندهی وزن باشد – برعكس گذشته – زبان است. حس زبان، غريزهی كلمات و آهنگ بيان طبيعی آنها. من نمیتوانم در اين مورد قضايا را فرمولوار توضيح بدهم، بهخاطر اينكه مسئلهی وزن يك مسئلهی رياضی و منطقی نيست – هرچند كه میگويند هست – برای من حسی است. وقتی يك نفر كه اسم خودش را شاعر گذاشته میخواهد از كار خودش انتقاد كند، طبيعتن بهتر از اين میشود، میدانيد، من بيشتر به محتوا توجه دارم. من سیساله هستم و سی سالهگی برای زن، سن كمال است، بههر حال يكجور كمال، اما محتوای شعر من سي ساله نيست، جوانتر است. اين بزرگترين عيب است در كتاب من. بايد با آگاهی و شعور زندهگی كرد، من مغشوش بودم، تربيت فكری از روی يك اصول صحيح نداشتم، همينطور پراكنده خواندهام و تكهتكه زندهگی كردهام و نتيجهاش اين است كه دير بيدار شدهام – اگر بشود اسم اين حرفها را بيداری گذاشت- من هميشه به آخرين شعرم، بيشتر از هر شعر ديگرم اعتقاد پيدا میكنم. دورهی اين اعتقاد هم خيلی كوتاه است. بعد زده میشوم و بهنظرم همه چيز سادهلوحانه میآيد. من از كتاب تولدی ديگر ماههاست كه جدا شدهام. با اين وجود فكر میكنم كه از آخرين قسمت شعر«تولدی ديگر» میشود شروع كرد - يكجور شروع فكری - مسئلهی زبان خودش حل میشود و زبان وزن را میآورد. اصل قضيه فكر است و محتواست. من حس میكنم كه از «پری غمگينی كه در اقيانوسی مسكن دارد و دلاش را در يك نیلبك چوبين مینوازد و میميرد و باز به دنيا میآيد» میتوانم آغازی بسازم... من نمیتوانم توضيح بدهم كه چرا شعر میگويم. فكر میكنم همهی آنها كه كار هنری میكنند، علتاش – يا لااقل يكی از علتهايش - يكجور نياز ناآگاهانه است به مقابله و ايستادهگی در برابر زوال. اينها آدمهايی هستند كه زندهگی را بيشتر دوست دارند و میفهمند و همينطور مرگ را. كار هنری يكجور تلاشی است برای باقی ماندن و با باقی گذاشتن«خود» و نفی معنی مرگ. گاهی اوقات فكر میكنم درست است كه مرگ هم يكی از قوانين طبيعت است، اما آدم تنها در برابر اين قانون است كه احساس حقارت و كوچكی میكند. يك مسئلهایست كه هيچ كاریاش نمیشود كرد. حتا نمیشود مبارزه كرد برای از ميان بردناش. فايده ندارد، بايد باشد، خیلی هم خوب است. اين يك تفسير كلی كه شايد هم احمقانه باشد. اما شعر برای من مثل رفيقی است كه وقتی به او میرسم، میتوانم راحت با او درد دل كنم. يك جفتی است كه كاملام میكند، راضیام میكند، بی آنكه آزارم بدهد. بعضیها كمبودهای خودشان را در زندهگی با پناه بردن به آدمهای ديگر جبران میكنند، اما هيچوقت جبران میشود، اگر جبران میشد آيا همين رابطه خودش بزرگترين شعر دنيا و هستی نبود؟ رابطهی دو تا آدم هيچوقت نمیتواند كامل و يا كامل كننده باشد - بهخصوص در اين دوره- بههرحال بعضیها هم به اينجور كارها پناه میبرند، يعنی میسازند و بعد با ساختهی خود مخلوط میشوند و آنوقت ديگر چيزی كم ندارند. شعر برای من مثل پنجرهای است كه هر وقت به طرفاش میروم، خود به خود باز میشود. من آنجا مینشينم، نگاه میكنم؟ آواز میخوانم، داد میزنم، گريه میكنم، با عكس درختها قاطی میشوم و میدانم كه آنطرف پنجره يك فضا هست و يكنفر میشنود، يك نفر كه ممكن است دويست سال بعد باشد يا سيصد سال قبل وجود داشته - فرق نمیكند- وسيلهایست برای ارتباط با هستي، با وجود به معنی وسيعاش. خوبیاش اين است كه آدم وقتی شعر میگويد، میتواند بگويد: من هم هستم، يا من هم بودم، در غير اينصورت چهطور میشود گفت كه: منهم هستم يا منهم بودم؟
ادامه دارد...
مجلهی اپیزود ، شمارهی پنجاهودو سيزدهم تيرماه 1388 خورشیدی
|
|
copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved |