گفت‌وگو با کن لوچ و پل لاورتی پیرامون فیلم «دنیای آزادی است»

کارگردان و نویسنده درام مهاجرانه‌ی «دنیای آزادی است» درباره‌ی روابط‌شان هنگام کار صحبت می‌کنند. درباره‌ی زمانی که به هالیوود رفتند و این که چه‌طور با هم کار می‌کنند. گفت‌وگوی زیر مباحثه‌ای سه نفره میان خبرنگار مجله‌ی گاردین «سیمون هاتنسون»، «کن لوچ» و «پل لاورتی» است.

 

سیمون هاتنسون: بهتر است ابتدا کمی از نخستین همکاری شما «زمین و آزادی» صحبت کنیم. شما چه‌گونه یک‌دیگر را پیدا کردید؟

کن لوچ: خوب، پل مدتی در نیکاراگوئه بود. زمانی‌که از آن‌جا برگشت فیلم‌نامه‌ی بسیار جالبی نوشته بود که برای من فرستاد. بعد از آن ما هم‌دیگر را ملاقات کردیم. با این اتفاق، جرقه‌ی اولیه ساخته شدن «زمین و آزادی» زده شد. دو، سه سال بعد از این ملاقات بود که ساخت فیلمی را آغاز کردیم. از آن‌جا که فیلم به زبان اسپانیولی ساخته می‌شد، به کسی احتیاج داشتیم که این زبان را بسیار روان صحبت کند. پل که در نیکاراگوئه اسپانیولی یاد گرفته بود، این ویژه‌گی را داشت.

 

سیمون هاتنسون: آقای لاورتی، چه‌طور شد که از وکالت به فیلم‌نامه‌نویسی روی آوردید، درحالی که قبلن هیچ وقت این کار را نکرده بودید؟

پل لاورتی: گمان می کنم کاملن مشخص باشد. همه چیز بر اثر مجموعه‌ای از تصادفات اتفاق افتاد. «کن» به طرز قابل توجهی به ایده‌های نو اهمیت می‌دهد و من هم اولین کسی نیستم که برای‌اش می‌نویسم. او به جای این که در پی شهرت و اعتبار من باشد، ترجیح داد که آن ایده و فکر را آزمایش کند. من به کسان زیادی نامه نوشتم. واکنش‌ها این‌گونه بود که: «حتمن شوخی می‌کنی، می‌خواهی فیلمی سیاسی بسازی، آن هم در کشوری که در حال جنگ است؟» ولی کن گفت که واقعن به چیزی که من دیده و تجربه کرده‌ام علاقه‌مند است.

 

سیمون هاتنسون: شما به فیلم‌سازان دیگری هم پیشنهاد کرده بودید، می‌توانید اسم ببرید؟

پل لاورتی: به چند نفر پیشنهاد دادم. اما در طول مدت اقامت سه ساله‌ام در نیکاراگوئه، شاهد وقایعی باورنکردنی بودم و به همین خاطر، این ایده هر دوی ما را مجذوب خود کرد و بر آن داشت که تلاش کنیم آن را بیان نماییم. این شروع کار بود. من آخرین روزهای «آهنگ کارلا» را به یاد دارم که کن به من گفت: «شاید جالب باشد که بر روی داستانی در گلاسکو کار کنیم.» بعد از آن سوار هواپیما شد و رفت. همین جمله کافی بود تا من برای به ثمر نشستن ایده‌ای شخصی متقاعد شوم.

سیمون هاتنسون: چیزی که گفتید واقعن جالب بود. کن، آیا هنگام بررسی نامه‌هایی که برای‌ات رسیده بود، متوجه شدی که انسان‌های بزرگی هم هستند که درباره‌ی آن‌ها چیزی نمی‌دانی؟

کن لوچ: بله، در واقع این مسئله را در دوران کار در BBC یاد گرفتم. در آن‌جا بود که فهمیدم شما همیشه انسان‌های با استعداد را پیدا می‌کنید، حالا بازیگر یا نویسنده یا هر چیز دیگری، چون بسیاری می‌توانند بنویسند. شاید آن‌ها فقط بتوانند تجربیات خودشان را بنویسند ولی بسیاری می‌توانند خوب بنویسند. شکل دادن به آن‌ها چیزی است که من از یک نویسنده انتظار دارم.

 

سیمون هاتنسون: خودتان هم می‌توانید بنویسید؟

کن لوچ: خوب، نه، با زحمت و بسیار هم کند.

 

سیمون هاتنسون: ساخته شدن «زمین و آزادی» دو سال طول کشید. اوایل قرار بود که در ابتدای سال 93 حاضر باشد ولی برای سال 95 آماده شد. این طور نیست؟ اما ارتباط شما به آن چیزی برمی‌گردد که به عنوان سه‌گانه‌ی اسکاتلندی شناخته شده است، اندکی در این باره توضیح دهید؟

پل لاورتی: هر وقت که ما پروژه‌ای را شروع می‌کنیم، سعی می‌کنیم بهترین منتقدان کار خودمان باشیم و نسبت به احتمالات پیش روی کارمان سخت گیری کنیم. این برای هر کسی که درگیر کار است، تقلای بزرگی است. نظر بسیار اهمیت دارد و سعی کردن و انتخاب کردن بهترین گزینه، بزرگ‌ترین چیزی است که ما با آن روبه‌رو شده‌ایم.

کن لوچ: بله، حدس می‌زنم پیدا کردن یک موضوع با روایت ظاهری ساده اما مفهومی غنی و معنادار در داستان و کاراکترها است که باید تناقض درون داستان را حل کند و آن گره را در حرکتی انقلابی بگشاید. داستان باید با مخاطب خویش، در ورای شخصیت‌پردازی، ارتباطاتی را برقرار کند.

 

سیمون هاتنسون: سرزمین اسکاتلند به‌طور عجیبی مهم بوده است. خیلی آسان‌تر است وقتی که می‌دانید درباره‌ی چه می‌خواهید بنویسید. این‌طور نیست؟

پل لاورتی: مطمئنن برای من، بیان کردن داستان‌ها در گلاسکو از نیکاراگوئه و لس‌انجلس ساده‌تر است. ولی قدم گذاشتن در دنیای بیگانه هم تجربه ای بسیار غنی و پُرمایه است.

 

سیمون هاتنسون: آیا شما با کسانی روبه‌رو می‌شوید که بازیگر می‌شوند و احتمالن نمی‌توانید با آن‌ها کار کنید و فقط با زبان بی‌زبانی با ایشان روبه‌رو می‌شوید؟ آیا می‌توانید با چنین کسانی طرف شوید؟

کن لوچ: خوب، البته شما با هم دوست خواهید شد و این تجربه‌ی خیلی خوبی است که بخواهید فیلمی را با هم بسازید و این که در دسترس باشید ولی این یک تجربه‌ی محدود است. ساختن فیلمی از آن‌چه که شما در مورد آن با هم توافق دارید یک تجربه است.

 

سیمون هاتنسون: وقتی کن لوچ به سمت هالیوود رفت، «نان و گل سرخ» خوب فروخت. دلیل آن، این بود که شما داشتید برای هفت میلیون دلار فیلم می‌ساختید. واقعیت چه بود؟

کن لوچ: از یاد نبرید ما فیلمی اروپایی در لوکیشنی امریکایی ساختیم. ما با هالیوود ارتباط داشتیم و کسانی که از خود علاقه نشان داده بودند، می خواستند که بیش‌تر طرف مداخله باشند، نه این‌که نقطه مقابل ما در اروپا. آن‌ها می‌خواستند بگویند که ما بهتر است چه کسی را برای بازی انتخاب کنیم و این که پایان بندی فیلم چه‌گونه باشد، فقط برای دخالت. ما فکر کردیم که این طوری نمی‌شود فیلم ساخت. ما نرخ فیلم ساختن را در آن‌جا خیلی بالا نبردیم، چون شما در آن‌جا همراه با دار و دسته و تمام همراهان‌تان نرخ بندی می‌شوید و نه چیز دیگر. به همین دلیل بود که با مشکلات زیادی روبه‌رو شدیم و کارها در لس‌انجلس خوب پیش نرفت و واقعن در آن‌جا به خوبی دیده نشدیم.

 

سیمون هاتنسون: آیا آن‌ها شما را به چشم خائنی می‌دیدند که در کشورشان کار می‌کنید؟

کن لوچ: نه، نه خیلی خائن، فقط به نوعی کنجکاو بودند که: «چرا تمایل دارید این کار را بکنید؟ هدف‌تان چیست؟»

پل لاورتی: پیروزی بزرگی بود و ما توانستیم فیلم را سی روزه به پایان ببریم.

سیمون هاتنسون: کن به نظر، آدمی فوق‌العاده آرام و متفاوت می‌رسد. نمی‌توانم باور کنم که هنگام فیلم‌برداری هم این‌طور باشد. آیا او هنگام فیلم‌برداری یک دیکتاتور واقعی است؟

پل لاورتی: اوه، او حتا یک سبیل کوچک هم می‌گذارد.

کن لوچ: خوب، نه واقعن این‌طور نیست. شما باید با مردم خوب کار کنید و زمان را از دست ندهید.

 

سیمون هاتنسون: و حالا باور دارم که این به خود شما مربوط است.

سوال يك: چرا شما در فیلم جدیدتان روی مشکلات مهاجرت متمرکز شده‌اید؟

کن لوچ: این مسئله بسیار بزرگی است. کسی که در یک مرکز تصادفی Drop In در هامر اسمیت (Hammersmith) کار می‌کند، همان کسی که فیلم در مورد او است، می گفت که نزدیک به سه‌میلیون نفر از اروپای شرقی در آن‌جا هستند. این اتفاق بسیار بدی برای کشورهایی است که نیروهای متخصص‌شان آن‌جا را ترک می‌کنند و برای ساعات بیش‌تر کار با حقوق ناچیزتر به کشور دیگری می‌روند. این مسئله مهمی است و ما را بر آن می‌دارد که در این باره جدی باشیم. ما باید از کارگران مهاجر دفاع کنیم و حمایت خود را از آنان اعلام داریم و خواستار اعطای حقوق‌شان شویم، چون آن‌ها نسبت به کارگران بومی از حقوق بسیار کمتری برخوردارند. اما مطمئنن از کشوری که این مردم را برای خروج از کشورشان، از خانه‌هاشان و برای ترک خانواده‌هاشان تحت فشار قرار می‌دهد و به سرزمین دیگری می‌فرستد متنفرم. ما واقعن باید این تبعیضات را برطرف سازیم.

 

سوال دو: فیلم‌های شما بسیار سخت با مسائل برخورد می‌کند و خودم کنجکاو بودم که آیا شما در زنده‌گی اجتماعی‌تان به بی‌عدالتی برخورده‌اید یا نه؟

کن لوچ: در دهه‌ی 60 این اتفاق برای‌ام افتاد. حدس می‌زنم وقتی بود که با نویسنده‌ها و کارگردانانی مراوده داشتم که آن‌ها هم به دنبال این مسائل بودند. به لحاظ سیاسی زمان خیلی حساسی بود. بعد از مدت زیادی که حکومت به دست محافظه کاران بود، دولت کارگری جدیدی بر سر کار آمده بود. ما در دهه‌ی بیست ساله‌گی زنده‌گی‌مان بودیم و اعلامیه‌های «هارولد ویلسون» را پخش می کردیم. در آن زمان، حسی وجود داشت که به ما می‌گفت چیزی عوض خواهد شد. ولی البته که هیچ چیز عوض نشد. آن پروسه دیدن اتفاقات و نه تغییر و درک کردن آن چیزی که حکومت کارگری بود و چیزی که سیاست اجتماعی دموکرات‌ها بود، برای ما بسیار آموزنده بود. آن زمان، وقتی بود که تشکیلات کلاسی کارگری قوی‌تر بودند و بحث‌هایی از سیاست در همه جا به نحوی بود که الان نیست.

 خوب، من از آن زمان شروع به خواندن کتاب‌هایی کردم که به من بفهماند چه اتفاقاتی در دور و بر ما رخ می‌دهد. بسیار سریع دانستیم که اگر می خواهیم تغییر را ببینیم باید حزب کارگر را به کناری نهاده و تحلیل دیگری از آن بکنیم. فکر می‌کنم که از آن موقع، آن مسایل را به نوعی پشت‌نویسی کردم، حالا کم یا بیش.

سیمون هاتنسون: این که خیلی خوب است.

کن لوچ: خوب دارم شوخی می‌کنم. مثل هر چیزی است. شما فقط آرزو دارید که بروید و بازی را ببینید و فکر این نباشید که باید کاری را انجام بدهید.

 

سوال سه: خیلی دوست دارم بدانم که با تمام این فیلم‌ها که من خیلی تحسین‌شان می‌کنم، آیا احساس خوش‌بینانه‌ای نسبت به آینده دارید، به خاطر این که بعضی اوقات حسی وجود دارد که شما فکر می‌کنید اوضاع رو به بهبودی خواهد رفت. آیا این شانسی است؟

پل لاورتی: وقتی شما به آمار نگاه می‌کنید، فکر کنم دیروز گزارشی از سازمان ملل متحد بود که «گاردین» آن را چاپ کرده بود و نشان می‌داد که 225 نفر منابع 7/2 میلیارد نفر یعنی چهل درصد مردم جهان را در دست داشته و کنترل می‌کنند، وقتی به این ارقام نگاه می‌کنید خیلی سخت است که با این نابرابری و عدم تساوی ارتباط برقرار کنید و این میزان رنج بشر را ببینید. اما بعد شما به ایدئولوژی نگاه می‌کنید و بحث‌های تلویزیونی و رادیویی را می‌شنوید، می‌بینید که این دو موضوع، با هم همخوانی ندارد.

 خوب، من بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که یک جابه‌جایی وجود دارد و فکر می‌کنم که همین یک چالش بزرگ است و بعد بعضی‌ها زبان انعطاف پذیری و مدرنیزاسیون را به میان می‌آورند و دوست دارند که ما تسلیم بشویم و ناامید. من همیشه آن کلمات شگفت‌انگیز «وودی گاتر» را به خاطر دارم که می‌گفت: «همه چیز درباره‌ی انسان بودن این است که انسان یک ماشین بزرگ امیدسازی است.»

 فکر کنم وقتی شما به یاد روزهایی می‌افتید که اتفاقات دور و برتان سخت‌تر بوده یا شما سیاه پوست‌ها را شناختید یا وقتی که مردم برای اولین بار توانستند رای بدهند و اتحاد تجاری شکافته و گسیخته شده بود، گمان می‌کنم که در حال حاضر امکانات یک پیشرفت بزرگ وجود دارد. پانزده سال قبل کسانی که درباره‌ی گرم شدن جو زمین صحبت می‌کردند به عنوان انسان‌هایی احمق و نادان دیده می‌شدند. من فکر نمی‌کنم که چیزی اجتناب‌ناپذیر باشد. من فکر می‌کنم که تصمیم گرفتن و سازمان‌دهی آن‌ها به خود ما بسته‌گی دارد.

ما باید مخلوقاتی بزرگ باشیم، به دنبال فرصت‌ها بگردیم و با هم کار کنیم. اگر ما عقیده‌ی خود را درباره‌ی تفکر و کوشش اجتماعی از دست دهیم، غرق شده‌ایم. و این همه چیزی است که در فیلم درباره‌اش صحبت شده و می‌گوید: «برای هیچ کس مهم نیست.» تجربه‌ی کار کردن ما بیرون از آن‌جا با مردم زیاد در بخش‌های مختلفی از دنیا به خاطر این است که برای آن‌ها مهم است و ما مجبوریم که از خودمان حمایت کنیم و دل‌گرم باشیم و کاری را انجام دهیم که وضعیت را نشان بدهد و همین کار را هم می‌کنیم.

سوال چهار: پل! گفتی که خیلی از مردم برای‌شان مهم است ولی با وجود این که فیلم شما از دید کارگران مهاجر بیان می‌شود، فکر کنم که شما باید روی دیگر داستان را ببینید. بعضی اوقات اتفاق می‌افتد که ما در شرایطی زنده‌گی می‌کنیم که مشکلات را می‌پذیریم چون مشکلات شگرفی در زیر آن وجود دارد. مثلن یک خانواده‌ی ایرانی وجود دارد که به خاطر این شخص از بلوک‌شان بیرون رانده شده‌اند و مدیران آن‌جا از انجام دادن هر کاری خودداری می‌کنند و بله کن، اتفاق می‌افتد که یک چکش‌کار بشوی.

کن لوچ: شما با انسان‌های غیراجتماعی، حالا از هر نوع ملیت، نژاد، رنگ و عقیده ای روبه‌رو می‌شوید. فکر می‌کنم بریتانیا بدترین شرایط را دارد. البته نمی‌خواهم که نظرات شما را کوچک پندارم، مطمئنم که مشکلات وجود دارد. و موضوعات مستقلی درباره‌ی بعضی‌ها وجود دارد که ضد اجتماعی هستند، حالا در هر جایی که زنده‌گی می‌کنند.

پل لاورتی: زنده‌گی پر از تناقضات بزرگ است. پدیده‌ی دیگری که به صورت عادی اتفاق می‌افتد، همان‌طور که ما زمانی آن را لمس کردیم، منطقه‌ای است در مرکز مادرید که من بسیار خوب آن‌جا را می‌شناسم، این است که آن‌ها زمین حاصل‌خیزی دارند. در آن‌جا کارگران زیادی کار می‌کنند که به سختی روزگارشان را سپری می‌کنند و آن‌ها به غیر از خورد و خوراک‌شان قادر به خریدن چیز دیگری نیستند و برای آن‌ها این قطعن یک فاجعه است. زنده‌گی آن‌ها بیچاره‌گی است و در تمام روز مجبور به گوش دادن به صداهای غیر قابل تحمل اطرافیان‌شان هستند.

 

سوال پنج: داشتید می‌گفتید که کاراکتر نقش اول شما مخلوطی است از آدمی احساسات‌گرا و آدمی سنگ‌دل. و گفتید که این همان چیزی نیست که امروز ما در فرهنگ امریکایی شاهد آنیم؟ ولی البته که این فیلمی بریتانیایی است. از چه طریقی شما فرهنگ امریکا و بریتانیا را این‌طور می‌بینید و آیا این خوب است یا بد؟

کن لوچ: فکر کنم روی هم رفته، و مطمئنن در شرایط سینما، فرهنگ امریکایی بر سینمای ما چیره شده است. اساسن در فیلم‌هایی که مرکب نشان داده می‌شوند، حتا روی فیلم‌های بریتانیایی هم به نوعی مخلوط شده‌اند. فیلم‌های زیادی ساخته می‌شود که به نوعی می‌خواهیم از سینمای امریکا تقلید کنیم، ولی البته تاثیر خیلی بیش‌تر از این است. این کار سراسر فرهنگ ما و نوع دید ما به جهان را از بین می‌برد به خاطر این که امریکا در مرکز امپراتوری قرار دارد. درست مثل کشورهایی در امپراتوری ما که زیر سلطه‌ی فرهنگ بریتانیا قرار گرفته است و حال در تمام دنیا این‌طور است و حتا از فرهنگ امریکایی هم استفاده می‌کنند زیرا امریکا در مرکز این امپراتوری قرار دارد.

 

سوال شش: من مدت کوتاهی در فرانسه بودم و آن‌جا همه از شما به عنوان یک کارگردان بزرگ نام می‌بردند و ما همه افسوس می‌خوریم که شما در این کشور آن‌طوری که در آن‌جا دیده می‌شوید، دیده نمی‌شوید. به‌خاطر این که شما سلیقه‌ی اقلیتی هستید. آیا شما یک هم‌زمانی بین گرایش بریتانیایی‌ها برای اعتصاب می‌بینید همانند افسران زندان؟ من هفته‌ی قبل نامه‌ای نوشتم و فکر کردم که ممکن است کسی از من حمایت کند، البته حمایت شدم ولی نه زیاد. کارگران زیرزمینی به اعتصاب روی می‌آورند و همه رنجیده می‌شوند. «من نمی تونم این کارو بکنم».

افسران زندان در حال اعتصاب بودند و در همین حال مردمانی بودند که از این که نمی‌توانستند نردبان‌های‌شان را در پشت بام‌ها ببینند شکایت می کردند. برای آن‌ها سخت بود. ولی آن‌ها به این فکر نمی‌کردند که چرا مردم اعتصاب می‌کنند، مردمی که حقوق ناچیزی می‌گیرند، کارشان را انجام نمی دهند. فرانسوی‌ها از این کار قدردانی می‌کنند و هنگامی‌که مردمی در محوطه‌ای از زنده‌گی عمومی اعتصاب می‌کنند، حمایت می‌شوند. آیا میل دارید که بگویید چرا این گرایش‌های سیاسی شما در فیلم‌های‌تان در فرانسه محبوب‌تر است؟

کن لوچ: خوب، من بسیار خوش شانس‌ام و اصلن شکایتی ندارم. ولی فکر می‌کنم چیزی که ما می‌گیریم حجم بزرگی از تبلیغات توسط نشریات بر علیه هرگونه چون و چرایی (ستیز) است. بخشی از این که چرا مردم از این ماجراها کنار می‌کشند به خاطر امنیت است که به همه ی ما ربط دارد. و این‌جا یک بحران بزرگ پانسیون (وظیفه) وجود دارد. و امنیت شغلی که چیزی است که ما درباره‌ی آن در فیلم‌های‌مان حرف می‌زنیم. اما این چیزی است که ما باید انتظارش را داشته باشیم. یک درس برای آموختن این است که نشریات و رسانه‌ها بی‌طرف نیستند. و به نظر می‌رسد که ما مجبوریم یاد بگیریم که در هر زمانی یک جدل وجود دارد که آن‌ها در حقیقت به طرفی سپرده شده‌اند. من از مشاجره‌ی افسران زندان چیز بزرگی آموختم و آن شکستن قانون بود. آن‌ها بیرون آمدند، به هم‌دیگر تلفن کردند و گفتند: «ما آمدیم بیرون.» و همه بیرون آمدند. ما می‌توانیم این کار را بکنیم و این کار شدنی است.

سوال هفت: فقط می‌خواستم بپرسم به طور آشکاری این فیلم، فیلمی تاثیر‌گذار است. و وقتی که شما از چیزی مثل این دور می‌شوید، به نوعی در آن حلقه قرار می‌گیرید و چند روزی در فکر آن هستید. و فکر می‌کنم که تمایلی وجود دارد که احساس کنیم درمانده هستیم. شما دقیقه‌ای با مهاجران هم‌دردی می‌کنید و بعد بسیار سخت است که بدانیم چه‌کار باید بکنیم. من به عنوان بخشی از نسل جوان در تعجبم که واقعن در این‌گونه موقعیت‌ها چه کاری باید برای تغییر کرد؟

پل لاورتی: تمایل داری چه کاری انجام دهی؟

سیمون هاتنسون: شاید درباره اش بنویسم.

کن لوچ: سوال خوبی بود. چیزهایی وجود دارند که می‌توانیم آن‌ها را بیان کنیم. مثلن، اول از همه پیوستن به اتحادیه، حتا اگر اتحادیه‌ی دانش آموزان باشد. نه منظورم این نیست که فقط اتحادیه‌ی دانش آموزان (می‌خندد). منظورم این است که بیش‌تر اتحادیه ها در کارها فعال هستند. نظر من این است که مداخله در کار اتحادیه‌ها قانون اول است. چون شما دیگر احساس انزوا نمی‌کنید و کسانی را در دور و بر خود دارید. یک احساس قدرت و نیرویی دوباره به دست می‌آورید. پس، پیوستن به اتحادیه‌ها این محاسن را دارد. همان‌طور که پل گفت ما به تنهایی کسی نیستیم، ولی با هم همه چیز هستیم.

 

سوال هشت: پایان بیش‌تر فیلم‌های شما به نوعی بدبینانه است. به طور صحیح‌تر از نظر من این‌طور است، زیرا همان موضوعات در پایان فیلم‌ها باقی می‌مانند و اجازه‌ی استخراج چندین نظر را به شما می‌دهند. اما در «نان و رز» شما پایانی خوش‌بینانه و فاتحانه را به تصویر کشیدید. چرا این تصمیم را گرفتید؟

پل لاورتی: خیلی مهم است نشان بدهی که می‌توانی پیروز شوی. عدالت برای سرایداران به طور قطع شگفت‌انگیز بود. واقعن ماجرای ارگانیزه شدن عالی بود و ما احساس کردیم که داستان جالبی برای تبدیل شدن به فیلم است.

 

سوال نُه: آیا خود شما فیلم‌های‌تان را ناامید‌کننده می‌بینید؟ فکر کنم این به علاقه‌ی مردمی بسته‌گی دارد که به فیلم‌های شما علاقه ندارند و دوست دارند فیلم را ناامید‌کننده بخوانند.

کن لوچ: امیدواریم که این طور نباشد. مردم همیشه از پشت ضربه می‌زنند و همین است که به شما امید می‌دهد. به نظر من ناامید ترین چیز یک شعار سیاسی است. چاره‌ای نیست. تاریخ پایان نگرفته است.

سیمون هاتنسون: فکر کنم دیگر به انتهای برنامه رسیدیم. از همه بسیار تشکر می‌کنم به خصوص از «پل» و «کن». سوال آخر، آیا فیلم‌سازان بازنشسته می‌شوند؟

کن لوچ: یک پیرمرد در پرتغال هست که الان در سن نودوهشت ساله‌گی هم‌چنان به فیلم ساختن مشغول است. چه فکر پلیدی، زمان خودش این را می‌گوید.

 

برش‌های بلند - پايگاه تحليلی خبری سينما

 

مجله‌ی اپیزود ، شماره‌ی پنجاه‌ودو

سیزدهم تيرماه 1388 خورشیدی

 

Home

 

 

copyright© 2008 episodemagazine.com All rights reserved